دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۷

درد مدام

دردی که در این دو هفته کشیدم، برای جبران همه گناهام کافی بود. امروز با خودم فکر می‌کردم واقعا خدا به آدمهایی که با درد سرطان یا مریضی‌های لاعلاج روبرو می‌شن، چه طاقتی میده.
 امشب دو ساعت ماساژ گرفتم با خانم تایلندیه. و الان تونستم مثل آدم بشینم. درد زیاد افسرده‌م کرده وگاهی واقعا دلم می‌خواد بمیرم.
اول هفته قبل عکسهام رو بردم پیش دکتر خودم. تنها پزشکیه که بهش اعتماد دارم. فوق تخصص عفونیه و چون مریض‌های مبتلا به سل زیاد داشته و سل ستون فقرات رو داغون می‌کنه، از ستون فقرات هم سر درمیاره. بهم گفت قوز شدید داری و به دیسکهات فشار میاره. باید بری پیش ارتوپد که تخصص ستون فقرات داره. من قبلا رفته‌بودم پیش متخصص مغز و اعصاب که فوق تخصص ستون فقرات بود. دکترم گفت اون کمکی نمی‌کنه. باید ارتوپد باشه و من تا اون روز نمی‌دونستم تخصص ستون فقرات یکی از تخصص‌های ارتوپدیه. خلاصه با کمک خودش از یه دکتر وقت گرفته‌ام و فردا نوبتمه که برم. امیدورام راه‌حلی داشته‌باشه و نیازی به جراحی نباشه. احتمالا نیست ولی قوز یا همون کیفوز از یه درجه‌ای به بعد باید جراحی بشه.
راندمانم در همه چیز زندگی نصف و خیلی وقتها کمتر شده. آستانه تحملم خیلی کم شده و از ظهر به بعد که درد شروع می‌شه دلم می‌خواد گریه کنم و همه رو بزنم. 
کار هم سخت شده. وضع فروشمون بد نیست ولی مشکلات برای تولید بسیار زیاده. یک جنگ تن‌به‌تن روزافزون با همه امعا و احشا دولت و بازار داریم. انگار همه یک صدا می‌گن تولیدکننده‌های کثیف بساطتتون رو جمع کنین و برین دلالی. ما هم کاری جز تولید بلد نیستیم.
.......
کتاب نمی‌خونم .
پنج فرمان مثل یک هیولا کنار تختمه و از بس سختمه بخونمش و از طرفی کتاب نیمه تموم برام مثل استخون توی گلوست، چیز دیگه‌ای هم نمی‌خونم. سی‌دی های آموزشی صوتی و کتابهای صوتی گوش می‌کنم. "چالش‌های رهبری" آخرین کتابی بود که گوش کردم که خوب نبود. صبحها توی ماشین با شعبانعلی‌ام. قبل از اون کتاب صوتی" قدرت عادت" رو برای بار دوم گوش می‌کنم. شب هم یوگانیدرا که البته تا یارو شروع می‌کنه به حرف زدن و می‌گه با تنفس شروع کنین، من خواب هفت پادشاهم.
.......
معلم زبان گرفته‌م. سه جلسه اومده. معلمه عالیه. هرجلسه قبل از اومدنش خودم رو فحش میدم که خاک برس، با این درد و بی‌وقتی زبان خوندنت چیه و بعد از رفتنش می‌گم از فردا روزی سه ساعت زبان می‌خونم. سه هفته‌است اوضاع بر این منواله. زبان برای من حیاتیه.هم از لحاظ کرا، هم از لحاظ سفر وهم از لحاظ اینکه خیلی دوست دارم.
 یادش بخیر وقتی رفتم تست کلاس تافل دادم و وضعم اون قدر خوب بود. مثل کسانی که الان صد و چهل کیلو‌ان و می‌گن یادش به‌خیر وقتی شکم شیش تیکه داشتم. 
جوونی و سلامت و توانمندی‌هام همه پشت سرم هستن و اگر دردم خوب نشه، هیچ آرزویی برام نمی‌مونه. خیلی بابت خودم غمگینم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

اولین و مهم‌ترین قدم برای رشد و موفقیت نوشتن اهدافه

روز آخر ساله. توی شرکتم و بیشتر بچه‌ها مرخصی‌ان. منم از همین‌جا می‌رم فرودگاه. دارم از کامپیوترم بک‌آپ می‌گیرم که ببرم مشهد و روی بودجه و...