شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۷

شیر مثل شمشیر

روم زیاده به خدا!! دارم از درد هلاک می‌شم. نوع جدیدی از درد اومده و به‌ بقیه اضافه شده. درد بازوی راست. با این همه می‌نویسم.
یوگا رو تقریبن رها کرده‌ام و خیلی احمقم از این بابت. باید همون طور منظم کار می‌کردم. رفتم پیش یک فیزیوتراپ برای انجام حرکات اصلاحی. ولی چشمم آب نمی‌خوره چیزی ازم در بیاد. یک میلیون هم بابت ده جلسه داده‌ام که از دیروز دارم فکر می‌کنم چطوری نقدش کنم.
 اگه قبول کنن با همون کردیتم ماساژ هم بگیرم، خیلی خوب میشه وگرنه باید ده جلسه ورزش ناز بشی بلا رو انجام بدم. ورزشی بی‌نهایت لطیف که با این بدن من که سالهاست بدن‌سازی کار کرده و بعد یوگای مفصل کرده و در نهایت رسیده به اینجا، فکر نکنم تناسبی داشته‌باشه. حالا تا ببینیم چی می‌شه. زود نباید نتیجه بگیرم.
....
اوضاع کار به همون منوال می‌گرده که بود. امروز بهمون می‌گن ارز دولتی میدیم، میاییم ثبت سفارش می‌کنیم، فردا می‌گن باید تاییدیه فلانم بگیرین. می‌گیریم. بانک می‌گه زود باشین پول بدین که الانه‌ست ارزتون آماده بشه. پول میدیم. عصر بانک زنگ می‌زنه و می‌گه قانون عوض شد و رفتین زیرگروه دو. 
دوباره فردا میریم با زیرگروه دو ثبت سفارش می‌کنیم. همه مجوزها رو مجدد می‌گیریم. از اونجایی که این فرآیند از ده اردیبهشت ادامه داره، پروفرما باطل می‌شه. دوباره می‌گیریم. بعد میریم کارمزد بدیم. سایت ثبت سفارش به‌روز رسانی داره. فرداش که میاییم، ارور میده، سی بار میریم و می یاییم. تا درست می‌شه و می‌خواهیم کارمزد بدیم که به ناگاه توی گروه صنفمون یک پیام میاد که آی‌آی صبر کنین اگه در حال ثبت سفارشین، دارین میرین زیرگروه یک. دوباره از سر نو.
یک دختر عمه دارم که یه شعر از بچگی می‌خوند: پادشاهی سه پسر داشت، یکی کور و یک کر و یکی کل(کچل)، باز بگیر از سر! و این شعر رو اون‌قدر می‌خوند تا دعوامون می‌شد. حالا شده داستان این روزهای ما.
....
در نهایت بی‌عاری قیمت کالاها رو با یوروی آزاد ۱۲۰۰۰ تومن بستیم و می‌فروشیم. دیگه هم قیمت ارز رو نگاه نمی‌کنیم که یه روز ۱۵۰۰۰ می‌شه و یه روز ۱۷۰۰۰ و باز یه‌چیزی می‌زنه توی سرش و میاد پایین. اعصابمون دیگه ظرفیت نداره. 
قیمت مواد اولیه هم اگه گیر بیاد، روزشماره. بنابراین ما ماشین زمان رو روی نیمه مرداد صفر کردیم و می‌فروشیم. یعنی می‌دونیم که بازار کشش قیمت بالاتر نداره که جنس ما رو بخره.
 بازار ما اعتباریه. مواد رو باید نقد بخریم و سرخرمن پول کالاهامون رو بگیریم. یعنی آخر بدبختی. نهایت سعی‌مون این بوده که از هشت ماه و شش ماه اعتبار به دو ماه و مشتری گروه ممتاز بسنده کنیم. خدا رو هم شکر می‌کنیم و دعا می‌کنیم که معجزه بشه. 
....
از شدت درد باز راندمانم حسابی افت کرده. یعنی مغزم هنگ می‌کنه بس که دلم می‌خواد ناله کنم از زور درد. ولی نمی‌کنم. یه عالمه کار و برنامه توی مغزم دارن سلولهای خاکستریم رو می‌جوند ولی ولشون کردم به امان خدا. توان فکر کردن ندارم.
....
خیلی چیزا هست برای نوشتن. 
دلم می‌خواد از سرایدار افغانی ساختمون شرکت تعریف کنم که پدیده‌ای منحصر به فرده. یا از این بگم که تا پریروز فکر می‌کردم استعداد یک آدم که به نظرم باهوش‌ترین آدم روی زمینه، خدادادیه ولی کتابخونه‌ش رو که کشف کردم، دیدم نه بابا، نابرده رنج  گنج میسر نمی‌شود! یک میلیون تا کتاب عالی خونده اونم از صد سال پیش تا حالا. صد سال پیش که من داشتم رمان می‌خوندم، اون هوش عاطفی رو می‌خونده و نت‌برداری می‌کرده.
دلم می‌خواد از خواهر کوچیکه بنویسم که امسال اومد ایران. بعد از ۴ سال. و بعد از یه عمر ما سه خواهر با هم سه روز تهران تنها بودیم و برای اولین بار حرف زدیم. همه حرفهایی که یه عمر توی دلمون مونده‌بود. از کشف خواهر کوچیکه خیلی چیزا برای نوشتن دارم. خواهر کوچیکه دیپلم داره ولی هوش عاطفی و هیجانی و آی‌کیوش بسیار بالاست. از اول بچگیش هم هوش زیادش مایه عذابش بود. چون خانواده به سرعت اون نمی‌تونست فکر کنه و بنابراین دسته جمعی، خانواده و مدرسه، از درکش عاجز بودیم. داستانش طولانیه. کارگر خونه مامانم روز آخری براش یه نامه نوشته‌بود و یه جمله‌ش این بود: خوشحالم که یک شیرزن رو دیدم!! و کاملن توصیف درستی بود. خواهرکوچیکه شیره.. مثل شمشیره :)

۲ نظر:

  1. يك نكته: افغان ها اينكه افغانى خوانده بشن را توهين آميز مى دانند، بگوييد افغان نه افغانى.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. سلام. خیلی ممنون از اینکه گفتی. نمی دونستم.

      حذف

۰۰۰

زندگی ما، داستانی‌ست که خودمان آن را تعریف می‌کنیم.