چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۶

گذر عمر

خسته‌ام. درحد کوبیدگی ..

این چند روز خیلی چیزها برای نوشتن بود ولی خونه که می‌رسیدم، از خستگی می‌افتادم و کمی که حالم جا می‌اومد تلفن‌های طولانی با مدیرعامل مهربون شروع می‌شد. در کل از خستگی نوشتنم هم نمی‌اومد. حتی وبلاگ هم نمی‌خوندم.

انتخابات انجمن صنفی‌مون بود. من کاندید نشدم و بهانه رو بیماریم کردم. البته که مدیرعامل مهربون هم سخت مخالف بود. ولی در عوض یک لابی تشکیل دادم با کمک یکی از پیشکسوتان صنعت. بسیار منظم و هدفمند نماینده‌های واجد شرایط رو انتخاب کردیم و بعد هم اعضا رو راغب کردیم به اونا رای بدن.
خلاصه یک کار جمعی حسابی بود. یک هفته در اوج کارهای شرکت، به اینم رسیدم. 
امروز رای‌گیری بودو لیستمون رای کامل آورد و بسیار خوشحالم. البته فکر نکنم کار خاصی از دست این اعضا برای تولید بربیاد. ولی نفس برنده‌شدن من رو ارضا می‌کنه. اونم این برنده شدن تمام و کمال. از طرفی هم در کل اصلاحات رو به انقلاب و افراطی‌گری در امور ترجیح میدم.
...

یوگا داره انگار یه کارایی برام می کنه. معلم خصوصی گرفتم و حرکاتی مخصوص دردم می‌کنم. الان دیگه به اون صورت درد ندارم. ولی وقتی خسته میشم یک حال بسیار بد و تحمل‌ناپذیری پیدا می‌کنم که چاره‌ش چند تا حرکت یوگا و ده دقیقه ریلکسیشنه.
هرچی باشه بهتر از فیزیوتراپیه گرچه فیزیوتراپی خیلی سریعتر خوبم می‌کرد. توی فیزیوتراپی هم جیم می‌رفتم ولی دلم می‌خواست از فاز بیمار به فاز آدمی برم که ورزش یک آدم عادی رو می‌کنه.

....

از دست مدیر کارخونه کلافه‌م. چند ماهه به شدت لجباز شده. نمی‌فهمم دردش چیه. حس می‌کنم از وقتی خیلی کارها رو تفویض اختیار کرده‌ام و ارتباط مستقیمش با من کمتر شده، انگار ناپدری پیدا کرده! دلش می‌خواد مامانش مال خودش باشه.
شنبه می‌خوام صداش کنم و باهش حرف بزنم.
 شاید با بالا بردن نوازش خونش، حالش خوب بشه.
.....

دلم می‌خواست دوستانی داشتم که برنامه می‌ریختن و هفته‌ای یه بار با هم می‌رفتیم کنسرت و سینما و تئاتر. وقت و حوصله برنامه‌ریزی ندارم. از طرفی هم همیشه برنامه‌ریز بودن خسته‌م کرده. دلم می‌خواد بقیه هم برام یه کاری بکنن. ولی هر وقت گروه‌های دوستان رو ول کردم، در آستانه فروپاشی گروه، دوباره خودم آستین بالا زدم. در سن چهل و هشت سالگی نمی‌تونم دوست‌یابی کنم دیگه. باید همین شکسته‌ و پکسته ها رو حفظ کنم . :)

.....

سوداکو به یمن و قدرت الهی از زندگی حذف شد. درد شونه دیوونه م می‌کرد. و بلاخره گذاشتم کنار. شبها کتاب می‌خونم. گاهی کتاب آموزشی و گاهی مطالبی در مورد یوگا.
یک کتاب صوتی دیگه هم خریده‌م که گوش می‌کنم به نام "برتری خفیف". اون‌قدرنویسنده زیاده گویی کرده که آدم یاد درس تعلیمات دینی می‌افته که سر امتحانش برای بیست گرفتن باید یک جمله رو به شش روش ادبیاتی می‌گفتیم. مطالبش خوبه ولی من از زیاده گویی بیزارم. یه‌جورایی داره میکرواکشن رو یاد می‌ده.
کتاب مدیریت فروش برایان تریسی رو می‌خوام یه بار دیگه گوش کنم.

آها یک کتاب صوتی هم گرفتم به نام "تن آرامی". کیارش ساعتچی نوشته و متن رو هم خودش خونده. برای ریلکسیشن و شاواساناست. خیلی خوبه.
حوصله لینک دادن ندارم.

...

یک اتفاق خوب هم افتاد. شنبه که بعد از تعطیلات رفتم سرکار، به تحصیلدار گفتم به مناسبت تولدم کیک بخره برای بچه‌ها و به منشی‌مون که دوستمه، گفتم دلم نمی‌خواد شمع و از این حرفا. گفت باشه.
تا ساعت سه کیک نیومد. با یکی از بچه‌های فروش نشسته‌بودم و شدید داشتیم روی تارگتها و برنامه‌هاش کار می‌کردم. یه‌هو سرم رو بالا آوردم و دیدم بچه‌های قدیم که از شرکت رفته‌بودن با یک کیک بزرگ بی‌بی و شمع اومدن توی اتاق و پشت سرشون همه بچه ها با آهنگ تولد مبارک و...
اون‌قدر از دیدن قدیمی‌ها هیجان‌زده شدم که می‌خواستم بوسشون کنم. با اینکه اصلن فکر نمی‌کردم دوست‌داشته‌باشم تولدم رو بگیرن، ولی بسیار خوشحال شدم. از هفته قبل در نهیات لطف و صفا برنامه‌ریزی کرده بودن..
بهشون گفتم بزرگترین کادوی زندگیم اینه که با شماها کار می‌کنم و باعث افتخارم هستین. از صمیم قلبم اینو گفتم. 

۵ نظر:

  1. فقط از سر کنجکاوی اومدم ببینم اینجا چه خبره آخه چندباری اسمت رو اینور اونور دیده بودم.
    نمی‌دونم پست زنگ انشاء محمدرضا رو خوندی یا نه. من خودم امروز خوندم. اگر بخوام نظرم رو راجع به این پست بگم، باید بگم فضاسازیت خوب بود ولی شخصیت پردازیت جای کار داره :-D

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. سلام. اول اینکه ممنون که سر زدین و خوندین.
      دوماینکه شما آخه وسط قصه‌های من وارد داستان شده‌اید!! شخصیتهای من سالهاست ساخته شده‌ن و اونایی که اینجا رو می‌خونن باهشون رفیقن :)

      حذف
  2. راستی زنگ انشا رو هم قبلن خونده‌ام. من تقریبن کل وبلاگ آقای شعبانعلی رو خونده‌ام.

    پاسخحذف
  3. padesha khoobanتیر ۲۱, ۱۳۹۶

    khoob ba takhir tavlodeton mobarak

    hamieh foorogh hasti

    momo

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بازم غلط دیکته داری که! تو هم همیشه پادشه خوبانی :)

      حذف