Enigma

چند تا وبلاگ دارم. یکی مال کار که از وقتی درد شونه هستم نمی نویسم. یک پرایوت و یکی همین که الان دارم می نویسم. 
دوست داشتم فقط یک وبلاگ داشتم مثل زمانی که دفترچه خاطراتم رومی نوشتم. 

نوشتن برای من مثل یک شعله است که گاهی از دلم میاد بیرون و همون لحظه ناب اگر گیرش بیاندازم و جایی ثبتش کنم، همیشه ازش لذت خواهم برد. در اون لحظه باید بی سانسور و بی دغدغه باشم انگار با خودم حرف می زنم..

الان هم  می شه پرایوت نوشت ولی وقتی عادت می کنی به اینکه خونده بشی، دیگه دوست نداری هی بری توی پستو و زیر لحاف برای خودت حرف بزنی. 
در واقع دوست دارم حرف بزنم و هیچ کسی منو نشناسه و قضاوت نکنه و هیچ وقت هیچ خواننده ای رو نبینم. 
اگر عقل امروزم رو داشتم همیشه فروغ رو در دنیای مجازی حفظ می کردم و کاری می کردم که هیچ چهره ای نداشته باشه.
 جالب اینجاست که من همیشه از شخصیتهای محو و رمزآلود رو دوست دارم و دلم می خواد کشفشون کنم. ..درحالیکه خودم هیچ چیزی برای کشف شدن باقی نمی زارم.


نظرات