پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۶

هیچ شهری را در ایران به کثیفی و بی‌قانونی و خودخواهی تهران ندیده‌ام

رفتم سمنان و نپختم و برگشتم. در عوض ترافیک تهران دیوانه‌ام کرد. 

از کی این‌همه بی‌فرهنگی بین ما معمول شد؟ هرجای خیابان را نگاه می‌کنی، سرشار از زباله است.. انگار نه انگار یک زمانی شعار شهرداری "شهر ما خانه ما" بود. کنار همه سطلهای زباله، تلی از آشغال انباشته شده که زباله‌گردها بدون هیچ واهمه‌ای از هیچ‌کس روی زمین می‌ریزند..
توی خیابان و بزرگراه و پیاده رو موتورسوار‌ها بدون هیچ قانونی می‌رانند.. عجیب‌ترین دوران رانندگی را در تهران می‌شود دید.. قبلن هم بد بود ولی نه به این وقاحت. اتوموبیل‌ها ورود ممنوع‌ها و یک طرفه‌ها را برعکس می‌روند. نه کسی حرفی می‌زند، نه اعتراضی و نه جریمه‌ای. 
از یک معبر تنگ همه مثل دیوانه‌ها سعی می‌کنند خودشان را به سوراخ خروجی برسانند.. انگار عقل از سرمان پریده‌باشد. هربیننده عاقلی صحنه را ببیند متوجه می‌شود که این سعی بیهوده، فقط منجر به گره‌دار شدن ترافیک می‌شود وبس.
هرکسی هرجایی زیر هر تابلویی پارک می‌کند. امروز یک لاین خیابان را یک وانت نیسان که برای خالی‌کردن بار پارک کرده‌بود، بسته‌بود. وقتی بوق زدم، با داد و فحش و فضاحت آمد سراغم. گفت:چته؟ چی می‌گی؟ گفتم حاجاقا سر راه وایستادی. گفت تو رانندگی بلد نیستی، چند تا چراغ بده و از اون لاین برو. گفتم من لاین برعکس را بروم که شما راحت هرجا خواستی پارک کنی؟ چقدر خودخواهی. گفت: خودخواه تویی که فکر می‌کنی اونی که برات ماشین خریده خیابون رو هم خریده.
سر و صدای ساختمان‌سازی و جوشکاری و سدمعبر آنها هم که بماند..نیمه‌شبها یکی از همسایگانمان که دارد خانه‌سازی می‌کندجوشکارهایش را می‌آورد.. آیا اصلن به کسی فکر هم می‌کند؟

آن قدر همه‌چیز وحشتناک و گل‌درشت است که اصلن نباید بحث کرد. به‌ چند نفر بگویم زباله نریزید؟ چقدر تراکت و آگهی بی‌مصرف را از جلوی خانه جمع کنم و بریزم توی سطل؟ به کی بگویم: "آی آدمها، این همه کاغذ را وسط خیابان بیهوده هدر ندهید.. اینها درختان بی‌زبانند که فاتحه‌شان را می‌خوانید." چقدر توی شرکت بگویم وقتی کولر گازی روشن است، پنجره و در را ببندید تا انرژی هدر نرود؟ چقدر خواهش کنم لطفا وقتی ساعت کارتان تمام می‌شود قبل از ترک اتاقتان برق را خاموش کنید..چقدر وقت آب دادن باغچه‌های خیابان، قوطی نوشابه و بطری آب از لابلای شمشادها جمع کنم؟
گاهی حس می‌کنم مثل آن دیوانه‌ای هستم که بزرگراه را برعکس می‌رفت و فکر می‌کرد بقیه دیوا‌نه‌اند.. 

دیگر گیر نمی‌دهم. امروز بعد از مدتها، آن هم چون عجله داشتم به راننده نیسان اعتراض کردم. شیشه‌های ماشین بالاست و برای خودم موسیقی و کتاب صوتی گوش می‌کنم..سعی می‌کنم نبینم و نشنوم و وقتی به‌خانه می‌رسم انگار از میانه یک جنگ به سلامت جسته‌باشم..
...
می‌خواستم از استیو جابز بنویسم... نشد.. دلم خیلی پر بود. فقط غر زدم. 
ولی خواهشا همین بیست نفری که اینجا را می‌خوانید، کمی مراعات کنید. به اطرافیانتان تذکر بدهید. اگر مدیرید، به کارکنان‌تان آموزش بدهید. اگر پدر و مادرید، بچه‌هایتان را برای عدم هدر رفت این همه انرژی و منابع  آموزش دهید.. به نظرم اگر هرکدام‌مان جامعه کوچک اطرافمان را اصلاح کنیم، به‌قدر یک انقلاب فرهنگی تاثیر خواهیم‌داشت، بس که اوضاع خراب است.

۲ نظر:

  1. باران عزیز (یا بهتره بگم فروغ عزیز)
    بابت کامنت شتابزدۀ قبلی‌ام عذرخواهی می‌کنم.
    سعی می‌کنم پست‌های خوبت را بخوانم ولی به‌خاطر اینکه ادب شوم و یاد بگیرم که سریع دهانم را باز نکنم و الکی نظر ندم، تصمیم گرفته‌ام مدتی کامنت نگذارم و بیشتر باهات آشنا شوم.
    البته اگر اجازه بدهی تا در اینجا قدم بزنم...

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آقا سینای عزیز
      اینجا محلی برای گپ و گفت است. من از اینکه شما کامنت گذاشتی اصلن ناراحت نشدم که هیچ، بعد از آن چند بار هم پستم را بازخوانی کردم تا ببینم آیا می توانستم بهتر بنویسم یا نه.
      لطفا هم بیایید و هم برایم نظرتان رابنویسید.

      حذف