جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۶

مستان سلامت می کنند

امروز رو به روح خودم اختصاص دادم. صبح اول وقت رفتم آرایشگاه. خوشبختانه آرایشگاه نزدیک خونه ما، روزهای جمعه شیفت داره و فقط هم روز جمعه است که می شه جای پارک پیدا کرد.

بعدش رفتم گل فروشی. می خواستم برای راه پله ها گل بخرم. ولی یک لیندای خوشگل عقل از سرم ربود. سالها قبل لیندا داشتم ولی خرابش کردم. یک گل دیگه هم خریدم که اسمش رو نمی دونم ولی خوشگله خیلی. 

بعد از اون نوبت کتابفروشی قدیمی محله مون رسید. اوایل ظفر یک کتابفروشی هست که آقایی یزدی، بسیار پیرو با پشتی خمیده صاحبشه. کتابفروشیش بزرگه و کتابهاش هم خیلی خوبن. لوازم تحریر هم داره. 
می خواستم چندتا خودکار رنگی بخرم و یک تقویم رومیزی. ولی یک کتاب یوگا هم خریدم. وقتی سرم به کتابا گرم بود، رفیق آقاهه که همشهریش بود اومد توی مغازه. معلوم شد بانک سرکوچه می خواد مغازه رو بخره. رفیقش اصرار داست زیر هفت نده. احتمالن مغازه هفت میلیارد قیمت داره. 
آقای یزدیه که رفت بیرون، گفتم حاجاقا مغازه رو نده، شما تنها کتابفروشی اینجا هستی. 
گفت بد زمونه ای شده دختر.. قبلن از هر کتاب چهار بار سفارش می دادم، بس که مردم کتاب می خوندن. محض نمونه دیروز فقط 4 تا کتاب فروختم. امروزم فقط تویی. من اگه اینجا شلغم بفروشم درآمدش بیشتره..
 راست می گفت. ولی خالی شدن شهر از کتاب فروشی های این جوری دل آدمو تنگ می کنه.

وقتی اومدم خونه لیندا خانوم دوش گرفت و سرحال شد. عکساشون رو براتون می زارم. دو تا گل قدیمی رو به جای اینا بردم توی راه پله ها. امیدوارم آقای همسایه از سر محبت مدام بهشون آب نده. بار قبل همه گلهام رو خراب کرد از فرط عشق زیاد.








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر