سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

پادشه خوبان

-کتاب می خوانم. "دروغگویی روی مبل" نوشته دکتر یالوم. همون که" وقتی نیچه گریست" و "درمان شوپنهاور" را نوشته.
دیشب صد صفحه ای رو خوندم. بد نیست. ریتم کتاب خیلی تنده و بعضی از کلمات تخصصیه. درباره روان درمانی است.
کتاب که می خونم از خودم احساس رضایت دارم.

-گردنم و پشتم با دور تند تصمیم گرفته اند که درد داشته باشند. بنابراین نمی تونم تمرکز زیادی روی کار بکنم. کارهایی که قبلن طی یک روز براشون هشت ساعت زمان می ذاشتم و یک ضرب تموم می شد، الان سه روز طول می کشه و طبعن راندمانم به خاطر قطع و وصل کار کمتره.

-تقصیر خودمه که گردنم خوب نمی شه. روی مبل راحت نباید بشینم. ورزش منظم باید داشته باشم. سیگار نباید بکشم. آب باید زیاد بخورم. هشت ساعت باید بخوابم. سودوکو رو هم باید ول کنم. همه این باید و نبایدها رو در حال حاضر به صورت برعکس انجام میدم. :-(

-ولی !!! ولی از روز 14 ام نامردم:
اگه نرم ورزش. پیلاتس یا آب درمانی. 
اگه شبها دیرتر از ده و نیم بخوابم.
 اگه سودوکو حالم رو بهم نزنه.
بقیه رو هم می دونم نامردم برای همین به خودم قولی نمیدم.

-دیروز رفتم دنبال خرید لوستر و فرش. سه ساله توی این خونه م و سه ساله می خوام این کارو انجام بدم. دلم یک فرش فرادنبه بختیاری می خواد. یه دونه دارم. وقتی خریدمش نمی دونستم فرشی به نام فرادنبه هم هست. سلیقه دوست پسر قدیمم بود. مردی که زندگیم رو زیر و رو کرد و به کل دید من رو به همه چی تغییر داد.

-خیلی وقتها با خودم فکر می کنم آیا کار درستی بود ازش جدا شدم؟ اون تنها آدمی بود در زندگیم که همه چیزی بود که می خواستم. فقط یک اشکال داشت. متاهل بود. و من اینو بعد از دو ماه که عشق همه وجودم رو پر کرده بود فهمیدم. نتونستم قضیه رو هضم کنم. خانواده ش ایران نبودن.
من با خاصیت کمال گرایی شدیدم هیچ خدشه ای رو قبول نمی کردم.

-امروز که برمی گردم و پشت سرم رو نگاه می کنم، روزهای بسیار زیبایی رو که باهش داشتم به یاد می یارم. شاید تنها کسیه که فکر کردن به گذشته ای که با هم داشتیم منو آزار نمیده، با اینکه جدا شدن ازش بسیار برام سخت بود.
-از همسر سابقم  بیست و چهار ساله که جدا شدم. یک سال و اندی زندگی کردیم. جز درد هیچ خاطره خوبی از بودنش ندارم. هیچی. همیشه روز بیست و نه اسفند برای من روز غم انگیزیه. یاد وقتی می افتم که چقدر کم سن بودم و برای اولین عید با هم قرار بود بریم مشهد. بهم گفته بود باید جدا بشیم. همه بیست و نه اسفند رو زیر بارون ملایم بهاری توی خیابون علامه پیاده راه رفتم و گریه کردم. سال تحویل درحالیکه قهر بودیم توی قطار گذشت. 
تابستون همون سال جدا شدیم. و من بعد از بیست و چهار سال هنوز هر بیست و نه اسفند، یاد اون حجم درد تمام سینه م رو فشار میده. با همون شدت و اندوه.
خیلی عجیبه برام. هرجا و هرمکانی که با همسر سابقم بودم برایم یادآور یک رنجه. و ردّ اون رنج به طرز طاقت فرسایی هنوز درد داره. برای همین تنها راه رهاییم، فرار از به یاد آوردن گذشته ایه که با اون داشتم.

-در عوض اون مرد متاهل .. به من یک دنیا شادی داد.. عزت نفس و زیبایی رو توی زندگیم آورد. و برای همین همیشه ازش ممنونم. 
اگه اینجا رو می خونی اینو بدون که خونه م هنوز همون جوریه که گفتی اگه بخوای منو از زندگیت بیاندازی بیرون، راهی نداری.  گلدونام، میز تحریرم، فرشم، مبلهایی که خریدیم و صندلی های لهستانی و چهارپایه های ارژن... 
درست گفتی .. راهی برای بیرون کردنت از فکرم پیدا نکردم. و از این بابت ازت راضی ام.

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۶

با هم بودن

خوب به سلامتی سال مزخرف 95 تموم شد.
از 26 ام مشهد بودم تا دیشب. بازم میرم. برای سری دوم تعطیلات. 
روزهای اولی که میرم مشهد خلقم مزخرفه. مخصوصا با مامانم. خیلی خیلی دوستش دارم ولی سازشم کمه. ده بار مدیتیشن کردم تا کمی آروم باشم و اون قدر بهش ایراد نگیرم. بیچاره با دوران پی ام اس هم مصادف شده بود. 

مامانم از وقتی سه سال قبل خورد زمین، تقریبا فعالیتش رو به کمتر از پنجاه درصد رسونده. همینی که الان هست با زور من و بابامه. این سه سال با فشار ما دوتا فیزیوتراپی و آب درمانی و ماساژ رو انجام داده. ولی ولش کنیم اینم نمیره. عصا رو هم ول نمی کنه. به زور از واکر به عصا رسوندمش. ولی این یکی رو حریف نشدم هنوز. 
یه دلیل عصبانی شدنم هم همین بود که چرا همکاری نمی کنه. تا یه مدتی تموم فشار خونه رو دوش بابام افتاده بود و دیدم داره از دست میره. برای همین وادارشون کردم به جای یک روز در هفته، شش روز کارگر داشته باشن. ولی برای مامانم همیشه نگرانم. نگران اینکه بلاخره یه روز دست از راه رفتن بکشه.
جدیدن از عصا به عنوان دست هم استفاده می کنه. هرچی می خواد از روی میزا با کله عصا هل میده طرف خودش! 

از طرفی من بچه ای هستم که به شدت نسبت به اونچه بابا و مامانم برام کردن، قدردانم. نه از سر وظیفه. تمام وجودم ازشون ممنونه. برای همین وقتی می رنجونمشون، خودم خیلی بهم می ریزم.

از اتفاقات این چند روز یکی هم اینکه کتاب "با هم بودن" آنا گاوالدا رو تقریبا در دو ضرب خوندم. کتابش روان و ساده بود. یک رمان سرگرم کننده. دیروز توی هواپیما تموم شد. کلی هم همونجا برای همدردی با نقش اول کتاب گریه کردم.  
کتاب قابل توصیه ای نیست. صرفا سرگرم کننده است و جذاب برای وقت گذرونی. عین یک فیلم هالیوودی خوش ساخت.

کار دیگه ای که کردم / می کنم ، بازی سوداکو عین یه معتاد تمام وقته. با اینکه برام خیلی خیلی بده. هرکاری می کنم از دستش خلاص نمیشم. الان دیگه سعی می کنم فقط در مواردی یک بازی رو به خودم جایزه بدم. مثلن در ازای انجام ورزش روزانه یا خوندن یک بخش از یک کتاب!

مشهد با گل یاس و فندق و پسته خیلی وقت گذروندیم. فندق پیانو می زنه و من بیهوش می شم. پسته هم  دیگه تبدیل به یک جوان 18-19 ساله شده و همه چیزش برام تعجب برانگیزه.
 روز مادر رو بهشون یادآوری کردم و با هم رفتیم بیرون برای گل یاس کادو بخرن. با هم یک کیف پول از درسا خریدن. پسته خانم خسیسه. می خواست از اعتبار مامانش برای تخفیف اسفتاده کنه:) . بهش می گم خوب مامانت می فهمه چون براش اس ام اس میره. می گه اشکالی نداره، نصف سورپرایزش کم میشه! خلاصه من اعتبار خودم رو دادم بهش.
 مشهدی خالصه. عین مشهدی های فضول وقتی یه جا میرفتیم، دو ساعت در مورد آدمها ور میزد. اوایل فکر می کردم داره شوخی می کنه. بعدش متوجه شدم نه خیر، خاصیت مشهدی بودنش خیلی تکمیله!

زندگی در جریانه. گذشتنش رو وقتی خوب می فهمم که کنار فندق و پسته عکس سه تایی می گیریم. یا بابام بهم می گه "نمی دونم چرا گاهی نمی تونم پشتم رو صاف کنم؟" 
خیلی عجیبه. این همه جنگ و تلاش و دویدن برای هیچ. برای خوابیدن ابدی توی یه متر جا.
اون قدر قضیه زندگی برام نامفهوم و سنگینه که از ترس افتادن در ورطه پوچی بهش فکر نمی کنم.
 


چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۵

این شهر، شهر من نیست..

برای اولین بار در دوران کاری ام دیروز یک خبر درباره بازنشستگی زنان با 20 سال سابقه کار را خواندم. نوشته بود باید بیست سال سابقه داشته باشند. من 23 سال است که کار می کنم. 
من، آدمی که کار جزئی از هویتش محسوب می شد حالا به بازنشستگی فکر می کند. همیشه فکر می کردم تا ابد می توانم با انرژی کامل فعالیت کنم.
بیماری مزمن این یک سال بند بند بدنم را فرسوده کرده است و از درد و ناتوانی مدام، افسرده ام. 

این چند روز به این فکر می کردم که توی تهران با این غریبی چه خاکی دارم بر سر می ریزم؟ چه چیز این دنیای من اسمش زندگی ست؟ 
می دانم همه این حس ها به خاطر درد زیادی ست که دارم و این که اختیار بدنم را از کف داده ام. سه هفته گچ پا هم مزید بر علت شد.
همیشه به مفید بودن مقید بودم. به اینکه بتوانم اثری از خودم بگذارم. ولی به قول کیارستمی امروز بیشتر ترجیح می دهم خودم بمانم تا اثرم. 
افسردگی ام که رفع شود باز مهربان می شوم. باز همین کار و مطالعه و فیلم و ورزش اسمشان می شود خود زندگی.
این روزها عصبانی ام با آستانه تحملی به شدت کم.

دلم نوازش می خواهد. یک نوازش عمیق و ماندگار و بی حاشیه. بدون اینکه بگذارد به هیچ چیز فکر کنم. یک آدم می خواهم که بتواند عاشقم کند.