پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2017

این نیز بگذرد..

زندگی هر روز برای آدم اتفاقات جدید می‌زاد. هربار بیشتر از قبل سورپرایز میشی و گاهی می‌گی با خودت : نه دیگه.. این آخرشه.. دیگه می‌میرم..  بازم نمی‌میری و در عوض هی بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر می‌شی..
آن چنان درد سنگینی روی دوشمه که درد بدنم در برابرش فراموش شده. بدترین قسمتش اینه که نمی‌تونم این درد رو مدیریت کنم چون مال خودم نیست.. نمی‌تونم سرش داد بزنم.. نمی‌تونم به‌خاطرش گریه کنم، نمی‌تونم طردش کنم .. چون چیزی رو نمی‌تونم عوض کنم.. هیچ‌جوری نمی‌تونم ازش خلاص بشم.. و هر طرف که نگاه می‌کنم هست.. به هر سمتی سرم رو برمی‌گردونم وجود داره.. و من مجبورم اون رو نگاه کنم و امیدوار باشم این بختک بمیره.

آنچه می‌گذرد..

تصویر
بیش از دو ماهه که منظم با کلاس و مربی خصوصی یوگا می‌کنم و نتیجه این بوده که اسپاسم‌ها دیگه نیستن ولی وسط پشتم و ستون فقراتم از فرط خستگی نفسم رو بند میارن. اسمش نه درده و نه بی‌دردی. یک حس خیلی بده. دیروز رفتم باشگاه. فکر کردم دیگه باید قدرتی کار کنم تا ماهیچه‌هام زودتر ترمیم بشن. چهل دقیقه کار سبک. یه زمانی دو ساعت می‌تونستم سنگین کار کنم.. ولی دیشب با همین چهل دقیقه از درد شونه نتونستم بخوابم.   بابام می‌گه خودت رو وابسته کردی به ماساژ و معلم یوگا. مثل مامانت. مامانم  از چهل سالگی تا الان دچار کمر درد مزمنی بوده که همه سی سال گذشته رو یا ماساژ می گرفته، یا فیزیوتراپ توی خونه داشتیم و یا استخر و فیزیوتراپی بیرون بوده.  بابام اصرار داره برو باشگاه و مستقل باش. انگار دست منه و نمی‌خوام! هیچکی جز من و مامانم نمی‌فهمه درد مزمن یعنی چی.   قدرتم در بهترین حالت هفتاد و پنج درصده.. بازم خدا رو شکر. سال قبل این موقع بیست و پنج درصدی بودم. .... توی کار فشار بسیار زیادی داریم. مدیر فروش آوردم ولی با جبهه‌گیری مفصل بچه‌ها روبرو شده‌ام. باید زمان بگذره تا جا بیافته. از تارگت فاصله‌مون زیاده. رف…

😓

در خودم حسادت را کشف کرده‌ام که فکر می‌کردم هیچ‌وقت نداشته‌ام ونخواهم داشت. نمی‌دانم چطور ظهور کرده. بخالت و حسادت همیشه در ذهنم منفور بوده‌اند و حالا خیاط در کوزه افتاده. 
از خودم شرمنده می‌شوم. بعضی وقتها حرفهایی می‌زنم و بعد به آنها فکر می‌کنم و می‌بینم اگر شخص دیگری برایم گفته‌بود، چقدر در ذهنم افول می‌کرد و بعد خودم برای خودم افول می‌کنم.
دلم می‌خواست می‌توانستم بیشتر درباره‌اش بنویسم ولی نمی‌توانم. خیلی جدید است و هنوز نمی‌توانم رفتارم را هضم کنم. بنابراین توضیحش برایم ساده نیست. حتی نمی‌دانم  واقعی‌ست یا خیال می‌کنم. پذیرشش حالم را بهم می‌زند.