دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۶

گذشته؟

وقتی درونم خوب نیست، همه رو آزار میدم.. تا حدی که فک می کنن خودخواه و بد ذاتم.. ولی من فقط غمگینم و نمی تونم با چیزهایی که در اون مقطع باید کنار بیام، تا کنم.. :(

جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۹۶

Requiem for my friend

پرایزنر گوش می‌کنم. آلبوم "رکوییم برای دوستم" ..  پرایزنر خداییه واسه خودش و من. 
...
امروز رو به مرتب‌کردن گذروندم. زیاد نه. لب‌تاپ شرکت رو آورده‌بودم خونه. فایلهام رو ریختم روی هارد اکسترنال. ایراداتش رو گرفتم. دیفرگ کردم.. 
کشویی که مدارکم رو توش می‌زارم، جمع و جور کردم. یک آلبوم قدیمی رو یه ساعتی نگاه کردم. از زمان ازدواجم عکسی ندارم. آلبوم‌های عروسی رو همراه با دارایی‌های دیگه همسر گذاشتم براش بمونه. فقط چند تا عکس خانوادگی دارم از شب بله‌برون و خنچه. 
مامان و بابام و ماها چقدر جوون بودیم. من لاغر و خوشگل‌تر از امروزم بودم. یه عالمه مو داشتم.
تولدهای بچگی‌مون رو تماشا کردم. و عکسهای کودکی رو.
نامه‌هایی رو که خواهرزاده‌های تازه با سواد‌شده‌ام برام نوشته‌بودن رو نگاه کردم.. با هر نگاهی به گذشته، لبخندی از خاطرات قشنگ روی لبم می‌اومد.

خوشبختانه یک عادت خوب بعد از گذروندن افسردگی‌های شدید، یاد گرفتم. اونم این که هیچ‌چی از خاطرات بد رو نگه نمی‌دارم. هروقت از دوست‌پسری جدا شدم، همه یادگاری‌هاشو گذاشتم دم در تا آشغالی ببره. توی ذهنم هم چیز بدی رو نمی‌جورم تا زنده‌ش کنم. زخمهای قدیمی رو به حال خودشون رها می‌کنم. نادیده می‌گیرمشون. 
اصولن هم آدمی نیستم که زیاد یادگاری نگه دارم. این خاصیتم به بابام رفته که اجازه نمیده عکس هیچ آدم مُرده‌ای رو هرچقدر عزیز، بزاریم توی قاب عکس. برعکس مامانم که با ورق‌زدن آلبومها می‌شینه نبش قبر می‌کنه.
...
وقتی دکتر بهم گفت مراحل شروع یائسگی رو می‌گذرونم، اول خیلی جا خوردم. گفتم چرا این‌قدر زود؟ گفت" برای زنی که زایمان نداشته و روابط جنسی هم نداره، دیر هم هست. مغز به بدن فرمان میده که از یه‌جایی به بعد دست از تلاش بیهوده برای تخمک‌گذاری برداره و خودشو آزار نده. "
یادش به‌خیر آقای میرشب که می‌گفت دست آخر جنازه‌ت رو صحیح و سالم تحویل کرم ها میدی. 

دکتر گفت چند سال مزدوج بودی؟ گفتم یه سال ولی بعدش گاه و بیگاه پارتنرهایی داشتم. گفت به روابط سالی ماهی یه بار نمی‌گن رابطه مداوم. 

  از مطب که اومدم بیرون، یکی دو روزی غصه خوردم. به همه کسانی که توی زندگیم اومدن و رفتن فکر کردم. یادم اومد که انگار هیچ‌وقت عاشق نبودم. فقط یک ماه به طور واقعی عاشق بودم که بعدش حسابی از دماغم در اومد. آدمهایی که توی زندگیم بودن، انتخاب من در اثر عشق نبودن. بعدش زمان بودن همه رو که جمع زدم، به دو سه سال هم نرسید.
کمی برای روزگار سپری‌شده‌م حسرت خوردم. به علاوه چند قطره اشک. خیلی فکر کردم که آیا می‌شد طور دیگه‌ای زندگی کنم؟ 
نمی‌دونم. شاید اگه خیلی جاها وا نمی‌دادم و اجازه نمی‌دادم انتخاب دیگران باشم، می‌شد. ولی دیگه اینا مثل تراکتور از روی زندگیم رد شده‌اند. 

اکهارت تله توی کتاب "قدرت حال" می‌گه: غر نزن، گله هم نکن. در مواجهه با موقعیتی که دوستش نداری سه راه داری. یا ازش بیا بیرون، یا عوضش کن و یا بپذیر. 
من دلم می‌خواد یه طوری موقعیتم رو تغییر بدم. ولی راهی به ذهنم نمی‌رسه. برای همین پذیرفتم. شاید یه روزی بلاخره عاشق شدم. اما الان لبخند می‌زنم و از کنار همه خاطراتم عبور می‌کنم. 



سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۶

تمرین برای ماندن در لحظه

واقعیت اینه که افسوس برای گذشته از دست رفته فایده‌ای به حالم نداره. ترس از فردای نیومده هم همین‌طور. برای همین غصه‌خوردنم، فقط چند ساعت طول کشید و برگشتم سرزندگی.
 ---
بعضی وقتا فکر می‌کنم درک آدمها توی دنیای وب برام خیلی سخته.
---
یک کتاب صوتی جدید گوش می‌دم. "نیروی حال". نوشته " اکهارت تله" است. کسانی که اهل یوگا و این مسائلند، این آقا رو خوب می‌شناسن. من اتفاقی شناختم. 

بعضی جاهاش رو می‌فهمم ولی راستش فهم بیشتر کتاب برام خیلی سخته. هر قسمت رو چندین بار گوش می‌دم. همین طوری لک و لک کنان می‌رم جلو، تا شاید آخرش بتونم هضمش کنم و در واقع "بتونم یاد بگیرم".

امروز یه جمله کلیدی گفت که خودم هم بهش رسیده بودم: "تعداد کمی از آدمها بین آگاهی و ناآگاهی در رفت و آمد هستند. بیشتر آدمها بین ناآگاهی و ناآگاهی رفت و آمد می‌کنند." (البته نقل به مضمون)
---
کتاب کاغذی "قدرت عادت" رو هم از خواهرم هدیه گرفتم. گفته بودم که صوتی‌ش رو گوش کردم. ولی خداییش کتاب کاغذی دنیای دیگه ای داره.
اونم شبها می‌خونم شاید این بار بتونم سیگار رو ترک کنم. فعلن که کمابیش برگشته‌ام به گذشته.

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۶

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای ست چرا نگاه نکردم ؟

یک وقتهایی تو زندگی دوست داری پاتو بزاری رو هرچی خوندی و یاد گرفتی و تمرین کردی، صدای خورد شدنشون رو حس کنی و رد شی.
الان من در این حالم.
سیگار می کشم. برگشته ام به گذشته و تمام روزهاش رو مرور می کنم.  دلم می خواد چند روزی برای خودم غمگین باشم.






جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۹۶

یک روز آرام

روز آرامی‌ست. شهر آرامش دارد. مردم شاید سفر رفته‌اند. دیشب بعد از مدتها صدای ماشین‌ها به ندرت به‌گوش می‌رسید. معلم یوگا آمد و یوگانیدرا کار کردیم. یوگا نیدرا در واقع همان شاواسانا است. یک شاواسانای عمیق که به لایه‌های درون جان نفوز می‌کند. 
کل دیروز را خوابیده بودم وگرنه یوگانیدرا آن‌قدر عمیق و طولانی‌ست که سخت است کنترل کنی و بیدار بمانی.

دو سه روز گل یاس و فندق و پسته پیشم بودند. فندق یک روز ماند و رفت. برای اولین بار با هواپیما تنها برگشت. پسته‌خانم بدون فندق خوش‌خلق‌تر است ولی درکل تنشهای مداوم خانه باعث شده رفتار آرامی نداشته باشد. درحال صحبت عادی هم ، ناگهان فریاد می‌زند و پرخاش شدید می‌کند. 
سعی می‌کنم مدام به او یادآوری کنم بی‌هیچ قید و شرطی دوستش دارم ولی برای اینکه بتواند در جامعه پذیرفته شود باید یاد بگیرد رفتارش را کنترل کند. 
این سفر چند بار با او حرف زدم. هم‌سن او که بودم، مادربزرگم گاهی نصیحتم می‌کرد. آن‌وقتها لجباز بودم. ولی حرفهایش یادم می‌ماند. 

پسته و فندق در آستانه مهاجرتند. اگر زندگی‌شان شرایط عادی داشت، دوست نداشتم بروند. مخصوصن فندق می‌تواند بهترین دانشگاه ایران بهترین رشته را قبول شود. ولی با مسائلی که دارند و به خاطر گل یاس باید از خانه دور شوند تا خودشان را پیدا کنند و گل یاس هم بتواند برای زندگی‌اش تصمیم درست بگیرد.
پسته خیلی شبیه من است. تند و تیز و اهل کتاب و نوشتن و منظم. مسخ کافکا را خریده‌بود و وقتی نبودم رفته بود سراغ کتابخانه‌ام. تلفن زد که :خاله کتابت رو با من عوض می‌کنی؟
 گفتم بله ولی چرا؟  گفت من دنبال ترجمه تو بودم ولی نایاب شده و ترجمه جدید رو خریدم. به هرحال که تو ترجمه قدیم رو خوندی.. اونو میدی به من؟
ته دلم قند می‌سابیدم که فرق مترجم را می‌داند و از پالادیوم، بوک‌لندش را دوست دارد و رستوران فرانسوی را. از اینکه دقیق است و کمال‌گرا...
بهم گفت خاله اگر من تا سی و شش سالگی ازدواج نکردم، به اولین مرد سرراهم جواب مثبت می‌دهم.
گفتم اشکالی ندارد چون در آن سن آن‌قدر عاقل هستی که بهترین تصمیم را بگیری ولی چرا به این فکر افتادی؟ گفت: برای تو. تو باید ازدواج کنی و تنها نمانی. زنی در سن تو باید به اولین مرد سر راهش جواب مثبت بدهد که تنها نماند. نباید سخت بگیرد. از سن بچه دار شدنت که گذشته، فقط تنها زندگی نکن. تا کی میخواهی فقط با آسانسور و در خانه‌ات حرف بزنی؟(اشاره‌اش به خوشامد‌گویی و خداحافظی صدای آسانسور است و درب خانه‌ام :)))

در عین حال مثل من زبانی تلخ و بُرنده دارد و چون شبیهیم می‌دانم که قصد بدی ندارد و فقط مهار کودک درونش را از‌دست می‌دهد.
من دیر یاد گرفتم چطور این کودک  تند و تیز را آرام کنم. امیدوارم او زودتر از من بفهمد.
دیروز صبح خیلی زود رفتند و جایشان توی خانه خالی‌ست. 
...


یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۶

جنگاوری تنها

چه روز بدی رو گذروندم. سر صبح با یه دنیا انرژی بیای سر کار و نامه یه الاغ همه‌ش رو ازت بگیره. 
از اون وقتهایی بود که از شدت عصبانیت گریه‌م گرفته‌بود. خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم یه ربع مراقبه کنم. بعد هم در جواب نامه با همه توانی که داشتم، جوابیه تلخی نوشتم. صدبار ادیتش کردم. نه برای اینکه ادیت بشه. برای اینکه خودمو می‌شناسم و می‌دونم خیلی وقتا بعد از چندین بار ادیت، هرچند مینوت نوشته همونی باشه که دلم می‌خواد ولی از فرستادنش صرف‌نظر می‌کنم. با دو نفر هم مشورت کردم و دیدم وارد جنگ پرهزینه‌ای می‌شم که خاصیتی نداره. بنابراین نامه رو پاره کردم. 
می‌تونستم خودم رو در نظر بگیرم و به‌خاطر اون نامه از یک کار مهم صرف نظر کنم. ولی دیدم مسئول چندین نفرم که اگه بخوام فقط به‌خودم و خالی‌کردن خشمم فکر کنم، خیلی اذیت می‌شن. عواقبش گریبان سیستم خودمونو می‌گرفت. 
خسته‌م. از این‌همه جنگ هر روزه به بهانه‌های مختلف در همه‌جا. خسته‌م و تنها. 
خستگیم رو گذاشتم روی دل تنگم و ساعت چهار اومدم خونه. 

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۶

عشق

هفته گذشته نشستم و تمام و کمال بیست و هشت قسمت اول سریال شهرزاد رو تماشا کردم. عالی بود. یعنی من خیلی دوستش داشتم. یک ریتم خوب، غیر قابل پیشبینی همراه با عشق لطیفی که در تمام سریال جاری بود. 

امروز می‌خواستم برای کسی کادو بخرمش. نتونستم. یعنی دی‌وی‌دی‌هاش نایاب شده. 

برای خرید سری دوم هنوز توی شش و بشم. از زندگی می‌افتم با سریال و چون خودمو می‌شناسم معمولن سراغش نمیرم. 
...
شبی که شهرزاد رو از اپیداروس خریدم، چند تا دی‌وی‌دی موسیقی هم خریدم. اپیداروس بعد از این دیگه فیلم و موسیقی رو روی دی‌وی‌دی نمی‌زنه.. برای همین حراج کرده.
بین چیزهایی که خریدم، دوتاش عالیه. یکی نغمه‌های سکوت آندرا باور و یکی هم پشت هیچستان *سهراب که خسرو شکیبایی دکلمه می‌کنه.
 به‌قدری طی این ده روز اخیر از شهرزاد و این موسیقی‌ها کیف کردم که واقعن دلم خواست عاشق بشم.
حس می‌کنم پوست روحم به‌شدت حساس شده..


*پی‌نوشت: مطمئن نیستم اسم اون دی‌وی‌دی پشت هیچستان باشه. ولی شعرش همینه.

نخود هر آش

تا همین چند وقت پیش عادت داشتم مرتب توی کار همه دخالت کنم. همه که می گم، یعنی همه. 
فکر می کردم رسالت آموزش مردم غریبه و آشنا به گردنمه. نباید بزارم راهی رو که خودم به سختی رفته ام تا مسیر درست رو پیدا کردم، بقیه براش سختی بکشن. مدام نصیحت می کردم و پند می دادم.

بعد از چهل و هشت سال یه هو از خواب غفلت بیدار شدم و کشف کردم که:

 -ممکنه آدما دلشون بخواد خودشون هم زندگی رو با همه اشتباهاتش تجربه کنن.
-چرا باید دانشی رو که با هزار سختی در طول نیم قرن حدس و خطا و خوندن و تجربه کردن، به دست آوردم، بزارم کف دست دیگران؟ اونم بدون اینکه بخوان و علاقه ای داشته باشن؟
-اصلن به من چه؟
-یادگرفتن یه سری چیزا با حرف زدن ممکنه امکان داشته باشه ولی آدمو پیر می کنه تا طرف مقابل شاید بفهمه و شاید نفهمه.
 باید زیرساختش در تو باشه. من نمی تونم کسی رو که یه عمر وقت اضافه ش رو توی پاساژ گردی و خرید و آرایشگاه و مهمونی گذرونده، بهش بگم کتاب چیز خوبیه.

خلاصه تصمیم گرفتم تا می تونم از اظهار فضل بی جا خودداری کنم.