آیینه چون نقش تو بنمود راست _ خود شکن، آیینه شکستن خطاست

به‌نظر می‌رسه در نقطه‌ای از زندگی‌ام که فرمون از دستم در رفته. هیچ احساس خوبی نسبت به خودم ندارم. نیاز به روان‌درمانی و مشاوره دارم ولی مشاور خوبی جز دکتر بیرشک نمی‌شناسم. اونم که مریضه. 
دو جلسه رفتم پیش مشاور آیدا و باهش دعوام شد. اصلن نمی‌فهمم چطوری برای آیدا این‌قدر کارکرد داره. یک اپسیلونم باهش ارتباط برقرار نمی‌کنم. حوصله مشاور جدید هم ندارم. همه داستان رو از سر نو تعریف کنی.. 

دردها با قدرت برگشته‌ن. چون معلم یوگای خصوصی رو گفتم نیاد و الان می‌فهمم چقدر تاثیر داشته. فیزیوتراپ گفته‌بود تمام عمرت بعد از این باید منظم ورزش کنی. و من تا بهتر می‌شم فراموش می‌کنم. جالبه قبل از بیماری عاشق ورزش بودم و از وقتی برام تبدیل به اجبار شد، عشقم فروکش کرد.

توی شرکت هم حس بدی دارم. حس بی‌فایده بودن و یک مدیر بدخلق.
چند هفته‌قبل که دوباره از دست شکایتهای بچه‌ها از دست مدیر فروش به ستوه اومده‌بودم، باهش مجدد حرف زدم. هرچی می‌گفتم، می‌گفت:"چشم". 
گفتم:" آقای فلانی به‌نظرم می‌رسه شما مثل یک دیوار در مقابل من نشستی و حرفام همه می‌خورن به‌دیوار و ازت رد نمی‌شن. چشمهات به‌من می‌گن گوش نمی‌کنی و فقط داری به اینکه چطوری از شر من خلاص شی فکر می‌کنی."
گفت: نه. 
گفتم:" از چیزی نگرانی؟ از من می‌ترسی؟ چی می‌تونه تو رو وادار کنه به اینکه یک آدم بله‌قربان‌گو باشی؟"
گفت: "من از توهین‌های شما می‌ترسم. نمی‌خوام بهم توهین بشه و برای همین جواب نمیدم."

احساسم به‌قدری بد شد که انگار تا امروز برده داری می‌کردم. حالم از خودم بهم خورد.

بهش گفتم:" تو انتقادهای منو به‌عنوان توهین برداشت می‌کنی؟"
 گفت: "شما به تحصیلات من، سابقه کار من و همه دوستان سابق من توهین می‌کنین و همه رو مسخره می‌کنین."
گفتم:" ناچارم. چون شماها مهندسی فلان از دانشگاه دوقوزآباد دارین و با این فکر که لیسانس هستین و خیلی باسوادین، حاضر نیستین دو خط کتاب بخونین. سابقه کارت از نظر من بی‌اهمیته چون توی یک شرکت بی‌سیستم رشد کردی و از پله صفر گذاشتنت بالای قله، بی‌اونکه بدونی این به‌خاطر خودت نبوده. دوستانت هم به من ربطی ندارن و فقط همیشه بهت گفتم به‌خاطر شرکت ما به هیچ‌کسی باج رفاقتی نده و نزار ازت سوء استفاده کنن.
شماها منو ناچار می‌کنین که نقاط ضعفتون بهتون خیلی سخت و شدید بگم چون به‌محض اینکه نمی‌گم می‌رین می‌شینین بالای درخت و پایین نمی‌یایین و احساس همه‌چیزدانی می‌کنین.
 تو برای من مهمی چون می‌خوام رشد کنی و بتونم در مرحله‌ای خیلی از کارها رو بهت بسپارم.
قرار نیست انتقاد رو به منزله توهین بدونی. من اگه هروقت بخوام ازت انتقاد کنم، نگران این باشم که تو فکر می‌کنی بهت توهین شده، نمی‌تونم باهت کار کنم.
مجبور هم نیستی خری مثل منو تحمل کنی. اگر می‌خوای اینجا بمونی و یک مدیر ارشد بشی باید با سیستم ما کار کنی و انتقادها رو بشنوی.
تو از نظر من بی‌سوادی چون یک کتاب در عمرت نخوندی. از نظر من اینکه مدیر ۱۲۰ نفر بودی اهمیت نداره، چون نمی‌تونی بعد از یه سال اعتماد شش نفر زیردستت رو جلب کنی.هروقت تونستی این ها رو درست کنی، بیا بگو بهت توهین شده."
گفت:" حرفاتون درسته ولی بشین و بفرما و بتمرگ هرسه یه معنی داره و من ترجیح میدم بهم بگن بشین.."
...
خلاصه همین‌قدر هارش و نفهم باهش حرف زدم. این حرف زدن درحالی‌بود که کتابهای هوش اجتماعی و هوش عاطفی گلمن رو دوبار گوش کرده بودم و می‌خواستم برم سراغ روشهای رهبری.
از اون روز با خودم فکر می‌کنم: تو که خودت مثل خری هستی که بارش کتابه، چطور می‌تونی این‌قدر هارش باشی؟ چطور می‌تونی به کسی بگی سابقه کارت مزخرفه، درحالی که خودتم یه روزی میز مدیریت از آسمون افتاد و گفتن بشین پشتش؟؟
چطور می‌تونی با افراد این‌قدر تند و تیز و کوبنده حرف بزنی درحالیکه همیشه به مدیرعامل مهربون می‌گی : "من آدم تشویقم. اگر تشویقم کنین رشد می‌کنم و اگر انتقاد کنین پسرفت می‌کنم." خاک برسرت که بیست و اندی سال زیر دست مدیرعامل مهربون بزرگ شدی و هنوز این‌قدر خری..
...
از اون روز کتابهای مدیریتی که می‌خوندم رو گذاشتم کنار. تا مدتی اصلن خوندنم نمی‌اومد و فقط مطالب سرگرم کننده می‌خوندم. 
مغزم هنگ کرده. از یه طرف کارهای شرکت با این همه مسائل مملکتی قفل شده و جلو نمی‌ره و از یه‌طرف منم قفل شده‌ام  و وقتی میام شرکت انگار هیچ‌کاری نمی‌کنم. به روزمره‌گی می‌گذره. گزارشهای بچه‌ها و وصول مطالبات و وضعیت فروش و .. 
هیچ تخیلی توی ذهنم جریان نداره و عین مرداب ساکنم.
...
حرفهایی که به مدیر فروشم زدم همه درست بود. به همه‌شون اعتقاد دارم. ولی عین کسی حرف زدم که کوچکترین بهره‌ای از هوش اجتماعی که هیچ، از هوش معمولی هم نداره. و این خودم رو جلوی خودم شکسته. 
....
توی کانون یوگا مربی مزخرفی دارم. خیلی باسابقه است ولی حتی دوازده سال قبل هم که اولین کلاسم رو باهش داشتم، به‌نظرم ناخوشایند می‌اومد.
دیشب بعد از کلاس با خودم فکر می‌کردم چقدر این آدم رو دوست ندارم و چقدر دلم نمی‌خواد دیگه باهش کلاس بردارم. متکبر و مزخرف و پرادعا با این گفتمان که همه ما عین بچه‌هاشیم و خیلی دوستمون داره و خیرمون رو می‌خواد، درحالیکه من عمیقا باور دارم فقط به دنبال اثبات خودشه.
این خانم رو که نگاه می‌کنم، انگار آینه‌ای جلوم گذاشتن و خودم رو بهم نشون میدن.

نظرات

  1. رها پندارمرداد ۲۹, ۱۳۹۷

    تو کانون یوگا مهسا خیلی خوبه. تا حالا باهاش کلاس داشتی؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. مهسا خلیلی فقط یک روز اونم صبح ها کلاس داره.

      حذف
  2. نه خداییش هر چی فکرمیکنم می بینم حق با توئه

    پاسخحذف
  3. آینه نقش تو بنمود راست اما سانسورش کردی

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. سانسور نکردم. دیر دیدم. ولی حالا شما که به نظرت خیلی مطئنمی خوبه جرات نوشتن اسمت رو داشته باشی چون از لحاظ من یک کامنت بی نام مثل لاف در غریبی و ... در بازار مسگریه.

      حذف
  4. شاید بهت امیدواری بده. خارج از ایران رفتم دکتر روانشناس ایرانی. مشکلم افسردگی مرگ عزیزی. دکتر دنبال دریافت این مطلب بود که روابط جنسی من و پارتنرم چطوریه. اول سوالهای ملایم. سوال محترمانه ومن چه ربطی داره. جواب: من دکترم من می دونم..... چندین جلسه با پشتکار و یواش یواش دوباره به نقطه حساس و سوالات بسیار بی شرمانه جنسی پرسیدن که خجالت میکشم نا شناس حتی بنویسم. بهش اعتراض کردم و گفتم کهب اب یمه و شورای شکایت از پزشکان صحبت میکنم. جواب: روانشناسان زیر حفاظت اطلاعات هستند و شهادتشون در دادگاه قبول نیست و هیچکس حرفت رو قبول نمیکنه و غیره. بعد در گزارش برای بیمه نوشته من فوبیا دارم. من داغدار...یاد گرفتم خودم بهترین روانشناس هستم. چطور یک آدم دیگه حتی وقتی بهترین تخصیلات رو داشته باشه میتونه به اعماق روح ما با تمام پیچیدگیها نفوذ کنه. این آخرین باری بود که مشاوره رو امتحان کردم. برو با یک دوست خوب گپ بزن. اون پولم بده به جای رواشناس برای دوستت یک هدیه شیل بخر که به حرفات گوش میده.

    پاسخحذف
  5. اولا جرا ت ندارم / دوما شوخی کردم/ سوما دوستت دارم

    پاسخحذف

ارسال یک نظر