جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۶

در امتداد حماقت

باز زمانم برای بودن در فضای اینترنت محدود شده. در واقع توانم. مدت خیلی کمی می توانم فرمان درد را در دست داشته باشم و باید برای این مدت برنامه ریزی کنم. اینستا و فیس بوک؟ متمم؟ اخبار؟ آموزش آن لاین انگلیسی؟ خواندن وبلاگهایی که دوستشان دارم؟ یا نوشتن؟
گویا فعلن آخرین انتخاب را انجام می دهم.
عجیب است که این درد به هیچ وجه قصد رفتن ندارد. پیلاتس را به توصیه فیزیوتراپ شروع کرده ام ولی به نظرم برایم سنگین است. ورزشهای کششی و یوگا هم زیادی سبکند. بدنسازی با دستگاه های باشگاه که برای آدمهای مشکل داری مثل من درست نشده اند، گاه مشکلم را زیادتر می کند. انگار راه حل فقط همان سالن جیم فیزیوتراپی ست که باید جلسه ای شصت هزار تومان بدهم و کاملن استاندارد ورزش کنم. 
پولش هم مسئله هست و هم نیست. بیست جلسه اش می شود یک میلیون و دویست هزار تومان. مثلا برای دو ماه. مشکلی هم برای پرداختش ندارم. در عوض خسارتی که الان به خاطر بیماری به خودم و کارم و اعصابم می زنم چندین برابر است و در حقیقت غیر قابل جبران. ولی یک مقاومت احمقانه توی ذهنم نسبت به رفتن دارم. ترافیک هم بهانه درستی نیست چون سر راه خانه است. جای تمیزی هم هست. دکتر هم بالای سرم دارم. پس چه مرضی دارم؟
نمی دانم. یک مرضی دارم که به همه اعضای مغزم نفوذ کرده. در برابر همه کارهای درستی که می دانم برایم مفیدند مقاومت می کنم. یک جوری وا داده ام. مثل کسی که بسیار چاق است و همبرگر دوبل با سس و پنیر سفارش می دهد.
این مقاومت یک وقتهایی در سال توی روحم پدیدار می شود. و همیشه هم یک نیروی انگیزشی بیرونی مرا از دستش رها می کند. چیزی مثل یک کتاب خوب یا دیدن یک آدم خیلی مثبت و موفق یا یک کلاس آموزشی درست و حسابی.  
مسئله این است که در حال حاضر همه این امکانات بهبود روح و روان را از خودم دور نگه داشته ام. 

گاهی فکر می کنم بهتر است به خودم گیر ندهم و بگذارم زمان بگذرد. اما اثرات مخرب ماندگاری این اخلاق احمقانه طولانی مدت است. از طرفی هرچه به حماقتم زمان می دهم، احمق تر می شوم.

پی نوشت بی ربط:
وبلاگهای بچه های متممی را به لینکهای کنار صفحه اضافه کرده ام. خواندنشان چیزهای خوبی یادم داده. مثلن تازه بعد از چندین سال وبلاگ نویسی فهمیده ام این لیبل های مسخره ای که به نوشته هایم داده ام، چقدر می توانستند مفیدتر عمل کنند. یکی از کارهای مهم بی خاصیتی که می خواهم در راستای حماقت ممتدم انجام دهم، درست کردن اینهاست که فکر کنم بعدش باید بروم گردنم را تعویض کنم.

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۶

سیریسلی؟؟؟؟؟


حقیقتن دلم خواست تبدیل به گوسپند بشم!



جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۶

روزمره

این دو روز خوب بود و من نسبتن از عصبانیتم کم شده.
کمی خرید کردم. آزمایشهام رو دادم که خیلی برام مهم بود. مطالب زیادی درباره سئو و سایت خوندم. امشب هم قیمت تمام شده سال قبل رو حساب کردم که اینم یک پیشرفت بزرگ برام بود. از اون چیزهایی بود که بخشی از گیجی سکرآورم به خاطر اون بود. 
 
امشب به برادرم زنگ زدم. خوش و خرم با خانواده ش رفته بودن باغ. :) باز هم بهم ثابت شد زمان درددل شنیدن فقط باید شنونده باشم و بر اساس اون حرفا نه ناراحت بشم و نه قضاوت کنم.

دیشب هم بعد از مدتها نشستم فیلم دیدم. American beauty. یک ربع اول متوجه شدم سالها قبل فیلمو نصفه نیمه دیده ام و به خاطر اینکه احساس کرده بودم درباره سوء استفاده از کودکانه، ولش کرده بودم. این بار تا آخر دیدم. اتفاقن که درست برعکس بود.

یک نتیجه ای هم امروز گرفتم. اگر زندگی آدم یک نمودار باشه، اگر بیافتی توی مختصات منفی، سرپایینی رو راحت می تونی تا تهش بری. اگرهم بیافتی توی سربالایی نمودارت، وقت بالا رفتن و رشد، هی بیشتر زحمت می کشی و بیشتر لذت می بری.

من فکر کنم توی سرپایینیه خیلی وا داده بودم. اول گیتار رو گذاشتم کنار، بعد ورزش، بعد آموزش و کتاب رو .. نظم زندگیم از بین رفت و شلختگی به همه قسمتها سرایت کرد. 
حالا وقتشه یکی یکی رو برگردونم سرجاش.. با اولین چیز مثبت، وقتی دستاوردش رو ببینم مطمئنم انرژی لازم برای بقیه رو پیدا می کنم. و احتمالن سوداکو هم خود به خود حذف می شه. :)

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۶

گیجی عصبانی کننده سُکرآور

خوش خلق نیستم این روزا. چندتا اتفاق پشت سر هم افتاده که همه شون توی ذهنم یه گیجی عصبانی کننده به وجود آوردن. منم وقتی گیج میشم خلقم بده. باید بتونم روی اوضاع مسلط باشم و این روزها نیستم.
شاید اگه کمی بنویسم بهتر بشم. 

حس بی اعتمادی دارم. این حس خیلی بده. مخصوصن اگر نسبت به کسانی باشه که پایه های اعتمادت رو ساختن. خیلی هم بی خودی این حس رو دارم. هیچ شاهدی براش نیست. فقط یکشنبه قبل ساعت چهار و نیم صبح از خواب بیدار شدم و توی ذهنم چند تا رویداد رو کنار هم چیدم و بی اعتماد شدم. دیگه خوابم نبرد. معمولن این افکار با روشنایی روز از بین میرن. و وقتی سرکار هستم، دیگه هیچ نشونه ای ازشون نیست. ولی نشون به این نشون که هنوز ذهنم درگیره.

دیگه اینکه نه برادرم اوضاع زندگیش مرتبه و نه گل یاس. یه چیزی در حد افتضاح. 
اول سال جدید، بعد از اینکه پرسشنامه آقای شعبانعلی* رو پر کردم، به این نتیجه رسیدم که سال قبل بخش زیادی از وقت و انرژیم رو به نگرانی هایی اختصاص دادم که از کنترل من خارج بودن. تصمیم گرفتم امسال تفاوت کنم. 
یکی از این نگرانی ها، احساس مسئولیت دائمی من برای خواهرها و برادرمه. مادر و پدرم نقش منفعلی دارن. سنشون بالاست و با کوچکترین اتفاقی یکی قندش میره بالا و اون یکی فشارش. برای همین مشکلات را توی خودمون حل و فصل می کنیم. طبعن چون من خواهر بزرگم اونا برای درددل میان سراغم. 
تغییری که نسبت به سال قبل کرده ام این بوده که بدون درگیر کردن روح خودم، بهشون دلداری و مشورت در حد توانم بدم. ولی سخته.. ناخودآگاه ناراحتم. 
صبح داشتم با خودم فکر می کردم خوب چه جالب! از چهار تا بچه یک خانواده یکی شوهرش مُرد، یکی جدا شد و دو تا دیگه هم می خوان جدا شن. مردم چی می گن؟؟
  بعد خودمو دلداری دادم که گور پدر مردم. مردم حرف می زنن و بعد فراموش می کنن . قرار نیست ما اگر به هر دلیلی دچار آدمهای اشتباهی در زندگیمون شدیم، به خاطر حرف های شش من یه غاز، تا ابد توی باتلاق بمونیم.
همینو هم به گل یاس گفتم. ولی اونا مثل من فکر نمی کنن. تجربه من بهم نشون داده که گور بابای همه کسانی که از بیرون، بدون اینکه حقیقت رو بدونن، قضاوتت می کنن.
خلاصه که از اینم ناراحتم.

دیگه همون درد مزمنی که دارم. از اونم ناراحتم. گرچه برای شکست دادنش دارم کارهایی می کنم ولی هنوز هست.

دیگه اینکه هرکاری می کنم از اعتیاد سوداکو راحت نمیشم. اولین باره در زندگیم که به معنای واقعی اعتیاد دارم و فکر می کنم در اصل با سوداکو بازی کردن، ذهنم رو از شر افکارم دور نگه میدارم. گرچه جدول و معما و بازی همیشه برام جذاب بوده.
ولی الان آخه وقت بازی کردنم نیست. :( هم برای دردم بده و هم یک عالمه کتاب برای خوندن دارم. بگذریم از رمانهای عالیی که توی کتابخونه منتظرم هستن، یک عالمه کتاب برای کارم هم هست که مطمئنن خوندنشون خیلی در این اوضاع کمک کننده است.

دیگه اینکه هزینه های 95 شرکت در اومده. سودمون خیلی کمتر از پیشبینی من شده. البته نهایی نشده ولی کم و بیش همینه. از کم شدن سود ناراحت نیستم. ریال برام مهم نیست. این مهمه که من به خودم باختم. در رقابت با خودم بازنده شده ام و نمی تونم اینو هضم کنم.

دیگه اینکه بازنده شدنم رو دوست دارم  فرافکنی کنم و بیاندازم گردن همه جز خودم. ولی بدیش اینه که می دونم دروغ می گم. مسئول همه تصمیات خودم بودم. و عصبانی ام که چرا زمان برنمی گرده عقب. از عصبانیت با هر آدمی که به نحوی می تونم به اون تصمیمات ربطش بدم، توی دلم قهرم و می گم بره به درک.

دیگه چی؟
هیچی.. همیناست.  فردا باید برم بعد از یه سال چکاپ. آزمایشاتی که شش ماهه عقب افتاده. ساعت هشت ماهی بخارپز خوردم که انشاالله به خاطر امگا 3 تا فردا کلسترولم پایین بیاد.
دلم می خواد بخوابم.

*توصیه می کنم پرسشنامه رو پر کنین. خیلی بهتون کمک می کنه. توی چی؟ هرچی به خاطرش توی گل گیر کردین.

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۶

مستان سلامت می کنند

امروز رو به روح خودم اختصاص دادم. صبح اول وقت رفتم آرایشگاه. خوشبختانه آرایشگاه نزدیک خونه ما، روزهای جمعه شیفت داره و فقط هم روز جمعه است که می شه جای پارک پیدا کرد.

بعدش رفتم گل فروشی. می خواستم برای راه پله ها گل بخرم. ولی یک لیندای خوشگل عقل از سرم ربود. سالها قبل لیندا داشتم ولی خرابش کردم. یک گل دیگه هم خریدم که اسمش رو نمی دونم ولی خوشگله خیلی. 

بعد از اون نوبت کتابفروشی قدیمی محله مون رسید. اوایل ظفر یک کتابفروشی هست که آقایی یزدی، بسیار پیرو با پشتی خمیده صاحبشه. کتابفروشیش بزرگه و کتابهاش هم خیلی خوبن. لوازم تحریر هم داره. 
می خواستم چندتا خودکار رنگی بخرم و یک تقویم رومیزی. ولی یک کتاب یوگا هم خریدم. وقتی سرم به کتابا گرم بود، رفیق آقاهه که همشهریش بود اومد توی مغازه. معلوم شد بانک سرکوچه می خواد مغازه رو بخره. رفیقش اصرار داست زیر هفت نده. احتمالن مغازه هفت میلیارد قیمت داره. 
آقای یزدیه که رفت بیرون، گفتم حاجاقا مغازه رو نده، شما تنها کتابفروشی اینجا هستی. 
گفت بد زمونه ای شده دختر.. قبلن از هر کتاب چهار بار سفارش می دادم، بس که مردم کتاب می خوندن. محض نمونه دیروز فقط 4 تا کتاب فروختم. امروزم فقط تویی. من اگه اینجا شلغم بفروشم درآمدش بیشتره..
 راست می گفت. ولی خالی شدن شهر از کتاب فروشی های این جوری دل آدمو تنگ می کنه.

وقتی اومدم خونه لیندا خانوم دوش گرفت و سرحال شد. عکساشون رو براتون می زارم. دو تا گل قدیمی رو به جای اینا بردم توی راه پله ها. امیدوارم آقای همسایه از سر محبت مدام بهشون آب نده. بار قبل همه گلهام رو خراب کرد از فرط عشق زیاد.








چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۶

دروغگویی روی مبل

کتاب "دروغگویی روی مبل" رو وقتی مشهد بودم، تموم کردم. خیلی خیلی خوب بود. مثل همه کتابهای یالوم. حتی بگم بهتر از "وقتی نیچه گریست".
کتاب درباره چند روانکاوه. و درباره اینکه چقدر اشتباهه وقتی فکر می کنیم آدمها و مخصوصن خودمون رو درست می شناسیم. نسبی بودن درست و غلط. اینکه وقتی با خونسردی افراد رو به خاطر اشتباهاتشون ( یا در واقع کاری که تو فکر می کنی اشتباهه) قضاوت می کنی، ممکنه خودت در شرایط مشابه بدتر از اون کار رو انجام بدی.
موضوعش خیلی برای من جالب بود. به جورایی قدرت وجدان رو به تصویر می کشید که چقدر سخت می تونه در بعضی شرایط با بالاترین علم،در برابر نفس، طاقت بیاره و افرادی که تسلیم نفس نمی شن چقدر باید باشرف و قوی باشن.
فکر کنم چاپ پنجم یا چهارم رو خریدم. گیر هم نمیاد. کتاب خودم رو فرستاده بودم برای مدیرعامل مهربون و شهرکتاب میرداماد گفت تموم شده. از مشهد خریدم. شاید از کتاب فروشی هایی که مثل شهرکتاب خیلی شلوغ نباشن، بشه پیداش کرد. گرچه به نظرم چاپ بعدیش هم به زودی بیاد. در ضمن ترجمه ش هم خیلی خوبه.
توصیه می کنم شدید.



سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۶

I need you now..

قاعدتن بهتره به جای اینجا نوشتن، با این توان محدودی که دارم، برم و بشینم برای رییس هیات مدیره شرح کارهای امروز رو بنویسم. اما چه کنم که لئونارد کوهن یه هو شروع به خوندن کرد و موسیقی در من شور نوشتن به وجود میاره.
اتفاقن چیز خاصی هم برای گفتن ندارم. آخرین کنسرت جهانی کوهن رو دارم گوش می کنم و در ضمن یک نامه مهم اداری نوشتم که مثل قورباغه ای خام توی گلوم گیر کرده بود و به کمک کوهن نفهمیدم چطوری قورتش دادم.

سال جدید شروع شده. منم با امید اینکه امسال قراره خیلی بهتر از سال قبل باشه، زندگی رو دارم بازآفرینی می کنم. هدف شماره یک امسالم دوباره سلامت شدنه. که هنوز کار زیادی براش نکردم. این دو شب اخیر تقریبن تا صبح از درد نخوابیدم و برای همین امروز نفهمیدم چطوری از سرکار خودم رو رسوندم توی تخت خوابم و باز هم نرفتم فیزیوتراپی ولی به خودم قول میدم از فردا برم.
توی شرکت مثل همیشه وقت کم می یارم. البته مدیریت زمانم خوب نیست. با اینکه همه چیز و همه کارو یادداشت می کنم، اما کارهای غیر مترقبه هم زیادن. یک رستمم با یک دست اسلحه که اونم تازه باید بره فیزیوتراپی که بتونه درست و حسابی کار کنه.
کادر فروشم عوض شده. برای کارمند جدید باید وقت زیادی در ابتدای اومدنش صرف کرد تا راه بیافته. سعی می کنم هر روز لااقل دو نفر از چهار نفر رو ببینیم. ولی از هفته دیگه اول صبح هر چهارتا رو خواهم دید. از طرفی باید بودجه رو بنویسم و حقوقها رو تعیین کنم. به نظرم نمیاد چالش وحشتناک سال قبل رو برای حقوق داشته باشم. آدمهای چالش برانگیزمون رفتن و منم احتمالن تجربه م بیشتر شده. مدیر مالی جدید هم آدم خوبیه. اینو به خودش هم می گم. امروز می گفت خانم فلانی چقدر خوبه که شما از آدم تعریف می کنین و بهم می گین که راضی هستین. 
برای من که مثل آب ساده و شفافم و نمی تونم احساساتم رو پنهان کنم، کار کردن با کسی که جنبه داشته باشه خیلی مهمه. البته اگه چشمش نزنم. 
به این نتیجه رسیدم که هرچیز مثبتی که اینجا می نویسم، فرداش دود می شه و میره هوا.
وای کوهن.. داره دیوونه می کنه با این موسیقیش. حیف که زود مرد.
چند روز قبل شماره های موبایلم رو نگاه می کردم و آدمهای اضافی رو حذف می کردم. شماره آقای میرشب رو دیدم. معلم موسیقیی که استاد زندگیم بود و نابه هنگام مرد. پنج ساله که دیگه نیست. ولی هنوز نمی تونم شماره ش رو پاک کنم. انگار اگر پاکش کنم راستی راستی می میره. به تلفن خونه ش هم زنگ زدم.. به امید اینکه شاید همه چی اشتباه شده باشه، ولی خبری نبود:-(
کماکان هر روز صبح براش فاتحه می خونم. و فکر می کنم این کارو برای آرامش خودم می کنم. دوست دارم توی زندگیم بمونه. 
بهتره برم. گردنم داره می گیره. برم با کوهن حال کنم.

<