پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2017

مرد نکونام نمیرد هرگز..

تصویر
امروز توی ماشین دستم خورد روی دکمه بلوتوث و یه هو آهنگهای موبایلم شروع کردن به خوندن. تمرینهای زمان گیتار زدنم بود.  توی ترافیک شدید گیر کرده بودم و با بلندترین صدایی که در اون لحظه می شد از گلوم خارج بشه، با دلکش و ویگن و جو بائز شروع کردم آواز خوندن. آوازدوستی که بعد از فوت آقای میرشب قبول کرد معلمم باشه، هم بود. صداش عین آینه بی‌خش و صاف و زیباست.
 قسمتی از یک جلسه رو ضبط کرده‌بودم. دوست نداشت فارسی بخونم. آخر جلسه بهش می‌گفتم ببین من که بلاخره توی خونه فارسی تمرین می‌کنم، بزار این آهنگ مهتاب ویگن رو برات بخونم و اشکالام رو بگیر.. بعد شروع کردم به گیتارزدن. خیلی خیلی خوب می‌زدم. نمی‌دونم چطور این قدر پیشرفت کرده‌بودم. از وقتی گیتار رو به بهانه درد گردن کنار گذاشتم یک سال و نیم می‌گذره و امروز واقعن دلم برای اون روزها تنگ شد. امشب به اون دوستم و احمدآقا، یارغار آقای میرشب حتمن زنگ می‌زنم. 



عکس رو از دیوار فیس بوک آقای میرشب برداشتم که یکی از شاگردای قدیمیش به یادش گرفته بود و اونجا گذاشته‌بود

Halley

تصویر
حتمن یادتان هست که دو سالی دچار چالش مدیر مالی بودم؟! فکر و ذکرم مدیر مالی اعصاب خوردکنی بود که داشتیم. کم حرف و منفی عین گلامپ. آدمی که وقتی می خواستی از او کاری یا راهکاری بخواهی، صدتا جان باید به عزراییل هدیه میدادی.  بچه ها همه به عذاب بودند. من هم از فرصت استفاده کرده بودم و هرکی حرفی می زد که نمی خواستم مستقیم مخالفت کنم، می گفتم هرچه آقای فلانی گفت.. بدجنسی می کردم ولی این یکی از معدود استفاده هایی بود که از این آدم عبوس می شد کرد. کتابخوان بود و اهل نوشتن. ولی قضیه شیر شتر بود و دیدار عرب. دو سال آخر کارمان باهم، بسیار سخت گذشت. تنش شدیدی درونم موج می زد و تحمل می کردم. یک بار هم سرانجام منفجر شدم و عین دیگ زودپزی که سوپاپش گیر کرده باشد، به در و دیوار خوردم و له و پهش کردم. کنترل از دستم خارج شده بود و ناراحتی عمیقی که درونم بود تبدیل شد به یک انفجار مهلک. 
در آن دوره کلاسهای مدیریت اجرایی سازمان مدیریت می رفتم. سرهر کلاس فقط درباره مشکلاتم با مدیر مالی حرف می زدم و راه حل می خواستم. شده بودم سوژه هم دوره ای ها.
 این که چه شد که سرانجام از دستش خلاص شدم، بماند. داستانش هم جال…

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

تصویر
امروز را زندگی کردم. بعد از مدتها خودم خانه را تمیز کردم. تاس کباب با بادمجان تازه درست کردم. نهار لواسان را پیچاندم و نرفتم. موسیقی گوش کردم. تلوزیون تا این لحظه خاموش بوده. گلهایم را خوب تماشا کردم. هنوز درد ندارم و امیدوارم تا آخر روز همین طور باشم. دیشب قرص خوابم(فلورازپام) را به خاطر اعتیادآور بودنش با کلونازپام عوض کردم. البته با توصیه دکتر داروخانه.  نصفه شب درحالیکه توی خانه قدیمی کودکی بودیم، بابا را می دیدم که همه چراغها را خاموش کرده بود و با نگرانی بغلمان می کرد.  هم بزرگ بودیم و هم هنوز کودک. بابا هم جوان بود. گفت داعش توی کوچه است و یکی یکی خانه ها را دارد می گردد و همه را می کشد.  با عرق سرد بیدار شدم. فلورازپام را روی پاتختی گذاشتم و آب خوردم. چون همه آثار سوداکو را از خانه پاک کرده ام، کاری نداشتم جز سرچ وبلاگهای موبایلم. خوشبختانه بی نیاز مجدد به قرص خوابیدم.  چقدر از جنگ می ترسم. تصور داعش برایم به قدری بزرگ و وهم آور است که نمی توانم توی ذهنم جا بدهم. بیچاره مردمی که هر روزی که از خانه بیرون می روند، نمی دانند برمی گردند یا نه. .... نمی خواستم از جنگ بگویم. بیهوده…

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

-از شیرینی پیروزی در انتخابات همان قدر خوشحالم که از خرداد 88 غمگین و خشمناک بودم.
از اینکه مردم اطرافم انگار عاقلتر شده اند. از اینکه بچه های شرکت تقریبن همه به روحانی رای دادند با اینکه خیلی هایشان با پول یارانه می توانستند به راحتی زندگی کنند.از اینکه خواهرزاده رای اولی ام، قانع شد رای بدهد، ولی شناسنامه نداشت و در عوض دوستانش را راضی کرد. از این اصلاحاتی که آرام آرام در جامعه ام ریشه می دواند. از این همه خوشحالم و دعا می کنم این بار اصلاح طلبان اشتباهات دوران خاتمی را تکرار نکنند.
-ده روز قبل مامان و بابا و گل یاس را بردم شیراز.
نیت کرده ام تا مامان و بابا هنوز می توانند چند ساعتی در روز و گاه حتی چند دقیقه ای راه بروند، سفرهای نرفته شان را با هم برویم.
سخت مریض بودم. درد پشت و گردنم عود کرده بود و به دکتر فیزیوتراپم اصرار کردم هرکاری می تواند بکند تا این سفر را به خوبی از سربگذرانم. سه روز هم تهران بودند. درد داشتم ولی قابل تحمل بود و بلاخره گذشت و راضی ام از خدا که دستم را گرفت.
-فردای انتخابات یک جشن نیم ساعته پیروزی توی شرکت دور هم داشتیم. بچه های قدیم را هم صدا زدیم. انگار ه…