پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۵

تناقض

دو تا مغز با درخواستهای کاملن متناقض توی سرم فعالیت می کنند. یکی شون از کارِ فُرادا لذت می بره. دور کاری. وقتی توی خونه هستم و پشت کامپیوتر و آن لاین کار می کنم دچار شعف می شه. آرامش کار توی خونه، کتری چای، شکلات و موسیقی و تماشای گاه گاه منظره بیرون خیلی حالش رو خوب می کنه.
این ور مغز من وقتی توی شرکت کار می کنه، از اینکه چیزی وادارش کنه بره بانک با رییس بانک حرف بزنه یا بره فلان انجمن برای جلسه و یا بره ماموریت برای بازدید کارخونه یا ویزیت مشتری ها، ناله می کنه. دچار یک اینرسی سکون خیلی بالاست و بهترین و سنگین ترین بهانه ها رو می تونه بسازه و در بره. مثل همین دیروز که جلسه مدیران انجمن صنفی مون بود و خیلی هم مهم بود و نرفت. از دو هفته قبل هم هر روز بهش می گفتم این بار دیگه باید بری. دیروز صبح که اومدم شرکت و مدیرمالی اومد و درباره مشکل پیش آمده برای تسهیلاتمون حرف زد، مغزم بهم گفت: ببین! کار خیلی مهمی داریم. نباید بری جلسه. باید بشینی و بودجه شرکت و برنامه تسهیلات رو مرتب کنی! این شد که نرفتم.

اون ور مغزم در عوض یک مخ کاملن اجتماعیه که از دید و بازدید لذت می بره. وقتی مغزغیراجتماعیم نتونه به دلیلی توی شرکت یا خونه نگهش داره، توی جلسات حسابی بهش خوش می گذره. ماموریت و بازدید رو می تونه به داستان تبدیل کنه و بازی کنه.. با مشتری ها و مدیرعاملها و کارمندهاش بگه و بخنده و هی به اون یکی مغزم بگه: لعنت به تو که نمی زاری از جام تکون بخورم!

این روزها نمایشگاه داریم. مهم ترین نمایشگاه صنف ماست. مغز غیر اجتماعیم اگرم بخواد، نمی تونه توی خونه نگهم داره. باید برم. و توی نمایشگاه اون قدر بهم خوش می گذره که اصلا نمی فهمم چطور ساعت هشت شب شد. وقتی می رسم خونه، ساعت حدود نه و نیمه. روی مبل که می افتم، تازه متوجه می شم که فکّم شش ساعت تموم کار کرده و بیشتر این زمان رو سرپا بوده ام. ساعت ده دیگه توی تخت دارم خواب می بینم.
خلاصه .. یک کاری باید بکنم که بخش غیر اجتماعیم مغزم خیلی ظهور نکنه. نمی دونم چرا دوست داره توی خونه یا توی شرکت باشه. یه جور حس امنیت از محیط آشنا می گیره. درحالیکه بیرون هم همه دوستند.

....


خیلی بی ربط:
دیشب داشتم گزارش هواشناسی رو طبق روال نگاه می کردم. نوشته بود دامنه های زاگرس بارندگیه. هی فکر کردم خدایا رشته کوه زاگری توی درس جغرافی از کجاها رد می شد؟؟
 دو تا درس از نظر من توی مدرسه بی فایده بودند. تاریخ و جغرافی. الان که دیگه دو سوم عمرم رو گذروندم، می فهمم که اتفاقن چقدر خوب بودن و توی زندگی روزمره چقدر به کار میان. اینو گفتم که اگه بچه مدرسه ای دارین شاید به کارتون بیاد. 

دوشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۵

روزمره

فردای پست قبلی آنفولانزا گرفتم. لعنتی عین موشک حمله کرد و ظرف دو سه ساعت افقی شدم. نمی دونستم چی شدم. رفتم دکتر و گفت آنفولانزاست. خوشبختانه به خاطر اینکه واکسن زدم، انگار زودتر قراره خوب بشم. خلاصه از شنبه شب تا همین یک ساعت پیش تقریبا تمام مدت افقی بودم.
از چیزهایی که نوشته بودم باید اجرا کنم، خود به خود خیلی هاش اجرا شد. مثل آب خوردن فراوون. برنج و گوشت قرمز نخوردن و در عوض میوه و سبزیجات رو جایگزین کردن. خلاصه عدو سبب خیر شد.
چون دو روز متوالی هم پای کامپیوترنبودم، طبعن وضعیت گردن و شونه هم عالیه. ولی الان یه ساعته که دیگه دیدم باید کارها رو پیگیری کنم. 
فردا نمایشگاه خیلی مهمی داریم. توی خونه خوابیدنم از ترس این بود که مبادا نتونم توی نمایشگاه با تمام قوا حاضر بشم وگرنه اگر آدم همیشه بودم، امروز رو قطعن می رفتم سرکار.
برم تا بلایی سر شونه م نیومده، از توفیق استراحت اجباری استفاده کنم. این دو روز فقط فایلهای صوتی آقای شعبانعلی رو گوش دادم. دمش گرم.

جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۵

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

این پست تکمیلی برای نوشته قبله. نتیحه تفکراتم در طول روز. 

تا عصری کماکان خود درگیری داشتم ولی دیگه از جام بلند شدم. یه جورایی خودم رو بازبینی کردم و متوجه شدم دارم فرافکنی می کنم. 
دردم که خوب نمی شه به خاطر ورزش نامرتبه. 
با برادرم مشکل خاصی ندارم حز اینکه وقتی کسی طولانی مدت توی دست و پام باشه خسته میشم. ولی مدیریت قضیه می تونه دست خودم باشه. تصمیم گرفتم ورزشم رو بزارم روزایی که اینجاست و وقتی نیست، کارهای شخصی تر بکنم. از دو هفته دیگه اگر بهتر شده باشم، بازدیدهام از کارخونه و شهرستانها رو باید برقرار کنم که اونم می تونم به همین نحو تنظیم کنم.
ساعت تلفن زدن مامانم که خیلی وقتا بی موقع است، روی مخم رفته. وقتی هم معمولن به مامانم چیزی رو تذکر میدی، آخر سر باید یه چیزی بهش بدی که طلبکار نشه. بنابراین تلفن رو از یه ساعتی به بعد قطع می کنم.
آب زیاد خواهم خورد.
حتمن امگا 3 می خورم.
برنج خوردن رو به هفته ای دوبار می رسونم.
گوشت قرمز هفته ای دوبار.
ماهی و سبزیجات و حبوبات به جای گوشت قرمز و برنج.
ورزش هفته ای سه بار.
اینستاگرام و فیس بوک رو از روی موبایل  و کامپیوترم برای صدمین بار پاک می کنم.
وزنم رو از فردا صبح کنترل می کنم.
چشم پزشکی میرم. ضعیف شدن عینکم هم یکی از دلایل عصبانی شدنمه چون نمی تونم هرچی رو می خوام راحت بخونم.
دندون پزشکی میرم. باید چکاپ کنم.
دکتر عمومیم رو حتمن تا نیمه بهمن میرم. 
سعی می کنم به جز مطالب ضروری چیزی توی خونه پای کامپیوتر نخونم.
صندلی کامپیوترم رو توی خونه در اسرع وقت عوض می کنم که گردنم بتونه تکیه کنه.
تلفن های ضروری رو همون وقتی که پیش میاد، می زنم تا تبدیل به قورباغه نشن.
این نوشته رو برای خودم پرینت می گیرم و می زارم لای سررسیدم که حواسم باشه و هر چند روزی سعی می کنم از پیشرفتم بیام بنویسم.

در واقع بعد از بازبینی کارهام دیدم که همه اینایی که نوشتم رو اگه درست انجام میدادم، هم حال جسمم بهتر شده بود و هم حال روحم.

چرا این نیز نمی گذرد؟

روزهام یک جور بدی خاکستری شده.  پر از دود و مه. اصلن این زندگی من نیست.  کنترلش رو از دست داده ام.

 وضعیت کارمون هم خاکستریه. نگرانم. تمام امسال به مریضی من گذشت و درست کردن زیرساختهای شرکت.. امور مالی، ساخت و ساز، جابجایی دفتر، آی تی، تحقیقات بازار.. و استخدام آدمهای جدید. 
6 نفر آدم جدید استخدام شده اند و من اصولن تا بیام و به آدم جدید عادت کنم، توی شش و بشم.. 
رفتن قدیمی ها هم خوبه و هم بد. آینده ای پیشبینی ناپذیر توی فروش داریم و از طرفی همیشه با رفتن آدمهای قدیم و اومدن جدیدها موفق تر بوده ایم. 
ولی نگرانم.

هنوز برادرم کماکان میاد و میره. هفته ای 4 روز. :( زندگی شخصیم دود شده و رفته هوا.  از اون وقتاست که دچار یک سکوت وحشتناک شده ام. سکوتی که همه رو آزار میده. ولی دست خودم نیست. حرفم نمیاد.
آمد و رفت برادرم خسته م  کرده. از یه ور یک حس شرم آوره برای من که همیشه خواسته م بنیان خانواده رو با همه وجودم حفظ کنم. از یه ور خودم دارم له میشم. درد، مریضی، کار و ناتوانی از اینکه بدنم دیگه اجازه نمیده با همه راندمانی که باید داشته باشم زندگی کنم.. همه ش افتضاحه و فکر کنم دلیل روحیه خاکستریم بیش از هرچیزی همین باشه.

مرگ و میر هم افتاده به جون فامیل. باید به عزادارها سر می زدم و تلفن می کردم و تسلیت می گفتم. بر اساس یک لج دورنی با همه دنیا و بی حوصلگی مفرط و حس نادیده گرفته شدن، منم همه اینا رو ایگنور می کنم.. تسلیت گفتن هم زمان محدود داره. نمیشه یه ماه دیگه که لابد خوبم، به یارو زنگ بزنم و فوت برادرش رو تسلیت بگم.

پریشب که خیلی خسته بودم و درد داشتم، مامان و بابا خونه گل یاس بودن. براشون پیغام گذاشتم که می خوام بخوابم و زنگ نزنین. مامانم ساعت یازده و نیم زنگ زد. جواب ندادم. فرداش گفت متوجه نشدم که گفتی زنگ نزنین. 
البته که متوجه شده ولی به این فکر کرده که مهم نیست، بیدار میشه و من براش تعریف می کنم مهمونی چطور بود. این کاراش عصبیم می کنه. برای همین دیشب ساعت نه گفتم تلفنام رو قطع می کنم. امروز زنگ زده و می گه تلگرامت نشون میداد تا دیر وقت بیدار بودی. گفتم بله بیدار بودم. در نهایتِ سنگینی و اخم.

در برابر همه اینا هیچ کاری نمی شه کرد. باید بگذارم زمان بگذره. زمان خاکستری. فقط خدا کنه بین این همه دود، مثل پلاسکو منفجر نشم و آوار شم با همه عصبانیتهام روی سر اطرافیانم. :(

تنها اتفاق خوب اینه که داییم اومده. کسی که می تونه بخش زیادی از این مسائلم رو حل کنه.

پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۵

جزیره شاتر

"جزیره شاتر" تموم شد. کتاب خوبی بود.
 نمی شه گفت پلیسی یا جناییه . یه جورایی معماست.. پرداخت داستان بسیار خوبه و تا آخرخواننده رو همراه خودش می بره و هربار اونو شگفت زده می کنه. ترجمه هم خیلی روان و شیواست.
موضوع داستان در مورد یک بیمارستان روانی و بیماران اونجاست.
 از روی این کتاب فیلمی هم توسط استنلی کوبریک ساخته شده.

مشخصات کتاب:

نویسنده: دنیس لهین
ترجمه: کوروش سلیم زاده
چاپ: جهان نو
نوبت چاپ: دوم
قیمت: 28000  تومان

دوشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۵

انسانهای بزرگ - آقای رفسنجانی

من مدتهاست دیگه در مورد هیچ اتفاق سیاسی نمی نویسم. به نظرم سیاست کار من نیست. پشت پرده اش چیزهای زیادی هست که نمی فهمم.. ولی آقای رفسنجانی بزرگتر از اونه که بشه در قبال رفتنش سکوت کرد.
بخش بسیار مهمی از زندگی نسل من در دوران ایشون گذشت و اقداماتشون تاثیرزیادی در گذشته و آینده ما به جا گذاشت.

تنها باری که من از حق رایم، با اشتباه و با صد افسوس، استفاده نکردم، سال 84 بود. تحت تاثیر حرفهای آقای گنجی و اصلاح طلبان افراطی توی ذهنم آقای رفسنجانی خط خورده بود و بقیه هم که از اساس نابود بودن. وقتی فهمیدیم چه اشتباه بزرگی مرتکب شدیم که با فاجعه دوران پوپولیستها روبرو شدیم. و بعد هم انتخابات 88.. 

فردای انتخابات 88 سیاه ترین و بی امید ترین روز زندگیم بود. فکر کردم دیگه هیچ وقت نمی تونیم خسارت این هشت سال رو جبران کنیم.هنوز هم فکر می کنم اگر سال 84 رای داده بودیم، حتمن سرنوشت مون عوض می شد و امروز جای بهتری ایستاده بودیم.
یکی از افرادی که بودنش، حرفهاش و حمایتش در اون روزهای سخت، به ما امید داد، آقای رفسنجانی بود. همه کارهایی که در اون روزها و بعد از اون کرد شاید سیاسی تر از اونی باشه که بفهمم، ولی به عنوان یک شهروند عادی این رو دیدم که نفوذ و اعتبار آقای رفسنجانی و هزینه ای که از این بابت داد، در ادامه جریان اصلاحات نقش بسیار پررنگی داشت.

 ممکنه هرآنچه آقای گنجی و امثالهم در مورد ایشون گفتند درست باشه ولی نتیجه تفکر اون گروه ما رو سالها عقب برد، درحالیکه برآیند اقدامات آقای رفسنجانی برای من به عنوان یک ایرانی ساده تکنوکرات بسیار مثبت بوده و معتقدم آدمها رو در برحه های مختلف زندگی شون باید دید و داوری کرد.
روحش شاد و راه اصلاحات ادامه دار باد.

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۵

نیاز دارم فکر کنم

باید در اتاقم رو ببندم و موسیقی گوش کنم و فقط فکر کنم و برنامه ریزی. مدت زیادیه اره ام رو تیز نکرده ام. 

نقشه راهم یه جایی توی انبار ذهنمه.. باید بیارمش بیرون و نگاهی بهش بیاندازم..

 در حال حاضر مقصد برام شبیه یک فانوس دریایی در دوردستهاست که داره سوسو می زنه..

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۹۵

جدول آرزوها

بیشترین زمان این دو روز تعطیلی رو به انجام کارهای عقب افتاده گذروندم.

حساب و کتابم رو بررسی کردم. سه ساعت و نیم زمان برد! آدمی هستم به شدت بی توجه به موجودی بانکیم، طلبهای پرداخت نشده و بدهی هام. بلاخره نشستم و مثل همیشه یک جدول بودجه تا آخر سال برای خودم ساختم. حسابهای بانکم رو چک کردم و وضع پس انداز و پرداخت بدهی هام و دریافت پولهایی که به افراد مختلف قرض داده ام. کار خیلی مفیدی بود.
بعد از ده روز رفتم فیزیوتراپی و بعدش مانگو که البته بعد از دو هفته حراج 50 درصدی تقریبا لیس زده شده بود. کاملن بی فایده.
کتاب خوندم و فیلم تماشا کردم. الان حتی نیم ساعت از اون همه فیلم رو یادم نیست. ولی کتاب پلیسی که می خونم اسمش هست: "شاتر آیلند". گویا فیلمی هم از روی این ساخته شده. کتابش خوبه. ولی خیلی پلیسی نیست. ترجمه خیلی روان و خوبی هم داره.

امروز فیلم شهبانو رو از تلوزیون "من و تو" تماشا کردم. به نظرم تنها کار مفید این شبکه ساختن همین مستندهای تاریخیه. بعد از اینکه فیلم تموم شد توی دلم با خودم می گفتم خوب شد بابا و مامان هامون زنده موندن و دود آتشی که برپا کردن توی چشم خودشون هم رفت و به غلط کردن افتادن. حیف واقعن از اون راهی که می رفتیم و این عقب گردی که کردیم. چقدر می شد جلوتر باشیم.

می خوام بشینم یک برنامه روزانه برای خودم بنویسم. خیلی وقتا این کارو می کنم و شاید پنجاه درصدش رو هم انجام نمیدم. ولی به تجربه درباره خودم اینو می دونم "نوشتن برنامه ای که اجرا نشه، خیلی بهتر از بی برنامه بودنه".

دیروز همین طوری که توی کامپیوترم برای پیدا کردن پیشینه یک سری حساب و کتابهام مجبور شدم تمام 3500 تا ایمیلم و کل کامپیوترم رو بجورم و دست آخر توی تلگرام پیداش کردم، به جدول آرزوهام برخورد کردم. تاریخش فک کنم بهار بود. دیدم خیلی ها رو انجام داده ام. خوشحال شدم :)

این جدول آرزوها رو نمی دونم از کی یاد گرفتم ولی یکی از قشنگترین کارهاییه که گاهی برای حال دادن به خودم انجام می دم. رنگی و خوش خط و تاریخ داره. با نوشتنش رویاهام رو از توی خواب می برم  به دنیای روز. امتحانش کنین.