پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2018

آیینه چون نقش تو بنمود راست _ خود شکن، آیینه شکستن خطاست

به‌نظر می‌رسه در نقطه‌ای از زندگی‌ام که فرمون از دستم در رفته. هیچ احساس خوبی نسبت به خودم ندارم. نیاز به روان‌درمانی و مشاوره دارم ولی مشاور خوبی جز دکتر بیرشک نمی‌شناسم. اونم که مریضه.  دو جلسه رفتم پیش مشاور آیدا و باهش دعوام شد. اصلن نمی‌فهمم چطوری برای آیدا این‌قدر کارکرد داره. یک اپسیلونم باهش ارتباط برقرار نمی‌کنم. حوصله مشاور جدید هم ندارم. همه داستان رو از سر نو تعریف کنی.. 
دردها با قدرت برگشته‌ن. چون معلم یوگای خصوصی رو گفتم نیاد و الان می‌فهمم چقدر تاثیر داشته. فیزیوتراپ گفته‌بود تمام عمرت بعد از این باید منظم ورزش کنی. و من تا بهتر می‌شم فراموش می‌کنم. جالبه قبل از بیماری عاشق ورزش بودم و از وقتی برام تبدیل به اجبار شد، عشقم فروکش کرد.
توی شرکت هم حس بدی دارم. حس بی‌فایده بودن و یک مدیر بدخلق. چند هفته‌قبل که دوباره از دست شکایتهای بچه‌ها از دست مدیر فروش به ستوه اومده‌بودم، باهش مجدد حرف زدم. هرچی می‌گفتم، می‌گفت:"چشم".  گفتم:" آقای فلانی به‌نظرم می‌رسه شما مثل یک دیوار در مقابل من نشستی و حرفام همه می‌خورن به‌دیوار و ازت رد نمی‌شن. چشمهات به‌من می‌گن گو…

زنانی که مردان نادیده می گیرند

بعد از این همه سال کار و این همه سال مبارزه با این طرز فکر که تبعیض جنسیتی باعث عدم پیشرفت زنان میشه، بالاخره اعتراف می کنم که مردان اگر نتونن جلوی پیشرفت یک زن رو بگیرن، حداقل کاری که می کنن اینه که اونو نادیده بگیرن و وجودش رو از ذهنشون خط بزنن.  البته من در جامعه خودمون و طبعا خیلی سلکتیو، باتوجه به تجربه شخصیم اینو می گم.
سالهای اولی که کار می کردم، دوستم که منشی مون هم هست و بود، مدام اینو بهم می گفت که باید بپذیرم چون زنم، کسی من رو به عنوان مدیر قبول نداره. اون برای تحقیر زیرپوستی، اینو می گفت. با اینکه گوش می کردم ولی منم زیرپوستی باهش مبارزه می کردم تا ثابت کنم این طوری نیست. الان که تجربه بیشتری در کار و زندگی دارم، می فهمم که در جامعه دور و برم خیلی وقتها این درسته. 
مدتی عضو هیات مدیره انجمن صنفی مون بودم و به عنوان دبیر انتخاب شدم. دبیری یک انجمن تقریبا مهم ترین کار اون انجمنه. ولی کم کم فهمیدم به عنوان تنها زن اون هیات مدیره، علت انتخابم این بوده که همه شون ته دلشون باور داشتن که می تونن من رو به عنوان یک زن خر کنن و خودشون ریاست کنن.  توشون یه آدم درست و حسابی بود که چ…

لبریز از تحمل

خسته ام. از درد. از دور و بری هام. از همه اطرافم. خیلی خسته ام. دلم یک دنیای معمولی با آدمهای معمولی با رفتارهای معمولی می خواست.

بی خاصیت

به نظرم هنوز تا مدیریت هم فاصله دارم. بین تفکر کارمندی و مدیریتی یویو بازی می کنم:(

رهبری و مدیریت

چند وقتیه حس می کنم مغزم هنگ کرده. یه جورایی فقط به روز کار و زندگی می کنم. شاید به خاطر اینه که استایل زندگیم رو کمی عوض کرده ام.  قبلن خیلی کم تلوزیون می دیدم و بیشتر چیزی می خوندم. الان فیلم زیاد تماشا می کنم. قبلن روزهای تعطیل حتمن توی خونه کار می کردم ولی الان نه. شاید کار کنم و شاید نکنم. این قبلنی که ازش حرف می زنم مربوط به یکی دو ماه قبله. شاید هم به خاطر اینه که در این مدت مطالب جدی زیادی درباره هوش هیجانی و تمرکز خوندم و تغییر در درونم اتفاق افتاده و خودم رو برده ام زیر سوال. چیزهایی که فکر می کردم در من هست، حالا فهمیدم که نیست یا اگر هست خیلی ضعیفه. 
از نوشتنم معلومه که گیجم. برای همین هم تصمیم گرفتم سر صبح بنویسم. چون از وقتی توی ماشین بودم تا چند دقیقه قبل به این فکر می کردم که برای این هفته چطوری برنامه ریزی کنم ولی هیچی به ذهنم نمی رسید.
پریشب توی متمم  مطلبی درباره تفاوتهای مدیر و رهبر می خوندم. چون درسهای قبلی رو نخونده بودم، متمم اجازه نداد درس رو تکمیل ببینم و بنابراین مجبور شدم برم درس کاریزما رو بخونم و تمرینش رو حل کنم. چون دونستن تفاوتها برام خیلی مهم بود.  ع…