سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

مدیریت فروش و مادری با عشق و دلواپسی

امروز هیچ چیزی از سرکار با خودم نیاوردم. نه سررسید و نه نوشته‌ای و نه کارتابل. خودم رو برداشتم و اومدم. احساس کردم باز دارم زیاده‌روی می‌کنم. همین‌که کمی بهتر می‌شم، دور بر می‌دارم و روم زیاد می‌شه.

این هفته یک تجربه خوب داشتم که دوست دارم بنویسم. 
کتاب صوتی "مدیریت فروش برایان تریسی" رو تموم کردم. بسیار بسیار آموزنده بود. اگر یک سال قبل این رو گوش کرده‌بودم و یا همون نسخه کاغذیم رو خونده‌بودم، شاید دو تا از بچه‌های فروشی رو که از شرکت رفتن، می‌تونستم نگه‌دارم. 
هر روز چند فصل رو گوش می‌کردم و بعد خط‌ به‌ خط توی شرکت به‌کار می‌بستم. 
بهترین درسی که از کتاب یاد گرفتم این بود که باید با بچه‌ها مثبت و امید‌بخش صحبت کنم، بچه‌های جدید رو هر روز آموزش بدم و هر روز پیگیر چیزهایی باشم که روز قبل بهشون یاد دادم. اون‌وقت پیشرفت‌های کوچک‌شون رو بولد کنم و نقاط ضعف رو تقریبن به روشون نیارم ولی کم‌کم روش کار کنم تا درست بشن.
توی کتاب می‌گفت که آدمها وقتی از کارهای درست‌شون تعریف می‌کنی، سعی می‌کنن بار بعد هم این رو تکرار کنن تا تشویق بشن و وقتی نقاط منفی رو می‌گی، بار بعد از بس نگرانن دوباره همون خطا رو تکرار می‌کنن.
خیلی خوب بود. به‌نظرم توی این یک هفته به‌اندازه یک ماه تونستم رو به جلو حرکت کنم. 
توی شرکت من هم مدیرعاملم و هم نقش مدیر فروش رو دارم. یعنی مدیر فروش نداریم. برای همین روی یک لبه تیغ حرکت می‌کنم. بین من و پرسنل فروش کسی به عنوان واسطه نیست که بتونه درددل‌های اونا رو بهم منتقل کنه. از طرفی کسی هم نیست که من بتونم حرفهام رو مستقیم به اون بگم و اون با واسطه بهشون بگه. هر حرکتی می‌کنم یا حرفی می‌زنم، باید حساب‌شده باشه. هم باید رفیق باشم و هم رئیس. بدترین چیز اینه که ازم بترسن و حقایق بازار یا مشکلات توی دلشون رو بهم نگن.
بچه‌های قسمتهای دیگه عقیده‌دارن من بین فروش و بقیه استثنا می‌زارم و بیشتر وقتم مال فروشی‌هاست. خودم می‌دونم این طوری نیست. فروش خط مقدم جبهه است و احتیاج به رسیدگی و تدارکات و توجه خاص داره. از طرفی نان‌آور شرکته. هرقدر تولید‌کننده خوبی باشیم ولی نتونیم کالا رو بفروشیم، اهمیتی نداره. همه قسمتهای دیگه شرکت مهمند ولی فروشه که می‌تونه اهمیت اونها رو تاثیر‌گذار کنه یا از بین ببره.
خلاصه تجربه خوبی بود. به‌خودم هم روحیه بهتری داد. البته خیلی خسته‌شدم. هر روز تقریبن چهار ساعت یا بیشتر به آموزش و صحبت با کادر فروش. الان فصل زراعته و باید با تمام قوا حرکت کنیم. از یه طرف سعی کردم رهبر باشم و از طرف دیگه نقش آقای آهنگران رو داشتم رو در اعزام به جبهه. 
فردا جدیدیترین و ناشی‌ترین کارشناس فروشم می‌ره ماموریت. تا حالا خیلی ماموریت رفته ولی فردا اولین روزیه به زعم من که سلاح کافی و روحیه خوب با خودش می‌بره. شنبه و یکشنبه هم ماموریته. قراره شبها با هم صحبت کنیم و نتیجه رو بهم بگه. دل توی دلم نیست. عین مامانی که پشت در سالن امتحان منتظر بچه ش ایستاده.


۲ نظر:

  1. یکی از روش هایی که خیلی جواب مبده. تو جمع از همه اشون جلو هم تعریف کم
    بعد بکششون کنار تک تک تا می تونی بشورشون، بچلونشون، پهن کن لب آفتاب
    مدیر یک دقیقه ای رو هم بخونی خوشت میاد. میگه به جای اینکه در هنگام انجام کار غلط مچ کارمند را بگیری هنگام انجام کار درست مچش رو بگیر و تشویقش کن
    جلسه هفتگی بذار و همه را تشویق کن اطلاعاتشون را با هم به اشتراک بگذارند. چیزهایی که توی همون هفته یاد گرفتن. من پرسنلم خیلی از این پنجشنبه ها خوششون میاد.
    سعی کن خیلی حرف ها رو بهشون مستقیم نزنی. یک وایت برد بذار اونجا بنویس. حرف هایی که می دونی وقتی میگی باید دو ساعت وایسی چونه بزنی
    (دلیل اینکه این سرویس وبلاگ را انتخاب کردی چی بود؟ هم فیلتره هم کامنت گذاشتن توش خیلی خیلی سخته)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. سلام. مرسی از راهنمایی. مدیر یک دقیقه ای رو چند بار قبلن خونده ام. خوبه.
      این .وایت برد پیشنهاد جالبیه. امتحانش می کنم ولی در کل بچه های فروش ما خیلی زرنگن . هم برای کار ما و هم برای کار خودشون :))
      من از سال ۲۰۰۱ یا ۲۰۰۲ توی بلاگ اسپاتم. هیچ وقت به سیستمهای ایرانی اعتماد نداشتم. ولی چند وقت خواستم برم روی وردپرس. دیدم امکاناتش یا کمه یا من خیلی بلد نبودم ازش استفاده کنم. درد گردن و شونه هم اجازه این کارهای لوکس رو دیگه بهم نمیده. این دو عضو فقط در حد رفع نیاز ضروری با من همکاری می کنن:)

      حذف