دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷

در این روزهای پر از ابهام چه باید کرد؟

چقدر خوب است یک آدمهایی کنارت باشند و یک‌وقتهایی حسابی تکانت بدهند تا حواست سرجا بیاید.

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۷

شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۷

ری سایکل

توی آرشیو بلاگم یک نوشته داشتم که تیترش خودم رو جلب کرد. نوشته مربوط به سال 90 بود. به نظرم خوبه که یه بار دیگه بزارمش اینجا:

زندگی براساس بازی مار و پله؟

جمعه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۷

سه فیلم خوب

خیلی گرمه. خیلی گرم. پنکه و کولر با هم روشنن و یک لیوان چای باعث میشه برم جهنم و برگردم.   
...
فیلم می‌بینم اساسی. ولی جالبه با اینکه اکثر فیلمها درجه یکند، فیلمهای معدودی رو یادم می‌مونه.. مثلن سه گانه آبی-قرمز و سفید کیشلوفسکی رو حدود شش سال قبل دیده‌یودم و هفته گذشته که دوباره دیدم، انگار بار اول بود. 
 کتابای زیادی هم توی کتابخونه‌ست که خونده‌شدن و می‌دونم وقت خوندنشون خیلی خیلی لذت هم بردم و الان یادم نیست چی بودن. فکر هم نکنم فرصتی برای بازخوانی داشته‌باشم.
با خودم فکر کردم بشینم و یک یادداشت کوچک هم روی کتابایی که می‌خونم و هم روی فیلمها بنویسم و بزارم . برای جلوگیری از آلزایمر. 
 ولی خوب هنوز این کارو نکردم و حوصله می‌خواد.
دم نقد یکی دو تا فیلم جالب رو که ممکنه ندیده‌باشین معرفی می‌کنم و به نظرم ارزش دیده‌شدن دارن.

فیلم خیلی قوی و خوبیه. در مورد یک زن جاه طلب که شغلش لابی‌کردنه و بسیار موفقه. 




 اینم فیلم خاصیه. شایدم دیده‌باشین چون قدیمیه. من دوست داشتم فیلمهای خوب مریل استریپ رو ببینم که اینو انتخاب کردم و به نظرم یکی از بهترین بازی‌هاش بود.
موضوع فیلم درباره زنیه که در آشویتس بوده و همه خانواده‌ش رو از دست داده و حالا زندگی جدیدی رو داره .. 



اون سه گانه رو هم اگر ندیدین تا حالا که خیلی باید بعید باشه، حتمن ببینین. مخصوصا آبی رو. 



جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۹۷

هیچ

جوونی اعتماد به نفس بی‌جا میاره. وقتی جوونی فک می‌کنی به‌تنهایی می‌تونی همه روزهای زندگیت رو رنگ بزنی.
به میان‌سالی که می‌رسی، می‌فهمی نه بچه جون.. زندگی به جز رنگ، صدا هم لازم داره.

دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۷

معبدی برای یافتن آرامش

اول هفته سنگینی بود. با قیمتهایی که ساعت به ساعت عوض می‌شد/میشه، مجبور شدم لیست قیمت محصولات رو سه بار عوض کنم تا نهایی بشه. قبولوندنش به بچه‌ها طاقت‌فرسا بود. بعضی از کالاهامون حدود سی درصد افزایش داره چون موادش دیگه وارد نمیشه و شرکتهای فروشنده با قیمت سرسام‌آوری می‌فروشن.
این چند روز بخشنامه پورسانتها و امتیاز تشویقی سالانه، قهرمان فروش و جدول امتیاز بهره‌وری رو هم باید می‌دادم. 
هرسال کشمکش زیادی داشتیم ولی امسال انگار بچه‌ها درک کرده‌بودن شرایطمون چقدر سخته و فقط روی شرایط بیست امتیاز تشویقی مدیریت کمی صحبت کردن. 
....
کماکان صبح‌ها و توی ماشین کتاب قدرت "هوش هیجانی" دانیل گلمن رو گوش می‌کنم و شبها کتاب "هوش معنوی" رو می‌خونم. هر دو خوبن. 
"مدیریت منابع انسانی" تموم شد و خیلی هم ازش برای ارزیابی پرسنل استفاده کردم.

....

امروز بعد از ساعت کاری تلفن زد. یک ساعتی حرف زدیم.
 تصمیم گرفته بودم که نقش یک‌جفت گوش شنونده رو ایفا کنم و دیگه نظر ارشادی ندم. چون به‌نظرم زنها وقتی دارن از مشکلاتشون می‌گن، اولی رو بیشتر نیاز دارن تا دومی. گاهی وسطها نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم و نظر می‌دادم ولی بیشتر شنونده بودم.
 بعد از تموم شدن تلفنمون، مثل کسی بودم که با سرنگ گاوی همه انرژیش رو ازش کشیده‌باشن بیرون. با خودم فکر می‌کردم وقتی یک شنونده به این حال بیافته، کسی که شرایط رو داره از سر می‌گذرونه، چه حالی داره:(

اون‌قدر روحم داغون بود که سر ماشین رو کج کردم و توی ترافیک میرداماد رفتم به سمت شهرکتاب آرین.
دو تا دختر نوجوون که مثل فششفه حرف می‌زدن، تمرکزم رو بهم زده‌بودن. یکی‌شون هی از اون یکی سوال می‌کرد: الان من روی اعصابم؟
بالاخره رفتن و من یه ساعت و نیم لابلای کتابها چرخیدم. چشمم ضعیف‌تر شده و با عینک تدریجی دیگه به سختی می‌تونم چیزی بخونم چون حساسیت دید نزدیکش از یک عینک مخصوص دید نزدیک کمتره. باید برم همه عینکهام رو دسته جمعی عوض کنم. اونم توی این شرایط:(.

فکرم آسوده نبود و غصه داشت. کتابهای بی‌ربطی برداشتم که در حالت معمولی نمی‌خریدم. "پنج‌دقیقه‌ی خوب شامگاهی" که در مورد مراقبه‌های شبانه است و "آشپزی بدون گوشت".
دومی نوشته گلی امامی بود و برای همین برام جالب بود. خیلی هم قدیمیه. چاپ اول سال ۷۸ و چاپ یازدم سال ۸۵. بعدش هم تجدید چاپ نشده.
 "اتحادیه ابلهان "و یک کتاب از شیوا ارسطویی رو هم خریدم. 

موسیقی طبقه بالا عالی بود. هرچه مقاومت کردم، دیدم فایده نداره و روحم دلش موسیقی هم می‌خواد. بنابراین رفتم پایین و دو تا سی‌دی هم خریدم. هر دو خوبه.
"تا ابد ابری" که ویلن علی جعفری پویانه و "پارادایز" که یک قسمت از سه‌گانه کمدی الهی است.

دیر برگشتم خونه. این چند شب از دردهای مختلف هم درست نخوابیده‌ام. کمردرد که تا به‌حال نداشتم، اضافه شده. محل پارگی تاندون پام که دو سال قبل آسیب دیده، تازه یادش افتاده درد بگیره. اونم درحدی که نزارن بخوابم. درد قدیمی شونه و پشت هم گاهی میاد و گاهی هم نه.

الان بهترم. شهرکتاب خیلی خوب بود. یک ساعت و نیم مراقبه خالص..



پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۷

تبدیل تهدید به فرصت

عطر کیک خونگی و دلمه برگ مو پیچیده توی خونه. معجونیه برای خودش. 

صبح اول وقت می‌خواستم برم بیرون. برم آرایشگاه و بعدش برم کانژوک که مزون مانتوی جدیدی گذاشته. بعدش فک کردم نه. مانتو به اندازه امسال دارم و بهتره هزینه‌های اضافی رو کم کنم. حتی از هیتو هم نخریدم. :( یعنی تا دم در خرید رفتم ولی خوشبختانه یا بدبختانه اون روز نتونستم واریز اینترنتی انجام بدم و بعدش که آیدا خبر داد بانک درست شده، خودم رو راضی کردم که درست نیست در این  وضعیت که بچه‌ها به زور هزینه‌های روزمره‌شون رو تامین می‌کنن، من هی مانتوهای رنگارنگ بپوشم. مامانم هم عید اومده بود سر کمدم و یه متلکی با این مضمون که مثل نوکیسه‌ها کمدت لباس داره، اساسی خجالتم داده‌بود .
شرمندگی از مامان و جامعه باعث شده که مخم رو کار بیاندازم.

اوضاع سخت شده برای همه. بچه‌های شرکت مخصوصا اونایی که خونه اجاره‌ای دارن به‌شدت تحت فشارن. صاحب‌خونه‌ها یه‌هویی پول رهن رو بیست- سی میلیون زیاد می‌کنن یا اجاره فراوونی می‌خوان. عجیبه؟ نه عجیب نیست. خصلت طمع‌کاری آدماست که کم و بیش در همه هست. داریم از گوشت تن هم تغذیه می‌کنیم متاسفانه.
اینا البته روضه‌خونیه. به قول عطا تنها کاری که از دست امثال ما برمیاد اینه که بهتر باشیم. به این جو بحرانی دامن نزنیم و سعی کنیم در حد امکان صرفه جویی کنیم. 
برق کارخونه‌مون بدون اطلاع قبلی روزی چند ساعت قطع میشه. خوب کاملن قابل پیشبینی بود با این وضع بارندگی، حتمن قطع برق خواهیم‌داشت. ما هم نسبتن آماده بودیم. برای شرکت  ژنراتور خریدیم. (البته طبق معمول مدیرعامل مهربون در نقش پیامبر عمل کرد و وادارم کرد برای قطع برق آماده بشیم). ولی برای کارخونه کاری نکردیم. فکر می‌کردم با اطلاع و برنامه ریزی برق قطع میشه و ساعتها رو تنظیم می‌کنیم. ولی بی‌برنامه قطع شد. یعنی مخ یکی توی وزارت نیرو به قدر مخ من کار نمی‌کنه؟ یا چی؟ 
خلاصه بعد از اعتراض همه کارخونه‌ها به اداره صنایع، الان از یه روز قبل اعلام می‌کنن. فایده زیادی نداره چون نمی‌تونیم وسط کار، کارگرا رو بفرستیم خونه. تازه خوش‌به‌حال ما که محصولمون با قطع برق خراب نمیشه و فقط باید از بابت حقوق خسارت بدیم.
ما، حداقل قشر کوچکی از جامعه که شبیه من فکر می‌کنن، آدمهای بدی نیستیم. با تمام سختی‌ها شرایط رو درک می‌کنیم و می‌فهمیم که نرخ ارز از خیلی وقت قبل باید زیاد می‌شد. مطمئنن حاضریم در حد توانمون همکاری هم بکنیم. ولی لامصب این شبکه های اجتماعی و اخبار نمیزارن به حال خودمون باشیم. هر روز یه خبر از فساد و رانت فلان کس منتشر میشه و آدم به خودش می‌گه هرکاری هم که بکنیم باز قطره‌ای هستیم که در این دریای آلوده نابود میشیم.
به‌هرحال بازم فکر می‌کنم باید مراقب مملکتمون باشیم. منم مثل عطا دلم نمی‌خواد گروه رجوی یا امریکاییها بیان برامون انقلاب کنن. ترجیحم اینه که همین روند سخت اصلاحات به‌تدریج جلو بره.

 شعبانعلی می‌گه :وقتی نمی‌توانید بیرون را به درستی ببینید و رویدادهای آینده برایتان در ابهام است، ناچار بر قوت و ضعف (داخلِ زمینِ خودتان) تمرکز کنید.
به نظرم در این دوران بهترین کار برای امثال من، ساخت، بازسازی و رشد زیربناهای شرکت و افراد و خودمونه. فروش که نداریم. حداقل خیلی از کارهای زیربنایی که در زمان اوج کار نمی‌تونستیم انجام بدیم، الان بهشون برسیم. مثل مطالعه و آموزش و کارهای تحقیقاتی برای تولید محصولات جدید.
ما توی شرکت تصمیم گرفتیم مدارک کاغذی رو کم‌کم اسکن کنیم و بایگانی کاغذی رو به حداقل برسونیم. کاری که خیلی ساله می‌خوایم بکنیم و وقتش رو نداشتیم.
سیستم سی‌آر ام رو هم که دو سال قبل بعد از کلی هزینه کنار گذاشتیم، یه‌جوری بیاریم توی مدار یا لااقل یه سیستم ساده‌تر رو جایگزینش کنیم. توی فکر یکی دو تا محصول جدید هم هستم. 
میشه هم نشست و اخبار گوش کرد و غصه فساد و رانت و ارز رو خورد و افسردگی گرفت. ترجیح من کارهای بالاست. و حیف که نمی‌تونم به واسطه کارمون، دست از سر خوندن اخبار بردارم وگرنه ترجیح میدادم هیچ مدیایی دور و برم نباشه تا مغزم در کمال آسودگی بتونه کارش رو بکنه.

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۷

روزهای تصمیم‌گیری

مدیر فروش موندنی شد. یعنی نود درصد. 
بعد از اینکه شنبه باهش حرف زدم و گفتم باید بره، با اینکه منتظر این گفتگو بود، شوکه شد. کودکی بسیار بسیار قوی داره و طبعن واکنش‌هاش هم از این الگو پیروی می‌کنه. 
دوشنبه باهش حرف زدم و از برنامه آینده‌اش سوال کردم. گیج و غصه‌دار بود. راستش به‌نظرم کودکش، والدم رو فعال کرد و در اون لحظه بیشتر مامان بودم تا مدیر..
حالم خیلی بد شد.
 بعد به روزهای خوب اولی که اومده بود فکر کردم و همه نقاط مثبتش.
به این فکر کردم که از وقتی اومده خیلی از کارهایی که دوست داشتم توی شرکت انجام بدم و به‌خاطر اینکه تنها بودم نمی‌تونستم، انجام شده. مثل نوسازی دفتر، عوض کردن سایت، سمینارهای شهرستان، پذیرایی مهمونهای خارجی و داخلی رو به‌عهده گرفتن و ..
البته انتظار من زمان استخدامش مدیریت فروش بود نه این کارها ولی بالاخره بی‌فایده هم نبود. ضمن اینکه سر و کله زدن با بچه‌های فروش باعث میشد باز وقت کم بیارم و از برگشت بیماریم به دلیل ساعت کاری زیاد نگران بودم.
به اینم فکر کردم که یک سال وقت و هزینه مفصلی صرف کردیم تا این شده که الان هست و اگه بره همه اینا هدر میره.
 استخدام یک آسیستان یا مدیرفروش درست و حسابی که دزد نباشه و قابل گفتمان و آبرومند هم باشه، بسیار کار سختیه و از کجا معلوم باز یه سال دیگه هزینه نکنیم و باز همین آش و همین کاسه؟ بنابراین بهتره همین رو درست کنم که نقاط ضعف و قوتش رو می‌شناسم و بزرگترین حسنش اینه که کاملا قابل اعتماد و درستکاره.

اصولن این یکی از رفتارهای منه که تا وقتی کسی یا چیزی مثل بار روی دوشم باشه و فکر کنم خلاصی ازش خیلی سخته، مدام به نقاط منفی‌ فکر می‌کنم و وقتی احساس می‌کنم که حالا به بار مسلطم و می‌تونم بزارمش کنار، مغزم از هنگ خارج میشه و چیزای درست و منطقی یادم میاد.

خلاصه این ریسک رو پذیرفتم که مدیرعامل مهربون و مدیرمالی و دوستم در موردم به عنوان یک مدیر بی‌ثبات قضاوت کنن. چندین جلسه درباره اخراج باهشون گذاشته بودم و حالا پشیمون شده بودم. :-‌|

بهشون گفتم. گفتم که می‌خوام یه بار دیگه با این پسر صحبت کنم و خواسته‌های شرکت رو واضح و روشن براش بنویسم و ببینم اگر می‌تونه خودش رو هماهنگ کنه، ادامه بدیم.

مدیرعامل مهربون در این زمانها خیلی خوبه. حتی اگه توی دلش بهت فحش بده، اون‌قدر خوب راهنمایی می‌کنه و هم‌فکری می‌کنه که می‌تونی بهترین روش رو پیدا کنی. سرزنش و توبیخ اصلن در مرامش نیست که اگه بود تا الان سی بار اخراج شده بودم. بهترین همراه همه زندگیم بوده.
دوستم مخالفت کرد و گفت خیلی بده که به‌کسی که گفتی بره، بگی بمون. بعدش اگر سه ماه دیگه خوب نبود، چی؟ باز می‌خوای بگی بره؟ مگه مردم بازیچه‌اند؟
مدیر مالی گفت اگه فکر می‌کنید نقاط مثبتی داره که می‌تونه مفید باشه، سطح انتظاراتتون رو مشخص کنین و حقوقش رو به‌ همون اندازه کم کنین. این‌طوری بالانس توی فکرتون برقرارمیشه و مدام عصبانی نیستین که دارین حقوقی نادرست پرداخت می‌کنین.

پیشنهاد خوبی بود. ولی مدیرعامل مهربون و کتاب مدیریت منابع انسانی دکتر سعادت، کاهش حقوق رو رد کرده بودن. 
بهش گفتم از نظر تئوری کاهش حقوق درست نیست. گفت وقتی درست نیست که فکر کنین با کاهش حقوق می‌تونین درستش کنین و تحت فشار بزارینش که رشد کنه. ولی شما مطمئن باشین اون هیچ وقت مدیری نمیشه که شما می‌خواین و بنابراین درست مشخص کنین چی میتونه باشه و به همون اندازه یا کمی بیشتر حقوق بدین.
درست می‌گفت. همین کار رو کردم. 

حالا قراره سه‌شنبه خبر بده که می‌مونه یا نه. من و هر سه مشاورم فکر کردیم حتی اگر بگه از شرکت میره، با حس شکست نمیره و غرورش لطمه نمی‌خوره. همینم برای من خیلی راضی‌کننده است. واقعن دوست دارم اگر کسی از شرکت میره، خودش بخواد بره. اخراج خیلی خوردکننده است و خوشحالم که تعدیل نیروی دو مرحله‌ای کارخونه جلوی چشمم نبود وگرنه یا دق می‌کردم و یا اصلن تعدیل انجام نمی‌شد. حتی امضای فرمهای تسویه حساب دردناک بود چه برسه گفتنش به بچه‌ها:(.