در امتداد حماقت

باز زمانم برای بودن در فضای اینترنت محدود شده. در واقع توانم. مدت خیلی کمی می توانم فرمان درد را در دست داشته باشم و باید برای این مدت برنامه ریزی کنم. اینستا و فیس بوک؟ متمم؟ اخبار؟ آموزش آن لاین انگلیسی؟ خواندن وبلاگهایی که دوستشان دارم؟ یا نوشتن؟
گویا فعلن آخرین انتخاب را انجام می دهم.
عجیب است که این درد به هیچ وجه قصد رفتن ندارد. پیلاتس را به توصیه فیزیوتراپ شروع کرده ام ولی به نظرم برایم سنگین است. ورزشهای کششی و یوگا هم زیادی سبکند. بدنسازی با دستگاه های باشگاه که برای آدمهای مشکل داری مثل من درست نشده اند، گاه مشکلم را زیادتر می کند. انگار راه حل فقط همان سالن جیم فیزیوتراپی ست که باید جلسه ای شصت هزار تومان بدهم و کاملن استاندارد ورزش کنم. 
پولش هم مسئله هست و هم نیست. بیست جلسه اش می شود یک میلیون و دویست هزار تومان. مثلا برای دو ماه. مشکلی هم برای پرداختش ندارم. در عوض خسارتی که الان به خاطر بیماری به خودم و کارم و اعصابم می زنم چندین برابر است و در حقیقت غیر قابل جبران. ولی یک مقاومت احمقانه توی ذهنم نسبت به رفتن دارم. ترافیک هم بهانه درستی نیست چون سر راه خانه است. جای تمیزی هم هست. دکتر هم بالای سرم دارم. پس چه مرضی دارم؟
نمی دانم. یک مرضی دارم که به همه اعضای مغزم نفوذ کرده. در برابر همه کارهای درستی که می دانم برایم مفیدند مقاومت می کنم. یک جوری وا داده ام. مثل کسی که بسیار چاق است و همبرگر دوبل با سس و پنیر سفارش می دهد.
این مقاومت یک وقتهایی در سال توی روحم پدیدار می شود. و همیشه هم یک نیروی انگیزشی بیرونی مرا از دستش رها می کند. چیزی مثل یک کتاب خوب یا دیدن یک آدم خیلی مثبت و موفق یا یک کلاس آموزشی درست و حسابی.  
مسئله این است که در حال حاضر همه این امکانات بهبود روح و روان را از خودم دور نگه داشته ام. 

گاهی فکر می کنم بهتر است به خودم گیر ندهم و بگذارم زمان بگذرد. اما اثرات مخرب ماندگاری این اخلاق احمقانه طولانی مدت است. از طرفی هرچه به حماقتم زمان می دهم، احمق تر می شوم.

پی نوشت بی ربط:
وبلاگهای بچه های متممی را به لینکهای کنار صفحه اضافه کرده ام. خواندنشان چیزهای خوبی یادم داده. مثلن تازه بعد از چندین سال وبلاگ نویسی فهمیده ام این لیبل های مسخره ای که به نوشته هایم داده ام، چقدر می توانستند مفیدتر عمل کنند. یکی از کارهای مهم بی خاصیتی که می خواهم در راستای حماقت ممتدم انجام دهم، درست کردن اینهاست که فکر کنم بعدش باید بروم گردنم را تعویض کنم.

نظرات

  1. وبلاگت رو روی اینوریدر دارم. یادم نیست کی اد کردم. و این اولین پستی بود که میخوندم. (احتمالا به جز پستی که قبلا خوندم و خوشم اومده و باعث شده به اینوریدر اد کنم.)

    توی نوشته ت احساس جریان داشتن بود. با اینکه میگی الان تو وقفه ای. یه جور جریان داشتن زیرپوست وقفه که برای من خوانندهٔ از بیرون معنیش اینه که «این نیز بگذرد»

    خوب باشی

    پاسخحذف
  2. تو چرا اینهمه به خودت فحش میدی آخه؟

    پاسخحذف

ارسال یک نظر