پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2018

در این روزهای پر از ابهام چه باید کرد؟

چقدر خوب است یک آدمهایی کنارت باشند و یک‌وقتهایی حسابی تکانت بدهند تا حواست سرجا بیاید.
یکی از این آدمها شعبانعلی‌ست که این را نوشته.

...

ری سایکل

توی آرشیو بلاگم یک نوشته داشتم که تیترش خودم رو جلب کرد. نوشته مربوط به سال 90 بود. به نظرم خوبه که یه بار دیگه بزارمش اینجا: زندگی براساس بازی مار و پله؟ به نظرم یکی از مهم ترین چیزها در زندگی این است که خودت را با تمام واقعیت هایت قبول کنی. محدودیت های شخصی و اجتماعی و محیطی ات را بپذیری . این قبول کردن خود محدود، اتفاق بسیار سختی ست. آدم درباره خودش متوهم تر از بقیه است. نمونه اش این که وقتی یک تست روانشناسی درباره خودت را پر می کنی، معمولن ذهنت تو را به سمت بهترین جوابها هل می دهد. لااقل بهترین جوابهایی که حدس می زنی انتخابشان بر خوب تر بودنت نسبت به بقیه صحه می گذارند. اگر به آن اتفاق سخت پذیرش خود برسیم، می توانیم آن زمان را به عنوان نقطه صفر مختصات زندگی مان بگذاریم و بعد برنامه هایمان را برمبنای آن بچینیم. با این هدف که شیب رو به بالا برویم. وگرنه زندگی آدم می شود شبیه بازی مار و پله. هی توی توهماتت فکر می کنی بالای پله ایستاده ای و هی مار واقعیت نیشت می زند و پرتت می کند پایین. ممکن است تمام زندگی به همین منوال بگذرد.

سه فیلم خوب

تصویر
خیلی گرمه. خیلی گرم. پنکه و کولر با هم روشنن و یک لیوان چای باعث میشه برم جهنم و برگردم.    ... فیلم می‌بینم اساسی. ولی جالبه با اینکه اکثر فیلمها درجه یکند، فیلمهای معدودی رو یادم می‌مونه.. مثلن سه گانه آبی-قرمز و سفید کیشلوفسکی رو حدود شش سال قبل دیده‌یودم و هفته گذشته که دوباره دیدم، انگار بار اول بود.   کتابای زیادی هم توی کتابخونه‌ست که خونده‌شدن و می‌دونم وقت خوندنشون خیلی خیلی لذت هم بردم و الان یادم نیست چی بودن. فکر هم نکنم فرصتی برای بازخوانی داشته‌باشم. با خودم فکر کردم بشینم و یک یادداشت کوچک هم روی کتابایی که می‌خونم و هم روی فیلمها بنویسم و بزارم . برای جلوگیری از آلزایمر.   ولی خوب هنوز این کارو نکردم و حوصله می‌خواد. دم نقد یکی دو تا فیلم جالب رو که ممکنه ندیده‌باشین معرفی می‌کنم و به نظرم ارزش دیده‌شدن دارن.
Miss Sloane فیلم خیلی قوی و خوبیه. در مورد یک زن جاه طلب که شغلش لابی‌کردنه و بسیار موفقه. 



Sophie's Choice  اینم فیلم خاصیه. شایدم دیده‌باشین چون قدیمیه. من دوست داشتم فیلمهای خوب مریل استریپ رو ببینم که اینو انتخاب کردم و به نظرم یکی از بهترین بازی‌هاش بود…

هیچ

جوونی اعتماد به نفس بی‌جا میاره. وقتی جوونی فک می‌کنی به‌تنهایی می‌تونی همه روزهای زندگیت رو رنگ بزنی. به میان‌سالی که می‌رسی، می‌فهمی نه بچه جون.. زندگی به جز رنگ، صدا هم لازم داره.

معبدی برای یافتن آرامش

تصویر
اول هفته سنگینی بود. با قیمتهایی که ساعت به ساعت عوض می‌شد/میشه، مجبور شدم لیست قیمت محصولات رو سه بار عوض کنم تا نهایی بشه. قبولوندنش به بچه‌ها طاقت‌فرسا بود. بعضی از کالاهامون حدود سی درصد افزایش داره چون موادش دیگه وارد نمیشه و شرکتهای فروشنده با قیمت سرسام‌آوری می‌فروشن. این چند روز بخشنامه پورسانتها و امتیاز تشویقی سالانه، قهرمان فروش و جدول امتیاز بهره‌وری رو هم باید می‌دادم.  هرسال کشمکش زیادی داشتیم ولی امسال انگار بچه‌ها درک کرده‌بودن شرایطمون چقدر سخته و فقط روی شرایط بیست امتیاز تشویقی مدیریت کمی صحبت کردن.  .... کماکان صبح‌ها و توی ماشین کتاب قدرت "هوش هیجانی" دانیل گلمن رو گوش می‌کنم و شبها کتاب "هوش معنوی" رو می‌خونم. هر دو خوبن.  "مدیریت منابع انسانی" تموم شد و خیلی هم ازش برای ارزیابی پرسنل استفاده کردم.
....
امروز بعد از ساعت کاری تلفن زد. یک ساعتی حرف زدیم.  تصمیم گرفته بودم که نقش یک‌جفت گوش شنونده رو ایفا کنم و دیگه نظر ارشادی ندم. چون به‌نظرم زنها وقتی دارن از مشکلاتشون می‌گن، اولی رو بیشتر نیاز دارن تا دومی. گاهی وسطها نمی‌تونستم خود…

تبدیل تهدید به فرصت

عطر کیک خونگی و دلمه برگ مو پیچیده توی خونه. معجونیه برای خودش. 
صبح اول وقت می‌خواستم برم بیرون. برم آرایشگاه و بعدش برم کانژوک که مزون مانتوی جدیدی گذاشته. بعدش فک کردم نه. مانتو به اندازه امسال دارم و بهتره هزینه‌های اضافی رو کم کنم. حتی از هیتو هم نخریدم. :( یعنی تا دم در خرید رفتم ولی خوشبختانه یا بدبختانه اون روز نتونستم واریز اینترنتی انجام بدم و بعدش که آیدا خبر داد بانک درست شده، خودم رو راضی کردم که درست نیست در این  وضعیت که بچه‌ها به زور هزینه‌های روزمره‌شون رو تامین می‌کنن، من هی مانتوهای رنگارنگ بپوشم. مامانم هم عید اومده بود سر کمدم و یه متلکی با این مضمون که مثل نوکیسه‌ها کمدت لباس داره، اساسی خجالتم داده‌بود . شرمندگی از مامان و جامعه باعث شده که مخم رو کار بیاندازم.
اوضاع سخت شده برای همه. بچه‌های شرکت مخصوصا اونایی که خونه اجاره‌ای دارن به‌شدت تحت فشارن. صاحب‌خونه‌ها یه‌هویی پول رهن رو بیست- سی میلیون زیاد می‌کنن یا اجاره فراوونی می‌خوان. عجیبه؟ نه عجیب نیست. خصلت طمع‌کاری آدماست که کم و بیش در همه هست. داریم از گوشت تن هم تغذیه می‌کنیم متاسفانه. اینا البته روضه‌خ…

روزهای تصمیم‌گیری

مدیر فروش موندنی شد. یعنی نود درصد.  بعد از اینکه شنبه باهش حرف زدم و گفتم باید بره، با اینکه منتظر این گفتگو بود، شوکه شد. کودکی بسیار بسیار قوی داره و طبعن واکنش‌هاش هم از این الگو پیروی می‌کنه.  دوشنبه باهش حرف زدم و از برنامه آینده‌اش سوال کردم. گیج و غصه‌دار بود. راستش به‌نظرم کودکش، والدم رو فعال کرد و در اون لحظه بیشتر مامان بودم تا مدیر.. حالم خیلی بد شد.  بعد به روزهای خوب اولی که اومده بود فکر کردم و همه نقاط مثبتش.
به این فکر کردم که از وقتی اومده خیلی از کارهایی که دوست داشتم توی شرکت انجام بدم و به‌خاطر اینکه تنها بودم نمی‌تونستم، انجام شده. مثل نوسازی دفتر، عوض کردن سایت، سمینارهای شهرستان، پذیرایی مهمونهای خارجی و داخلی رو به‌عهده گرفتن و .. البته انتظار من زمان استخدامش مدیریت فروش بود نه این کارها ولی بالاخره بی‌فایده هم نبود. ضمن اینکه سر و کله زدن با بچه‌های فروش باعث میشد باز وقت کم بیارم و از برگشت بیماریم به دلیل ساعت کاری زیاد نگران بودم.
به اینم فکر کردم که یک سال وقت و هزینه مفصلی صرف کردیم تا این شده که الان هست و اگه بره همه اینا هدر میره.
 استخدام یک آسیس…