جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۸

جَزمی

دیروز با دوستان قدیم رفتیم بیرون. با توصیه آیدا رفتیم رستوران روحی نگارستان که محیطش و غذاش خیلی خوب بود و اون‌قدر بهمون (لابد به همه) خوش گذشت که از ۱۲ و نیم تا ۵ اونجا بودیم. 

آیدا بین صحبتها به من گفت خیلی جَزمی هستم. اول جا خوردم. حرف از اینجا شروع شد که چند سال قبل دکتر تراپیستش رو بهم معرفی کرده‌بود و من به‌دلیل بدقولی دکتر و اینکه توی مطبش خیلی معطل شده بودم، درحالیکه فکر می‌کردم نباید یک تراپیست این طوری وقت بده، باهش دعوام شده بود.
 ایامی بود که همه رو گاز می‌گرفتم. دچار خشم بودم که خودش نوعی از افسردگیه. دارویی رو که سالها استفاده می‌کردم، عوض کرده‌بود و جلسه سومی که باید می‌رفتم پیشش، گذاشت رفت خارج. منشی‌اش گفت سه هفته نمی‌یاد. من دچار عوارض دارو بودم، یا خودم این‌طوری فکر می‌کردم. سه‌هفته گذشت و بعد که زنگ زدم مطبش، به دختره گفتم وقتی رو به من بدین که معطل نشم. پیغامم رو به دکتر رسوند و دکتر پیغام داد حتی لوفت‌هانزا هم گاهی تاخیر داره. منم با فریاد گفتم به دکتر بگین ایشون لوفت‌هانزا نیستن، تراپیستن و گوشی رو گذاشتم. 
حالم بد بود و انتظار درک‌شدن داشتم و حس می‌کردم این دکتر فقط یک دکتر پول‌دوست (چون ویزیتش هم خیلی زیاده) و از خود متشکره. بعد هم به آیدا گفتم با عباس دعوام شد. آیدا گفت دکتر بسیار خوبیه. ولی من در حد صفر و یک تصمیمم رو گرفته بودم و گفتم بسیار هم الاغه.
بعد از ماجرای گردنم، من و آیدا که دچار درد مشترک بودیم، درباره دکتر و درمانمون کمابیش در تماس بودیم. توی وبلاگش نوشته بود که رفته پیش سحر و ورزشهایی بهش داده که خیلی خوب بوده. ازش آدرس گرفتم و رفتم. دو جلسه که رفتم، دچار بدبینی شدم. از سحر سوال کردم رشته‌تحصیلیش چیه؟ گفت تربیت بدنی و دکترای حرکات اصلاحی. با خودم گفتم آخه یک دکتر بی‌تابلو طبقه بالای یک آرایشگاه؟؟ بعد بهم گفت روش تنفس یوگایی رو باید کنار بزارم و تنفس سینه‌ای داشته باشم. منم که همه‌چیز‌دان! گفتم عجب خریه، تنفس سینه‌ای که کار درستی نیست. و دیگه نرفتم.
 بازم صفر و یک.
 ولی خانم O رو که آیدا به عنوان ماسور معرفی کرد، کماکان به‌عنوان بهترین ماسور عمرم قبول دارم و به قول آیدا اگه ایم یکی رو هم رد می‌کردم سزاوار تنبیه بودم.
دیروز سر این دو مورد که صحبت می‌کردیم، آیدا گفت چرا این قدر جزمی هستی؟ چرا به کسی فرصت نمیدی؟ کسایی رو که بهت معرفی کرده بودم جزو بهترین‌های تهران بودن و بعد از تجربه زیاد، می‌دونستم که عالی‌ان. تو چرا این‌قدر جزمی با اینا برخورد کردی؟؟
 گفتم من؟؟ 
بعدش برای اثبات برحق بودنم گفتم: توی شرکت وقتی تشخیص میدم کسی به‌درد نمی‌خوره، نباید بهش فرصت بدم و اگر هم بدم سرانجام رفتنیه چون تشخیصم درست بوده. بعد یه‌هو خودم فهمیدم عجب خری هستم. این که یعنی مصداق بارزجزمی!

از دیروز فکرم مشغول اینه که چرا در مورد خودم فکر می‌کردم منعطفم؟؟ درحالیکه یک اصول‌گرای صفر و یک‌ام؟ چقدر هنوز خودمو نمی‌شناسم.. چقدر هنوز با این همه تلاشی که می‌کنم، خودم از خودم فاصله دارم و چقدرلازمه که از چشم دیگران خودم رو ببینم.
گاهی گل یاس بهم می‌گه که خیلی با قاطعیت بر سر یک تصمیم می‌ایستم، درحالیکه باید زمان بدم و بعد تصمیم بگیرم. ولی در کل، چون بیشترین معاشرینم بچه‌های شرکت هستن، این امکان وجود نداره که نقد بشم. البته اگر نقدم هم بکنن احتمالن نمی‌پذیرم. ولی آیدا رو از این بابت‌ها قبول دارم و نظرش برام مهمه. 
روش زندگی‌مون خیلی با هم فرق داره و من حتی اگر دلم بخواد مثل اون زندگی کنم، نمی‌تونم. اون یک آدم شهودیه که بر اساس حسش عمل می‌کنه و توان پشت‌کردن به همه چیزهای متعارف زندگی رو داره و هزینه‌ش رو هم میده. ولی من توی یک چهارچوب مشخص زندگی می‌کنم و باید همه‌چیز براساس برنامه باشه و اصلن در توانم نیست که هزینه مبارزه با هنجارهای جامعه رو، هرچند مخالفشون باشم، رو بدم. 
 اختلاف‌هامون باعث نمی‌شه که صاحب‌نظر بودنش رو در بسیاری از موارد رد کنم. گاهی هم فکر می‌کنم به خیلی چیزها که اون امروز رسیده و نتایجی که گرفته، من همیشه با یک تاخیر فاز چندساله می‌رسم. و گاهی هم نمی‌رسم ولی دلم می‌خواد رسیده‌بودم.
خلاصه اینکه از دیروز هی با خودم واگویه می‌کنم: آیا من جزمی‌ام؟؟  

باید فکر کنم. اول قضیه رو هضم کنم و بعد براش کاری بکنم. باید تمرین کنم. 
راستش بزرگترین دلیلی که باعث شده سالها توی رابطه‌ای نرم، همینه که در مورد پارتنر دقیقن صفر و یک فکر می‌کنم. یا کسی رو که می‌خوام پیدا می‌کنم و یا برای ابد تنها می‌مونم. بابت انتخاب‌های اشتباهم همیشه دچار شرمندگی می‌شم و نمی‌تونم فکر کنم به‌عنوان بخشی از زندگی بوده و رفته. همیشه فکر می‌کنم نباید اشتباه بکنم. آخه چرا ؟؟؟ خیلی زندگی سختی دارم به خدا!

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۸

کار در مه غلیظ

امروز تنها اتفاق خوب این بود که کشتی حمل یک سری از مواد اولیه‌مون به سمت ایران راه افتاد ولی در عوض یکی از مواد مهم استراتژیک‌مون که دو یا سه ماه قبل از عید ثبت سفارش شده و پولشو هم داده ایم، افتاده توی دست انداز چینی‌های فلان ‌فلان شده.
سه هفته که تعطیل بودن، بعد گفتن دولت چین به خاطر محیط زیست  تعطیلشون کرده، بعد گفتن تولیدشون زمان بره و امروز گفتن نه تنها امکان حمل به ایران ندارن بلکه یک هفته دیرتر هم مواد آماده میشه. تاریخ ثبت سفارشمون تموم میشه و مجددن سه تا مجوز دیگه باید از دولت بگیریم. خلاصه گیری افتاده ایم که نگوو نپرس.
امروز بودجه نهایی شد. ۴۴ درصد افزایش هزینه نسبت به سال قبل داریم ولی فروشمون حدود سی درصد ماکزیمم اضافه میشه.  البته هزینه معمولن اتفاق می افته ولی برای فروش باید به شدت کار کرد، فکر کرد، جنگید و در ضمن مفصل هم دعا کرد.
باید بودجه انقباضی ببندیم ولی هرجه فکر می کنیم، نمی دونیم کجاش رو قیچی کنیم. فعلا یک سری از پاداشها رو معلق کردیم تا چی بشه. 
در کنار همه اینا من کتاب خوندنم راه افتاده. اخبار گوش نمی‌کنم. اینستا و کلیه اپ ها رو از موبایلم پاک کرده ام و شب قبل از یازده سعی می کنم خواب باشم.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۸

رفاقت مدل پیژامه ای

امروز با دوست زمان بچگی رفتیم بیرون. رفتیم ایران مال که خیلی دور بود ولی از دیدنش ناراضی نیستم. نهار خوردیم و گشتی زدیم و حرافی به مقادیر زیاد.
صبح البته عید دیدنی کذایی رو قبلش انجام داده بودم.

دوستان زمان مدرسه یا پانسیون بزرگترین خوبیشون اینه که می تونی با پیژامه هم جلوشون زندگی کنی و زیر و بالاتو می شناسن.
رابطه من و این دوستم عمرش حدود سی و‌پنج ساله با فراز و فرود زیاد ولی کماکان برقراره و در زمانهای فرود بالاخره یکیمون سراغ اون یکی رو می گیره.
یکی دیگه از خوبی های این دسته معاشرتها، داشتن حرفهای زیاد و‌متنوع و چرند و‌پرنده. اصلن چیزی جدی نیست. در مورد خاله و عمه و عمو و مامان و باباهامون راحت ور می زنیم و غیبت می کنیم و درددل. از حرف جدی خبری نیست چون فکرهای جدی مون معمولن با هم فرق دارن. وقتی توی بچگی دوست شده باشی، هنوز خبری از فلسفه فکری دوستت نداری. اونو به خاطر فکرش نمی خوای. همین طوری خوبین و دوست داشتن خیلی ساده تعریف میشه.  دیگه حالا اگه بعدها  هم فکر و هم جهت هم شدین که چه بهتر.
خلاصه در راستای اهداف ۹۸ سه هفته بعد از تعطیلات معاشرت کرده ام و از این بابت به خودم تبریک می گم. انشالله که چسبی که منو به مبل چسبونده بوده، اثرش از بین رفته.

در ضمن روی موبایل نیم فاصله بلد نیستم😐

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۸

زندگی برای دیگران

درست قبل از خوندن این نوشته آیدا داشتم به این فکر می‌کردم که "چه خوبه که این زن می‌تونه خودشو در معرض همه آدمها قرار نده و زندگی شخصی خودش رو داشته باشه".
این فکر از اونجا به ذهنم رسید که یک دورهمی با تعدادی مشخص داره می‌زاره.  من مدت زیادیه که دوست دارم همچین دورهمیی رو توی خونه‌م بزارم و چون دوست ندارم دو نفر رو دعوت کنم، گیرکرده‌م که آیا قید همه مهمونی رو بزنم یا قید اون دو نفر رو. 
 نمی‌تونم تصمیم بگیرم.

خیلی خوبه تکلیف آدم با خودش مشخص باشه. 
متاسفانه به قول داییم من هنوز بخش زیادی از ذهنم سنّتی کار می‌کنه. بسیاری از رفت‌وآمدهام به‌خاطر تعارفه و اینکه روم نمی‌شه نرم. مشخصاً فردا میرم دیدن یکی از فامیل که تقریبا می‌شه گفت ازش بیزارم. ولی احترام به بزرگتر و رسم دیدار سال نو، آن‌چنان در مغزم رسوب کرده که بهشون زنگ زدم و گفتم میام خونه‌تون.
خیلی کارهای دیگه رو هم برای بقیه می‌کنم که باز از همین طرز فکر مسخره ناشی می‌شه که باید بکنم چون وظیفه‌مه. 

شهامتش رو ندارم که به خواست واقعی دلم و فکری که می‌دونم درسته، تن بدم. هیچ‌وقت نداشته‌ام. همیشه یک محافظه‌کار تمام عیار بوده‌م.
مدام به خودم می‌گم فلانی! دو روزه دنیا ارزش این‌همه تکلّف نداره. یه روز به‌خودت میای و می‌بینی همه عمرت به نوعی مرض به‌نام مهرطلبی(احتمالن) دچار بودی و به‌واسطه‌ش خودآزاری کردی، دست آخرم هیچ‌جای دنیا رو نگرفتی.

می‌خواد مهرطلبی باشه یا احساس وظیفه بیش از حد یا تعارف، به‌هرحال هر‌سه تا مورد برای زندگی من عین یک علف هرزه که جلوی رشد خیلی چیزها رو گرفته.

یک اتفاق خوب

دوست دارم اتفاقات شاخص و مخصوصا "خوب"هر روز رو بنویسم که یادم نره.
اتفاق خوب دیروز تئاتر بود. 
امروز فقط کار کردم. تا الان البته. شرکت آرومه. بودجه ۹۸ و قیمت‌گذاری کالاها تموم شد. الان می‌خوام برم فیزیوتراپی و بعد خونه به‌صرف چای و شیرینی لُرد به‌همراه فیلم، خودم رو مهمون کرده‌ام. 
آرامش رو به‌عنوان یک رخداد خوب ثبت می‌کنم.

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۸

ملاقات

امشب با دوستم رفتیم تئاتر. تئاتر "ملاقات" با کارگردانی پارسا پیروزفر. خوب بود. مدتها بود نرفته بودم تئاتر شهر. بیشتر سالنهای خانه هنرمندان و تالاروحدت رو ترجیح می‌دادم. نمی‌دونم چرا. ولی تئاتر شهر یه جای دیگه است. این توی سالن اصلی بود. من سالن سایه رو خیلی دوست دارم. بوی تئاتر شهر برام سراسر خاطره‌ است. خاطرات روزهای بسیارخوب زندگی. امروز هم البته یک روز خوب دیگه بود.
بعدش رفتیم "سام‌کافه" توی خیابون بیژن. شعبه‌ای از سام کافه توی سام سنتر. جاش خوب بود. خوردنی‌هاش هم معمولی. به قول خودشون سر یه میز اجتماعی نشستیم و من مبهوت جوونایی بودم که هم‌میزمون بودن. بالاخره طاقت نیاوردم و قاطی یک سری‌شون شدم. خیلی جالبن. بچه‌های دهه ۷۰. سی سال تفاوت سن داریم ولی عجیبه که من توی دلم هنوز چهل ساله هم نشده‌م.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست...

امروز یکی از بهترین همکاران قدیمم فوت کرد. آدمی  تحصیل‌کرده و فرهیخته. از من ده پونزده‌سالی بزرگتر بود. 
چندین سال پیش، به‌مدت دو ماه مدیر فروشمون شد وبعد دوباره برگشت شرکت قبلیش. می‌گفت ۱۸ سال با اونا بوده و نمی‌تونه جای دیگه باشه. 
توی اون دو ماه یک بانک اطلاعاتی برامون درست کرد که هنوزم ازش استفاده می‌کنیم. عاشق کارش بود و بسیار دقیق و منظم. بعد از رفتنش کماکان دوستی‌مون برقرار بود.
نوروز دو سال قبل هرچی باهش تماس گرفتم که عید رو تبریک بگم، پیداش نکردم. وقتی هم جواب داد، خیلی سرد بود. بعدن بهم گفت سرطان ریه داره. دوره شیمی درمانی رو می‌گذروند. سعی داشت روحیه‌اش رو حفظ کنه.
در مدت بیماریش کار نمی‌کرد و مدیرعامل مهربون بهم سفارش کرده بود مرتب بهش زنگ بزنم و بگم گاهی برای کارهای مشاوره بیاد دفترمون که حس بیهودگی بهش دست نده. منم تقر یبن منظم باهش در تماس بودم. براش گاهی کادو می‌فرستادم و توی نمایشگاه‌های کاری هم رو می‌دیدیم.
اول زمستون بود که یک جلسه گذاشتیم برای تولید یک ماده جدید.
گفت جواب پت‌اسکن رو گرفته و دیگه سرطان نداره. نمایشگاه بهمن برای آخرین بار دیدمش. 
توی عید هی به‌خودم می‌گفتم بهش زنگ بزنم. حتی دیروز یادش بودم ولی اهمال کردم و گفتم خدا رو شکر دیگه خوب شده و دیر نمی‌شه. ولی دیر شد. دیشب فوت کرده. حیف شد. حیف بود.  
هنوز صداش توی گوشم می‌پیچه که با لهجه لری می‌گفت :" خانوم مهندس سلام...."

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۸

سال ۹۸ و بهاری که خدا بهمان رحم کند

اوضاعمون اصلن خوب نیست. مواد اولیه‌مون مونده اون‌ور مرز چون کشتی پیدا نمی‌شه که بیاره برامون. برآورد من دو هفته اول فروردین بود ولی در عین‌حال تا آخر بهار پیش بینی مواد رو کرده بودم. جنس خارجی توی بازار نیست و همه به سمت تولید داخل هجوم آورده‌ن. بنابراین موادمون به‌سرعت رو به اتمامه. بچه‌های فروش مثل ببرهای گرسنه‌ای هستن که فقط جنس می‌خوان برای فروش. حق هم دارن. سه ماه طلایی بهار داره از دستمون میره. طلاتر از بهار این بازار تشنه جنسه ولی تولید‌کننده داخل هم مواد اولیه‌اش از خارج تامین می‌شه.
یک ماده اولیه دیگه‌مون رو هم بعد از این چینی‌ها بهمون نمیدن. می‌گن پولش رو به ریال اول بدین. ولی اگه ارز بهمون تخصیص ندن، بعد چکار باید بکنیم؟ موجودی‌مون تا آخر تابستون تموم می‌شه.
یک ماده دیگه رو هم چهارشنبه از یک واردکننده خریده بودیم هر کیلو ۴۵۰۰۰ تومن. امروز زد زیرش و گفت ببخشید فروش رفته و خبر نداشتیم. فهمیدیم که می‌خواد هرکیلو ۱۲۰۰۰۰ تومن بده. 
صبح از ساعت ۹ تا ۱۱ و نیم با بچه‌های فروش جلسه داشتیم. فشار شدید برای افزایش حقوقی مازاد بر وزارت‌کار. می‌گن با این تورم نمی‌تونیم زندگی کنیم.اگر دست به‌ حقوق یه نفر بزنم باید حقوق ۵۰ نفر رو زیاد کنم.
از ظهر تا ساعت ۵ که دفتر بودم، همه رو از یک کنار گاز گرفتم.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۸

رحمان ۱۴۰۰ حجم انبوهی از ابتذال

رحمان ۱۴۰۰ افتضاح بود. یه چیزی بدتر از افتضاح. وسطش بلند شدیم. هدیه تهرانی ام نداشت و من اشتباه کرده بودم. مهران مدیریش هم به غایت گند بود.
فقط اونچه منو متعجب می کنه فروش ده میلیاردی این فیلم توی نوروز و قهقهه مردمی بود که توی سینما آزادی بودن.

برای هضم این مزخرف با دوستم رفتیم یک شام عالی خوردیم در عوض. 

حرکت در مسیر صفر درجه

 درمان خیلی کُند پیش میره. ولی دکتر می‌گه رو به جلو هستم. از اون وضع معلول هم خارج شده‌م ولی خیلی خیلی باید مراقب باشم. با یه تلنگر برمی‌گردم بهش.

.........

دیشب فیلم خوک مانی حقیقی رو دیدم. مزخرف به‌تمام معنی بود. مانی حقیقی و دوز مزخرفیت تا این حد؟ بعیده والله!
از اون جایی که روی محور ابتذال حرکت می‌کنم، امشب هم می‌خوایم بریم با دوستم رحمان ۱۴۰۰. راستش مهران مدیری رو خیلی دوست دارم. هم کارهاش رو و هم خودش رو. تازه هدیه تهرانی هم داره :)

.........

هنوز هیچ کتابی رو توی سال جدید دست نگرفته‌ام. سه‌تا کتاب ناتمام کنار تختمه و هرشب با ویدیوهای اینستا تا ۱۲ بیدار می‌موندم.
اینستا رو مجددن پاک کردم. یعنی بعد از کندی کرش، احمقانه‌ترین فعالیتم در اینترنت اینستا بوده. امیدوارم فعلا بهش برنگردم. نزدیک بود بزنه به‌سرم و یک وبلاگ توش راه بیاندازم. 

.........

داشتم با خودم فکر می‌کردم همه چیز، خوب و بد، عادته و خیلی زود می‌تونی بهترین عادتهایی که سالیان سال داشتی، از دست بدی. درعوض عادتهای گند خیلی دیر خوب می‌شن یا نمی‌شن. به‌قول مامانم "درد خروار خروار میاد و مثقال مثقال میره".

درحال حاضر بسیاری از ماهیچه‌های خوش‌فرمی که توی مغزم داشتم، مثل ماهیچه مطالعه مثبت، برنامه ریزی و خودسازی دارن دچارآتروفی میشن، بس که ولشون کرده‌م به امان خدا. اگر به‌دادشون نرسم، مثل وقتی ورزش رو بعد از سالها فقط به‌مدت چهار ماه کنار گذاشتم، بلایی که سر ماهیچه‌های پشتم اومد سر ماهیچه‌های مغزم هم میاد. 

آتروفی مزمن بد دردیه. لامصب مثقال مثقال خوب میشه.

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۸

جلسات هیات مدیره رو جدی بگیرید

امروز جلسه هیات‌مدیره داشتیم. 

مجموعه ما متشکل از سه شرکته با سه مدیرعامل. دوتاشون در زمینه معدن فعالن و ما در زمینه کشاورزی. هیات‌مدیره‌هامون تقریبا مشترکه. مدیرعامل مهربان سهام‌دار اصلی هر سه شرکته و سمتی هم نداره. یک زمانی مدیرعامل دو نفر از ما بوده. مغز متفکر مجموعه است ولی خودش می‌گه فقط نقش مشاور رو داره. با صبوری و طی یک برنامه درازمدت، ما سه تا رو تربیت کرده و می‌کنه. تصمیم‌گیرنده اصلی هم اونه ولی در عین‌حال به‌ما یاد داده که خودمونم هم بتونیم در ایجاد اون تصمیم نقش پررنگی داشته‌باشیم. 

ما سه‌شرکت تقریبا جز دو سه بار، جلسه هیات‌مدیره نداشتیم. همه گرفتاریم و به‌نظرمون نه ضرورتی بوده و نه حوصله مشورت داشتیم. یک مقداری هم در طول این سالها قائم به‌فرد کار کرده‌ایم و فقط سر و کارمون با مدیرعامل مهربان بوده. بنابراین خیلی خوشمون نمیاد که کسی توی کارمون دخالت کنه. به‌جز مدیرمالی که توی هیات مدیره همه‌مون هست و مخصوصن من خیلی باهش مشورت می‌کنم.

امروز یکی از معدود جلسات هیات مدیره‌ای بود که تشکیل دادیم. آقا شیره الان مشاور یکی از شرکتهامونه و ما و اون شرکت سوم هم نیاز داریم باهش کار کنیم و بنابراین باید هرسه‌تا با هم هماهنگ می‌شدیم.
اون دو مدیرعامل از من کوچکترن. شاید حدود هفت یا هشت سال. یکی‌شون هم قبلن کارمندم بوده. یک سو‌گیری ذهنی(سلام آقای شعبانعلی) داشتم که اینا چون کوچکترن و تجربه کاری من بیشتره، هیچ وقت خیلی جدی‌شون نمی‌گرفتم. 
امروز در موضع ضعف بودم. باید کارخونه جدیدی رو در یک شهر دیگه تاسیس کنیم ومن هیچ وقت از صفر، کارساخت و ساز رو مدیریت نکرده‌ام.
اونا هردوشون آدم‌های اجرایی‌ان که مرتب توی معدنن. من مدیریتم از راه دوره و شانسم زده و سالها قبل کارخونه‌فعلی رو آماده خریدیم و بعد ذره ذره توسعه اش دادیم. 
 اون دو شرکت فقط تولید می‌کنن. جنسشون بازار آماده داره و پیش‌فروش می‌شه. بخش اعظم کارشون تولیده و حضورشون در محل خیلی مهمه. در عوض توی کار ما فروش خیلی  پررنگه و نیاز به بازاریابی قوی داره. برای همین بیشتر وقت من با فروش و مالی می‌گذره. 
داشتم می‌گفتم.
 موضع ضعف وادارم کرد بهشون گوش کنم. و چه خوب که این کارو کردم و چه خوب‌تر که امروز این جلسه رو گذاشتم. هرسه‌مون خیلی به هم نزدیک شدیم. اونا مثل دو تا برادر که می‌خوان به خواهرشون کمک‌رسانی کنن، منو راهنمایی می‌کردن و بهم می‌گفتن برای شروع ساخت و ساز به‌چی نیاز دارم و به چی نیاز ندارم. آقا شیره رو هم با هم تقسیم کردیم :) و به‌تفاهم رسیدیم.
از همه مهم‌تر برام این بود که دیدم چقدر اونا چیزایی بلدن که من می‌تونم ازش استفاده کنم و چقدر تا الان  سوگیری ذهنی اشتباهم، باعث شده این پتانسیل‌های بزرگ رو نادیده بگیرم. ضمن اینکه سال قبل بارها و بارها مدیرعامل مهربان بهم توصیه کرد که جلسات ماهانه بزارم و من اهمیت نمی‌دادم. 

یکی از برنامه‌های امسالم حتمن تقویت جلسات هیات‌مدیره خواهد بود. لابد منم یه چیزایی بلد هستم که به اونا بگم. حداقل می‌تونم خوب ازشون پذیرایی کنم و جلسات دلپذیری رو فراهم کنم تا ترغیب بشن بیان و بهم آموزش‌های ضمن خدمت بدن :).

پی‌نوشت:
به‌نظر من جلسات هیات مدیره رو وقتی می‌شه جدی گرفت که اعضا، آدمهای قوی و در عین‌حال بدون حب و بغض باشند. نقد کنند و مسائل رو به‌چالش بکشند و چون بقیه می‌دونن که قصدشون اصلاح شرایط و نه مطرح‌کردن خودشونه،  بنابراین از ته جلسه چیزی در میاد.
جلساتی که همه فقط از هم تعریف کنن و خاطره بگن، به درد شرکت خصوصی نمی‌خوره.

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۸

گزارش سفر

رفتم سفر و برگشتم. اگه بخوام آبروداری کنم، باید بگم بد نبود و یک تجربه بود. ولی حقیقتا بهم خوش نگذشت. 
من اهل سفر با اعمال شاقه نیستم. ساعت شش و نیم صبح بیدارشدن و توی جزّ گرما، له‌له‌زنان وسط طبیعت بودن کار من نیست.
 این سفر رو هم که انتخاب کردم، به‌خاطر این بود که تور مارکوپولو توی سایتش نوشته بود سفر ۵ ستاره که از هر لحاظ بخوای حساب کنی، سه ستاره بود.
خیلی خودخواهانه سفر لاکچری رو دوست دارم. هتل عالی و غذای عالی و استراحت به وفور و امکانات خوب در هتل. برای گشت و گذار مکانهای تاریخی رو ترجیح میدم. کمی هم خرید با قدرت انتخاب خوب. طبیعت‌گردی هم باید با شرایط ۵ ستاره برم. ماشینِ سواری و کولر و زمانی که دست خودم باشه.

هم‌سفرها از هر سن و سالی بودن. همون اول کار توی اتوبوس فرودگاه، تنها خانم مجرد تور، کنارم نشست با مقادیر معتنابهی چربی و گوشت و از اون بیشتر، غر. اون‌قدر در مورد همه‌چی شکایت کرد که وقتی داشتم اتاق هتلم رو انتخاب می‌کردم، ترجیح دادم باهش توی یک طبقه نباشم. خوشبختانه روز دوم و سوم از تور جدا شد و روز چهارم هم من با تور نبودم.

روز اول رفتیم معبد بودایی‌های بندرعباس، یک نهار مزخرف و اسکله رجایی. عصر رفتم لب ساحل و بازار سنتی که قدیم هم رفته بودم و هیچی‌ش عوض نشده بود.  فقر و محرومیت شهر خیلی به‌چشم میاد ولی بیشتر از اون، مهربانی مردم جنوب و صمیمیت‌شون واقعن بی‌مثاله. به‌توصیه برادرم رفتم خیابون ۲۲ بهمن و فلافل و سمبوسه بندری خوردم.

روز دوم به‌خاطر خستگی زیاد روز قبل که از ساعت چهار و نیم برای فرودگاه بیدار شده بودم و مدت طولانی روی‌ پا بودم،  سردرد شدید داشتم و ساعت شش و نیم با تور نرفتم قشم. خوابیدم تا ساعت نه و بعد توی جنگل حرا بهشون ملحق شدم. جزیره هنگام رو ندیدم اما اگه اون ساعت همراهشون شده بودم، قطعا تا روز آخر با سردرد درگیر بودم.
جنگل حرا خیلی قشنگ بود. دره سکوت و دره ستارگان هم همین‌طور. ولی توی اون گرما، جاذبه زیادی برای من نداشت. مخصوصا که دوبار مسکّن قوی خوردم تا بتونم ادامه بدم. غذا و رستوران هم کثیف و افتضاح. شب رو موندم توی هتل و سریال تماشا کردم. 
روز سوم ساعت شش و نیم بیدار شدم و رفتیم هرمز. قشنگ بود ولی نتونست نظرم رو در مورد سفر عوض کنه. نهار توی یه خونه محلی خوردیم. خوشمزه بود ولی شب حالت مسمویت بهم دست داد و هرچی گشتم قرص آلکاسزر عزیزم رو پیدا نکردم. بنابراین تا صبح رفتم دست‌شویی و صبح هم پیام دادم که نمیام باهتون و توی فرودگاه می‌بینمتون. هتل رو دو ساعت اضافه تمدید کردم و تا ساعت دو موندم توی اتاق که به‌دست‌شویی دسترسی مدام داشته باشم. 
نهار رفتم رستوران بندر که توی تریپ‌ادوایزر رتبه اول رو داشت. غذاش خیلی خوب بود. برگشتم هتل و دیدم یک بازارچه توی هتله. از فرط بیکاری افتادم به پول خرج کردن و اتفاقن خریدهای خوبی هم کردم. 
عصر به تور ملحق شدم و رفتیم خرما خریدیم. هم‌سفری‌ها گفتن خوب شد نیومدی. گرمای شدید و رطوبت هوا و آب گرم گنو همراه با بوی سولفور شدید، دمارشون رو در آورده بود. 

در کل ایران گردی رو دوست دارم. به‌نظرم آدم باید مملکت‌شو از نزدیک ببینه و گرچه این سفرهای کوتاه شناخت زیادی به آدم نمیدن ولی بهتر از ندیدنه. این سفرها می‌تونن روی پیش‌داوری‌ها و داوری‌هات تاثیر بزارن. محبت آدم هم نسبت به آب و خاکش  یه‌جورایی عمیق می‌شه یا لااقل در مورد من این طوریه.

در مورد این سفر، به‌نظرم زمان مناسبی روانتخاب نکرده بودم. نه‌تنها هوا گرم بود، بلکه تازه از مشهد برگشته‌بودم و خیلی ولع برای سفر نداشتم. ترجیح می‌دادم توی خونه ریلکس کنم. وضع گردنم هم هنوز روبه راه نیست و خستگی و درد زود کلافه‌ام می‌کنه. 
 تور خوبی رو هم انتخاب نکرده بودم. لیدرش آدم خوب ولی غیرحرفه‌ای بود.  بعدن یادم اومد که با قدس‌گشت سفرهای دیگه هم رفته‌بودم که خیلی بهتر بودن. 
 به‌طور کلی فکر نکنم بعد از این، سفرهای داخلی رو با تور برم. تور بیشتر به‌درد سالمندان می‌خوره. گرچه برنامه‌های فشرده برای اونا هم زیاد جالب نیست ولی تکلیفشون توی سفر روشنه و مراقبت هم می‌شن. من ترجیح میدم خودم تکلیف خودم رو با قضایا روشن کنم. :) 

                                                               
                                                                     جنگل حرا- قشم

حرفهایی که نباید گفته‌شوند

امسال فیلم ایرانی زیاد دیدم. مهم‌ترین‌شون این‌ها بودن:  ابد و یک روز ،  مغزهای کوچک زنگ‌زده و متری شش و نیم .    هر سه فیلم اجتماعی‌ا...