دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۶

سینگل مام و پسران سرکشی که باید کنترل کند :(

 به قول آیدا خستمه. واقعن خستمه.

روز خیلی سخت و سنگینی گذشت. با مشورت مدیر فروش و مدیر مالی با تک‌تک بچه های فروش جلسه‌های انفرادی گذاشتیم و قوانین شرکت رو مکتوب ابلاغ کردم. به قولی زور‌چپان کردم. دوست ندارم دیکتاتور باشم ولی گاهی در مدیریت سرسختی و عدم انعطاف لازمه.

قدیمی‌ترین عضو گروه فروش که لیدر خرابکاری‌هاست به‌شدت مقاومت کرد. مدیر مالی خواست کمی انعطاف نشون بدم ولی مخالفت کردم و گفتم اینا قوانین شرکته و همه موظفند رعایت کنن. باید خطوط قرمزم رو کاملن حفظ می‌کردم. این جلسه برای روشن کردن مواضع من(شرکت) بود نه اون.
پسر گفت پس اجازه بدین که ما هم نظراتمون رو درباره مشکلات، مکتوب براتون بنویسیم. گفتم لازم نیست. 
اینجا اشتباه کردم. اینو الان که همه چیز رو دارم بازنگری می‌کنم، فهمیدم. باید می‌گفتم باشه بنویسین. ولی حقیقتن از باندبازی خسته شدم. متنفرم از این روحیه مزخرف که گروهی توی قایق بشینن و به سمت مخالف هدف سیستم، صرفن برای ارضای غرور خودشون، پارو بزنن. این قضیه خسته و عصبانیم کرده بود و مخالفتم بالغانه نبود. والد دستور می‌داد.

قوانینی که نوشته بودم همونایی بود که همیشه داشتیم و لازم الاجرا بود و این ماه‌های اخیر برای لجبازی با مدیر فروش انجام نمی‌شد. 
یک جریمه سنگین مالی برای عدم اجرا گذاشتم و از طرفی یک پاداش خوب برای کسانی که اجرا کنن. 
ما یک رسم داریم و اون انتخاب قهرمان فروش در هر ساله. اوایل فقط فروش ملاک بود وبعد چیزهایی مثل وصول مطالبات و پیشرفت نسبت به سال قبل هم توی اون دخالت داده شد. 
امروز گفتم فروش ۴۰ درصد، رعایت اخلاق حرفه‌ای و کار تیمی و نظم ۴۰ درصد و وصول مطالبات ۲۰ درصد سهم داره. جایزه هم یک سفر خارج خوب به همراه همسر یا مادر یا دوست‌شونه. 

نمی‌دونم جلسه امروز چقدر کارایی خواهد داشت. حدس می‌زنم زیاد. ولی فکر می‌کنم اون عضو قدیمی رو سست کردم و ممکنه به فکر رفتن بیافته. گرچه حقوق ما از خیلی شرکتها بیشتره ولی اونم یه آدم مغرور و متعصبه. طوری که می‌گفت حاضره برای اینکه گزارش نده، در کل از ماموریت رفتن صرف‌نظر کنه. پول ماموریت ما به دلیل سختی زیاد ماموریت و عدم رغبت بچه‌ها تقریبا برابر حقوقه و این یعنی حاضره برای اینکه یک چشم از ما دربیاره، دو تا چشم خودش رو کور کنه.

یه زمانی با بچه‌های قدیمی که همین پسر هم عضوشون بود می نشستیم و من می‌گفتم فلان‌قدر از تارگت ریالی‌مون مونده و هرکدومشون یه‌مقداری رو تعهد می‌کردن و می‌فروختن. بچه‌های قوی‌تر هم به بچه‌های ضعیف گروه کمک می‌کردن. گرچه پورسانت و پاداش زیادتری داشتن ولی روحیه تیمی مهم بود که الان نیست. البته خیلی وقتها هم همون تیم جلوی من می‌ایستاد و پدرم رو در می‌آوردن ولی چیزی که اصل بود فروش و تارگت شرکت بود که با هر جنگی بهش می‌رسیدیم. 
الان همین ناراحتم می‌کنه. اصل در میان حاشیه‌ها محو شده و نگران‌کننده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

۰۰۰

زندگی ما، داستانی‌ست که خودمان آن را تعریف می‌کنیم.