سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۶

مراقبه

امروز بچه های فروش نیستن. شرکت آرومه و گردنم کمی درد داره، نه زیاد.

دیشب وقتی رسیدم خونه، تمام وجودم غصه بود. نمی دونم بابت باری که برگشت زده بودن یا بابت برادرم . 

یه فیلم درجه دو تماشا کردم به اسم The Shack که البته ظاهرا مناسب حال و هوام بود. وسطهاش به برادرم اس ام اس زدم و درحالیکه مثل ابربهار گریه می کردم، ازش معذرت خواستم و براش نوشتم که قلب منه. 
گریه گاهی خیلی خوبه. پالایش روحه. 
تقریبن آخر شب بود که نیم ساعت مراقبه کردم. خیلی وقت بود این کارو نکرده بودم.  از یه جایی به بعد با مراقبه حس احمق بودن بهم دست می داد و ولش کرده بودم. ولی دیشب حکم نجات دهنده رو برام داشت.

امروز هم نسبتن آرومم. باید کانون یوگا ثبت نام کنم و طبق معمول همه جاهای مملکت که بدون زیرساخت کافی، دچار تکنولوژی  می شن، سایتشون کار نمی کنه. هیچ راهی هم برای تماس یا ثبت نام حضوری نیست و رنگ کلاس هم از سبز به زرد و الان نارنجی شده که اگر قرمز بشه، یعنی ظرفیت نداره. هنوز یک ربعه که ثبت نام شروع شده.
اتفاق دیگه ای نیست.
به تارگت هنوز نرسیدیم و نمی رسیم. از کادر فروشم خیلی راضی نیستم ولی همینه که هست. باید درستش کنم. 
به تارگتهای شخصیم هم نرسیدم. با اینکه به نظرم امسال خیلی تلاتش کردم و سعی کردم نهایت استفاده رو از زمان بکنم. یکی از محدودیتهام بیمارییه که دارم ولی بازم توجیه خوبی نیست.
الان می خوام بشینم و فکر کنم. به برنامه آتی شرکت. هدفهای سال بعدم. جزو روزهای معدودیه که اتاقم کاروانسرا نیست و درد هم مدیریت شده است.
خوب به سلامتی همین الان کلاس پر شد و من جا موندم :(

۱ نظر:

  1. به نظر من در کل بهتره آدم زیاد درگیر هدف نشه ،چون زندگی همین مسیر و لحظه هاست،از لحظه بعد هیچ کس خبری نداره،از لحظه لذت ببرید و به آینده کمتر فکر کنید،اگر امکانش را دارید مسئوایت در شرکت رو کمتر کنید،عمر سریع می گذره،شاید فردایی نباشه یا شاید باشه

    پاسخحذف

۰۰۰

زندگی ما، داستانی‌ست که خودمان آن را تعریف می‌کنیم.