چنارهای بالا خیابون*

هفته گذشته سه-چهار روز با مدیر فروش رفتیم نمایشگاه کشاورزی آنتلیا. هم فال بود و هم تماشا. گرچه در کل آنتالیا رو دوست ندارم ولی ریلکس شدم.

---

فضای شرکت به شدت خرابه. بخش فروش به هم ریخته. بچه های قدیمی حاضر به قبول مدیر فروش نیستن. و درست مثل مدرسه و بچه مدرسه ای ها شدیم. 
تصور اینکه آدم بزرگا بتونن تا این حد نفهم باشن مسخره است.
حسادت و حس ناتوانی، زمانی که خودشون رو با اون مقایسه می کنن، عقلشون رو زایل کرده. هرچی هم می خوام بهشون بفهمونم قرار نیست کسی با کسی مقایسه بشه و هر کی جای خودشه، نمی فهمن.
از همه بدتر اینه که یکی شون مثل گنده لات محله به بقیه خط میده که گزارش ندین و نامه هاتون رو ندین بهش امضا کنه و..
منم عین معلم مدرسه، امروز جای گنده لات روعوض کردم. بردمش یه اتاق دیگه. می خواست بمیره از غصه. ولی چاره نداشتم. باید این زنجیره رو پاره کنم وگرنه سیستم بهم می ریزه و به زودی باید شاهد یک کتک کاری مردونه باشم.

*مشهدی ها به کسی که الکی فقط بزرگ شده و عقلی نداره می گن چنار بالا خیابون. 

نظرات