سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۶

مرد نکونام نمیرد هرگز..

امروز توی ماشین دستم خورد روی دکمه بلوتوث و یه هو آهنگهای موبایلم شروع کردن به خوندن. تمرینهای زمان گیتار زدنم بود. 
توی ترافیک شدید گیر کرده بودم و با بلندترین صدایی که در اون لحظه می شد از گلوم خارج بشه، با دلکش و ویگن و جو بائز شروع کردم آواز خوندن.
آوازدوستی که بعد از فوت آقای میرشب قبول کرد معلمم باشه، هم بود. صداش عین آینه بی‌خش و صاف و زیباست.

 قسمتی از یک جلسه رو ضبط کرده‌بودم. دوست نداشت فارسی بخونم. آخر جلسه بهش می‌گفتم ببین من که بلاخره توی خونه فارسی تمرین می‌کنم، بزار این آهنگ مهتاب ویگن رو برات بخونم و اشکالام رو بگیر.. بعد شروع کردم به گیتارزدن. خیلی خیلی خوب می‌زدم. نمی‌دونم چطور این قدر پیشرفت کرده‌بودم.
از وقتی گیتار رو به بهانه درد گردن کنار گذاشتم یک سال و نیم می‌گذره و امروز واقعن دلم برای اون روزها تنگ شد.
امشب به اون دوستم و احمدآقا، یارغار آقای میرشب حتمن زنگ می‌زنم. 




عکس رو از دیوار فیس بوک آقای میرشب برداشتم که یکی از شاگردای قدیمیش به یادش گرفته بود و اونجا گذاشته‌بود


دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۶

Halley






حتمن یادتان هست که دو سالی دچار چالش مدیر مالی بودم؟! فکر و ذکرم مدیر مالی اعصاب خوردکنی بود که داشتیم. کم حرف و منفی عین گلامپ. آدمی که وقتی می خواستی از او کاری یا راهکاری بخواهی، صدتا جان باید به عزراییل هدیه میدادی. 
بچه ها همه به عذاب بودند. من هم از فرصت استفاده کرده بودم و هرکی حرفی می زد که نمی خواستم مستقیم مخالفت کنم، می گفتم هرچه آقای فلانی گفت..
 بدجنسی می کردم ولی این یکی از معدود استفاده هایی بود که از این آدم عبوس می شد کرد. کتابخوان بود و اهل نوشتن. ولی قضیه شیر شتر بود و دیدار عرب.
دو سال آخر کارمان باهم، بسیار سخت گذشت. تنش شدیدی درونم موج می زد و تحمل می کردم. یک بار هم سرانجام منفجر شدم و عین دیگ زودپزی که سوپاپش گیر کرده باشد، به در و دیوار خوردم و له و پهش کردم. کنترل از دستم خارج شده بود و ناراحتی عمیقی که درونم بود تبدیل شد به یک انفجار مهلک. 

در آن دوره کلاسهای مدیریت اجرایی سازمان مدیریت می رفتم. سرهر کلاس فقط درباره مشکلاتم با مدیر مالی حرف می زدم و راه حل می خواستم. شده بودم سوژه هم دوره ای ها.

 این که چه شد که سرانجام از دستش خلاص شدم، بماند. داستانش هم جالب است و هم طولانی. باشد وقتی دیگر.

برای استخدام مدیر مالی جایگزین، دچار اختلال وسواس شدید همراه با پنیک اتک شده بودم!!! 
 هزار بار مصاحبه می کردم. درد استخدام مدیر مالی هم این است که باید حتمن معرف داشته باشد چون قرار است علاوه بر دانشی که لازم است داشته باشد، زندگی ات را بهش بسپاری. این وسط  استریوتایپ (به قول شعبانعلی) من هم به کل این قضیه اضافه شده بود که مدیر مالی بسیار موجود گندی است مگر اینکه خلافش ثابت شود.

شش ماه بدون مدیر مالی گذراندیم و سیستم تقریبن داشت کن فیکون می شد. 
در این بین، مدیرعامل مهربان به شدت همراهی ام می کرد و مدام می گفت عجله نکن، مدیر مالی درجه یک با حقوق درجه یک بگیر. دستم از این لحاظ باز بود.
بین آدمهایی که آمدند و رفتند این آقای مدیر مالی فعلی مان آمد. همان جلسه اول خورد توی ذوقم. چون بعد از مصاحبه گفت اشل حقوقی پرسنل تان خیلی کم است. البته در مورد سایرین می گفت وگرنه برای حقوق خودش حرف نداشتیم. بخشی از استریوتایپ ذهنی من این بود: مدیر مالی مدام به پول جیب بقیه فکر می کند!

مجددن از معرّفش سوال کردم. گفت خانم فلانی، این آقا بی همتاست و تنها خصلتی که ندارد همین است. از دستش نده.
 پوینت بسیار مثبتش این بود که دوازده سال در یک شرکت کار کرده بود و لیسانس و فوق لیسانس حسابداری و مدیریت مالی از دانشگاه خیلی خوب داشت.
بعد از سه یا چهار مصاحبه، دلمان را زدیم به دریا و بسم الله گفتیم و استخدامش کردیم.
تا امروز تقریبا نه ماه است که آمده. از خدماتش که بگذرم، جزو مردان معدودی ست در زندگی ام که کنارشان احساس تکیه گاه داشتن، کرده ام.
همه اینها را گفتم که خاطره امروز را برایتان تعریف کنم. 
جلسه روزانه مان بود و داشتیم درباره پرسنل حرف می زدیم. نمی دانم چی شد که حرف به تحلیل رفتار متقابل و یونگ و ان ال پی و مراقبه و آقای مسعود مهدوی پور و مدیتیشن کشیده شد. (این را هم بگویم که این آقا یوگای حرفه ای کار می کند) 
 حرفمان دو ساعتی طول کشید. 
 در این بین او کانون ان ال پی را معرفی کرد و من برایش از تحلیل رفتار متقابل و نظریه بازیها حرف زدم. 
وسط حرفهایم گفتم به قول شعبانعلی و بعد خواستم توضیح بدهم که شعبانعلی کیست. گفت می شناسم. شعبانعلی مذاکره؟ گفتم بله. و دوباره حرف جدید پیش آمد...فهمیدم که مشتری رادیو مذاکره هم هست و فلان..

خلاصه یک دنیای مشترک مفصل کشف کردیم. از آن دنیاهایی که وقتی با طرف واردش می شوی، زمان را نمی فهمی و حرف کم نمی آید. 
نمی خواهم بگویم فوق العاده است یا استثنایی. ولی برای من با آن تصوری که از مالی چی ها داشتم، این آقا فقط می تواند یک ستاره دنباله دار هالی باشد.

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

امروز را زندگی کردم. بعد از مدتها خودم خانه را تمیز کردم. تاس کباب با بادمجان تازه درست کردم. نهار لواسان را پیچاندم و نرفتم. موسیقی گوش کردم. تلوزیون تا این لحظه خاموش بوده. گلهایم را خوب تماشا کردم. هنوز درد ندارم و امیدوارم تا آخر روز همین طور باشم.
دیشب قرص خوابم(فلورازپام) را به خاطر اعتیادآور بودنش با کلونازپام عوض کردم. البته با توصیه دکتر داروخانه.
 نصفه شب درحالیکه توی خانه قدیمی کودکی بودیم، بابا را می دیدم که همه چراغها را خاموش کرده بود و با نگرانی بغلمان می کرد. 
هم بزرگ بودیم و هم هنوز کودک. بابا هم جوان بود. گفت داعش توی کوچه است و یکی یکی خانه ها را دارد می گردد و همه را می کشد. 
با عرق سرد بیدار شدم. فلورازپام را روی پاتختی گذاشتم و آب خوردم. یک سیگار روشن کردم و چون همه آثار سوداکو را از خانه پاک کرده ام، کاری نداشتم جز سرچ وبلاگهای موبایلم. خوشبختانه بی نیاز مجدد به قرص خوابیدم. 
چقدر از جنگ می ترسم. تصور داعش برایم به قدری بزرگ و وهم آور است که نمی توانم توی ذهنم جا بدهم. بیچاره مردمی که هر روزی که از خانه بیرون می روند، نمی دانند برمی گردند یا نه.
....
نمی خواستم از جنگ بگویم. بیهوده به سمتش کشیده شدم. 
امروز برای من جشن است. روزهای اندک خوب بودنم را جشن می گیرم. 
....
برای رها شدن از رخوت این روزها نیاز به انگیزه داشتم. چند شب قبل سراغ کتابهای کتابخانه ام رفتم و یک کتاب بازاری از برایان تریسی برداشتم. اسمش این است:" بهانه ممنوع". خیلی قبل خوانده بودم ... گاهی برای رهایی از فلاکت تنبلی و بیهودگی لازم نیست یک آدم خیلی مهم دستمان را بگیرد و بلندمان کند. آقای برایان تریسی هم می تواند. و اتفاقن هنرش در همین است که خیلی زود، تند، سریع کارش را انجام می دهد و اگر عادت اصلی زندگی تان مثل آدم زندگی کردن باشد و مدت محدودی از ریل خارج شده باشید، زود روی ریل می اندازدتان.
برای اشکالات اساسی و عادتهای ریشه دار منفی توصیه اش نمی کنم. چون این انگیزش های فوری اگر زمینه خوبی نداشته باشید، به همان سرعت که می آیند، خواهند رفت.
بروم تا کالسکه ام تبدیل به کدو نشده!


دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۶

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

-از شیرینی پیروزی در انتخابات همان قدر خوشحالم که از خرداد 88 غمگین و خشمناک بودم.
از اینکه مردم اطرافم انگار عاقلتر شده اند. از اینکه بچه های شرکت تقریبن همه به روحانی رای دادند با اینکه خیلی هایشان با پول یارانه می توانستند به راحتی زندگی کنند.از اینکه خواهرزاده رای اولی ام، قانع شد رای بدهد، ولی شناسنامه نداشت و در عوض دوستانش را راضی کرد. از این اصلاحاتی که آرام آرام در جامعه ام ریشه می دواند. از این همه خوشحالم و دعا می کنم این بار اصلاح طلبان اشتباهات دوران خاتمی را تکرار نکنند.

-ده روز قبل مامان و بابا و گل یاس را بردم شیراز.
نیت کرده ام تا مامان و بابا هنوز می توانند چند ساعتی در روز و گاه حتی چند دقیقه ای راه بروند، سفرهای نرفته شان را با هم برویم.
سخت مریض بودم. درد پشت و گردنم عود کرده بود و به دکتر فیزیوتراپم اصرار کردم هرکاری می تواند بکند تا این سفر را به خوبی از سربگذرانم. سه روز هم تهران بودند. درد داشتم ولی قابل تحمل بود و بلاخره گذشت و راضی ام از خدا که دستم را گرفت.

-فردای انتخابات یک جشن نیم ساعته پیروزی توی شرکت دور هم داشتیم. بچه های قدیم را هم صدا زدیم. انگار هنوز نرفته اند. خانواده ای که برای ساختنش هر روز تلاش می کنم، ریشه دار شده است. علفهای هرزی که گاه و بیگاه سر راهمان سبز می شوند، کم دوامند. یا از ریشه درشان می آورم و یا خودشان حذف می شوند. 
می ترسم از این روحیه مثبت شرکت تعریف کنم و خودم را چشم بزنم. ولی از اینکه تلاشم برای ایجاد حس امنیت و همدلی به بار می نشیند، لذت می برم. رفتارم همان است که با خواهر و برادرم دارم. همان اتحادی که سالهاست کوشیده ام تا میانمان حفظ شود، اینجا هم برایش زحمت می کشم.

-کاش حالم خوب شود. کاش یک روز بدون ترس از درد بتوانم دوباره زندگی کنم. پتانسیل زیادی درونم موج می زند، اما از ترس درد به خودم فشار نمی آورم. دلم می خواهد باز مثل بلدوزر کار کنم و بخندم و از جلو رفتن لذت ببرم. ولی تا فرمان را رها می کنم تبدیل به یک ژیان قارقارو میشوم که سر از تعمیرگاه در می آورد.