یوگا / اصلاح یک رابطه / انسولین

ورزشهای نازبشی بلا رو رها کردم و دوباره معلم خصوصی یوگا رو صدا زدم. شاید اتفاق خوبی بود که کلاس کانون خیلی سریع پر شد و مجبور شدم خصوصی بگیرم. خیلی گرون‌تره از کلاس عمومی ولی بسیار نتیجه بخشه. 
من عادتمه وقتی دردم خوب میشه یادم میره چطوری خوب شدم و روم زیاد می‌شه و میزنم زیر کاسه و کوزه همه‌چی. ولی این بار مطمئنم یوگا و ماساژ درمانمه و باید همه عمر منظم ورزش کنم.
خلاصه اینکه یک هفته‌است بهترم و می‌تونم شرایط درد رو مدیریت کنم.

...

در این شرایط بسیار سخت، ناباورانه تارگت شش ماهه رو زدیم.
 بخش زیادیش رو مدیون مدیر فروشم. همونی که می‌خواستم اخراجش کنم و فرصتی دوباره بهش دادم.
خیلی راضی‌ام از این فرصت مجدد. همه چیزهایی که از نظرم ایراد بود و باید درست می‌شد رو نوشته‌بودم و داده بودم دستش. اونم یکی یکی مشکلاتش رو اصلاح کرد.
 روزی هم که بهم گفت ازم می‌ترسه که بهش توهین کنم و خیلی ناراحت شدم، انگار از خواب بیدار شدم ونهایت تلاشم رو کردم تا رفتارم درست بشه.
دو طرف به سمت ساختن رابطه مثبت قدم برداشتیم و هر دو الان خیلی خوشحالیم. 
بیشترین علت خوشحالیم اینه که تونستم یک رابطه رو نوسازی کنم. این برای من که آدمی هستم که وقتی چیزی باب میلم نیست، ازش خارج می‌شم و یا از خودم دورش می‌کنم، یک پیروزی بزرگه. تونستم به خودم پیروز بشم.

...

دیروز به بچه ها گفته بودم برام از بازار رنگ مو بخرن. بار قبل چهل تومن خریده بودم. این بار چهل و شش و نیم. امروز از سوپر محلمون قیمت رو سوال کردم و گفت چهل و نه ولی بار بعدی به زودی می‌شه هفتاد و دو. 
توی راه که می‌اومدم خونه، فکر کردم بشینم حساب کنم بر اساس تاریخ انقضای رنگ موهایی که برام خریدن، چند تا دیگه می‌تونم بخرم و ذخیره کنم.
توی خونه همین‌طور که اخبار رو می‌خوندم دیدم یه جایی در مورد کمبود انسولین نوشته.
 مامان من انسولین می‌زنه. بلافاصله به برادرم زنگ زدم و گفتم بشین حساب کن طبق تاریخ آخرین انسولین‌هایی که خریدی، چند تا انسولین و سوزن و کارت دستگاه تست قند می‌تونی براشون بخری. 
برادرم گفت آخه انسولین‌شون نود درصدش بیمه است و باید دکتر بنویسه. گفتم گور بابای بیمه. فوقش یک میلیون تومن پول میدیم و بهتر از اینه که انسولین گیرمون نیاد. روغن که نیست که بگیم اگر نایاب شد، نخورن..انسولینه باباجون!

نه تنها ذهن من، بلکه ذهن اکثر آدمهایی که می‌شناسم با همه این حساب و کتابها پر شده. 
می‌دونم تفکر نادرستیه و نباید این طوری تصمیم گرفت و به بدتر شدن شرایط دامن زد. حتی فکر کردم اصلن اگر قراره رنگ مو بشه هفتاد تومن، دیگه موهامو رنگ نمی‌کنم.. ولی در مورد دارو نمی‌تونم هیچ جور دیگه‌ای فکر کنم. 
وقتنی می‌بینم سرعت بدشدن اوضاع از سرعت فکر کردنم خیلی بالاتره، حس بدبختی می‌کنم. کاری هم نمی‌شه کرد. همینه که هست. به همین بدی.

نظرات