یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۷

۱۴ سال در خواب و بیداری

اوضاع که شیر تو شیره. از لحاظ کار شرکت، داریم آماده می‌شیم که بریم توی تاریکی و فعلن فقط از دستمون برمیاد چند تا شمع بخریم و تمرین کنیم چطور می‌شه مثل کورها راه رفت.
فایده ای نداره غر بزنم و بنویسم که چقدر بلاتکلیفیم. خدا احمدی‌نژاد و ترامپ دیوونه رو لعنت کنه. برای اولین بار باید تعدیل نیرو کنیم. مدیرکارخونه به‌شدت مقاومت می‌کنه چون توی فکریم که یکی از سه خط تولید رو تعطیل کنیم. 
توی دفتر هم باید تعدیل کنم ولی مدام با خودم فکر می‌کنم اینایی که تعدیلشون می‌کنیم، قراره کجا برن و چکار کنن؟ از طرفی برای بقای کل سیستم باید تصمیم بگیریم.
 پول بسیار هنگفتی دست مشتریان داریم. فروش ما اعتباریه و فقط هر روز صلوات نذر می‌کنیم که چک‌ها پاس بشه. 
خلاصه گه‌گیجه داریم. 
از طرفی طبق معمول هر سال، دو ماه اول به شدت پرکاریم. گرچه فروش رو کاهش داده ایم و بچه‌ها بیشتر دنبال وصول مطالباتن ولی من به همراه گروه مالی، سخت تر از هر سال برای بستن بودجه‌ای که زیان‌ده نباشه، داریم تلاش می‌کنیم.
 تنها خوشبختی این روزامون اینه که تنش خاصی توی شرکت نداریم و همه فشارها از بیرونه. و البته خوشبختی بزرگیه.
...
تصمیم دارم دیگه توی دفتر کاغذیم بنویسم. دفترچه خاطراتم رو از کشو کشیدم بیرون. شروع  دفتر مربوطمیشه به سال ۸۳ و آخرین خاطره دو خطه مربوط به ۹۳. جریانات ۸۸ هم توش هست. امیدها و ناامیدیها.

 دیشب نشستم و یک ساعت و نیم همه دفتر رو خوندم. اول جسته و گریخته می‌خوندم و واکنشم محدود بود به اینکه برای دخترک اون روزها یک آه بکشم و بگم: آخی طفلکی .. ولی وقتی از اول شروع کردم و منظم خوندم، دست آخر می‌خواستم خودم رو بزنم از فرط حماقتهایی که طی اون ده سال مرتکب شده بودم.
 البته همه‌چیز از فرط ندانستن بود. از کی رشد کردم؟ از کی یه‌هویی سیستم فکریم عوض شد؟ از کی با خودم کنار اومدم و زندگیم رو همون طور که بود پذیرفتم؟ نمی‌دونم..
سال ۹۳و ۹۴ دوره مدیریت اجرایی رو در مدیریت صنعتی گذروندم. هم‌زمان با متمم و شعبانعلی آشنا شدم. اینا خیلی روم تاثیر داشتن. به مرور کارم بهتر شد و مدیریت رو بهتر یاد گرفتم.
اما سال ۹۵ وحشتناک بود. مریضی مدام.. درد وحشتناک.. پروژه بسیار سختی که مربوط به یکی از شرکتهای مدیرعامل مهربون بود و آدمهای عجیب و غریب بسیار بدی که در طول اون دوره شناختم.. رفتن بچه‌های فروش.. افول شرکت.. همه چیز سخت و بد بود. 
۹۶ کم‌کم تونستم خودم رو جمع و جور کنم. 
بیماری نقطه عطف زندگیم بود. باعث شد به دلایلش خیلی فکر کنم. و این فکر کردن باعث شد خیلی از رفتارهای احمقانه رو در خودم بشناسم. 
دخالت بیش از حد در زندگی خواهر و برادرم و احساس مسئولیت شدید در موردشون رو کنار گذاشتم. ساعت کارم رو کم کردم . توقعم رو از اطرافیانم کم کردم. نه گفتن رو تمرین کردم. بت‌هایی که از بعضی آدمها توی فکرم ساخته بودم، شکستم.. کارهای ناخوشایندی که از سر اجبار انجام میدادم رها کردم.. و خیلی چیزهای دیگه. 
بیماری وادارم کرد نگاهم رو عوض کنم. هیچ کدوم از تغییرات میل باطنیم نبود. همه رو از سرناچاری برای اینکه کمتر عصبی و خسته بشم و باعث دردکشیدنم بشن، هی به ناچار تمرین کردم.
 الان که گذشته رو مرور می‌کنم، می‌بینم چقدر همه چی رو یه زمانی سخت می‌گرفتم.
زندگی سخته. ولی می‌شه در عین سختی، رها بود. مثل مراقبه. با استقامت و پشتی کشیده و صاف تمرین نشستن کن. در عین حال بزارفکرت رها باشه و بدنت  آروم..
حقیقتن نمی‌دونم چقدر از ته دل این رهایی همراه با استقامت رو یاد گرفته‌ام .. ولی الان در سخت ترین روزها، مثل همین روزهایی که داریم می‌گذرونیم، قادرم در عین حال که برای مدیریت همه سختی‌ها تلاش می‌کنم، آرامش داشته‌ باشم.. 
شایدم فکر می‌کنم فقط .. شایدم ده سال بعد باز به این روزهام بخندم.
 به‌هر‌حال خیلی خوشحالم که دیگه اون آدم سالهای ۸۳ تا ۹۳ نیستم و فهمم خیلی خیلی بیشتر شده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر