جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۶

کاسکویی که دوست ندارد صحبت کند

حوصله توضیح‌دادن ندارم. به هیچ‌کسی حتی مدیرعامل مهربان. دو روز است با خودم فکر می‌کنم حوصله ندارم زنگ بزنم و مثل همیشه دو ساعتی از اتفاقات شرکت تعریف کنم.
با بقیه هم همین طورم. دلم می‌خواهد دیگران حرف بزند و من شنونده باشم. از آن بهتر اینکه هیچ‌کسی حرف نزند.


چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۶

رفیقم کجایی؟ دقیقن کجایی؟؟

- پست قبلی رو نمی‌دونم چکار کردم که هیچ طوری فونتش نرمال نمی‌شه. ولش کردم به امان خدا. فقط حیف اون دو تا لینک آخرش اگر باز نکنید.

- خبر دیگه ای نیست. بازم یه روز نسبتن سخت رو گذروندم. کار به‌هیچ‌وجه منو خسته نمی‌کنه مگر اینکه آرامش فکری نداشته‌باشم و این مدت مرتب در تلاطم بودم.

- زلزله رو هم نفهمیدم. دوز قرص رو زیاد کرده‌بودم و بنابراین صبح با اخبار رادیو پیام و تلفن بابا متوجه شدم.

- مدتیه دارم مراقبه می‌کنم. واقعیت اینه که توی رودروایسی با معلمم مونده‌م. این همه بی‌حرکت نشستن و تمرکز کلافه‌م می‌کنه. سه هفته بیشتر نمونده. فعلن روزهای با استاد دو نوبت نیم ساعته نشست داریم و روزهای دور از چشم استاد، یک نشسست بیست دقیقه‌ای. اگه کسی تجربه مراقبه داشته‌باشه می‌فهمه چه حالی دارم.

- امشب سالگرد فوت آقای میرشب بود. دومین سالیه که مراسم بچه‌ها رو نمیرم. البته امسال دیر خبردار شدم و کماکان آدمی نیستم که بتونم خودم رو ری‌ست کنم و دقیقه نود بهم بگن برو مهمونی. 
خوش‌به‌حال میرشب که این همه دوست‌داشتنیه هنوز. فک کنم شش ساله فوت کرده. البته اینکه واقعن خوش‌به‌حالشه نمی‌دونم.. امیدوارم یه‌جایی همین دور و برا درحال نوع دیگه ای از زندگی باشه و خوش‌حال بشه از اینکه یادش هستیم.

-فردا معلم زبان دارم. طبق معمول مشقام رو انجام نداده‌ام و برای همینه که روحیه وبلاگ‌نویسیم عود کرده.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۶

نوشته‌های خوب برای آدمهای خوب :)

امروز شرکت آروم بود. انگار جلسه دیروز موثر واقع شده! فعلن چسبیدیم به دو مسئله مهم. یکی فروش و دیگری وصول مطالبات.

...

 به طور کلی من از کتابهای ایرانی خوشم نمی‌یاد. به نظرم دلگیر و بدون موضوعی بکر و جذابند. 
اما در راستای گوش کردن کتاب صوتی در فرودگاه و ماشین، دو تا کتاب ایرانی رایگان از سایت نوار داون لود کردم. یکی "مدیر مدرسه" نوشته جلال آل احمد و دیگری"زنی که مردش را گم کرد" نوشته صادق هدایت.

از هردوی اینها سالهای خیلی دور چند کتاب خوندم که دوست نداشتم. ولی حالا نمی‌دونم اقضای سن بود یا ویژگی کتاب صوتی که خیلی به درد قصه گوش کردن می‌خوره( به‌جای گوش کردن کتابهای آموزشی)، این دو تا کتاب رو خیلی دوست داشتم.
 به هر کدوم از ۵ امتیاز، سه امتیاز میدم. سرگرم‌کننده و شیرین بودند و خیلی خوب تونستم مخصوصا با کتاب مدیر مدرسه هم‌ذات پنداری کنم.

...

این دو تا مطلب زیر رو توصیه می‌کنم بخونین. نوشته دو تا از بچه های متممی‌ست. در کل متممی‌ها خوش‌فکرند :)
*   در این سه چهارمِ رفته ی سال، کجاییم؟ در یک چهارمِ باقیمانده، میخواهیم به کجا برسیم؟

*    ۱۰۰روز باقیمانده تا آخر سال

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۶

سینگل مام و پسران سرکشی که باید کنترل کند :(

 به قول آیدا خستمه. واقعن خستمه.

روز خیلی سخت و سنگینی گذشت. با مشورت مدیر فروش و مدیر مالی با تک‌تک بچه های فروش جلسه‌های انفرادی گذاشتیم و قوانین شرکت رو مکتوب ابلاغ کردم. به قولی زور‌چپان کردم. دوست ندارم دیکتاتور باشم ولی گاهی در مدیریت سرسختی و عدم انعطاف لازمه.

قدیمی‌ترین عضو گروه فروش که لیدر خرابکاری‌هاست به‌شدت مقاومت کرد. مدیر مالی خواست کمی انعطاف نشون بدم ولی مخالفت کردم و گفتم اینا قوانین شرکته و همه موظفند رعایت کنن. باید خطوط قرمزم رو کاملن حفظ می‌کردم. این جلسه برای روشن کردن مواضع من(شرکت) بود نه اون.
پسر گفت پس اجازه بدین که ما هم نظراتمون رو درباره مشکلات، مکتوب براتون بنویسیم. گفتم لازم نیست. 
اینجا اشتباه کردم. اینو الان که همه چیز رو دارم بازنگری می‌کنم، فهمیدم. باید می‌گفتم باشه بنویسین. ولی حقیقتن از باندبازی خسته شدم. متنفرم از این روحیه مزخرف که گروهی توی قایق بشینن و به سمت مخالف هدف سیستم، صرفن برای ارضای غرور خودشون، پارو بزنن. این قضیه خسته و عصبانیم کرده بود و مخالفتم بالغانه نبود. والد دستور می‌داد.

قوانینی که نوشته بودم همونایی بود که همیشه داشتیم و لازم الاجرا بود و این ماه‌های اخیر برای لجبازی با مدیر فروش انجام نمی‌شد. 
یک جریمه سنگین مالی برای عدم اجرا گذاشتم و از طرفی یک پاداش خوب برای کسانی که اجرا کنن. 
ما یک رسم داریم و اون انتخاب قهرمان فروش در هر ساله. اوایل فقط فروش ملاک بود وبعد چیزهایی مثل وصول مطالبات و پیشرفت نسبت به سال قبل هم توی اون دخالت داده شد. 
امروز گفتم فروش ۴۰ درصد، رعایت اخلاق حرفه‌ای و کار تیمی و نظم ۴۰ درصد و وصول مطالبات ۲۰ درصد سهم داره. جایزه هم یک سفر خارج خوب به همراه همسر یا مادر یا دوست‌شونه. 

نمی‌دونم جلسه امروز چقدر کارایی خواهد داشت. حدس می‌زنم زیاد. ولی فکر می‌کنم اون عضو قدیمی رو سست کردم و ممکنه به فکر رفتن بیافته. گرچه حقوق ما از خیلی شرکتها بیشتره ولی اونم یه آدم مغرور و متعصبه. طوری که می‌گفت حاضره برای اینکه گزارش نده، در کل از ماموریت رفتن صرف‌نظر کنه. پول ماموریت ما به دلیل سختی زیاد ماموریت و عدم رغبت بچه‌ها تقریبا برابر حقوقه و این یعنی حاضره برای اینکه یک چشم از ما دربیاره، دو تا چشم خودش رو کور کنه.

یه زمانی با بچه‌های قدیمی که همین پسر هم عضوشون بود می نشستیم و من می‌گفتم فلان‌قدر از تارگت ریالی‌مون مونده و هرکدومشون یه‌مقداری رو تعهد می‌کردن و می‌فروختن. بچه‌های قوی‌تر هم به بچه‌های ضعیف گروه کمک می‌کردن. گرچه پورسانت و پاداش زیادتری داشتن ولی روحیه تیمی مهم بود که الان نیست. البته خیلی وقتها هم همون تیم جلوی من می‌ایستاد و پدرم رو در می‌آوردن ولی چیزی که اصل بود فروش و تارگت شرکت بود که با هر جنگی بهش می‌رسیدیم. 
الان همین ناراحتم می‌کنه. اصل در میان حاشیه‌ها محو شده و نگران‌کننده است.
باز سیگار می‌کشم. روزی ۴-۵ تا  :-‌|

وقتی زندگی در درد گردن محو می شود

زندگی سراسر نوسانه. نمی شه گفت خوب می گذره یا بد. احتمالن وقتی نتونی بگی، یعنی بد نمی گذره.
شب یلدا به خاطر اصرار زیاد پسته خانم رفتم مشهد. مراسمی گرفته بود که نگو و نپرس. کرسی و حافظ و درخت کریسمس برای مغز بادوم کوچولوی برادرم که بیاد و ببینه و حظ کنه. 
خانم برادرم به دلیلی که نمی دونیم دو ساله با خانواده ما قهره. البته برادرم و مغز بادوم میان و میرن ولی اون نمیاد. چندباری هم که زنگ زدیم سوال کنیم، جوابمون رو نداد. 
فکر نمی کردیم شب یلدا مغز بادوم رو بفرسته ولی یه هو یه فرشته کوچولو با یک لباس قرمز حریر اومد. عین انار.
پسته خانم حتی کاغذهای اسم و فامیل رو برای بازی آماده کرده بود. فندق هم فال حافظ برامون گرفت و پیانو زد. خلاصه یکی از مهمونی های دورهمی خانوادگی بود که به ندرت پیش میاد و مسبب همه خوشی هم بچه ها بودن.
..
توی شرکت اوضاع باب میلم نیست. رقابت از بین رفته و بچه های جدید خیلی کند پیش میرن. مدیرفروش رو بایکوت کرده اند و رهبر اصلی این قضیه قدیمی ترین پرسنل شرکتند.
مدام در حال فکر کردن برای رفع حاشیه ها هستم. 

وقتی آدم کسی رو از دست میده، خاطرات بد فراموش می شه و در کل یادش میره که چرا اونو گذاشت کنار و فقط به ایام خوبی که داشتن فکر می کنه. حالا شده مثل من و اون دو تا بچه های فروش که آخر سال قبل از شرکت رفتن. الان مشکلاتشون یادم رفته و فقط افسوس می خورم چرا نتونستم نگهشون دارم.
این یک تجربه است که آدم باید نیروی انسانی رو خیلی خیلی جدی بگیره و مراقبت کنه.
دیگه اینکه گردنم باز افتضاحه. دو روزه قرص می خورم که درد کم بشه. یک آقایی میاد خونه برای ماساژ یومی هو. بعد از ترکیه و ماساژی که اونجا گرفتم، خانم ماسور قدیمیم رو رد کردم بره. ماساژ یومی هو بسایر قوی و از روی لباسه. هربار کلی داد می زنم. نمی دونم خوبه یا بده. از یه طرف می ترسم بلایی سر گردنم بیاره و از یه طرف دیگه به زمین و زمان آویزونم تا درد کم بشه.
یوگا خوبه و دردم  رو از صد به هفتاد رسونده. ولی اون سی تایی که مونده، لامصب گاهی ناکارم می کنه. امروز هم از اون وقتهاست. از نصفه شب درد گردن و شونه به سرم زده و سردرد هم هستم. ورزشهای فیزیوتراپی رو هم شروع کرده ام.
 تمام زندگیم شده کشیدن شونه و چپ و راست کردن گردنم.

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۶

چنارهای بالا خیابون*

هفته گذشته سه-چهار روز با مدیر فروش رفتیم نمایشگاه کشاورزی آنتلیا. هم فال بود و هم تماشا. گرچه در کل آنتالیا رو دوست ندارم ولی ریلکس شدم.

---

فضای شرکت به شدت خرابه. بخش فروش به هم ریخته. بچه های قدیمی حاضر به قبول مدیر فروش نیستن. و درست مثل مدرسه و بچه مدرسه ای ها شدیم. 
تصور اینکه آدم بزرگا بتونن تا این حد نفهم باشن مسخره است.
حسادت و حس ناتوانی، زمانی که خودشون رو با اون مقایسه می کنن، عقلشون رو زایل کرده. هرچی هم می خوام بهشون بفهمونم قرار نیست کسی با کسی مقایسه بشه و هر کی جای خودشه، نمی فهمن.
از همه بدتر اینه که یکی شون مثل گنده لات محله به بقیه خط میده که گزارش ندین و نامه هاتون رو ندین بهش امضا کنه و..
منم عین معلم مدرسه، امروز جای گنده لات روعوض کردم. بردمش یه اتاق دیگه. می خواست بمیره از غصه. ولی چاره نداشتم. باید این زنجیره رو پاره کنم وگرنه سیستم بهم می ریزه و به زودی باید شاهد یک کتک کاری مردونه باشم.

*مشهدی ها به کسی که الکی فقط بزرگ شده و عقلی نداره می گن چنار بالا خیابون. 

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۶

گذشته؟

وقتی درونم خوب نیست، همه رو آزار میدم.. تا حدی که فک می کنن خودخواه و بد ذاتم.. ولی من فقط غمگینم و نمی تونم با چیزهایی که در اون مقطع باید کنار بیام، تا کنم.. :(

جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۹۶

Requiem for my friend

پرایزنر گوش می‌کنم. آلبوم "رکوییم برای دوستم" ..  پرایزنر خداییه واسه خودش و من. 
...
امروز رو به مرتب‌کردن گذروندم. زیاد نه. لب‌تاپ شرکت رو آورده‌بودم خونه. فایلهام رو ریختم روی هارد اکسترنال. ایراداتش رو گرفتم. دیفرگ کردم.. 
کشویی که مدارکم رو توش می‌زارم، جمع و جور کردم. یک آلبوم قدیمی رو یه ساعتی نگاه کردم. از زمان ازدواجم عکسی ندارم. آلبوم‌های عروسی رو همراه با دارایی‌های دیگه همسر گذاشتم براش بمونه. فقط چند تا عکس خانوادگی دارم از شب بله‌برون و خنچه. 
مامان و بابام و ماها چقدر جوون بودیم. من لاغر و خوشگل‌تر از امروزم بودم. یه عالمه مو داشتم.
تولدهای بچگی‌مون رو تماشا کردم. و عکسهای کودکی رو.
نامه‌هایی رو که خواهرزاده‌های تازه با سواد‌شده‌ام برام نوشته‌بودن رو نگاه کردم.. با هر نگاهی به گذشته، لبخندی از خاطرات قشنگ روی لبم می‌اومد.

خوشبختانه یک عادت خوب بعد از گذروندن افسردگی‌های شدید، یاد گرفتم. اونم این که هیچ‌چی از خاطرات بد رو نگه نمی‌دارم. هروقت از دوست‌پسری جدا شدم، همه یادگاری‌هاشو گذاشتم دم در تا آشغالی ببره. توی ذهنم هم چیز بدی رو نمی‌جورم تا زنده‌ش کنم. زخمهای قدیمی رو به حال خودشون رها می‌کنم. نادیده می‌گیرمشون. 
اصولن هم آدمی نیستم که زیاد یادگاری نگه دارم. این خاصیتم به بابام رفته که اجازه نمیده عکس هیچ آدم مُرده‌ای رو هرچقدر عزیز، بزاریم توی قاب عکس. برعکس مامانم که با ورق‌زدن آلبومها می‌شینه نبش قبر می‌کنه.
...
وقتی دکتر بهم گفت مراحل شروع یائسگی رو می‌گذرونم، اول خیلی جا خوردم. گفتم چرا این‌قدر زود؟ گفت" برای زنی که زایمان نداشته و روابط جنسی هم نداره، دیر هم هست. مغز به بدن فرمان میده که از یه‌جایی به بعد دست از تلاش بیهوده برای تخمک‌گذاری برداره و خودشو آزار نده. "
یادش به‌خیر آقای میرشب که می‌گفت دست آخر جنازه‌ت رو صحیح و سالم تحویل کرم ها میدی. 

دکتر گفت چند سال مزدوج بودی؟ گفتم یه سال ولی بعدش گاه و بیگاه پارتنرهایی داشتم. گفت به روابط سالی ماهی یه بار نمی‌گن رابطه مداوم. 

  از مطب که اومدم بیرون، یکی دو روزی غصه خوردم. به همه کسانی که توی زندگیم اومدن و رفتن فکر کردم. یادم اومد که انگار هیچ‌وقت عاشق نبودم. فقط یک ماه به طور واقعی عاشق بودم که بعدش حسابی از دماغم در اومد. آدمهایی که توی زندگیم بودن، انتخاب من در اثر عشق نبودن. بعدش زمان بودن همه رو که جمع زدم، به دو سه سال هم نرسید.
کمی برای روزگار سپری‌شده‌م حسرت خوردم. به علاوه چند قطره اشک. خیلی فکر کردم که آیا می‌شد طور دیگه‌ای زندگی کنم؟ 
نمی‌دونم. شاید اگه خیلی جاها وا نمی‌دادم و اجازه نمی‌دادم انتخاب دیگران باشم، می‌شد. ولی دیگه اینا مثل تراکتور از روی زندگیم رد شده‌اند. 

اکهارت تله توی کتاب "قدرت حال" می‌گه: غر نزن، گله هم نکن. در مواجهه با موقعیتی که دوستش نداری سه راه داری. یا ازش بیا بیرون، یا عوضش کن و یا بپذیر. 
من دلم می‌خواد یه طوری موقعیتم رو تغییر بدم. ولی راهی به ذهنم نمی‌رسه. برای همین پذیرفتم. شاید یه روزی بلاخره عاشق شدم. اما الان لبخند می‌زنم و از کنار همه خاطراتم عبور می‌کنم. 



سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۶

تمرین برای ماندن در لحظه

واقعیت اینه که افسوس برای گذشته از دست رفته فایده‌ای به حالم نداره. ترس از فردای نیومده هم همین‌طور. برای همین غصه‌خوردنم، فقط چند ساعت طول کشید و برگشتم سرزندگی.
 ---
بعضی وقتا فکر می‌کنم درک آدمها توی دنیای وب برام خیلی سخته.
---
یک کتاب صوتی جدید گوش می‌دم. "نیروی حال". نوشته " اکهارت تله" است. کسانی که اهل یوگا و این مسائلند، این آقا رو خوب می‌شناسن. من اتفاقی شناختم. 

بعضی جاهاش رو می‌فهمم ولی راستش فهم بیشتر کتاب برام خیلی سخته. هر قسمت رو چندین بار گوش می‌دم. همین طوری لک و لک کنان می‌رم جلو، تا شاید آخرش بتونم هضمش کنم و در واقع "بتونم یاد بگیرم".

امروز یه جمله کلیدی گفت که خودم هم بهش رسیده بودم: "تعداد کمی از آدمها بین آگاهی و ناآگاهی در رفت و آمد هستند. بیشتر آدمها بین ناآگاهی و ناآگاهی رفت و آمد می‌کنند." (البته نقل به مضمون)
---
کتاب کاغذی "قدرت عادت" رو هم از خواهرم هدیه گرفتم. گفته بودم که صوتی‌ش رو گوش کردم. ولی خداییش کتاب کاغذی دنیای دیگه ای داره.
اونم شبها می‌خونم شاید این بار بتونم سیگار رو ترک کنم. فعلن که کمابیش برگشته‌ام به گذشته.

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۶

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای ست چرا نگاه نکردم ؟

یک وقتهایی تو زندگی دوست داری پاتو بزاری رو هرچی خوندی و یاد گرفتی و تمرین کردی، صدای خورد شدنشون رو حس کنی و رد شی.
الان من در این حالم.
سیگار می کشم. برگشته ام به گذشته و تمام روزهاش رو مرور می کنم.  دلم می خواد چند روزی برای خودم غمگین باشم.






جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۹۶

یک روز آرام

روز آرامی‌ست. شهر آرامش دارد. مردم شاید سفر رفته‌اند. دیشب بعد از مدتها صدای ماشین‌ها به ندرت به‌گوش می‌رسید. معلم یوگا آمد و یوگانیدرا کار کردیم. یوگا نیدرا در واقع همان شاواسانا است. یک شاواسانای عمیق که به لایه‌های درون جان نفوز می‌کند. 
کل دیروز را خوابیده بودم وگرنه یوگانیدرا آن‌قدر عمیق و طولانی‌ست که سخت است کنترل کنی و بیدار بمانی.

دو سه روز گل یاس و فندق و پسته پیشم بودند. فندق یک روز ماند و رفت. برای اولین بار با هواپیما تنها برگشت. پسته‌خانم بدون فندق خوش‌خلق‌تر است ولی درکل تنشهای مداوم خانه باعث شده رفتار آرامی نداشته باشد. درحال صحبت عادی هم ، ناگهان فریاد می‌زند و پرخاش شدید می‌کند. 
سعی می‌کنم مدام به او یادآوری کنم بی‌هیچ قید و شرطی دوستش دارم ولی برای اینکه بتواند در جامعه پذیرفته شود باید یاد بگیرد رفتارش را کنترل کند. 
این سفر چند بار با او حرف زدم. هم‌سن او که بودم، مادربزرگم گاهی نصیحتم می‌کرد. آن‌وقتها لجباز بودم. ولی حرفهایش یادم می‌ماند. 

پسته و فندق در آستانه مهاجرتند. اگر زندگی‌شان شرایط عادی داشت، دوست نداشتم بروند. مخصوصن فندق می‌تواند بهترین دانشگاه ایران بهترین رشته را قبول شود. ولی با مسائلی که دارند و به خاطر گل یاس باید از خانه دور شوند تا خودشان را پیدا کنند و گل یاس هم بتواند برای زندگی‌اش تصمیم درست بگیرد.
پسته خیلی شبیه من است. تند و تیز و اهل کتاب و نوشتن و منظم. مسخ کافکا را خریده‌بود و وقتی نبودم رفته بود سراغ کتابخانه‌ام. تلفن زد که :خاله کتابت رو با من عوض می‌کنی؟
 گفتم بله ولی چرا؟  گفت من دنبال ترجمه تو بودم ولی نایاب شده و ترجمه جدید رو خریدم. به هرحال که تو ترجمه قدیم رو خوندی.. اونو میدی به من؟
ته دلم قند می‌سابیدم که فرق مترجم را می‌داند و از پالادیوم، بوک‌لندش را دوست دارد و رستوران فرانسوی را. از اینکه دقیق است و کمال‌گرا...
بهم گفت خاله اگر من تا سی و شش سالگی ازدواج نکردم، به اولین مرد سرراهم جواب مثبت می‌دهم.
گفتم اشکالی ندارد چون در آن سن آن‌قدر عاقل هستی که بهترین تصمیم را بگیری ولی چرا به این فکر افتادی؟ گفت: برای تو. تو باید ازدواج کنی و تنها نمانی. زنی در سن تو باید به اولین مرد سر راهش جواب مثبت بدهد که تنها نماند. نباید سخت بگیرد. از سن بچه دار شدنت که گذشته، فقط تنها زندگی نکن. تا کی میخواهی فقط با آسانسور و در خانه‌ات حرف بزنی؟(اشاره‌اش به خوشامد‌گویی و خداحافظی صدای آسانسور است و درب خانه‌ام :)))

در عین حال مثل من زبانی تلخ و بُرنده دارد و چون شبیهیم می‌دانم که قصد بدی ندارد و فقط مهار کودک درونش را از‌دست می‌دهد.
من دیر یاد گرفتم چطور این کودک  تند و تیز را آرام کنم. امیدوارم او زودتر از من بفهمد.
دیروز صبح خیلی زود رفتند و جایشان توی خانه خالی‌ست. 
...


یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۶

جنگاوری تنها

چه روز بدی رو گذروندم. سر صبح با یه دنیا انرژی بیای سر کار و نامه یه الاغ همه‌ش رو ازت بگیره. 
از اون وقتهایی بود که از شدت عصبانیت گریه‌م گرفته‌بود. خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم یه ربع مراقبه کنم. بعد هم در جواب نامه با همه توانی که داشتم، جوابیه تلخی نوشتم. صدبار ادیتش کردم. نه برای اینکه ادیت بشه. برای اینکه خودمو می‌شناسم و می‌دونم خیلی وقتا بعد از چندین بار ادیت، هرچند مینوت نوشته همونی باشه که دلم می‌خواد ولی از فرستادنش صرف‌نظر می‌کنم. با دو نفر هم مشورت کردم و دیدم وارد جنگ پرهزینه‌ای می‌شم که خاصیتی نداره. بنابراین نامه رو پاره کردم. 
می‌تونستم خودم رو در نظر بگیرم و به‌خاطر اون نامه از یک کار مهم صرف نظر کنم. ولی دیدم مسئول چندین نفرم که اگه بخوام فقط به‌خودم و خالی‌کردن خشمم فکر کنم، خیلی اذیت می‌شن. عواقبش گریبان سیستم خودمونو می‌گرفت. 
خسته‌م. از این‌همه جنگ هر روزه به بهانه‌های مختلف در همه‌جا. خسته‌م و تنها. 
خستگیم رو گذاشتم روی دل تنگم و ساعت چهار اومدم خونه. 

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۶

عشق

هفته گذشته نشستم و تمام و کمال بیست و هشت قسمت اول سریال شهرزاد رو تماشا کردم. عالی بود. یعنی من خیلی دوستش داشتم. یک ریتم خوب، غیر قابل پیشبینی همراه با عشق لطیفی که در تمام سریال جاری بود. 

امروز می‌خواستم برای کسی کادو بخرمش. نتونستم. یعنی دی‌وی‌دی‌هاش نایاب شده. 

برای خرید سری دوم هنوز توی شش و بشم. از زندگی می‌افتم با سریال و چون خودمو می‌شناسم معمولن سراغش نمیرم. 
...
شبی که شهرزاد رو از اپیداروس خریدم، چند تا دی‌وی‌دی موسیقی هم خریدم. اپیداروس بعد از این دیگه فیلم و موسیقی رو روی دی‌وی‌دی نمی‌زنه.. برای همین حراج کرده.
بین چیزهایی که خریدم، دوتاش عالیه. یکی نغمه‌های سکوت آندرا باور و یکی هم پشت هیچستان *سهراب که خسرو شکیبایی دکلمه می‌کنه.
 به‌قدری طی این ده روز اخیر از شهرزاد و این موسیقی‌ها کیف کردم که واقعن دلم خواست عاشق بشم.
حس می‌کنم پوست روحم به‌شدت حساس شده..


*پی‌نوشت: مطمئن نیستم اسم اون دی‌وی‌دی پشت هیچستان باشه. ولی شعرش همینه.

نخود هر آش

تا همین چند وقت پیش عادت داشتم مرتب توی کار همه دخالت کنم. همه که می گم، یعنی همه. 
فکر می کردم رسالت آموزش مردم غریبه و آشنا به گردنمه. نباید بزارم راهی رو که خودم به سختی رفته ام تا مسیر درست رو پیدا کردم، بقیه براش سختی بکشن. مدام نصیحت می کردم و پند می دادم.

بعد از چهل و هشت سال یه هو از خواب غفلت بیدار شدم و کشف کردم که:

 -ممکنه آدما دلشون بخواد خودشون هم زندگی رو با همه اشتباهاتش تجربه کنن.
-چرا باید دانشی رو که با هزار سختی در طول نیم قرن حدس و خطا و خوندن و تجربه کردن، به دست آوردم، بزارم کف دست دیگران؟ اونم بدون اینکه بخوان و علاقه ای داشته باشن؟
-اصلن به من چه؟
-یادگرفتن یه سری چیزا با حرف زدن ممکنه امکان داشته باشه ولی آدمو پیر می کنه تا طرف مقابل شاید بفهمه و شاید نفهمه.
 باید زیرساختش در تو باشه. من نمی تونم کسی رو که یه عمر وقت اضافه ش رو توی پاساژ گردی و خرید و آرایشگاه و مهمونی گذرونده، بهش بگم کتاب چیز خوبیه.

خلاصه تصمیم گرفتم تا می تونم از اظهار فضل بی جا خودداری کنم.

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۶

بدون عنوان

من به طرز خرافات‌گونه‌ای اعتقاد دارم نوشتن از کارهای خوبی که می‌کنم و تصمیمات خوبی که می‌گیرم، اونا رو دود می‌کنه و می‌بره هوا.
در همین راستا دو روزه گردن و پشتم دارن فریاد می‌زنن از درد. از اون طرف هر نیم‌ ساعت با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد سیگار بکشم. هی می‌خوام به خودم سخت نگیرم ولی می‌گم "عقب‌گرد نکن دیگه". بنابراین سعی کردم اگر به دو تا نرسیدم، لااقل سه تا ثابت بمونه. 
احساس خستگی تا اعماق سلولهام راه می‌ره. کار زیادی هم نمی‌کنم ولی انگار درد انرژیم رو به‌شدت تلف می‌کنه. 
یوگا هم می‌کنم. ولی از وقتاییه که دارم از خوب‌شدن ناامید می‌شم.:(
...

تارگتهای سال ۹۶ رو که برای خودم نوشتم، نگاه می‌کردم. به خیلی‌هاش رسیدم. برای اولین باره که تقریبا وسط سال می‌تونم اونا رو آپ‌دیت کنم و چیزهایی بهشون اضافه کنم. البته اگر پای هفت قرآن در میون، اجنه نیان وسط و همه‌چی رو بهم نریزن.
...

همه اینا به‌کنار. پی‌ام‌اس هم هست. آدم نمی‌دونه از بودنش خوشحال باشه یا ناراحت. در این دوران اگر کوچکترین ضعفی در یک نقطه از بدنم باشه، با تمام قوا شروع می‌کنه به درد طاقت‌فرسا ایجاد کردن. همیشه هم همین‌طوری بوده. حتی دندونم. وقتی هم که یه‌هو قطع شده، تا چند سال قبل که موقعیتش فراهم‌بود، باید روزی هزار تا دعا می‌خوندم که جان مادرت اتفاق نا‌خواسته‌ای نیافتاده‌باشه و حالا هم به این فکر می‌کنم که نکنه به‌این زودی پیر شدم و فلان. خلاصه خوش‌به‌حال مردا که خر ندارن، از کاه و جو اون خبر ندارن.

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۹۶

لابلای زندگی روزمره

این پست دوم امروزمه! خواستم معرفی کتابها از نوشتن روزمره‌ها جدا باشه.

هفته گذشته مهمون داشتیم. یک پروژه مهم کاری بود و آقای مدیرفروش جدید خیلی بهم کمک کرد تا بلاخره همه‌چی به سرانجام برسه.
کمتر از همیشه یوگا کردم چون شبها بسیار خسته‌بودم. ولی در کل یوگا بیش از هشتاد درصد از بیماریم رو از بین برده. امیدوارم بتونم اینم تبدیل به یک عادت همیشگی کنم.
...
وارد بیستمین روز از پروژه ترک سیگار شدم. طی ده روز اول از روزی هشت تا ده سیگارتونستم خودم رو برسونم به چهارتا و ثابت بمونم. و ده روز دوم به‌جز یکی دو بار تونستم روی سه تا بمونم. دارم سعی می‌کنم هفته جدید به دو تا برسم.
این یکی عاداتی بود که هیچ‌وقت در زندگی نه فکر می‌کردم بخوام و نه فکر می‌کردم بتونم کنار بزارم. سیگار کشیدن یکی از امور لذت‌بخش زندگیم بود. و الان برای خودم بیش از همه جالبه که چطور می‌تونم با سه تا سر کنم بدون اینکه دلم بیشتر بخواد یا کسی بتونه وسوسه‌م کنه. 
بارها به مشاور قبلیم گفته‌بودم کمک کنه ترک کنم و اون گفته‌بود تا نخوای نمی‌شه. و این بار درست نمی‌دونم چرا خواستم! راستش یکی از دوستان کار‌ی‌مون یه‌هویی سرطان ریه گرفت. الان مشغول شیمی درمانیه و انگار به‌خاطرش خیلی ترسیدم. 
از طرفی سیگار محدودیت زیادی به زندگیم می‌داد. مثلن خیلی از وقتها حوصله موندن توی مهمونی‌ها و یا مهمون کردن آدمهای غیر سیگاری رو نداشتم و با غیرسیگاریها هم سفر نمی‌رفتم.
امروز کمد لباسم رو مرتب می‌کردم و دیدم دیگه بوی سیگار حال به‌هم زن نیست و خیلی کم شده. غذاهای ویتامین‌دار و تنفسهای یوگا رو هم با رضایت انجام میدم چون یکی از پس سرم نمی‌کوبه توی کله‌م که "خاک برسرت .. سیگار و تنفس یعنی چی آخه؟"
خلاصه خودم از خودم خوشنودم.
....
امروز کلی خونه داری کردم. خونه‌داری بعد از مدیریت دلپذیرترین و آرامش‌بخش‌ترین حرفه‌ایه که دوست دارم. خورش به‌آلو درست کردم، شیربرنج درجه یک پختم، آب میوه گرفتم و الانم می‌خوام برای نهارم پیتزا درست کنم. 
بعد از دو سال مریضی، برای دومین یا سومین بار بود که خودم خونه رو تی کشیدم. کمی درد دارم ولی لذت‌بخش بود. 
لابلای همه اینا به تنهاییم فکر می‌کردم. روز‌به‌روز زیادتر و زیادتر داره می‌شه. 
از طرفی حوصله آدم اضافی توی زندگیم ندارم  و از طرفی گاهی وقتا به آینده فکر می‌کنم و اینکه زندگی چه خواهد‌ شد؟
 از طرف سوم که از همه مهم‌تره اصلن شرایط آشنایی با جنس مخالف مناسب رو ندارم. امکان برخورد من به کسی که از لحاظ سن و شرایط تشابه داشته باشیم نزیدک به صفره. 
عقل حکم می‌کنه به همین دلیل سوم، به جز زندگی امروز به هیچی فکر نکنم. ولی گاهی وقتها واقعن فکر می‌کنم نیاز دارم دوست داشته‌بشم. 
نیاز به دوست داشته‌شدن خیلی مهم‌تر از نیاز به دوست‌داشتن دیگرانه. شایدم من دومی رو دارم و برای همین اولی برام مهم‌تره.

عادات قابل تغییر و قابل بازسازی‌اند

این چند وقت چند تا کتاب خوب خوندم و شنیدم. "قدرت عادت" نوشته چارلز داهیگ یکی از بهترین‌ها بود. از سایت نوار خریدم و خیلی هم برام قابل استفاده بود. 
سعی کردم به کمک اون و به کمک طب آیروودا سیگار رو حسابی کم کنم. یک چیز مهمی که یاد گرفتم این بود که نباید عجله کنم ولازمه  یه‌جوری ذهنم رو فریب بدم تا متوجه نشه داره عادتی رو که خیلی براش مهم و ریشه‌دار بوده، عوض می‌کنه.
توصیه می‌کنم حتمن این کتاب رو بخونین. حسابی به‌درد بخوره. نه تنها برای ترک عادات غیرخوب بلکه برای ساختن عادتهایی که همیشه دوست داریم توی زندگی‌مون بیاریم، مثل ورزش‌کردن یا پرهیز از پرخوری.

کتاب دوم که باز هم صوتی گوش کردم، "تمرکز" نوشته دانیل گلمن بود. اینم یادمه خیلی خوب بود. ولی راستش الان هیچی ازش توی ذهنم نیست. فقط مطمئنم قابل توصیه است برای خوندن.

شنیدن کتاب و فایل صوتی از عادات جدید منه. به‌خاطر رهایی از فکر ترافیک بهش رو آوردم. و البته یه زمانی هم بود که به خاطر گردنم نمی‌تونستم سرم رو زیاد پایین نگه دارم و چیزی بخونم. هیچ‌وقت حافظه شنیداری خوبی نداشتم و گرچه الان کمی بهتر شده ولی کماکان کتاب کاغذی رو بیشتر می‌پسندم. درحال حاضر هم برای اینکه دیگه حریف ترافیک نمی‌شم با مترو رفت‌وآمد می‌کنم و زمان بودنم توی مترو اون‌قدر نیست که کفاف شنیدن بده.
امروز یکی از برنامه‌هام سر زدن به شهرکتاب و خریدن کتاب کاغذی دوتای بالاست.

کتاب "هنر شفاف اندیشیدن" رو هنوز دارم می‌خونم.  و به نظرم جدا از اسم عادل فردوسی‌پور به عنوان مترجم، خودش هم بسیار کتاب خوبیه. البته فکر می‌کنم برای من خیلی مفید بود چون تکرار مکرراته. موضوع کتاب درباره انواع خطاهای ذهنی و شناختیه که باعث می‌شه توی تصمیم‌گیری به اشتباه بیافتیم و نفهمیم. 
من در این مورد قبلا مطالب زیادی توی سایت متمم خونده‌بودم و کتابهای " تمرکز" و "قدرت عادت" هم خیلی از موارد رو دوباره توضیح داده‌بودن. برای همین راحت‌تر توی ذهنم می‌مونه. برای کسی که قبلا هیچ‌چیزی در این باره نخونده، ممکنه فقط تبدیل به یک کتاب سرگرم‌کننده و فراموش‌شدنی بشه. 

یک‌چیزی که توی این سه کتاب بالا کاملن متوجه شدم این بود که تغییر عادت کاملن امکان‌پذیر و در عین حال سخته. تکنیک‌هایی داره که ترجیح میدم خودتون کتابها رو مطالعه کنین و بهش برسین چون خلاصه‌نویسی من به درد نخواهد‌خورد.




دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۶

عادت نمی کنیم

کماکان روی همون 3-4 تا سیگار مونده م. خوب این جای امید داره. از اون بهتر اینکه دیگه کسی رو شبیه مارلبرو نمی بینم.😅
---
دیروز یک کشفی در مورد دردم کردم. 
اگر مهمونی باشم یا مهمون داشته باشم یا جایی باشم که بهم خوش بگذره و حوصله م سر نره، به راحتی می تونم دو تا سه ساعت بشینم و پشتم اسپاسم نشه. ولی تا میام توی شرکت از بس هراس اینو دارم که خدایا یه کاری کن بتونم همه روز رو بشینم و اسپاسم نشم، از همون سر صبح پشتم به تدریج می گیره و گرفتگی راه میره تا بالا که میرسه به گردنم. 
دیروز به معلم یوگا گفتم. گفت همه درد توی ذهنته.
خوب شاید درست می گه ولی چکار کنم ذهنم درست بشه؟
دیروز با درد فراوون، نشستم و هر چی مراقبه و ریلکسیشن و تن آرامی بلد بودم به کار بستم. دریغ از یه ذره تغییر. 
امروز صبح یک مهمون مهم داشتیم، برای کنترل ذهنم کلرودیازوپوکساید خوردم. عملگراتر از مراقبه بود!

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۶

فیلتر پلاس اصل

دارم سعی می کنم سیگار رو ترک کنم. دلم نمی خواد فکر کنم که نمی تونم ولی به گمونم که نتونم . 😐
با خوندن کتابهای مختلف و انگیزه دادنهای مختلف و ترسیدن های مختلف دارم تلاش می کنم. نتیجه اینکه دیروز از می نیمم هفت سیگار در روز سه تا سیگار کشیدم. ولی الان از صبح همه رو شبیه مارلبرو می بینم.😔

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۶

تنهایی

این چند روز تعطیلی رو خیلی غیر مترقبه رفتم مشهد. اتفاقن که می‌خواستم نرم و همه چهار روز رو ریلکس کنم. اما نمی‌دونم به‌خاطر خودم یا به‌خاطر خانواده بلاخره رفتم.
...
اتفاق خاصی در کار نیست. این ماه از نظر کاری برامون اهمیت زیادی داره. امیدوارم به خیر و خوشی به‌سرانجام برسه.
...
چند تا کتاب خوندم که بعدن در موردشون می‌نویسم.
...
این چند وقت دو تا خواب عجیب دیدم. موضوع هر دوخواب "تنهایی" بود. تنهایی در حال حاضر.

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۶

ریشه ها


زن افسرده است. سعی می‌کند آن رخداد بد را فراموش کند وعنان زندگی را به‌دست بگیرد. دو دوست نزدیکش که قبلن طلاق گرفته‌اند، یکی با بچه و یکی بدون بچه، هر دو به او ازعوارض طلاق گفته‌اند. که طلاق بدترین اتفاق ممکن برای زنی در شرایط اوست. از آوارگی و بی‌سرنوشت شدن. از اینکه دیگر هیچ‌وقت جای خودش را نمی‌تواند پیدا کند، فرزندانش زیر دست یک زن دیگر بزرگ می‌شوند و او مثل شمع آب می‌شود. اینکه حتی پولداربودن هم نمی‌تواند عوارض طلاق را کم‌رنگ کند چه برسد به اینکه از نظر مالی خیلی هم اوضاع مشخصی نداشته باشی. هر دو زن، جزو زنان فرهیخته جامعه‌اند.

یادم می‌آید وقتی می‌خواستم طلاق بگیرم برای یک زمان محدود به پانسیون دانشجویی‌ام برگشتم. دوستی داشتم که ده سال از من بزرگتر بود و طلاق گرفته‌بود.به من گفت همسرش معتاد بوده و تحمل کرده. بیکاربوده و تحمل کرده. تا دست آخر به چشم خودش زن دیگری را در بسترش می‌بیند و دیگر تحملش طاق می‌شود و به من می‌گفت اما طلاق از این هم سخت‌تر است.

من در جایگاه قضاوت نیستم و اصولن هیچ‌کسی نمی‌تواند برای زندگی دیگری نسخه‌ای بدهد. زندگی منشوری‌ست که هرکس از زاویه‌ای به آن نگاه می‌کند. ولی می‌خواهم موقعیت آن روزها و این روزهای خودم را بنویسم.

من از طلاق و آبروریزی اجتماعی‌اش وحشت بی‌نهایتی داشتم. و به اجبار همسرم از خانه  بیرون آمدم.
وقتی پشیمان شد و سراغم را گرفت، دیگر برنگشتم. جوانی بودم که تنها دارایی‌اش را غرور و آبرو می‌دانست و دیگر آن را نداشت.
شرایط اجتماعی و شخصی‌ام سخت شد.

 وکیل داشتم و دادگاه یکی دو بار رفتم. پدرم که به‌شدت از همسرم خشمگین بود، گفت نباید مهریه را ببخشم.
 بعد از دو سال و اندی قاضی گفت: "تو یکی از خوش‌شانس‌ترین زنها هستی که همسرت راضی‌ست طلاقت بدهد. این دادگاه پر از زنانی‌ست که شوهرشان رهایشان کرده و سالهاست برای رای طلاق می‌آیند و می‌روند. چرا اصرار داری این اسم در شناسنامه‌ات بماند؟ طلاق بگیر و زندگی تازه را شروع کن." خسته بودم از سختی‌ها و محدودیت‌های جامعه برای یک زن شوهردارِ بی‌شوهر.
مهرم را بخشیدم و جدا شدم.

 جنگیدم ولی جوان بودم و زندگی پیش رویم بود.
 پدرم اصرار داشت مشهد برنگردم و شجاع باشم و زندگی‌ام را بسازم. از نظر مالی هم تا حدی تحت حمایتش بودم.
در حد مرگ ردچار افسردگی و پنیک اتک شدم. مدیرعامل مهربان کنارم بود و کمک کرد دکتر بروم.
 چند سال بعد با هم کمک دایی و حمایت مدیر عامل مهربان خانه و ماشین خریدم.
سرکار هم احتمالن خوش شانس بودم ولی بیش از شانس، چون باید برای زندگی مبارزه می‌کردم، تحملم زیاد بود و مدام دنبال راه پیشرفت بودم.

اگر حمایت پدرم را نداشتم، اگر شغل نداشتم و یا مدیرعامل مهربان رییسم نبود، اگر دایی‌ام کمک نمی‌کرد خانه بخرم، امروز سرنوشتم می‌توانست سرنوشت دیگری باشد.
با اینکه زندگی مشترک یک ساله‌ام همچون علفی بی‌ریشه بود، طلاق تاثیر بسیار بزرگی بر زندگی‌ام گذاشت.. هنوزعوارض افسردگی آن دوران با من است و بیست سال است که دارو می‌خورم.
دیگر نتوانستم هیچ‌وقت به هیچ مردی اعتمادکنم و نخواستم زندگی‌ام را بر باد بسازم.
زندگی درس تلخی به من آموخت ...

فقط  به خودت اعتماد کن و دنیایت را روی زمینی بساز که شراکتی نباشد.

 البته که امروزم را دوست دارم. ولی خیلی وقتها فکر می‌کنم زندگی‌ام می‌توانست مثل بسیاری از زنها یک زندگی ساده و نرمال باشد. 
من جنگیدم چون راه دومی نداشتم. برای زندگی‌ باید می‌جنگیدم. در دوران جنگ غنائم بسیار زیادی هم عایدم شد. فرهنگی که امروز دارم، رتبه کاری‌ام، بالا رفتن شعورم و بی‌نیازی روحی‌ام از غنیمتهای این جنگ هستند. ولی وقتی ازدواج کردم، غنیمتی از زندگی نمی‌خواستم. دلم یک زندگی آرام و بی جنگ در یک خانه کوچک و ساده می‌خواست. یک شغل ساده شاید خوشحالترم می‌کرد.

از موضوع اصلی دور شدم.
خواستم بگویم هیچ کسی نمی‌تواند به کسی بگوید طلاق بگیر یا نگیر. به نظر من فقط باید ازهر تصمیم زن، چه طلاق و چه ماندن در زندگی، حمایت کرد.
 اگر زن بخواهد جدا شود، همه زندگی کنارش هستم و حمایت صد درصدی‌ام را دارد. خودش هم می‌داند. ولی آیا حمایت من می‌تواند برای زدودن درد از  ریشه‌های کنده‌ شده درختی که بیست و اندی سال در سرزمینی دیگر می‌زیسته، مرهم باشد؟
اصلن زندگی ارزش این درد عظیم را دارد؟ مگر زندگی چیست؟




شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۶

آچمز

یک نوع رابطه وجود دارد که به نظرم بدترین نوع رابطه است. رابطه‌ای که طرف مقابلت روش مشخصی ندارد. هیچ قاعده‌ای در هیچ کجای زندگیش وجود ندارد.
هر‌قدر کتاب روان‌شناشی بخوانی و مشاوره بروی و کمک بخواهی، نمی‌توانی روشی برای کنار آمدن با او  یا لااقل اینکه فقط پَرَت به پَرَش گیرنکند و بتوانی در صورت اجبار، روزگار را با درد کمتری بگذرانی، پیدا نمی‌کنی.

من تنها راهی که برای این رابطه بلدم، رها‌کردن و بیرون آمدن است. ولی گاهی نمی‌شود. مجبوری بمانی. مجبوری تحملش کنی. و او حتی همین قدر فضا را به تو نمی‌دهد. فضایی برای تحمل جبرِ بودنش.
 

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۶

وضعیت آخر : تو خوبی - من چی؟؟

خوبه از یه چیزی بنویسم شاید غصه‌ها برن پایین و کم‌ رنگ‌تر بشن.

کتاب می‌خونم طبق معمول. کتاب برای من یه جور مرهمه.
 کتاب صوتی وضعیت آخر تموم شد و برای صدمین بار، بازم برام تازگی داشت. 
با این همه، این روزها عصبانی‌تر از همیشه‌ام. مهار کودک و والدم رو در دست دارم و مدام سعی می‌کنم بالغ فعال باشه ولی یه‌هو جفتشون با یه سیلی توی صورت بالغ، پرتش می‌کنن اون طرف و دنیا رو در دست می‌گیرن. اون‌قدر افتضاح که یه هفته پیش از عصبانیت گریه کردم. تصور کنین مدیر‌عاملی رو که گریه می‌کنه :). بعد هم که پسرها خودشون رو در مقابل گریه‌م باخته بودن، خودم رو از دسته نیانداختم و با همون اشکهایی که می‌ریخت گفتم: گریه منو نگاه نکنین، یه زمانی یه نخست‌وزیر داشتیم به اسم مصدق که توی سازمان ملل هم گریه می‌کرد!! (این جمله سالها قبل وقتی کارمند کوچولیی بیش نبودم، مدیرعامل مهربون وقت گریه‌کردنهام برای تسلی دادنم می‌گفت :)). 
اصولن من استعداد خیلی خوبی در گریه‌کردن دارم و از این بابت خوشحالم. چند سال قبل وقتی افسردگی شدید داشتم، برای مدتهای طولانی قدرت اشک‌ریختن نداشتم و درحال حاضر از بابت اینکه هنوز حسهام کار می‌کنن، شکرگزارم.

خلاصه وضعیت آخر رو بخونین. بلاخره یه خطش هم بتونه روی بالغتون اثر کنه، خوبه.

کتاب بعدی که می‌خونم "هنر شفاف اندیشیدن" به ترجمه عادل فردوسی‌پوره که کتاب خوبیه ولی در عین حال فکر کنم به چاپ سی و هشتم رسیدنش در مدت دو سال، بیشتر مدیون اسم مترجمه. 
همه مطالبش رو تقریبن در متمم قبلن خونده‌م و خریدنش هم به توصیه متمم بود. در کل خوبه. درباره خطاهای ذهنی‌ست که زمان فکر‌کردن وقضاوت درباره وقایع انجام می‌دیم.

یک کتاب دیگه هم دارم می‌خونم به اسم"جلسات موثر". جزو سری کتابهای جیبی مدیرانه که انتشارات مدیریت صنعتی چاپ می‌کنه. اینم خوب و کاربردیه.
 اولین درسش رو شنبه سعی کردم توی جلسه فروش و آموزش شرکت اجرا کنم. نشون به این نشون که آخر جلسه همه رو یه دور گاز گرفتم و مدیر فروش به‌زحمت جلسه رو جمع کرد.

می‌دونم تحملم کم شده. احتمالن به خاطر درد جسم و روحه. باید کلرودیازوپوکساید رو هم به مجموعه قرصهام اضافه کنم. مدیرعامل مهربون دیشب توصیه کرد. 



وقاحت. سرما.

زن سرد شده‌است. می‌گوید دو سال صبر می‌کنم تا بچه‌ها جابجا شوند و بعد ترکش می‌کنم.. بچه‌ها هم خواستشان همین است.. 
همین‌قدر که او هنوز می‌تواند بخندد و بگوید همه‌چیز آن‌چنان برایش بی‌اهمیت است که فرقی نمی‌کند چه اتفاقی افتاده، برای من کافی‌ست.
می‌گوید آخرین تلاشم را می‌کنم که وادارش کنم برویم دکتر و مشاوره. گفتم به‌نظر من بی‌فایده است. این مرد بخشی از شعور را کم دارد و آدمی که مغز کاملی ندارد با دارو و مشاوره درمان نمی‌شود. باید خودت را برهانی. 
ازش می‌پرسم می‌تواند این دو سال را تاب بیاورد؟ می‌گوید مثل بیست و یک سالی که گذشت.
تمنا می‌کنم مراقب خودش باشد که روز ترک خانه، توان زندگی دوباره و ساختن آینده‌اش را داشته‌باشد. خنده‌ای تلخ می‌کند و می‌گوید سعی می‌کنم. سیگارش را ترک کرده و به‌نظرش این مردک احمق لیاقت این را ندارد که به‌خاطرش غصه بخورد و سیگار بکشد. نوعی مبارزه که لااقل کمی نتیجه مثبت دارد.
...
من بدخلقم. سرکار به همه گیر می‌دهم. امروز با خودم فکر می‌کردم چرا هیچ‌کسی به خاطر اشتباهاتش معذرت نمی‌خواهد؟ این همه سال سعی کردم از این بابت معلم خوبی باشم ولی انگار به این تعبیر شده که من بدم و آنها خوبند. 
...
مرد دیوانه هم عذر نخواسته. درعوض گفته من حق داشتم. به زن گفتم مراقب باش دست آخر خودش را قربانی قصه نسازد و تو را باعث همه اتفاقات. این آدمها آن‌قدر وقیحند که آخر سر ممکن است به پایاشان بیافتی که تو را به خاطر گناهانشان ببخشند.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۶

دستهای سیمانی

اتفاقات این روزها خوب نیستن. شرکت بد نیست ولی بقیه چیزا خوب نیست. من کاری برای کسی نمی‌تونم بکنم. فقط بارشون رو روی دوشم حمل می‌کنم. قلبم فشرده میشه و نفسم بند میاد و این تنها چیزیه که در من اتفاق می‌افته. نظاره‌گر مطلق.
فکر‌ می‌کردم بی‌حس می‌شم ولی نشدم. تمام فضای ذهنم با زن و دردی که داره پر شده و انگار خفه‌شدن کسی رو توی دریا دارم تماشا می‌کنم و همین..
دیروز یوگا داشتم. یک ساعت و نیم که بیشترش باید به مراقبه می‌گذشت ولی شاید فقط ده دقیقه ذهنم خالی شد.
ای کاش این مشکلات مال من بود. 
...
حالا تازه می‌فهمم چرا زمان طلاقم همه می‌گفتن خدا رو شکر کن بچه نداری.. اون موقع دلم می‌خواست از اون رابطه چیزی به‌وجود می‌اومد که باعث نگه داشته شدن زورکی رابطه می‌شد. خدا رو شکر که طرف مقابلم شعورش بیشتر بود.
بچه که بیاد وسط، همه دنیا و معادلاتت به هم می‌ریزه.
 دخترک به مامانش گفته: " مامان چند درصد به طلاق فکر می‌کنی؟" و مامانش جواب داده پنجاه درصد. گفته:"می‌شه فقط دو درصد فکر کنی؟ برو یه خونه واسه خودت بگیر و فقط جمعه‌ها بیا پیش ما که خانواده باشیم. بقیه روزها من مسئولیت همه زندگی رو به عهده می‌گیرم. دلم نمی‌خواد تو توی این خونه باشی و برای این مردک چیزی بپزی و کاری بکنی."

الان که دارم می‌نویسم، اشکهام داره می‌ریزه. دلم برای بچه ها مچاله است. برای بچه کوچکی که گاه و بیگاه چشماش پر از آب می‌شه و توی بغل مامانش قایم می‌شه.

بهش چی باید بگم؟ بگم جدا شو؟ 
 بهش می‌گم بمون و بچه‌ها رو حمایت کن در مقابل اون گُه. کاری کنین اون از خونه بره. زن له شده. مثل گیاهی که سالهاست  آب و نور رو ازش دور کردن و ضعیف و سست و لاجونه. دیگه قدرت مبارزه نداره.
بهش می‌گم بچه‌ها نیاز به حمایتت دارن. اونا نمی‌تونن با این مشکل تنهایی مقابله کنن. 
دلم می‌خواست توان اینو داشتم برای سه‌تاییشون خونه و زندگی درست کنم و از اون گه ظالم جداشون کنم. ولی نمی‌تونم. 
فقط می‌تونم تماشا کنم که گل یاس زندگیم داره خفه می‌شه ومن ناتوانم از هر بابت.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۶

این نیز بگذرد..

زندگی هر روز برای آدم اتفاقات جدید می‌زاد. هربار بیشتر از قبل سورپرایز میشی و گاهی می‌گی با خودت : نه دیگه.. این آخرشه.. دیگه می‌میرم.. 
بازم نمی‌میری و در عوض هی بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر می‌شی..

آن چنان درد سنگینی روی دوشمه که درد بدنم در برابرش فراموش شده.
بدترین قسمتش اینه که نمی‌تونم این درد رو مدیریت کنم چون مال خودم نیست.. نمی‌تونم سرش داد بزنم.. نمی‌تونم به‌خاطرش گریه کنم، نمی‌تونم طردش کنم .. چون چیزی رو نمی‌تونم عوض کنم.. هیچ‌جوری نمی‌تونم ازش خلاص بشم.. و هر طرف که نگاه می‌کنم هست.. به هر سمتی سرم رو برمی‌گردونم وجود داره.. و من مجبورم اون رو نگاه کنم و امیدوار باشم این بختک بمیره.

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۶

آنچه می‌گذرد..

بیش از دو ماهه که منظم با کلاس و مربی خصوصی یوگا می‌کنم و نتیجه این بوده که اسپاسم‌ها دیگه نیستن ولی وسط پشتم و ستون فقراتم از فرط خستگی نفسم رو بند میارن. اسمش نه درده و نه بی‌دردی. یک حس خیلی بده.
دیروز رفتم باشگاه. فکر کردم دیگه باید قدرتی کار کنم تا ماهیچه‌هام زودتر ترمیم بشن. چهل دقیقه کار سبک. یه زمانی دو ساعت می‌تونستم سنگین کار کنم.. ولی دیشب با همین چهل دقیقه از درد شونه نتونستم بخوابم. 
 بابام می‌گه خودت رو وابسته کردی به ماساژ و معلم یوگا. مثل مامانت. مامانم  از چهل سالگی تا الان دچار کمر درد مزمنی بوده که همه سی سال گذشته رو یا ماساژ می گرفته، یا فیزیوتراپ توی خونه داشتیم و یا استخر و فیزیوتراپی بیرون بوده. 
بابام اصرار داره برو باشگاه و مستقل باش. انگار دست منه و نمی‌خوام! هیچکی جز من و مامانم نمی‌فهمه درد مزمن یعنی چی. 
 قدرتم در بهترین حالت هفتاد و پنج درصده.. بازم خدا رو شکر. سال قبل این موقع بیست و پنج درصدی بودم.
....
توی کار فشار بسیار زیادی داریم. مدیر فروش آوردم ولی با جبهه‌گیری مفصل بچه‌ها روبرو شده‌ام. باید زمان بگذره تا جا بیافته. از تارگت فاصله‌مون زیاده. رفتن اون دو تا کارشناس خوبمون هنوز اثرات بدش رو توی سیستم داره. تصور نرسیدن به تارگت خل و چلم می‌کنه.

....
این مدت که نمی‌تونم کامپیوتر کار کنم در عوض یک عالمه کتاب خوندم و کتاب صوتی گوش کردم. نمی‌تونم لینک بدم و مفصل در موردشون بنویسم. ولی هیمن طوری می‌گم شاید به دردتون خورد:

-کتاب صوتی صفات بایسته یک مدیر 
از واوخوان خریدم. سیستم واوخوان هنوز کاستی زیادی داره. خود کتاب هم اصلن خوب نبود. یعنی انتخاب مناسبی برای کتاب صوتی نبود. کاربردی هم نبود.

-کتاب صوتی برتری خفیف
از نوار خریدم. اصلن خوب نبود. تکراری و تکراری و تکراری. حالا آدم می‌فهمه چرا یکی مثل برایان تریسی با این‌همه کتاب یک‌جور که نوشته، هنوز می‌تونه شنیدنی و خوندنی باشه. بعضی‌ها اصلن آدم نوشته‌های انگیزشی نیستن.

-کتاب صوتی وضعیت آخر
از نوار خریدم. کتاب کاغذیش و جلد دومش رو بیش از ده بار خونده‌ام. توصیه می‌کنم حتمن بخونین. کتاب صوتیش هم خیلی خوبه. یواش یواش گوش می‌کنم.

-کتاب علم زندگی آیرودا
این کاغذیه. معلم یوگا گفت برای شناخت طبعم بخونم. به نظرم که چرنده. مثل فال‌گیرها که یه طوری حرف می‌زنن که فک می‌کنی درست می‌گن و بعد که به‌خودت میای، می‌بینی در هر حالی اون حرفها می‌تونه برای هرکسی صحت داشته باشه.
پی‌نوشت چند روز بعد:
این کتاب آیرودا آخراش بد نبود. در مورد غذاهای مناسب برای طبایع مختلف بود. ولی در کل به درد وقت‌گذاشتن نمی‌خوره، مگر اینکه وقت اضافی خیلی داشته‌باشین.




شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۶

😓


در خودم حسادت را کشف کرده‌ام که فکر می‌کردم هیچ‌وقت نداشته‌ام ونخواهم داشت. نمی‌دانم چطور ظهور کرده. بخالت و حسادت همیشه در ذهنم منفور بوده‌اند و حالا خیاط در کوزه افتاده. 

از خودم شرمنده می‌شوم. بعضی وقتها حرفهایی می‌زنم و بعد به آنها فکر می‌کنم و می‌بینم اگر شخص دیگری برایم گفته‌بود، چقدر در ذهنم افول می‌کرد و بعد خودم برای خودم افول می‌کنم.

دلم می‌خواست می‌توانستم بیشتر درباره‌اش بنویسم ولی نمی‌توانم. خیلی جدید است و هنوز نمی‌توانم رفتارم را هضم کنم. بنابراین توضیحش برایم ساده نیست. حتی نمی‌دانم  واقعی‌ست یا خیال می‌کنم. پذیرشش حالم را بهم می‌زند.

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۶

ignore

توی روابط باید گاهی چشمت را بر روی چیزهایی که می‌بینی و دیده‌ای، ببندی. باید به قول آن دوستم اگنور کنی. بتوانی بگذری.

من نمی‌توانستم. تا امسال که چهل و هشت ساله شدم، یا با کسی دوست و رفیق نشدم  یا اگر شدم نتوانستم چیزی را اگنورکنم.
برای همین، حالا تعداد دوستانم کمتر از انگشتان یک دستند. 

امروز با خودم به خطای یکی فکر می‌کردم.. به خطایی که تا دیروز خط قرمز دوستی‌هایم بود. خط قرمز را رد کرده.. برای ماندن یا رها‌کردن باید انتخاب کنم..بین دیدن و ندیدن.
ندیدن پیروز شد. گرچه شخصیت محافظه‌کارم اعتمادش را ناخودآگاه از دست داده‌است ولی توانستم بپذیرم که آدمها سیاه و سفید نیستند.. مثل خود زندگی. مثل خود من که اگر کسی بخواهد با من در رابطه دوستی بماند باید بتواند ضعف‌های زیادی را نادیده‌بگیرد.

ضعف‌هایم از دید خودم شخصی‌اند. مثل زود عصبانی‌شدن. به‌نظرم نمی‌رسد خط قرمز باشند. ولی برای دیگری شاید باشند. شاید وقتی عصبانی می‌شوم و تنوره می‌کشم، بر روح آن یکی خط عمیقی به جا می‌گذارم. کسی چه می‌داند؟

برایم عجیب است که امسال این همه تغییر کرده‌ام. آستانه حساسیتم کم شده؟ تجربه‌ام زیاد شده؟ کور رنگی‌ام از بین رفته؟ و شاید فهمیده‌ام اگر فقط به خط قرمز‌ها فکر کنم، تا ابد تنها می‌مانم؟

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۶

استیو جابز

همین الان کتاب صوتی استیو‌جابز رو تموم کردم. یکی از بهترین کتابهایی بود که در عمرم خونده‌ام و یا بهتر بگم گوش کرده‌ام. 
کتاب با صدای زیبای میکاییل شهرستانی روایت می‌شه. خیلی ازشون ممنونم که این کتاب عالی رو ایشون خونده‌ و به بهترین نحو ممکن اجرا شده. 

استیو جابز نابغه‌ای کمال‌طلب، با دقت و با پشتکار بسیار زیاد بوده. آدمی با قدرت فوق‌العاده در آفرینش نیاز و محقق کردن اون با زیباترین شکل.
منم یکی از طرفداران پرو پا قرص آیفون و محصولات اپل هستم. به‌نظرم هیچ‌گوشی تلفنی به سادگی آیفون نمی‌تونه حس خودخواهی و کمال‌طلبی آدم رو ارضا کنه. وقتنی آیفون توی دستته، متوجه می‌شی که سازنده اون چقدر بهت احترام گذاشته و همین یک حس شعف بی‌بدیل رو بهت میده. 
یه روز داییم اولین آیفون رو بعد از گوشی بلک‌بری آخرین مدلی که داشتم، برام کادو آورد. آیفون5 بود.
بلک‌بری رو دوست داشتم ولی وقتی بسته بندی آیفون رو باز می‌کردم اون‌قدر زیبا، غنی و سرشار از احترام بود که اون حس خوب و شادی رو هیچ وقت تجربه نکرده بودم.

من آدمی نیستم که طبق مد روز با تکنولوژی پیش برم. دوست دارم از تمام پتانسیل یک وسیله استفاده کنم و وقتی واقعن حس نیاز به دستگاهی قوی‌تر رو داشتم، اونو بخرم. ولی محصولات اپل نمی‌زارن تو به حال خودت باشی. برای همین همیشه از رفتن به فروشگاه‌های اپل دوری می‌کنم چون مطمئنم دست خالی بیرون نمیام. 
مدت زیادیه، شاید بیش از دو سال، که دلم می‌خواد یک کامپیوتر مک بخرم. همیشه در مقابل این وسوسه به‌خاطر اینکه سیستم عاملش ممکنه آفیس رو خوب پشتیبانی نکنه و یا فارسی رو نتونم تمام و کمال استفاده کنم، مقاومت کرده‌ام. کارم طوریه که آفیس مهم‌ترین ابزارمه و فارسی نویسی برام یک ضرورته. برای همین مک نخریدم. همین‌طور آیپاد رو هم تا به حال نخریده‌ام چون به نظرم گوشی آیفونم از این لحاظ بی‌نیازم می‌کنه.
ولی در مقابل اپل واچ بی‌طاقتم. دوبار رفتم پایتخت و با دقت همه مدلها رو تماشا کردم. برای یک ساعت مچی که قراره فقط غیر رسمی استفاده بشه، از نظرم گرونه. ولی فکر کنم به‌زودی می‌خرمش.
به نظر من کسی که با آیفون کار کنه، محاله بتونه با گوشی دیگه‌ای ادامه بده. نهایت زیبایی و سادگی و تکامل در اون هست. از اندروید هیچ وقت خوشم نیومده... گرچه برای پدر و مادرم دو تا گوشی سامسونگ خریدم، فقط برای اینکه منوی فارسی داشت.

اینا همه بی ربط به کتاب بود. کتاب فوق‌العاده است. استیو‌جابز هم فوق‌العاده است.  رفتن آدمهای معدودی در دنیا از صمیم قلب باعث تاسفم شده. جابز، مایکل جکسون و کیارستمی کسانی هستند که هر وقت یادم میاد دیگه وجود ندارند، آه می‌کشم.
خوندن سرگذشت جابز برام درسهای بزرگی داشت. درسهایی مثل اینکه به مشتری اهمیت بدم، نوآوری داشته باشم، به مرگ به عنوان یک واقعیت فکر کنم و از همه مهم‌تر اینکه سخت کار کنم. 
دوست دارم کتاب رو کسانی بخونن که واقعن ازش چیزی یاد می‌گیرن. به‌نظرم حیفه این کتابهای عالی فقط به عنوان تفریح و سرگرمی خونده‌بشن.
از دست‌اندرکاران نوار هم متشکرم. برای نهایت تلاشی که برای این کتاب عالی کرده‌اند.



پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۶

هیچ شهری را در ایران به کثیفی و بی‌قانونی و خودخواهی تهران ندیده‌ام

رفتم سمنان و نپختم و برگشتم. در عوض ترافیک تهران دیوانه‌ام کرد. 

از کی این‌همه بی‌فرهنگی بین ما معمول شد؟ هرجای خیابان را نگاه می‌کنی، سرشار از زباله است.. انگار نه انگار یک زمانی شعار شهرداری "شهر ما خانه ما" بود. کنار همه سطلهای زباله، تلی از آشغال انباشته شده که زباله‌گردها بدون هیچ واهمه‌ای از هیچ‌کس روی زمین می‌ریزند..
توی خیابان و بزرگراه و پیاده رو موتورسوار‌ها بدون هیچ قانونی می‌رانند.. عجیب‌ترین دوران رانندگی را در تهران می‌شود دید.. قبلن هم بد بود ولی نه به این وقاحت. اتوموبیل‌ها ورود ممنوع‌ها و یک طرفه‌ها را برعکس می‌روند. نه کسی حرفی می‌زند، نه اعتراضی و نه جریمه‌ای. 
از یک معبر تنگ همه مثل دیوانه‌ها سعی می‌کنند خودشان را به سوراخ خروجی برسانند.. انگار عقل از سرمان پریده‌باشد. هربیننده عاقلی صحنه را ببیند متوجه می‌شود که این سعی بیهوده، فقط منجر به گره‌دار شدن ترافیک می‌شود وبس.
هرکسی هرجایی زیر هر تابلویی پارک می‌کند. امروز یک لاین خیابان را یک وانت نیسان که برای خالی‌کردن بار پارک کرده‌بود، بسته‌بود. وقتی بوق زدم، با داد و فحش و فضاحت آمد سراغم. گفت:چته؟ چی می‌گی؟ گفتم حاجاقا سر راه وایستادی. گفت تو رانندگی بلد نیستی، چند تا چراغ بده و از اون لاین برو. گفتم من لاین برعکس را بروم که شما راحت هرجا خواستی پارک کنی؟ چقدر خودخواهی. گفت: خودخواه تویی که فکر می‌کنی اونی که برات ماشین خریده خیابون رو هم خریده.
سر و صدای ساختمان‌سازی و جوشکاری و سدمعبر آنها هم که بماند..نیمه‌شبها یکی از همسایگانمان که دارد خانه‌سازی می‌کندجوشکارهایش را می‌آورد.. آیا اصلن به کسی فکر هم می‌کند؟

آن قدر همه‌چیز وحشتناک و گل‌درشت است که اصلن نباید بحث کرد. به‌ چند نفر بگویم زباله نریزید؟ چقدر تراکت و آگهی بی‌مصرف را از جلوی خانه جمع کنم و بریزم توی سطل؟ به کی بگویم: "آی آدمها، این همه کاغذ را وسط خیابان بیهوده هدر ندهید.. اینها درختان بی‌زبانند که فاتحه‌شان را می‌خوانید." چقدر توی شرکت بگویم وقتی کولر گازی روشن است، پنجره و در را ببندید تا انرژی هدر نرود؟ چقدر خواهش کنم لطفا وقتی ساعت کارتان تمام می‌شود قبل از ترک اتاقتان برق را خاموش کنید..چقدر وقت آب دادن باغچه‌های خیابان، قوطی نوشابه و بطری آب از لابلای شمشادها جمع کنم؟
گاهی حس می‌کنم مثل آن دیوانه‌ای هستم که بزرگراه را برعکس می‌رفت و فکر می‌کرد بقیه دیوا‌نه‌اند.. 

دیگر گیر نمی‌دهم. امروز بعد از مدتها، آن هم چون عجله داشتم به راننده نیسان اعتراض کردم. شیشه‌های ماشین بالاست و برای خودم موسیقی و کتاب صوتی گوش می‌کنم..سعی می‌کنم نبینم و نشنوم و وقتی به‌خانه می‌رسم انگار از میانه یک جنگ به سلامت جسته‌باشم..
...
می‌خواستم از استیو جابز بنویسم... نشد.. دلم خیلی پر بود. فقط غر زدم. 
ولی خواهشا همین بیست نفری که اینجا را می‌خوانید، کمی مراعات کنید. به اطرافیانتان تذکر بدهید. اگر مدیرید، به کارکنان‌تان آموزش بدهید. اگر پدر و مادرید، بچه‌هایتان را برای عدم هدر رفت این همه انرژی و منابع  آموزش دهید.. به نظرم اگر هرکدام‌مان جامعه کوچک اطرافمان را اصلاح کنیم، به‌قدر یک انقلاب فرهنگی تاثیر خواهیم‌داشت، بس که اوضاع خراب است.

دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۶

خیییییییییلللللللللللللللیییییییییییی گرمه :((

فردا با یک گردن نصفه و نیمه باید برم سمنان. سه روزه ساعت به ساعت دمای هوای سمنان رو چک می‌کنم به امید اینکه انشالله فرجی بشه و فردا ۳۹ و ۴۰ نباشه. تا الان هیچ معجزه‌ای رخ نداده. 

این سه چهار روز توی تهران بخارپز شدیم.. فردا گمونم تنوری برمی‌گردم :((

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۶

گذر عمر

خسته‌ام. درحد کوبیدگی ..

این چند روز خیلی چیزها برای نوشتن بود ولی خونه که می‌رسیدم، از خستگی می‌افتادم و کمی که حالم جا می‌اومد تلفن‌های طولانی با مدیرعامل مهربون شروع می‌شد. در کل از خستگی نوشتنم هم نمی‌اومد. حتی وبلاگ هم نمی‌خوندم.

انتخابات انجمن صنفی‌مون بود. من کاندید نشدم و بهانه رو بیماریم کردم. البته که مدیرعامل مهربون هم سخت مخالف بود. ولی در عوض یک لابی تشکیل دادم با کمک یکی از پیشکسوتان صنعت. بسیار منظم و هدفمند نماینده‌های واجد شرایط رو انتخاب کردیم و بعد هم اعضا رو راغب کردیم به اونا رای بدن.
خلاصه یک کار جمعی حسابی بود. یک هفته در اوج کارهای شرکت، به اینم رسیدم. 
امروز رای‌گیری بودو لیستمون رای کامل آورد و بسیار خوشحالم. البته فکر نکنم کار خاصی از دست این اعضا برای تولید بربیاد. ولی نفس برنده‌شدن من رو ارضا می‌کنه. اونم این برنده شدن تمام و کمال. از طرفی هم در کل اصلاحات رو به انقلاب و افراطی‌گری در امور ترجیح میدم.
...

یوگا داره انگار یه کارایی برام می کنه. معلم خصوصی گرفتم و حرکاتی مخصوص دردم می‌کنم. الان دیگه به اون صورت درد ندارم. ولی وقتی خسته میشم یک حال بسیار بد و تحمل‌ناپذیری پیدا می‌کنم که چاره‌ش چند تا حرکت یوگا و ده دقیقه ریلکسیشنه.
هرچی باشه بهتر از فیزیوتراپیه گرچه فیزیوتراپی خیلی سریعتر خوبم می‌کرد. توی فیزیوتراپی هم جیم می‌رفتم ولی دلم می‌خواست از فاز بیمار به فاز آدمی برم که ورزش یک آدم عادی رو می‌کنه.

....

از دست مدیر کارخونه کلافه‌م. چند ماهه به شدت لجباز شده. نمی‌فهمم دردش چیه. حس می‌کنم از وقتی خیلی کارها رو تفویض اختیار کرده‌ام و ارتباط مستقیمش با من کمتر شده، انگار ناپدری پیدا کرده! دلش می‌خواد مامانش مال خودش باشه.
شنبه می‌خوام صداش کنم و باهش حرف بزنم.
 شاید با بالا بردن نوازش خونش، حالش خوب بشه.
.....

دلم می‌خواست دوستانی داشتم که برنامه می‌ریختن و هفته‌ای یه بار با هم می‌رفتیم کنسرت و سینما و تئاتر. وقت و حوصله برنامه‌ریزی ندارم. از طرفی هم همیشه برنامه‌ریز بودن خسته‌م کرده. دلم می‌خواد بقیه هم برام یه کاری بکنن. ولی هر وقت گروه‌های دوستان رو ول کردم، در آستانه فروپاشی گروه، دوباره خودم آستین بالا زدم. در سن چهل و هشت سالگی نمی‌تونم دوست‌یابی کنم دیگه. باید همین شکسته‌ و پکسته ها رو حفظ کنم . :)

.....

سوداکو به یمن و قدرت الهی از زندگی حذف شد. درد شونه دیوونه م می‌کرد. و بلاخره گذاشتم کنار. شبها کتاب می‌خونم. گاهی کتاب آموزشی و گاهی مطالبی در مورد یوگا.
یک کتاب صوتی دیگه هم خریده‌م که گوش می‌کنم به نام "برتری خفیف". اون‌قدرنویسنده زیاده گویی کرده که آدم یاد درس تعلیمات دینی می‌افته که سر امتحانش برای بیست گرفتن باید یک جمله رو به شش روش ادبیاتی می‌گفتیم. مطالبش خوبه ولی من از زیاده گویی بیزارم. یه‌جورایی داره میکرواکشن رو یاد می‌ده.
کتاب مدیریت فروش برایان تریسی رو می‌خوام یه بار دیگه گوش کنم.

آها یک کتاب صوتی هم گرفتم به نام "تن آرامی". کیارش ساعتچی نوشته و متن رو هم خودش خونده. برای ریلکسیشن و شاواساناست. خیلی خوبه.
حوصله لینک دادن ندارم.

...

یک اتفاق خوب هم افتاد. شنبه که بعد از تعطیلات رفتم سرکار، به تحصیلدار گفتم به مناسبت تولدم کیک بخره برای بچه‌ها و به منشی‌مون که دوستمه، گفتم دلم نمی‌خواد شمع و از این حرفا. گفت باشه.
تا ساعت سه کیک نیومد. با یکی از بچه‌های فروش نشسته‌بودم و شدید داشتیم روی تارگتها و برنامه‌هاش کار می‌کردم. یه‌هو سرم رو بالا آوردم و دیدم بچه‌های قدیم که از شرکت رفته‌بودن با یک کیک بزرگ بی‌بی و شمع اومدن توی اتاق و پشت سرشون همه بچه ها با آهنگ تولد مبارک و...
اون‌قدر از دیدن قدیمی‌ها هیجان‌زده شدم که می‌خواستم بوسشون کنم. با اینکه اصلن فکر نمی‌کردم دوست‌داشته‌باشم تولدم رو بگیرن، ولی بسیار خوشحال شدم. از هفته قبل در نهیات لطف و صفا برنامه‌ریزی کرده بودن..
بهشون گفتم بزرگترین کادوی زندگیم اینه که با شماها کار می‌کنم و باعث افتخارم هستین. از صمیم قلبم اینو گفتم. 

جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۹۶

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

برنامه این هفته آپارات بی‌بی‌سی فیلمی بود به نام : در نزدیکی کیارستمی.

حیف که رفت... خیلی زود بود.

                                                   

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۶

کتابها و یاد ایام

تا سیزده سال قبل من توی یک شرکت خیلی بزرگ کار می‌کردم که مدیرعاملش، همین آقای مدیر عامل مهربونیه که در موردش توی این وبلاگ خیلی نوشتم. اتفاقاتی افتاد و مدیرعامل مهربون سهامش رو فروخت و اومد شرکتهای دیگه‌ش رو فعال کرد. من از دو سال قبلش به سمت مدیرعاملی یکی از این شرکتها انتخاب شده‌بودم. 

یادمه روزی که صورت‌جلسه هیات مدیره رو آوردن که امضا کنم، مثل این بود که توی خواب راه می‌رم. روحم خبر نداشت موضوع چیه. خلاصه داستان فقط این بیت حافظ بود:
آسمان بار امانت نتوانست کشید      قرعه کار به‌نام من دیوانه زدند

یه هویی دنیای من عوض شد. یک مدیرعامل اسمی بودم در واقع. مسئولیتها با آقا شیره بود که اون زمان مدیر من توی شرکت بزرگه بود و الان مشاورمه توی شرکتی که هستم! 
از اونجایی که من نمی‌تونم منفعل باشم، بعد از دو یا سه سال از سفر مدیرعامل مهربون و نبودنش استفاده کردم و کل مسئولیت رو خودم در یک اقدام انتحاری به‌عهده گرفتم و آقا  شیره و گروهش رو خلع ید کردم.

داشتم می‌گفتم.. بحث منحرف شد. وقتی مدیرعامل مهربون از اون شرکت بزرگ در اومد، بنا به توصیه‌ش، من استعفا ندادم و موندم. نصف روز توی شرکت جدید و نصف روز توی شرکت قدیم.
مدیرعامل جدیدی اومد که خاطرات روزهای با او بودن رو توی وبلاگ می‌نوشتم و الان پرایوته. 
من قصد خروج از شرکت رو داشتم و تصمیمم برای موندن دراز مدت نبود. بنا به توصیه مدیرعامل مهربون قرار بود بمونم تا رشته امور یه هو پاره نشه. اون شرکت خیلی بزرگ بود ولی به هرحال منم نقش کوچکی داشتم. 
اون قدر تحمل اون مدیر جدید در جایگاه مدیرعامل برام غیر قابل تحمل بود که یه روز نمی‌دونم چی گفت که از جام بلند شدم و در حال خروج از اتاق بهش گفتم:
هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان    ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
و اضافه کردم که پشت میزی که شما نشستین، روزی بزرگترین صنعتگر مملکت نشسته‌بود و در رو بستم و اومدم بیرون. با چه شهامتی این کارو کردم، نمی‌دونم..
خلاصه.. فکر کنم یک سال و نیم باهش کار کردم. در عین حال که چشم‌دیدنش رو نداشتم، ولی به‌خاطر عرق شدیدی که به شرکت داشتم، راهنمایی‌های زیادی بهش کردم که بیشتر درباره پرسنل بود و زد و بندهای افراد که معمولن توی شرکتهای بزرگ هست.

کم‌کم دوست شدیم. من رسمن شدم مشاور مدیرعامل. برام کتاب می‌آورد و خیلی چیزها هم ازش یاد گرفتم. یک جمله‌ای که ازش یاد گرفتم و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم این بود:
همیشه یادت باشه آدمهای سرشاخه ویژگی‌های متمایزی با بقیه دارن. اگر کسی آل کاپون می‌شه نمی تونی برتری‌هایی که اونو به بهترین دزد تبدیل کرده، نادیده بگیری. 

یک حکمت خاصی هم به‌قول مدیرعامل مهربون توی وجودش داشت. مدیریت آدمها رو دلی انجام می‌داد و انگار یک چیزی بهش می‌گفت راه درست چیه.. سواد درست و حسابی نداشت ولی اون حکمت خدادادی خیلی بهش کمک می‌کرد.

همه اینا رو گفتم که بگم دیشب حین صحبت، مدیرعامل مهربون بهم یادآوری کرد به جای اینکه خودم مستقیم همه کارها رو بکنم باید سیستم درست کنم و مدیریت و رهبری کنم. فک کنم پست قبل رو خونده بود احتمالن. :)

این شد که رفتم سراغ کتابخونه‌م و کتاب سیزده اشتباه مهلک مدیران رو درآوردم که دوباره بخونم. 
این کتاب رو اون آقا سال ۸۲ به من کادو داده‌بود. توی اینترنت سرچ کردم و دیدم به چاپ ۱۲ رسیده. بنابراین ارزش بازخوانی داشت. 
الان دیگه ایران زندگی نمی‌کنه. براش تلگرام زدم و ازش تشکر کردم و یادآوری کردم که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.



سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

مدیریت فروش و مادری با عشق و دلواپسی

امروز هیچ چیزی از سرکار با خودم نیاوردم. نه سررسید و نه نوشته‌ای و نه کارتابل. خودم رو برداشتم و اومدم. احساس کردم باز دارم زیاده‌روی می‌کنم. همین‌که کمی بهتر می‌شم، دور بر می‌دارم و روم زیاد می‌شه.

این هفته یک تجربه خوب داشتم که دوست دارم بنویسم. 
کتاب صوتی "مدیریت فروش برایان تریسی" رو تموم کردم. بسیار بسیار آموزنده بود. اگر یک سال قبل این رو گوش کرده‌بودم و یا همون نسخه کاغذیم رو خونده‌بودم، شاید دو تا از بچه‌های فروشی رو که از شرکت رفتن، می‌تونستم نگه‌دارم. 
هر روز چند فصل رو گوش می‌کردم و بعد خط‌ به‌ خط توی شرکت به‌کار می‌بستم. 
بهترین درسی که از کتاب یاد گرفتم این بود که باید با بچه‌ها مثبت و امید‌بخش صحبت کنم، بچه‌های جدید رو هر روز آموزش بدم و هر روز پیگیر چیزهایی باشم که روز قبل بهشون یاد دادم. اون‌وقت پیشرفت‌های کوچک‌شون رو بولد کنم و نقاط ضعف رو تقریبن به روشون نیارم ولی کم‌کم روش کار کنم تا درست بشن.
توی کتاب می‌گفت که آدمها وقتی از کارهای درست‌شون تعریف می‌کنی، سعی می‌کنن بار بعد هم این رو تکرار کنن تا تشویق بشن و وقتی نقاط منفی رو می‌گی، بار بعد از بس نگرانن دوباره همون خطا رو تکرار می‌کنن.
خیلی خوب بود. به‌نظرم توی این یک هفته به‌اندازه یک ماه تونستم رو به جلو حرکت کنم. 
توی شرکت من هم مدیرعاملم و هم نقش مدیر فروش رو دارم. یعنی مدیر فروش نداریم. برای همین روی یک لبه تیغ حرکت می‌کنم. بین من و پرسنل فروش کسی به عنوان واسطه نیست که بتونه درددل‌های اونا رو بهم منتقل کنه. از طرفی کسی هم نیست که من بتونم حرفهام رو مستقیم به اون بگم و اون با واسطه بهشون بگه. هر حرکتی می‌کنم یا حرفی می‌زنم، باید حساب‌شده باشه. هم باید رفیق باشم و هم رئیس. بدترین چیز اینه که ازم بترسن و حقایق بازار یا مشکلات توی دلشون رو بهم نگن.
بچه‌های قسمتهای دیگه عقیده‌دارن من بین فروش و بقیه استثنا می‌زارم و بیشتر وقتم مال فروشی‌هاست. خودم می‌دونم این طوری نیست. فروش خط مقدم جبهه است و احتیاج به رسیدگی و تدارکات و توجه خاص داره. از طرفی نان‌آور شرکته. هرقدر تولید‌کننده خوبی باشیم ولی نتونیم کالا رو بفروشیم، اهمیتی نداره. همه قسمتهای دیگه شرکت مهمند ولی فروشه که می‌تونه اهمیت اونها رو تاثیر‌گذار کنه یا از بین ببره.
خلاصه تجربه خوبی بود. به‌خودم هم روحیه بهتری داد. البته خیلی خسته‌شدم. هر روز تقریبن چهار ساعت یا بیشتر به آموزش و صحبت با کادر فروش. الان فصل زراعته و باید با تمام قوا حرکت کنیم. از یه طرف سعی کردم رهبر باشم و از طرف دیگه نقش آقای آهنگران رو داشتم رو در اعزام به جبهه. 
فردا جدیدیترین و ناشی‌ترین کارشناس فروشم می‌ره ماموریت. تا حالا خیلی ماموریت رفته ولی فردا اولین روزیه به زعم من که سلاح کافی و روحیه خوب با خودش می‌بره. شنبه و یکشنبه هم ماموریته. قراره شبها با هم صحبت کنیم و نتیجه رو بهم بگه. دل توی دلم نیست. عین مامانی که پشت در سالن امتحان منتظر بچه ش ایستاده.


دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۶

"هنر گوش کردن فعال" و چیزهای دیگر

۱-رکورد دردِ قابلِ مداراکردن را برای یک هفته زدم ولی امروز باز شروع شد. در این مدت کار زیادی هم برای دردم نکردم. کمی یوگا و چند فنجان دم‌نوش بدمزه که اصلا دوست نداشتم، ماساژور بیورر و کشیدن عضلات گردنم با گردنبند بادی سه لایه.

۲-خانه‌ام به مجموعه کاملی از اسباب فیزیوتراپی تبدیل شده. حضورشان در خانه برای خودم طبیعی‌ست و برای مهمانانم خنده‌دار!
یک توپ بزرگ پیلاتس برای اینکه رویش دراز بکشم، یک ماساژوربرقی، یک کیسه ارزن برای ماساژ، سه تا توپ تنیس آویزان توی یک جوراب برای ماساژ، یک چوب پرده قدیمی به جای چوب پیلاتس برای کشش ، یک رولر بزرگ پیلاتس برای ماساژ، چند تا کش تراباند با رنگهای مختلف برای کشش، یک پتو برقی و یک گردنبند بادی .. توی شرکت هم وضع بهتر نیست :).
لینک همه وسایل را برایتان گذاشتم، شاید به کارتان بیاید.

خلاصه زندگی غریبی شده. 

 بگذریم. این هفته که نسبتن خوب بودم. خوب هم کار کردم.

۳-از اپلیکیشن نوار کتاب صوتی می‌خرم. قیمتها مناسب و خرید ازآن آسان است. 
کتاب مدیریت فروش برایان تریسی را از نوارخریدم. البته نسخه کاغذی‌اش را قبلن خریده‌بودم ولی هنوز توی فهرست نخوانده‌هایم بود. 
اگر مدیر فروش هستید یا دوست دارید از کارشناس فروش به مدیر تبدیل شوید، این کتاب بسیار کاربردی‌ست. کتاب قبلی برایان تریسی را هم با اینکه خیلی خوشم نیامد، تمام کردم. 
به‌نظرم یکی از بهترین نوشته‌هایش همین مدیریت فروش است. 

۴-این مدت مدام می‌خواستم درباره چیزی برایتان بنویسم ولی فرصت نمی‌شد. امروز هم احتمالن لابلای این نوشته، شهید خواهد‌شد. ولی می‌نویسم چون به نظرم یکی از چیزهای بسیار مهمی‌ست که همه در زندگی شخصی و اجتماعی برای بهترشدن و موفق‌بودن، خوب است بدانند.

 "هنر گوش کردن فعال" 

 این هنر را مدیرعامل مهربان با صبر و مشقت زیاد، به من آموزش داد. سالهای متمادی طول کشید تا برایم تبدیل به مهارت شد. شاید خیلی پرفکت نباشم ولی جزو اقلیتی هستم که این هنر را می‌شناسند. 

این را یاد بگیرید. یاد بگیرید وقتی با کسی حرف می‌زنید، بیشتر گوش کنید تا حرف بزنید. وقتی گوش می‌کنید، توی ذهنتان دنبال جواب برای او نگردید. فقط سعی کنید در همان لحظه حضور داشته‌باشید. هرکاری که تا آن لحظه می‌کردید، کنار بگذارید و به مخاطب تا آخر حرفهایش گوش کنید. تحمل کنید و حتی اگر فکر می‌کنید انتهای حرفهای طرف مقابل برایتان واضح است، باز هم تا آخر گوش کنید.

باور کنید این یکی از بزرگترین هدایایی‌ست که به خودتان می‌دهید. بسیاری از سوالاتتان قبل از پرسیدن، جواب داده‌می‌شوند. مخابطتان اگر عصبی باشد آرام می‌شود. آن‌قدر لابلای گوش‌کردن یاد می‌گیرید که خودتان هم باور نمی‌کنید.

بیش از نود درصد آدمهای دور و برم گوش کردن بلد نیستند. در ضمن حرف‌زدن با من، یا فکرشان جای دیگری‌ست یا دنبال توجیه خودشان، جواب‌دادن یا اثبات برتری‌شان در موضوع مورد بحث‌اند.  تحصیلات و چیزهای دیگر هم تغییری در این خاصیت نداده.
در عوض دوستانی هم دارم که وقتی با دیگری حرف می‌زنند انگار ازاو و از آن حرف،  چیز مهم‌تری در دنیا نیست و صد البته آدمهایی بسیار موفقند.
این آدمها بلدند درجایی که لازم است تمرکز ذهنشان را از خودشان به دیگران اختصاص بدهند برای اینکه بتوانند درست تصمیم بگیرند و درست رابطه برقرار کنند.

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۶

خيلى چيزها هستند كه انسان بايد آگاهانه آن‌ها را كنار بگذارد.

آقای دکتر سروش یک کانال تلگرامی دارند. برای من که هم دیدنی است و هم شنیدنی. مخصوصن بخشهایی که مربوط به حافظ شناسی و مولانا شناسی است.
آدرس کانال ایشان این است: https://t.me/DrSoroush
این هم نمونه ای از نوشته های کانال:


مولانا در دفتر دوم مثنوى ميگويد شخصى نزد عيسى آمد و گفت دلم ميخواهد آن وردى را كه با آن مرده را زنده ميكنيد را به من هم بياموزيد.

حضرت عيسى (ع) بر جهالت اين مرد افسوس خورد و سعى كرد او را نصيحت كند:
کان نفس خواهد ز باران پاك‌تر

وز فرشته در روش دراک‌تر

اما مرد زير بار نرفت و باز هم اصرار كرد كه ورد را بياموزد. قصه اين‌گونه تمام ميشود كه حضرت عيسى(ع) سرش را رو به آسمان گرفت و گفت خدايا به اين بنده‌ات بنگر، آخر من به او چه بگويم؟ خودش مرده، نميگويد بيا مرا زنده كن، تازه وردى طلب ميكند كه برود ديگرى را زنده كند.

مرده خود را رها كرده است او
  مرده بيگانه را جويد رفو

در واقع سخن مولوى در اغلب موارد همين است.  او ميگويد آدم‌ها خودشان را نميشناسند، اما ميخواهند ديگران را بشناسند. آدم‌ها قيمت همه چيز را ميدانند، جز قيمت خودشان.

قيمت هر كاله مى‌دانى كه چيست
  قيمت خود را ندانى ابلهيست

حرف مولانا اين است كه اولين كتابى كه بايد بخوانيد، كتاب وجود خودتان است.  اولين چيزى كه بايد بدانيد، قيمت خودتان است. واقعاً هم همين طور است. هر چيزى دانستنى نیست


خيلى چيزها هستند كه انسان بايد آگاهانه آن‌ها را كنار بگذارد.



سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۶

...

گاهی اوقات که در مورد خودم  حرف می زنم، بعدش این حس بهم دست میده که عین یک جانمازآب کش شدم. نه اینکه درباره موضوعی دروغ بگم .. ولی حسی بهم دست میده شبیه اون زمانها که آقا شیره در مورد خلقیات خودش تعریف می کرد و حالم بهم می خورد.
یک وقتایی یک چیزایی رو فکر می کنم اصلن نباید به زبون آورد و تا وقتی قداست دارن که گفته نشن.
مامانم  یک مثل بد در این باره داره: تعریف خود کردن، ... خوردن است!  حق داره به خدا..