یاد ایام

پنجشنبه‌هام دیگه عملن تعطیل نیست. صبح معلم زبان دارم که فکر می‌کنم هفته‌ای یه‌روز بی‌فایده است و از طرفی بیشتر هم نمی‌تونم پول بدم. وقت کلاس رفتن هم ندارم وگرنه ترجیحش می‌دادم. بعدش یوگا تا ساعت دو و بعدش خرید منزل و بعد هم تا هفت یا هشت کارگر دارم برای نظافت خونه. بنابراین شب که می‌شه یک روز تعطیلم رفته. روز مفیدیه. ولی خوب استراحت نداره.
امروز هم روز آرومی بود. برنامه‌های کاریم رو یادداشت کرده بودم و طبق برنامه همه‌چی رو انجام دادم. وقتی می‌نویسم، کنترل زندگی دستمه و آرامش دارم. چی‌ شد که میونه من با نوشتن این همه خوب شد؟ 
از وقتی خیلی بچه بودم، نوشتن خاطرات رو شروع کردم. شاید چون خیلی درون‌گرا بودم. فکر کنم مدرسه راهنمایی بودم. و از همون وقت منظم نوشته‌م تا امروز. دفترهای اون روزهام و مخصوصا دفتر سال کنکورم و ماجرای اولین دوست پسری که داشتم و یا دفتری که بعد از طلاق نوشتم، جزو مهم‌ترین نوشته‌هامه. ولی هیچ کدوم رو ندارم. دادم دست پسرخاله‌م که خیلی بهم نزدیک بود تا برام امانت نگه داره و الان یادش نیست چکارشون کرده.
نوشته‌هایی که مونده مال بیست سال اخیره. هم‌زمان با وبلاگ، بازم توی دفتر می‌نوشتم. یه دورانی بود که توی شرکت بهم سخت می‌گذشت. همین شرکت فعلی هم بودم ولی نمی‌دونم چرا بین روز احساس می‌کردم نیاز به هوای تازه دارم. می‌رفتم کافی‌شاپ و همراه با یک هات‌چاکلت، توی دفترچه‌م می‌نوشتم و بعد برمی‌گشتم شرکت. 
الان که فکرش رو می‌کنم روزهای گذشته زندگیم که گاهی بسیار هم سخت گذشته، بد نبودن. پول نداشتم و امیدی هم نداشتم که داشته‌باشم. خونه‌م ۴۰ متر بود و اجاره‌ای. صاحب‌خونه ساعت دوازده شب درها رو قفل می‌کرد و اگه دیر می‌اومدم خونه باید زنگ خودش رو می‌زدم که مثل خانم هابیشام با لباس خواب می‌اومد دم در و باز می‌کرد. بیشتر دوستام بچه‌های وبلاگی بودن و هفته‌ای یکی دو بار یا بیشتر با هم می‌رفتیم تئاتر و کنسرت و کافی‌شاپ.. همیشه منو قبل از دوازده می‌رسوندن خونه. اسمم سیندرلا بود. زندگی خوب بود. چرا آدم وقتی به گذشته نگاه می‌کنه، اغلب اونو زیبا می‌بینه؟
افسردگی داشتم. تنها بودم. مشکلات خانواده‌ام همه جوره زیاد بود گرچه خیلی به من نمی‌گفتن. توی شرکت مدیرم آقا شیره بود و من یک خرگوش طفلکی که خیلی اذیتم می‌کرد. ولی بلد بودم زندگی کنم. عصرا می‌رفتم پیاده‌روی. با یک کمی پول توی جیبم. خونه‌م خیابون وزرا بود، نزدیک سر عباس‌آباد. پیاده می‌رفتم ولی‌عصر و با خودم آواز می‌خوندم. هوا خیلی بهتراز این روزا بود. می‌رفتم شهر کتاب پارک ساعی یه‌چرخی می‌زدم و شاید کتابی می‌خریدم و بعد یادم نیست از کجا، شیرینی کشمشی می‌خریدم و می‌اومدم خونه. وبلاگ می‌نوشتم. تمرین رقص می‌کردم. فیلم به زبان اصلی می‌دیدم. کلاس زبان می‌رفتم و انگلیسیم خیلی خوب بود. 
یادمه اون روزا توی اون خونه چهل متری یک تلوزیون چهارده اینچ سیاه‌ و سفید داشتم و چون پول نداشتم براش میز بخرم، روی یک کارتن رومیزی انداخته‌بودم و تلوزیون روی اون بود. توی اون خونه دوستهام می‌اومدن و می‌رفتن و من باکی نداشتم که به‌جای میز تلوزیون، کارتن گذاشته‌م. 
زندگیم پر بود. پر از خودم. الانم همین طوره. می‌تونم روزهای طولانی بی اینکه خسته بشم، با خودم زندگی کنم و از زندگی لذت ببرم. به گلهام برسم.. کتاب بخونم.. آشپزی کنم و گاهی هم بنویسم. 
چرا یاد اینا افتادم؟
نمی‌دونم.. یادم نیست چی می‌خواستم بنویسم که این حرفا رو زدم. الان باید برم خونه علیمان مهمونی.

نظرات