یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۶

جنگاوری تنها

چه روز بدی رو گذروندم. سر صبح با یه دنیا انرژی بیای سر کار و نامه یه الاغ همه‌ش رو ازت بگیره. 
از اون وقتهایی بود که از شدت عصبانیت گریه‌م گرفته‌بود. خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم یه ربع مراقبه کنم. بعد هم در جواب نامه با همه توانی که داشتم، جوابیه تلخی نوشتم. صدبار ادیتش کردم. نه برای اینکه ادیت بشه. برای اینکه خودمو می‌شناسم و می‌دونم خیلی وقتا بعد از چندین بار ادیت، هرچند مینوت نوشته همونی باشه که دلم می‌خواد ولی از فرستادنش صرف‌نظر می‌کنم. با دو نفر هم مشورت کردم و دیدم وارد جنگ پرهزینه‌ای می‌شم که خاصیتی نداره. بنابراین نامه رو پاره کردم. 
می‌تونستم خودم رو در نظر بگیرم و به‌خاطر اون نامه از یک کار مهم صرف نظر کنم. ولی دیدم مسئول چندین نفرم که اگه بخوام فقط به‌خودم و خالی‌کردن خشمم فکر کنم، خیلی اذیت می‌شن. عواقبش گریبان سیستم خودمونو می‌گرفت. 
خسته‌م. از این‌همه جنگ هر روزه به بهانه‌های مختلف در همه‌جا. خسته‌م و تنها. 
خستگیم رو گذاشتم روی دل تنگم و ساعت چهار اومدم خونه. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر