این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود...

فکر هواپیمای یاسوج یه جوری توی ذهنم رسوب کرده که هی اشک میاد گوشه چشمم و هی ردش می کنم.. 
پیام رییس هلال احمر رو صبح علی الطلوع دیدم که التماس کرده بود مردم عکس جنازه ها رو توی شبکه ها نزارن.. :(
از اون طرف فیلم آب گرفتگی چادرهای سرپل ذهاب رو دیروز می دیدم.. 
یک غصه عمیق و وسیع تمام وجودم رو سرشار کرده. 
انگار بین این دردها و درد گرد و غبار خوزستان، ساده ترین نوع مرگ همین مرگ تدریجی ما ساکنان تهرانه. آدم شرمنده میشه از این نوع مردن گله کنه..

واقعا این سرنوشت ماست؟ یعنی به عمر من دیگه قد نمیده روزهای روشن رو ببینم؟



نظرات