یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۶

بدون عنوان

من به طرز خرافات‌گونه‌ای اعتقاد دارم نوشتن از کارهای خوبی که می‌کنم و تصمیمات خوبی که می‌گیرم، اونا رو دود می‌کنه و می‌بره هوا.
در همین راستا دو روزه گردن و پشتم دارن فریاد می‌زنن از درد. از اون طرف هر نیم‌ ساعت با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد سیگار بکشم. هی می‌خوام به خودم سخت نگیرم ولی می‌گم "عقب‌گرد نکن دیگه". بنابراین سعی کردم اگر به دو تا نرسیدم، لااقل سه تا ثابت بمونه. 
احساس خستگی تا اعماق سلولهام راه می‌ره. کار زیادی هم نمی‌کنم ولی انگار درد انرژیم رو به‌شدت تلف می‌کنه. 
یوگا هم می‌کنم. ولی از وقتاییه که دارم از خوب‌شدن ناامید می‌شم.:(
...

تارگتهای سال ۹۶ رو که برای خودم نوشتم، نگاه می‌کردم. به خیلی‌هاش رسیدم. برای اولین باره که تقریبا وسط سال می‌تونم اونا رو آپ‌دیت کنم و چیزهایی بهشون اضافه کنم. البته اگر پای هفت قرآن در میون، اجنه نیان وسط و همه‌چی رو بهم نریزن.
...

همه اینا به‌کنار. پی‌ام‌اس هم هست. آدم نمی‌دونه از بودنش خوشحال باشه یا ناراحت. در این دوران اگر کوچکترین ضعفی در یک نقطه از بدنم باشه، با تمام قوا شروع می‌کنه به درد طاقت‌فرسا ایجاد کردن. همیشه هم همین‌طوری بوده. حتی دندونم. وقتی هم که یه‌هو قطع شده، تا چند سال قبل که موقعیتش فراهم‌بود، باید روزی هزار تا دعا می‌خوندم که جان مادرت اتفاق نا‌خواسته‌ای نیافتاده‌باشه و حالا هم به این فکر می‌کنم که نکنه به‌این زودی پیر شدم و فلان. خلاصه خوش‌به‌حال مردا که خر ندارن، از کاه و جو اون خبر ندارن.

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۹۶

لابلای زندگی روزمره

این پست دوم امروزمه! خواستم معرفی کتابها از نوشتن روزمره‌ها جدا باشه.

هفته گذشته مهمون داشتیم. یک پروژه مهم کاری بود و آقای مدیرفروش جدید خیلی بهم کمک کرد تا بلاخره همه‌چی به سرانجام برسه.
کمتر از همیشه یوگا کردم چون شبها بسیار خسته‌بودم. ولی در کل یوگا بیش از هشتاد درصد از بیماریم رو از بین برده. امیدوارم بتونم اینم تبدیل به یک عادت همیشگی کنم.
...
وارد بیستمین روز از پروژه ترک سیگار شدم. طی ده روز اول از روزی هشت تا ده سیگارتونستم خودم رو برسونم به چهارتا و ثابت بمونم. و ده روز دوم به‌جز یکی دو بار تونستم روی سه تا بمونم. دارم سعی می‌کنم هفته جدید به دو تا برسم.
این یکی عاداتی بود که هیچ‌وقت در زندگی نه فکر می‌کردم بخوام و نه فکر می‌کردم بتونم کنار بزارم. سیگار کشیدن یکی از امور لذت‌بخش زندگیم بود. و الان برای خودم بیش از همه جالبه که چطور می‌تونم با سه تا سر کنم بدون اینکه دلم بیشتر بخواد یا کسی بتونه وسوسه‌م کنه. 
بارها به مشاور قبلیم گفته‌بودم کمک کنه ترک کنم و اون گفته‌بود تا نخوای نمی‌شه. و این بار درست نمی‌دونم چرا خواستم! راستش یکی از دوستان کار‌ی‌مون یه‌هویی سرطان ریه گرفت. الان مشغول شیمی درمانیه و انگار به‌خاطرش خیلی ترسیدم. 
از طرفی سیگار محدودیت زیادی به زندگیم می‌داد. مثلن خیلی از وقتها حوصله موندن توی مهمونی‌ها و یا مهمون کردن آدمهای غیر سیگاری رو نداشتم و با غیرسیگاریها هم سفر نمی‌رفتم.
امروز کمد لباسم رو مرتب می‌کردم و دیدم دیگه بوی سیگار حال به‌هم زن نیست و خیلی کم شده. غذاهای ویتامین‌دار و تنفسهای یوگا رو هم با رضایت انجام میدم چون یکی از پس سرم نمی‌کوبه توی کله‌م که "خاک برسرت .. سیگار و تنفس یعنی چی آخه؟"
خلاصه خودم از خودم خوشنودم.
....
امروز کلی خونه داری کردم. خونه‌داری بعد از مدیریت دلپذیرترین و آرامش‌بخش‌ترین حرفه‌ایه که دوست دارم. خورش به‌آلو درست کردم، شیربرنج درجه یک پختم، آب میوه گرفتم و الانم می‌خوام برای نهارم پیتزا درست کنم. 
بعد از دو سال مریضی، برای دومین یا سومین بار بود که خودم خونه رو تی کشیدم. کمی درد دارم ولی لذت‌بخش بود. 
لابلای همه اینا به تنهاییم فکر می‌کردم. روز‌به‌روز زیادتر و زیادتر داره می‌شه. 
از طرفی حوصله آدم اضافی توی زندگیم ندارم  و از طرفی گاهی وقتا به آینده فکر می‌کنم و اینکه زندگی چه خواهد‌ شد؟
 از طرف سوم که از همه مهم‌تره اصلن شرایط آشنایی با جنس مخالف مناسب رو ندارم. امکان برخورد من به کسی که از لحاظ سن و شرایط تشابه داشته باشیم نزیدک به صفره. 
عقل حکم می‌کنه به همین دلیل سوم، به جز زندگی امروز به هیچی فکر نکنم. ولی گاهی وقتها واقعن فکر می‌کنم نیاز دارم دوست داشته‌بشم. 
نیاز به دوست داشته‌شدن خیلی مهم‌تر از نیاز به دوست‌داشتن دیگرانه. شایدم من دومی رو دارم و برای همین اولی برام مهم‌تره.

عادات قابل تغییر و قابل بازسازی‌اند

این چند وقت چند تا کتاب خوب خوندم و شنیدم. "قدرت عادت" نوشته چارلز داهیگ یکی از بهترین‌ها بود. از سایت نوار خریدم و خیلی هم برام قابل استفاده بود. 
سعی کردم به کمک اون و به کمک طب آیروودا سیگار رو حسابی کم کنم. یک چیز مهمی که یاد گرفتم این بود که نباید عجله کنم ولازمه  یه‌جوری ذهنم رو فریب بدم تا متوجه نشه داره عادتی رو که خیلی براش مهم و ریشه‌دار بوده، عوض می‌کنه.
توصیه می‌کنم حتمن این کتاب رو بخونین. حسابی به‌درد بخوره. نه تنها برای ترک عادات غیرخوب بلکه برای ساختن عادتهایی که همیشه دوست داریم توی زندگی‌مون بیاریم، مثل ورزش‌کردن یا پرهیز از پرخوری.

کتاب دوم که باز هم صوتی گوش کردم، "تمرکز" نوشته دانیل گلمن بود. اینم یادمه خیلی خوب بود. ولی راستش الان هیچی ازش توی ذهنم نیست. فقط مطمئنم قابل توصیه است برای خوندن.

شنیدن کتاب و فایل صوتی از عادات جدید منه. به‌خاطر رهایی از فکر ترافیک بهش رو آوردم. و البته یه زمانی هم بود که به خاطر گردنم نمی‌تونستم سرم رو زیاد پایین نگه دارم و چیزی بخونم. هیچ‌وقت حافظه شنیداری خوبی نداشتم و گرچه الان کمی بهتر شده ولی کماکان کتاب کاغذی رو بیشتر می‌پسندم. درحال حاضر هم برای اینکه دیگه حریف ترافیک نمی‌شم با مترو رفت‌وآمد می‌کنم و زمان بودنم توی مترو اون‌قدر نیست که کفاف شنیدن بده.
امروز یکی از برنامه‌هام سر زدن به شهرکتاب و خریدن کتاب کاغذی دوتای بالاست.

کتاب "هنر شفاف اندیشیدن" رو هنوز دارم می‌خونم.  و به نظرم جدا از اسم عادل فردوسی‌پور به عنوان مترجم، خودش هم بسیار کتاب خوبیه. البته فکر می‌کنم برای من خیلی مفید بود چون تکرار مکرراته. موضوع کتاب درباره انواع خطاهای ذهنی و شناختیه که باعث می‌شه توی تصمیم‌گیری به اشتباه بیافتیم و نفهمیم. 
من در این مورد قبلا مطالب زیادی توی سایت متمم خونده‌بودم و کتابهای " تمرکز" و "قدرت عادت" هم خیلی از موارد رو دوباره توضیح داده‌بودن. برای همین راحت‌تر توی ذهنم می‌مونه. برای کسی که قبلا هیچ‌چیزی در این باره نخونده، ممکنه فقط تبدیل به یک کتاب سرگرم‌کننده و فراموش‌شدنی بشه. 

یک‌چیزی که توی این سه کتاب بالا کاملن متوجه شدم این بود که تغییر عادت کاملن امکان‌پذیر و در عین حال سخته. تکنیک‌هایی داره که ترجیح میدم خودتون کتابها رو مطالعه کنین و بهش برسین چون خلاصه‌نویسی من به درد نخواهد‌خورد.




دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۶

عادت نمی کنیم

کماکان روی همون 3-4 تا سیگار مونده م. خوب این جای امید داره. از اون بهتر اینکه دیگه کسی رو شبیه مارلبرو نمی بینم.😅
---
دیروز یک کشفی در مورد دردم کردم. 
اگر مهمونی باشم یا مهمون داشته باشم یا جایی باشم که بهم خوش بگذره و حوصله م سر نره، به راحتی می تونم دو تا سه ساعت بشینم و پشتم اسپاسم نشه. ولی تا میام توی شرکت از بس هراس اینو دارم که خدایا یه کاری کن بتونم همه روز رو بشینم و اسپاسم نشم، از همون سر صبح پشتم به تدریج می گیره و گرفتگی راه میره تا بالا که میرسه به گردنم. 
دیروز به معلم یوگا گفتم. گفت همه درد توی ذهنته.
خوب شاید درست می گه ولی چکار کنم ذهنم درست بشه؟
دیروز با درد فراوون، نشستم و هر چی مراقبه و ریلکسیشن و تن آرامی بلد بودم به کار بستم. دریغ از یه ذره تغییر. 
امروز صبح یک مهمون مهم داشتیم، برای کنترل ذهنم کلرودیازوپوکساید خوردم. عملگراتر از مراقبه بود!

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۶

فیلتر پلاس اصل

دارم سعی می کنم سیگار رو ترک کنم. دلم نمی خواد فکر کنم که نمی تونم ولی به گمونم که نتونم . 😐
با خوندن کتابهای مختلف و انگیزه دادنهای مختلف و ترسیدن های مختلف دارم تلاش می کنم. نتیجه اینکه دیروز از می نیمم هفت سیگار در روز سه تا سیگار کشیدم. ولی الان از صبح همه رو شبیه مارلبرو می بینم.😔

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۶

تنهایی

این چند روز تعطیلی رو خیلی غیر مترقبه رفتم مشهد. اتفاقن که می‌خواستم نرم و همه چهار روز رو ریلکس کنم. اما نمی‌دونم به‌خاطر خودم یا به‌خاطر خانواده بلاخره رفتم.
...
اتفاق خاصی در کار نیست. این ماه از نظر کاری برامون اهمیت زیادی داره. امیدوارم به خیر و خوشی به‌سرانجام برسه.
...
چند تا کتاب خوندم که بعدن در موردشون می‌نویسم.
...
این چند وقت دو تا خواب عجیب دیدم. موضوع هر دوخواب "تنهایی" بود. تنهایی در حال حاضر.

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۶

ریشه ها


زن افسرده است. سعی می‌کند آن رخداد بد را فراموش کند وعنان زندگی را به‌دست بگیرد. دو دوست نزدیکش که قبلن طلاق گرفته‌اند، یکی با بچه و یکی بدون بچه، هر دو به او ازعوارض طلاق گفته‌اند. که طلاق بدترین اتفاق ممکن برای زنی در شرایط اوست. از آوارگی و بی‌سرنوشت شدن. از اینکه دیگر هیچ‌وقت جای خودش را نمی‌تواند پیدا کند، فرزندانش زیر دست یک زن دیگر بزرگ می‌شوند و او مثل شمع آب می‌شود. اینکه حتی پولداربودن هم نمی‌تواند عوارض طلاق را کم‌رنگ کند چه برسد به اینکه از نظر مالی خیلی هم اوضاع مشخصی نداشته باشی. هر دو زن، جزو زنان فرهیخته جامعه‌اند.

یادم می‌آید وقتی می‌خواستم طلاق بگیرم برای یک زمان محدود به پانسیون دانشجویی‌ام برگشتم. دوستی داشتم که ده سال از من بزرگتر بود و طلاق گرفته‌بود.به من گفت همسرش معتاد بوده و تحمل کرده. بیکاربوده و تحمل کرده. تا دست آخر به چشم خودش زن دیگری را در بسترش می‌بیند و دیگر تحملش طاق می‌شود و به من می‌گفت اما طلاق از این هم سخت‌تر است.

من در جایگاه قضاوت نیستم و اصولن هیچ‌کسی نمی‌تواند برای زندگی دیگری نسخه‌ای بدهد. زندگی منشوری‌ست که هرکس از زاویه‌ای به آن نگاه می‌کند. ولی می‌خواهم موقعیت آن روزها و این روزهای خودم را بنویسم.

من از طلاق و آبروریزی اجتماعی‌اش وحشت بی‌نهایتی داشتم. و به اجبار همسرم از خانه  بیرون آمدم.
وقتی پشیمان شد و سراغم را گرفت، دیگر برنگشتم. جوانی بودم که تنها دارایی‌اش را غرور و آبرو می‌دانست و دیگر آن را نداشت.
شرایط اجتماعی و شخصی‌ام سخت شد.

 وکیل داشتم و دادگاه یکی دو بار رفتم. پدرم که به‌شدت از همسرم خشمگین بود، گفت نباید مهریه را ببخشم.
 بعد از دو سال و اندی قاضی گفت: "تو یکی از خوش‌شانس‌ترین زنها هستی که همسرت راضی‌ست طلاقت بدهد. این دادگاه پر از زنانی‌ست که شوهرشان رهایشان کرده و سالهاست برای رای طلاق می‌آیند و می‌روند. چرا اصرار داری این اسم در شناسنامه‌ات بماند؟ طلاق بگیر و زندگی تازه را شروع کن." خسته بودم از سختی‌ها و محدودیت‌های جامعه برای یک زن شوهردارِ بی‌شوهر.
مهرم را بخشیدم و جدا شدم.

 جنگیدم ولی جوان بودم و زندگی پیش رویم بود.
 پدرم اصرار داشت مشهد برنگردم و شجاع باشم و زندگی‌ام را بسازم. از نظر مالی هم تا حدی تحت حمایتش بودم.
در حد مرگ ردچار افسردگی و پنیک اتک شدم. مدیرعامل مهربان کنارم بود و کمک کرد دکتر بروم.
 چند سال بعد با هم کمک دایی و حمایت مدیر عامل مهربان خانه و ماشین خریدم.
سرکار هم احتمالن خوش شانس بودم ولی بیش از شانس، چون باید برای زندگی مبارزه می‌کردم، تحملم زیاد بود و مدام دنبال راه پیشرفت بودم.

اگر حمایت پدرم را نداشتم، اگر شغل نداشتم و یا مدیرعامل مهربان رییسم نبود، اگر دایی‌ام کمک نمی‌کرد خانه بخرم، امروز سرنوشتم می‌توانست سرنوشت دیگری باشد.
با اینکه زندگی مشترک یک ساله‌ام همچون علفی بی‌ریشه بود، طلاق تاثیر بسیار بزرگی بر زندگی‌ام گذاشت.. هنوزعوارض افسردگی آن دوران با من است و بیست سال است که دارو می‌خورم.
دیگر نتوانستم هیچ‌وقت به هیچ مردی اعتمادکنم و نخواستم زندگی‌ام را بر باد بسازم.
زندگی درس تلخی به من آموخت ...

فقط  به خودت اعتماد کن و دنیایت را روی زمینی بساز که شراکتی نباشد.

 البته که امروزم را دوست دارم. ولی خیلی وقتها فکر می‌کنم زندگی‌ام می‌توانست مثل بسیاری از زنها یک زندگی ساده و نرمال باشد. 
من جنگیدم چون راه دومی نداشتم. برای زندگی‌ باید می‌جنگیدم. در دوران جنگ غنائم بسیار زیادی هم عایدم شد. فرهنگی که امروز دارم، رتبه کاری‌ام، بالا رفتن شعورم و بی‌نیازی روحی‌ام از غنیمتهای این جنگ هستند. ولی وقتی ازدواج کردم، غنیمتی از زندگی نمی‌خواستم. دلم یک زندگی آرام و بی جنگ در یک خانه کوچک و ساده می‌خواست. یک شغل ساده شاید خوشحالترم می‌کرد.

از موضوع اصلی دور شدم.
خواستم بگویم هیچ کسی نمی‌تواند به کسی بگوید طلاق بگیر یا نگیر. به نظر من فقط باید ازهر تصمیم زن، چه طلاق و چه ماندن در زندگی، حمایت کرد.
 اگر زن بخواهد جدا شود، همه زندگی کنارش هستم و حمایت صد درصدی‌ام را دارد. خودش هم می‌داند. ولی آیا حمایت من می‌تواند برای زدودن درد از  ریشه‌های کنده‌ شده درختی که بیست و اندی سال در سرزمینی دیگر می‌زیسته، مرهم باشد؟
اصلن زندگی ارزش این درد عظیم را دارد؟ مگر زندگی چیست؟




شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۶

آچمز

یک نوع رابطه وجود دارد که به نظرم بدترین نوع رابطه است. رابطه‌ای که طرف مقابلت روش مشخصی ندارد. هیچ قاعده‌ای در هیچ کجای زندگیش وجود ندارد.
هر‌قدر کتاب روان‌شناشی بخوانی و مشاوره بروی و کمک بخواهی، نمی‌توانی روشی برای کنار آمدن با او  یا لااقل اینکه فقط پَرَت به پَرَش گیرنکند و بتوانی در صورت اجبار، روزگار را با درد کمتری بگذرانی، پیدا نمی‌کنی.

من تنها راهی که برای این رابطه بلدم، رها‌کردن و بیرون آمدن است. ولی گاهی نمی‌شود. مجبوری بمانی. مجبوری تحملش کنی. و او حتی همین قدر فضا را به تو نمی‌دهد. فضایی برای تحمل جبرِ بودنش.
 

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۶

وضعیت آخر : تو خوبی - من چی؟؟

خوبه از یه چیزی بنویسم شاید غصه‌ها برن پایین و کم‌ رنگ‌تر بشن.

کتاب می‌خونم طبق معمول. کتاب برای من یه جور مرهمه.
 کتاب صوتی وضعیت آخر تموم شد و برای صدمین بار، بازم برام تازگی داشت. 
با این همه، این روزها عصبانی‌تر از همیشه‌ام. مهار کودک و والدم رو در دست دارم و مدام سعی می‌کنم بالغ فعال باشه ولی یه‌هو جفتشون با یه سیلی توی صورت بالغ، پرتش می‌کنن اون طرف و دنیا رو در دست می‌گیرن. اون‌قدر افتضاح که یه هفته پیش از عصبانیت گریه کردم. تصور کنین مدیر‌عاملی رو که گریه می‌کنه :). بعد هم که پسرها خودشون رو در مقابل گریه‌م باخته بودن، خودم رو از دسته نیانداختم و با همون اشکهایی که می‌ریخت گفتم: گریه منو نگاه نکنین، یه زمانی یه نخست‌وزیر داشتیم به اسم مصدق که توی سازمان ملل هم گریه می‌کرد!! (این جمله سالها قبل وقتی کارمند کوچولیی بیش نبودم، مدیرعامل مهربون وقت گریه‌کردنهام برای تسلی دادنم می‌گفت :)). 
اصولن من استعداد خیلی خوبی در گریه‌کردن دارم و از این بابت خوشحالم. چند سال قبل وقتی افسردگی شدید داشتم، برای مدتهای طولانی قدرت اشک‌ریختن نداشتم و درحال حاضر از بابت اینکه هنوز حسهام کار می‌کنن، شکرگزارم.

خلاصه وضعیت آخر رو بخونین. بلاخره یه خطش هم بتونه روی بالغتون اثر کنه، خوبه.

کتاب بعدی که می‌خونم "هنر شفاف اندیشیدن" به ترجمه عادل فردوسی‌پوره که کتاب خوبیه ولی در عین حال فکر کنم به چاپ سی و هشتم رسیدنش در مدت دو سال، بیشتر مدیون اسم مترجمه. 
همه مطالبش رو تقریبن در متمم قبلن خونده‌م و خریدنش هم به توصیه متمم بود. در کل خوبه. درباره خطاهای ذهنی‌ست که زمان فکر‌کردن وقضاوت درباره وقایع انجام می‌دیم.

یک کتاب دیگه هم دارم می‌خونم به اسم"جلسات موثر". جزو سری کتابهای جیبی مدیرانه که انتشارات مدیریت صنعتی چاپ می‌کنه. اینم خوب و کاربردیه.
 اولین درسش رو شنبه سعی کردم توی جلسه فروش و آموزش شرکت اجرا کنم. نشون به این نشون که آخر جلسه همه رو یه دور گاز گرفتم و مدیر فروش به‌زحمت جلسه رو جمع کرد.

می‌دونم تحملم کم شده. احتمالن به خاطر درد جسم و روحه. باید کلرودیازوپوکساید رو هم به مجموعه قرصهام اضافه کنم. مدیرعامل مهربون دیشب توصیه کرد. 



وقاحت. سرما.

زن سرد شده‌است. می‌گوید دو سال صبر می‌کنم تا بچه‌ها جابجا شوند و بعد ترکش می‌کنم.. بچه‌ها هم خواستشان همین است.. 
همین‌قدر که او هنوز می‌تواند بخندد و بگوید همه‌چیز آن‌چنان برایش بی‌اهمیت است که فرقی نمی‌کند چه اتفاقی افتاده، برای من کافی‌ست.
می‌گوید آخرین تلاشم را می‌کنم که وادارش کنم برویم دکتر و مشاوره. گفتم به‌نظر من بی‌فایده است. این مرد بخشی از شعور را کم دارد و آدمی که مغز کاملی ندارد با دارو و مشاوره درمان نمی‌شود. باید خودت را برهانی. 
ازش می‌پرسم می‌تواند این دو سال را تاب بیاورد؟ می‌گوید مثل بیست و یک سالی که گذشت.
تمنا می‌کنم مراقب خودش باشد که روز ترک خانه، توان زندگی دوباره و ساختن آینده‌اش را داشته‌باشد. خنده‌ای تلخ می‌کند و می‌گوید سعی می‌کنم. سیگارش را ترک کرده و به‌نظرش این مردک احمق لیاقت این را ندارد که به‌خاطرش غصه بخورد و سیگار بکشد. نوعی مبارزه که لااقل کمی نتیجه مثبت دارد.
...
من بدخلقم. سرکار به همه گیر می‌دهم. امروز با خودم فکر می‌کردم چرا هیچ‌کسی به خاطر اشتباهاتش معذرت نمی‌خواهد؟ این همه سال سعی کردم از این بابت معلم خوبی باشم ولی انگار به این تعبیر شده که من بدم و آنها خوبند. 
...
مرد دیوانه هم عذر نخواسته. درعوض گفته من حق داشتم. به زن گفتم مراقب باش دست آخر خودش را قربانی قصه نسازد و تو را باعث همه اتفاقات. این آدمها آن‌قدر وقیحند که آخر سر ممکن است به پایاشان بیافتی که تو را به خاطر گناهانشان ببخشند.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۶

دستهای سیمانی

اتفاقات این روزها خوب نیستن. شرکت بد نیست ولی بقیه چیزا خوب نیست. من کاری برای کسی نمی‌تونم بکنم. فقط بارشون رو روی دوشم حمل می‌کنم. قلبم فشرده میشه و نفسم بند میاد و این تنها چیزیه که در من اتفاق می‌افته. نظاره‌گر مطلق.
فکر‌ می‌کردم بی‌حس می‌شم ولی نشدم. تمام فضای ذهنم با زن و دردی که داره پر شده و انگار خفه‌شدن کسی رو توی دریا دارم تماشا می‌کنم و همین..
دیروز یوگا داشتم. یک ساعت و نیم که بیشترش باید به مراقبه می‌گذشت ولی شاید فقط ده دقیقه ذهنم خالی شد.
ای کاش این مشکلات مال من بود. 
...
حالا تازه می‌فهمم چرا زمان طلاقم همه می‌گفتن خدا رو شکر کن بچه نداری.. اون موقع دلم می‌خواست از اون رابطه چیزی به‌وجود می‌اومد که باعث نگه داشته شدن زورکی رابطه می‌شد. خدا رو شکر که طرف مقابلم شعورش بیشتر بود.
بچه که بیاد وسط، همه دنیا و معادلاتت به هم می‌ریزه.
 دخترک به مامانش گفته: " مامان چند درصد به طلاق فکر می‌کنی؟" و مامانش جواب داده پنجاه درصد. گفته:"می‌شه فقط دو درصد فکر کنی؟ برو یه خونه واسه خودت بگیر و فقط جمعه‌ها بیا پیش ما که خانواده باشیم. بقیه روزها من مسئولیت همه زندگی رو به عهده می‌گیرم. دلم نمی‌خواد تو توی این خونه باشی و برای این مردک چیزی بپزی و کاری بکنی."

الان که دارم می‌نویسم، اشکهام داره می‌ریزه. دلم برای بچه ها مچاله است. برای بچه کوچکی که گاه و بیگاه چشماش پر از آب می‌شه و توی بغل مامانش قایم می‌شه.

بهش چی باید بگم؟ بگم جدا شو؟ 
 بهش می‌گم بمون و بچه‌ها رو حمایت کن در مقابل اون گُه. کاری کنین اون از خونه بره. زن له شده. مثل گیاهی که سالهاست  آب و نور رو ازش دور کردن و ضعیف و سست و لاجونه. دیگه قدرت مبارزه نداره.
بهش می‌گم بچه‌ها نیاز به حمایتت دارن. اونا نمی‌تونن با این مشکل تنهایی مقابله کنن. 
دلم می‌خواست توان اینو داشتم برای سه‌تاییشون خونه و زندگی درست کنم و از اون گه ظالم جداشون کنم. ولی نمی‌تونم. 
فقط می‌تونم تماشا کنم که گل یاس زندگیم داره خفه می‌شه ومن ناتوانم از هر بابت.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۶

این نیز بگذرد..

زندگی هر روز برای آدم اتفاقات جدید می‌زاد. هربار بیشتر از قبل سورپرایز میشی و گاهی می‌گی با خودت : نه دیگه.. این آخرشه.. دیگه می‌میرم.. 
بازم نمی‌میری و در عوض هی بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر می‌شی..

آن چنان درد سنگینی روی دوشمه که درد بدنم در برابرش فراموش شده.
بدترین قسمتش اینه که نمی‌تونم این درد رو مدیریت کنم چون مال خودم نیست.. نمی‌تونم سرش داد بزنم.. نمی‌تونم به‌خاطرش گریه کنم، نمی‌تونم طردش کنم .. چون چیزی رو نمی‌تونم عوض کنم.. هیچ‌جوری نمی‌تونم ازش خلاص بشم.. و هر طرف که نگاه می‌کنم هست.. به هر سمتی سرم رو برمی‌گردونم وجود داره.. و من مجبورم اون رو نگاه کنم و امیدوار باشم این بختک بمیره.

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۶

آنچه می‌گذرد..

بیش از دو ماهه که منظم با کلاس و مربی خصوصی یوگا می‌کنم و نتیجه این بوده که اسپاسم‌ها دیگه نیستن ولی وسط پشتم و ستون فقراتم از فرط خستگی نفسم رو بند میارن. اسمش نه درده و نه بی‌دردی. یک حس خیلی بده.
دیروز رفتم باشگاه. فکر کردم دیگه باید قدرتی کار کنم تا ماهیچه‌هام زودتر ترمیم بشن. چهل دقیقه کار سبک. یه زمانی دو ساعت می‌تونستم سنگین کار کنم.. ولی دیشب با همین چهل دقیقه از درد شونه نتونستم بخوابم. 
 بابام می‌گه خودت رو وابسته کردی به ماساژ و معلم یوگا. مثل مامانت. مامانم  از چهل سالگی تا الان دچار کمر درد مزمنی بوده که همه سی سال گذشته رو یا ماساژ می گرفته، یا فیزیوتراپ توی خونه داشتیم و یا استخر و فیزیوتراپی بیرون بوده. 
بابام اصرار داره برو باشگاه و مستقل باش. انگار دست منه و نمی‌خوام! هیچکی جز من و مامانم نمی‌فهمه درد مزمن یعنی چی. 
 قدرتم در بهترین حالت هفتاد و پنج درصده.. بازم خدا رو شکر. سال قبل این موقع بیست و پنج درصدی بودم.
....
توی کار فشار بسیار زیادی داریم. مدیر فروش آوردم ولی با جبهه‌گیری مفصل بچه‌ها روبرو شده‌ام. باید زمان بگذره تا جا بیافته. از تارگت فاصله‌مون زیاده. رفتن اون دو تا کارشناس خوبمون هنوز اثرات بدش رو توی سیستم داره. تصور نرسیدن به تارگت خل و چلم می‌کنه.

....
این مدت که نمی‌تونم کامپیوتر کار کنم در عوض یک عالمه کتاب خوندم و کتاب صوتی گوش کردم. نمی‌تونم لینک بدم و مفصل در موردشون بنویسم. ولی هیمن طوری می‌گم شاید به دردتون خورد:

-کتاب صوتی صفات بایسته یک مدیر 
از واوخوان خریدم. سیستم واوخوان هنوز کاستی زیادی داره. خود کتاب هم اصلن خوب نبود. یعنی انتخاب مناسبی برای کتاب صوتی نبود. کاربردی هم نبود.

-کتاب صوتی برتری خفیف
از نوار خریدم. اصلن خوب نبود. تکراری و تکراری و تکراری. حالا آدم می‌فهمه چرا یکی مثل برایان تریسی با این‌همه کتاب یک‌جور که نوشته، هنوز می‌تونه شنیدنی و خوندنی باشه. بعضی‌ها اصلن آدم نوشته‌های انگیزشی نیستن.

-کتاب صوتی وضعیت آخر
از نوار خریدم. کتاب کاغذیش و جلد دومش رو بیش از ده بار خونده‌ام. توصیه می‌کنم حتمن بخونین. کتاب صوتیش هم خیلی خوبه. یواش یواش گوش می‌کنم.

-کتاب علم زندگی آیرودا
این کاغذیه. معلم یوگا گفت برای شناخت طبعم بخونم. به نظرم که چرنده. مثل فال‌گیرها که یه طوری حرف می‌زنن که فک می‌کنی درست می‌گن و بعد که به‌خودت میای، می‌بینی در هر حالی اون حرفها می‌تونه برای هرکسی صحت داشته باشه.
پی‌نوشت چند روز بعد:
این کتاب آیرودا آخراش بد نبود. در مورد غذاهای مناسب برای طبایع مختلف بود. ولی در کل به درد وقت‌گذاشتن نمی‌خوره، مگر اینکه وقت اضافی خیلی داشته‌باشین.




شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۶

😓


در خودم حسادت را کشف کرده‌ام که فکر می‌کردم هیچ‌وقت نداشته‌ام ونخواهم داشت. نمی‌دانم چطور ظهور کرده. بخالت و حسادت همیشه در ذهنم منفور بوده‌اند و حالا خیاط در کوزه افتاده. 

از خودم شرمنده می‌شوم. بعضی وقتها حرفهایی می‌زنم و بعد به آنها فکر می‌کنم و می‌بینم اگر شخص دیگری برایم گفته‌بود، چقدر در ذهنم افول می‌کرد و بعد خودم برای خودم افول می‌کنم.

دلم می‌خواست می‌توانستم بیشتر درباره‌اش بنویسم ولی نمی‌توانم. خیلی جدید است و هنوز نمی‌توانم رفتارم را هضم کنم. بنابراین توضیحش برایم ساده نیست. حتی نمی‌دانم  واقعی‌ست یا خیال می‌کنم. پذیرشش حالم را بهم می‌زند.

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۶

ignore

توی روابط باید گاهی چشمت را بر روی چیزهایی که می‌بینی و دیده‌ای، ببندی. باید به قول آن دوستم اگنور کنی. بتوانی بگذری.

من نمی‌توانستم. تا امسال که چهل و هشت ساله شدم، یا با کسی دوست و رفیق نشدم  یا اگر شدم نتوانستم چیزی را اگنورکنم.
برای همین، حالا تعداد دوستانم کمتر از انگشتان یک دستند. 

امروز با خودم به خطای یکی فکر می‌کردم.. به خطایی که تا دیروز خط قرمز دوستی‌هایم بود. خط قرمز را رد کرده.. برای ماندن یا رها‌کردن باید انتخاب کنم..بین دیدن و ندیدن.
ندیدن پیروز شد. گرچه شخصیت محافظه‌کارم اعتمادش را ناخودآگاه از دست داده‌است ولی توانستم بپذیرم که آدمها سیاه و سفید نیستند.. مثل خود زندگی. مثل خود من که اگر کسی بخواهد با من در رابطه دوستی بماند باید بتواند ضعف‌های زیادی را نادیده‌بگیرد.

ضعف‌هایم از دید خودم شخصی‌اند. مثل زود عصبانی‌شدن. به‌نظرم نمی‌رسد خط قرمز باشند. ولی برای دیگری شاید باشند. شاید وقتی عصبانی می‌شوم و تنوره می‌کشم، بر روح آن یکی خط عمیقی به جا می‌گذارم. کسی چه می‌داند؟

برایم عجیب است که امسال این همه تغییر کرده‌ام. آستانه حساسیتم کم شده؟ تجربه‌ام زیاد شده؟ کور رنگی‌ام از بین رفته؟ و شاید فهمیده‌ام اگر فقط به خط قرمز‌ها فکر کنم، تا ابد تنها می‌مانم؟

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۶

استیو جابز

همین الان کتاب صوتی استیو‌جابز رو تموم کردم. یکی از بهترین کتابهایی بود که در عمرم خونده‌ام و یا بهتر بگم گوش کرده‌ام. 
کتاب با صدای زیبای میکاییل شهرستانی روایت می‌شه. خیلی ازشون ممنونم که این کتاب عالی رو ایشون خونده‌ و به بهترین نحو ممکن اجرا شده. 

استیو جابز نابغه‌ای کمال‌طلب، با دقت و با پشتکار بسیار زیاد بوده. آدمی با قدرت فوق‌العاده در آفرینش نیاز و محقق کردن اون با زیباترین شکل.
منم یکی از طرفداران پرو پا قرص آیفون و محصولات اپل هستم. به‌نظرم هیچ‌گوشی تلفنی به سادگی آیفون نمی‌تونه حس خودخواهی و کمال‌طلبی آدم رو ارضا کنه. وقتنی آیفون توی دستته، متوجه می‌شی که سازنده اون چقدر بهت احترام گذاشته و همین یک حس شعف بی‌بدیل رو بهت میده. 
یه روز داییم اولین آیفون رو بعد از گوشی بلک‌بری آخرین مدلی که داشتم، برام کادو آورد. آیفون5 بود.
بلک‌بری رو دوست داشتم ولی وقتی بسته بندی آیفون رو باز می‌کردم اون‌قدر زیبا، غنی و سرشار از احترام بود که اون حس خوب و شادی رو هیچ وقت تجربه نکرده بودم.

من آدمی نیستم که طبق مد روز با تکنولوژی پیش برم. دوست دارم از تمام پتانسیل یک وسیله استفاده کنم و وقتی واقعن حس نیاز به دستگاهی قوی‌تر رو داشتم، اونو بخرم. ولی محصولات اپل نمی‌زارن تو به حال خودت باشی. برای همین همیشه از رفتن به فروشگاه‌های اپل دوری می‌کنم چون مطمئنم دست خالی بیرون نمیام. 
مدت زیادیه، شاید بیش از دو سال، که دلم می‌خواد یک کامپیوتر مک بخرم. همیشه در مقابل این وسوسه به‌خاطر اینکه سیستم عاملش ممکنه آفیس رو خوب پشتیبانی نکنه و یا فارسی رو نتونم تمام و کمال استفاده کنم، مقاومت کرده‌ام. کارم طوریه که آفیس مهم‌ترین ابزارمه و فارسی نویسی برام یک ضرورته. برای همین مک نخریدم. همین‌طور آیپاد رو هم تا به حال نخریده‌ام چون به نظرم گوشی آیفونم از این لحاظ بی‌نیازم می‌کنه.
ولی در مقابل اپل واچ بی‌طاقتم. دوبار رفتم پایتخت و با دقت همه مدلها رو تماشا کردم. برای یک ساعت مچی که قراره فقط غیر رسمی استفاده بشه، از نظرم گرونه. ولی فکر کنم به‌زودی می‌خرمش.
به نظر من کسی که با آیفون کار کنه، محاله بتونه با گوشی دیگه‌ای ادامه بده. نهایت زیبایی و سادگی و تکامل در اون هست. از اندروید هیچ وقت خوشم نیومده... گرچه برای پدر و مادرم دو تا گوشی سامسونگ خریدم، فقط برای اینکه منوی فارسی داشت.

اینا همه بی ربط به کتاب بود. کتاب فوق‌العاده است. استیو‌جابز هم فوق‌العاده است.  رفتن آدمهای معدودی در دنیا از صمیم قلب باعث تاسفم شده. جابز، مایکل جکسون و کیارستمی کسانی هستند که هر وقت یادم میاد دیگه وجود ندارند، آه می‌کشم.
خوندن سرگذشت جابز برام درسهای بزرگی داشت. درسهایی مثل اینکه به مشتری اهمیت بدم، نوآوری داشته باشم، به مرگ به عنوان یک واقعیت فکر کنم و از همه مهم‌تر اینکه سخت کار کنم. 
دوست دارم کتاب رو کسانی بخونن که واقعن ازش چیزی یاد می‌گیرن. به‌نظرم حیفه این کتابهای عالی فقط به عنوان تفریح و سرگرمی خونده‌بشن.
از دست‌اندرکاران نوار هم متشکرم. برای نهایت تلاشی که برای این کتاب عالی کرده‌اند.



پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۶

هیچ شهری را در ایران به کثیفی و بی‌قانونی و خودخواهی تهران ندیده‌ام

رفتم سمنان و نپختم و برگشتم. در عوض ترافیک تهران دیوانه‌ام کرد. 

از کی این‌همه بی‌فرهنگی بین ما معمول شد؟ هرجای خیابان را نگاه می‌کنی، سرشار از زباله است.. انگار نه انگار یک زمانی شعار شهرداری "شهر ما خانه ما" بود. کنار همه سطلهای زباله، تلی از آشغال انباشته شده که زباله‌گردها بدون هیچ واهمه‌ای از هیچ‌کس روی زمین می‌ریزند..
توی خیابان و بزرگراه و پیاده رو موتورسوار‌ها بدون هیچ قانونی می‌رانند.. عجیب‌ترین دوران رانندگی را در تهران می‌شود دید.. قبلن هم بد بود ولی نه به این وقاحت. اتوموبیل‌ها ورود ممنوع‌ها و یک طرفه‌ها را برعکس می‌روند. نه کسی حرفی می‌زند، نه اعتراضی و نه جریمه‌ای. 
از یک معبر تنگ همه مثل دیوانه‌ها سعی می‌کنند خودشان را به سوراخ خروجی برسانند.. انگار عقل از سرمان پریده‌باشد. هربیننده عاقلی صحنه را ببیند متوجه می‌شود که این سعی بیهوده، فقط منجر به گره‌دار شدن ترافیک می‌شود وبس.
هرکسی هرجایی زیر هر تابلویی پارک می‌کند. امروز یک لاین خیابان را یک وانت نیسان که برای خالی‌کردن بار پارک کرده‌بود، بسته‌بود. وقتی بوق زدم، با داد و فحش و فضاحت آمد سراغم. گفت:چته؟ چی می‌گی؟ گفتم حاجاقا سر راه وایستادی. گفت تو رانندگی بلد نیستی، چند تا چراغ بده و از اون لاین برو. گفتم من لاین برعکس را بروم که شما راحت هرجا خواستی پارک کنی؟ چقدر خودخواهی. گفت: خودخواه تویی که فکر می‌کنی اونی که برات ماشین خریده خیابون رو هم خریده.
سر و صدای ساختمان‌سازی و جوشکاری و سدمعبر آنها هم که بماند..نیمه‌شبها یکی از همسایگانمان که دارد خانه‌سازی می‌کندجوشکارهایش را می‌آورد.. آیا اصلن به کسی فکر هم می‌کند؟

آن قدر همه‌چیز وحشتناک و گل‌درشت است که اصلن نباید بحث کرد. به‌ چند نفر بگویم زباله نریزید؟ چقدر تراکت و آگهی بی‌مصرف را از جلوی خانه جمع کنم و بریزم توی سطل؟ به کی بگویم: "آی آدمها، این همه کاغذ را وسط خیابان بیهوده هدر ندهید.. اینها درختان بی‌زبانند که فاتحه‌شان را می‌خوانید." چقدر توی شرکت بگویم وقتی کولر گازی روشن است، پنجره و در را ببندید تا انرژی هدر نرود؟ چقدر خواهش کنم لطفا وقتی ساعت کارتان تمام می‌شود قبل از ترک اتاقتان برق را خاموش کنید..چقدر وقت آب دادن باغچه‌های خیابان، قوطی نوشابه و بطری آب از لابلای شمشادها جمع کنم؟
گاهی حس می‌کنم مثل آن دیوانه‌ای هستم که بزرگراه را برعکس می‌رفت و فکر می‌کرد بقیه دیوا‌نه‌اند.. 

دیگر گیر نمی‌دهم. امروز بعد از مدتها، آن هم چون عجله داشتم به راننده نیسان اعتراض کردم. شیشه‌های ماشین بالاست و برای خودم موسیقی و کتاب صوتی گوش می‌کنم..سعی می‌کنم نبینم و نشنوم و وقتی به‌خانه می‌رسم انگار از میانه یک جنگ به سلامت جسته‌باشم..
...
می‌خواستم از استیو جابز بنویسم... نشد.. دلم خیلی پر بود. فقط غر زدم. 
ولی خواهشا همین بیست نفری که اینجا را می‌خوانید، کمی مراعات کنید. به اطرافیانتان تذکر بدهید. اگر مدیرید، به کارکنان‌تان آموزش بدهید. اگر پدر و مادرید، بچه‌هایتان را برای عدم هدر رفت این همه انرژی و منابع  آموزش دهید.. به نظرم اگر هرکدام‌مان جامعه کوچک اطرافمان را اصلاح کنیم، به‌قدر یک انقلاب فرهنگی تاثیر خواهیم‌داشت، بس که اوضاع خراب است.

دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۶

خیییییییییلللللللللللللللیییییییییییی گرمه :((

فردا با یک گردن نصفه و نیمه باید برم سمنان. سه روزه ساعت به ساعت دمای هوای سمنان رو چک می‌کنم به امید اینکه انشالله فرجی بشه و فردا ۳۹ و ۴۰ نباشه. تا الان هیچ معجزه‌ای رخ نداده. 

این سه چهار روز توی تهران بخارپز شدیم.. فردا گمونم تنوری برمی‌گردم :((

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۶

گذر عمر

خسته‌ام. درحد کوبیدگی ..

این چند روز خیلی چیزها برای نوشتن بود ولی خونه که می‌رسیدم، از خستگی می‌افتادم و کمی که حالم جا می‌اومد تلفن‌های طولانی با مدیرعامل مهربون شروع می‌شد. در کل از خستگی نوشتنم هم نمی‌اومد. حتی وبلاگ هم نمی‌خوندم.

انتخابات انجمن صنفی‌مون بود. من کاندید نشدم و بهانه رو بیماریم کردم. البته که مدیرعامل مهربون هم سخت مخالف بود. ولی در عوض یک لابی تشکیل دادم با کمک یکی از پیشکسوتان صنعت. بسیار منظم و هدفمند نماینده‌های واجد شرایط رو انتخاب کردیم و بعد هم اعضا رو راغب کردیم به اونا رای بدن.
خلاصه یک کار جمعی حسابی بود. یک هفته در اوج کارهای شرکت، به اینم رسیدم. 
امروز رای‌گیری بودو لیستمون رای کامل آورد و بسیار خوشحالم. البته فکر نکنم کار خاصی از دست این اعضا برای تولید بربیاد. ولی نفس برنده‌شدن من رو ارضا می‌کنه. اونم این برنده شدن تمام و کمال. از طرفی هم در کل اصلاحات رو به انقلاب و افراطی‌گری در امور ترجیح میدم.
...

یوگا داره انگار یه کارایی برام می کنه. معلم خصوصی گرفتم و حرکاتی مخصوص دردم می‌کنم. الان دیگه به اون صورت درد ندارم. ولی وقتی خسته میشم یک حال بسیار بد و تحمل‌ناپذیری پیدا می‌کنم که چاره‌ش چند تا حرکت یوگا و ده دقیقه ریلکسیشنه.
هرچی باشه بهتر از فیزیوتراپیه گرچه فیزیوتراپی خیلی سریعتر خوبم می‌کرد. توی فیزیوتراپی هم جیم می‌رفتم ولی دلم می‌خواست از فاز بیمار به فاز آدمی برم که ورزش یک آدم عادی رو می‌کنه.

....

از دست مدیر کارخونه کلافه‌م. چند ماهه به شدت لجباز شده. نمی‌فهمم دردش چیه. حس می‌کنم از وقتی خیلی کارها رو تفویض اختیار کرده‌ام و ارتباط مستقیمش با من کمتر شده، انگار ناپدری پیدا کرده! دلش می‌خواد مامانش مال خودش باشه.
شنبه می‌خوام صداش کنم و باهش حرف بزنم.
 شاید با بالا بردن نوازش خونش، حالش خوب بشه.
.....

دلم می‌خواست دوستانی داشتم که برنامه می‌ریختن و هفته‌ای یه بار با هم می‌رفتیم کنسرت و سینما و تئاتر. وقت و حوصله برنامه‌ریزی ندارم. از طرفی هم همیشه برنامه‌ریز بودن خسته‌م کرده. دلم می‌خواد بقیه هم برام یه کاری بکنن. ولی هر وقت گروه‌های دوستان رو ول کردم، در آستانه فروپاشی گروه، دوباره خودم آستین بالا زدم. در سن چهل و هشت سالگی نمی‌تونم دوست‌یابی کنم دیگه. باید همین شکسته‌ و پکسته ها رو حفظ کنم . :)

.....

سوداکو به یمن و قدرت الهی از زندگی حذف شد. درد شونه دیوونه م می‌کرد. و بلاخره گذاشتم کنار. شبها کتاب می‌خونم. گاهی کتاب آموزشی و گاهی مطالبی در مورد یوگا.
یک کتاب صوتی دیگه هم خریده‌م که گوش می‌کنم به نام "برتری خفیف". اون‌قدرنویسنده زیاده گویی کرده که آدم یاد درس تعلیمات دینی می‌افته که سر امتحانش برای بیست گرفتن باید یک جمله رو به شش روش ادبیاتی می‌گفتیم. مطالبش خوبه ولی من از زیاده گویی بیزارم. یه‌جورایی داره میکرواکشن رو یاد می‌ده.
کتاب مدیریت فروش برایان تریسی رو می‌خوام یه بار دیگه گوش کنم.

آها یک کتاب صوتی هم گرفتم به نام "تن آرامی". کیارش ساعتچی نوشته و متن رو هم خودش خونده. برای ریلکسیشن و شاواساناست. خیلی خوبه.
حوصله لینک دادن ندارم.

...

یک اتفاق خوب هم افتاد. شنبه که بعد از تعطیلات رفتم سرکار، به تحصیلدار گفتم به مناسبت تولدم کیک بخره برای بچه‌ها و به منشی‌مون که دوستمه، گفتم دلم نمی‌خواد شمع و از این حرفا. گفت باشه.
تا ساعت سه کیک نیومد. با یکی از بچه‌های فروش نشسته‌بودم و شدید داشتیم روی تارگتها و برنامه‌هاش کار می‌کردم. یه‌هو سرم رو بالا آوردم و دیدم بچه‌های قدیم که از شرکت رفته‌بودن با یک کیک بزرگ بی‌بی و شمع اومدن توی اتاق و پشت سرشون همه بچه ها با آهنگ تولد مبارک و...
اون‌قدر از دیدن قدیمی‌ها هیجان‌زده شدم که می‌خواستم بوسشون کنم. با اینکه اصلن فکر نمی‌کردم دوست‌داشته‌باشم تولدم رو بگیرن، ولی بسیار خوشحال شدم. از هفته قبل در نهیات لطف و صفا برنامه‌ریزی کرده بودن..
بهشون گفتم بزرگترین کادوی زندگیم اینه که با شماها کار می‌کنم و باعث افتخارم هستین. از صمیم قلبم اینو گفتم. 

جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۹۶

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

برنامه این هفته آپارات بی‌بی‌سی فیلمی بود به نام : در نزدیکی کیارستمی.

حیف که رفت... خیلی زود بود.

                                                   

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۶

کتابها و یاد ایام

تا سیزده سال قبل من توی یک شرکت خیلی بزرگ کار می‌کردم که مدیرعاملش، همین آقای مدیر عامل مهربونیه که در موردش توی این وبلاگ خیلی نوشتم. اتفاقاتی افتاد و مدیرعامل مهربون سهامش رو فروخت و اومد شرکتهای دیگه‌ش رو فعال کرد. من از دو سال قبلش به سمت مدیرعاملی یکی از این شرکتها انتخاب شده‌بودم. 

یادمه روزی که صورت‌جلسه هیات مدیره رو آوردن که امضا کنم، مثل این بود که توی خواب راه می‌رم. روحم خبر نداشت موضوع چیه. خلاصه داستان فقط این بیت حافظ بود:
آسمان بار امانت نتوانست کشید      قرعه کار به‌نام من دیوانه زدند

یه هویی دنیای من عوض شد. یک مدیرعامل اسمی بودم در واقع. مسئولیتها با آقا شیره بود که اون زمان مدیر من توی شرکت بزرگه بود و الان مشاورمه توی شرکتی که هستم! 
از اونجایی که من نمی‌تونم منفعل باشم، بعد از دو یا سه سال از سفر مدیرعامل مهربون و نبودنش استفاده کردم و کل مسئولیت رو خودم در یک اقدام انتحاری به‌عهده گرفتم و آقا  شیره و گروهش رو خلع ید کردم.

داشتم می‌گفتم.. بحث منحرف شد. وقتی مدیرعامل مهربون از اون شرکت بزرگ در اومد، بنا به توصیه‌ش، من استعفا ندادم و موندم. نصف روز توی شرکت جدید و نصف روز توی شرکت قدیم.
مدیرعامل جدیدی اومد که خاطرات روزهای با او بودن رو توی وبلاگ می‌نوشتم و الان پرایوته. 
من قصد خروج از شرکت رو داشتم و تصمیمم برای موندن دراز مدت نبود. بنا به توصیه مدیرعامل مهربون قرار بود بمونم تا رشته امور یه هو پاره نشه. اون شرکت خیلی بزرگ بود ولی به هرحال منم نقش کوچکی داشتم. 
اون قدر تحمل اون مدیر جدید در جایگاه مدیرعامل برام غیر قابل تحمل بود که یه روز نمی‌دونم چی گفت که از جام بلند شدم و در حال خروج از اتاق بهش گفتم:
هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان    ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
و اضافه کردم که پشت میزی که شما نشستین، روزی بزرگترین صنعتگر مملکت نشسته‌بود و در رو بستم و اومدم بیرون. با چه شهامتی این کارو کردم، نمی‌دونم..
خلاصه.. فکر کنم یک سال و نیم باهش کار کردم. در عین حال که چشم‌دیدنش رو نداشتم، ولی به‌خاطر عرق شدیدی که به شرکت داشتم، راهنمایی‌های زیادی بهش کردم که بیشتر درباره پرسنل بود و زد و بندهای افراد که معمولن توی شرکتهای بزرگ هست.

کم‌کم دوست شدیم. من رسمن شدم مشاور مدیرعامل. برام کتاب می‌آورد و خیلی چیزها هم ازش یاد گرفتم. یک جمله‌ای که ازش یاد گرفتم و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم این بود:
همیشه یادت باشه آدمهای سرشاخه ویژگی‌های متمایزی با بقیه دارن. اگر کسی آل کاپون می‌شه نمی تونی برتری‌هایی که اونو به بهترین دزد تبدیل کرده، نادیده بگیری. 

یک حکمت خاصی هم به‌قول مدیرعامل مهربون توی وجودش داشت. مدیریت آدمها رو دلی انجام می‌داد و انگار یک چیزی بهش می‌گفت راه درست چیه.. سواد درست و حسابی نداشت ولی اون حکمت خدادادی خیلی بهش کمک می‌کرد.

همه اینا رو گفتم که بگم دیشب حین صحبت، مدیرعامل مهربون بهم یادآوری کرد به جای اینکه خودم مستقیم همه کارها رو بکنم باید سیستم درست کنم و مدیریت و رهبری کنم. فک کنم پست قبل رو خونده بود احتمالن. :)

این شد که رفتم سراغ کتابخونه‌م و کتاب سیزده اشتباه مهلک مدیران رو درآوردم که دوباره بخونم. 
این کتاب رو اون آقا سال ۸۲ به من کادو داده‌بود. توی اینترنت سرچ کردم و دیدم به چاپ ۱۲ رسیده. بنابراین ارزش بازخوانی داشت. 
الان دیگه ایران زندگی نمی‌کنه. براش تلگرام زدم و ازش تشکر کردم و یادآوری کردم که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.



سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

مدیریت فروش و مادری با عشق و دلواپسی

امروز هیچ چیزی از سرکار با خودم نیاوردم. نه سررسید و نه نوشته‌ای و نه کارتابل. خودم رو برداشتم و اومدم. احساس کردم باز دارم زیاده‌روی می‌کنم. همین‌که کمی بهتر می‌شم، دور بر می‌دارم و روم زیاد می‌شه.

این هفته یک تجربه خوب داشتم که دوست دارم بنویسم. 
کتاب صوتی "مدیریت فروش برایان تریسی" رو تموم کردم. بسیار بسیار آموزنده بود. اگر یک سال قبل این رو گوش کرده‌بودم و یا همون نسخه کاغذیم رو خونده‌بودم، شاید دو تا از بچه‌های فروشی رو که از شرکت رفتن، می‌تونستم نگه‌دارم. 
هر روز چند فصل رو گوش می‌کردم و بعد خط‌ به‌ خط توی شرکت به‌کار می‌بستم. 
بهترین درسی که از کتاب یاد گرفتم این بود که باید با بچه‌ها مثبت و امید‌بخش صحبت کنم، بچه‌های جدید رو هر روز آموزش بدم و هر روز پیگیر چیزهایی باشم که روز قبل بهشون یاد دادم. اون‌وقت پیشرفت‌های کوچک‌شون رو بولد کنم و نقاط ضعف رو تقریبن به روشون نیارم ولی کم‌کم روش کار کنم تا درست بشن.
توی کتاب می‌گفت که آدمها وقتی از کارهای درست‌شون تعریف می‌کنی، سعی می‌کنن بار بعد هم این رو تکرار کنن تا تشویق بشن و وقتی نقاط منفی رو می‌گی، بار بعد از بس نگرانن دوباره همون خطا رو تکرار می‌کنن.
خیلی خوب بود. به‌نظرم توی این یک هفته به‌اندازه یک ماه تونستم رو به جلو حرکت کنم. 
توی شرکت من هم مدیرعاملم و هم نقش مدیر فروش رو دارم. یعنی مدیر فروش نداریم. برای همین روی یک لبه تیغ حرکت می‌کنم. بین من و پرسنل فروش کسی به عنوان واسطه نیست که بتونه درددل‌های اونا رو بهم منتقل کنه. از طرفی کسی هم نیست که من بتونم حرفهام رو مستقیم به اون بگم و اون با واسطه بهشون بگه. هر حرکتی می‌کنم یا حرفی می‌زنم، باید حساب‌شده باشه. هم باید رفیق باشم و هم رئیس. بدترین چیز اینه که ازم بترسن و حقایق بازار یا مشکلات توی دلشون رو بهم نگن.
بچه‌های قسمتهای دیگه عقیده‌دارن من بین فروش و بقیه استثنا می‌زارم و بیشتر وقتم مال فروشی‌هاست. خودم می‌دونم این طوری نیست. فروش خط مقدم جبهه است و احتیاج به رسیدگی و تدارکات و توجه خاص داره. از طرفی نان‌آور شرکته. هرقدر تولید‌کننده خوبی باشیم ولی نتونیم کالا رو بفروشیم، اهمیتی نداره. همه قسمتهای دیگه شرکت مهمند ولی فروشه که می‌تونه اهمیت اونها رو تاثیر‌گذار کنه یا از بین ببره.
خلاصه تجربه خوبی بود. به‌خودم هم روحیه بهتری داد. البته خیلی خسته‌شدم. هر روز تقریبن چهار ساعت یا بیشتر به آموزش و صحبت با کادر فروش. الان فصل زراعته و باید با تمام قوا حرکت کنیم. از یه طرف سعی کردم رهبر باشم و از طرف دیگه نقش آقای آهنگران رو داشتم رو در اعزام به جبهه. 
فردا جدیدیترین و ناشی‌ترین کارشناس فروشم می‌ره ماموریت. تا حالا خیلی ماموریت رفته ولی فردا اولین روزیه به زعم من که سلاح کافی و روحیه خوب با خودش می‌بره. شنبه و یکشنبه هم ماموریته. قراره شبها با هم صحبت کنیم و نتیجه رو بهم بگه. دل توی دلم نیست. عین مامانی که پشت در سالن امتحان منتظر بچه ش ایستاده.


دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۶

"هنر گوش کردن فعال" و چیزهای دیگر

۱-رکورد دردِ قابلِ مداراکردن را برای یک هفته زدم ولی امروز باز شروع شد. در این مدت کار زیادی هم برای دردم نکردم. کمی یوگا و چند فنجان دم‌نوش بدمزه که اصلا دوست نداشتم، ماساژور بیورر و کشیدن عضلات گردنم با گردنبند بادی سه لایه.

۲-خانه‌ام به مجموعه کاملی از اسباب فیزیوتراپی تبدیل شده. حضورشان در خانه برای خودم طبیعی‌ست و برای مهمانانم خنده‌دار!
یک توپ بزرگ پیلاتس برای اینکه رویش دراز بکشم، یک ماساژوربرقی، یک کیسه ارزن برای ماساژ، سه تا توپ تنیس آویزان توی یک جوراب برای ماساژ، یک چوب پرده قدیمی به جای چوب پیلاتس برای کشش ، یک رولر بزرگ پیلاتس برای ماساژ، چند تا کش تراباند با رنگهای مختلف برای کشش، یک پتو برقی و یک گردنبند بادی .. توی شرکت هم وضع بهتر نیست :).
لینک همه وسایل را برایتان گذاشتم، شاید به کارتان بیاید.

خلاصه زندگی غریبی شده. 

 بگذریم. این هفته که نسبتن خوب بودم. خوب هم کار کردم.

۳-از اپلیکیشن نوار کتاب صوتی می‌خرم. قیمتها مناسب و خرید ازآن آسان است. 
کتاب مدیریت فروش برایان تریسی را از نوارخریدم. البته نسخه کاغذی‌اش را قبلن خریده‌بودم ولی هنوز توی فهرست نخوانده‌هایم بود. 
اگر مدیر فروش هستید یا دوست دارید از کارشناس فروش به مدیر تبدیل شوید، این کتاب بسیار کاربردی‌ست. کتاب قبلی برایان تریسی را هم با اینکه خیلی خوشم نیامد، تمام کردم. 
به‌نظرم یکی از بهترین نوشته‌هایش همین مدیریت فروش است. 

۴-این مدت مدام می‌خواستم درباره چیزی برایتان بنویسم ولی فرصت نمی‌شد. امروز هم احتمالن لابلای این نوشته، شهید خواهد‌شد. ولی می‌نویسم چون به نظرم یکی از چیزهای بسیار مهمی‌ست که همه در زندگی شخصی و اجتماعی برای بهترشدن و موفق‌بودن، خوب است بدانند.

 "هنر گوش کردن فعال" 

 این هنر را مدیرعامل مهربان با صبر و مشقت زیاد، به من آموزش داد. سالهای متمادی طول کشید تا برایم تبدیل به مهارت شد. شاید خیلی پرفکت نباشم ولی جزو اقلیتی هستم که این هنر را می‌شناسند. 

این را یاد بگیرید. یاد بگیرید وقتی با کسی حرف می‌زنید، بیشتر گوش کنید تا حرف بزنید. وقتی گوش می‌کنید، توی ذهنتان دنبال جواب برای او نگردید. فقط سعی کنید در همان لحظه حضور داشته‌باشید. هرکاری که تا آن لحظه می‌کردید، کنار بگذارید و به مخاطب تا آخر حرفهایش گوش کنید. تحمل کنید و حتی اگر فکر می‌کنید انتهای حرفهای طرف مقابل برایتان واضح است، باز هم تا آخر گوش کنید.

باور کنید این یکی از بزرگترین هدایایی‌ست که به خودتان می‌دهید. بسیاری از سوالاتتان قبل از پرسیدن، جواب داده‌می‌شوند. مخابطتان اگر عصبی باشد آرام می‌شود. آن‌قدر لابلای گوش‌کردن یاد می‌گیرید که خودتان هم باور نمی‌کنید.

بیش از نود درصد آدمهای دور و برم گوش کردن بلد نیستند. در ضمن حرف‌زدن با من، یا فکرشان جای دیگری‌ست یا دنبال توجیه خودشان، جواب‌دادن یا اثبات برتری‌شان در موضوع مورد بحث‌اند.  تحصیلات و چیزهای دیگر هم تغییری در این خاصیت نداده.
در عوض دوستانی هم دارم که وقتی با دیگری حرف می‌زنند انگار ازاو و از آن حرف،  چیز مهم‌تری در دنیا نیست و صد البته آدمهایی بسیار موفقند.
این آدمها بلدند درجایی که لازم است تمرکز ذهنشان را از خودشان به دیگران اختصاص بدهند برای اینکه بتوانند درست تصمیم بگیرند و درست رابطه برقرار کنند.

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۶

خيلى چيزها هستند كه انسان بايد آگاهانه آن‌ها را كنار بگذارد.

آقای دکتر سروش یک کانال تلگرامی دارند. برای من که هم دیدنی است و هم شنیدنی. مخصوصن بخشهایی که مربوط به حافظ شناسی و مولانا شناسی است.
آدرس کانال ایشان این است: https://t.me/DrSoroush
این هم نمونه ای از نوشته های کانال:


مولانا در دفتر دوم مثنوى ميگويد شخصى نزد عيسى آمد و گفت دلم ميخواهد آن وردى را كه با آن مرده را زنده ميكنيد را به من هم بياموزيد.

حضرت عيسى (ع) بر جهالت اين مرد افسوس خورد و سعى كرد او را نصيحت كند:
کان نفس خواهد ز باران پاك‌تر

وز فرشته در روش دراک‌تر

اما مرد زير بار نرفت و باز هم اصرار كرد كه ورد را بياموزد. قصه اين‌گونه تمام ميشود كه حضرت عيسى(ع) سرش را رو به آسمان گرفت و گفت خدايا به اين بنده‌ات بنگر، آخر من به او چه بگويم؟ خودش مرده، نميگويد بيا مرا زنده كن، تازه وردى طلب ميكند كه برود ديگرى را زنده كند.

مرده خود را رها كرده است او
  مرده بيگانه را جويد رفو

در واقع سخن مولوى در اغلب موارد همين است.  او ميگويد آدم‌ها خودشان را نميشناسند، اما ميخواهند ديگران را بشناسند. آدم‌ها قيمت همه چيز را ميدانند، جز قيمت خودشان.

قيمت هر كاله مى‌دانى كه چيست
  قيمت خود را ندانى ابلهيست

حرف مولانا اين است كه اولين كتابى كه بايد بخوانيد، كتاب وجود خودتان است.  اولين چيزى كه بايد بدانيد، قيمت خودتان است. واقعاً هم همين طور است. هر چيزى دانستنى نیست


خيلى چيزها هستند كه انسان بايد آگاهانه آن‌ها را كنار بگذارد.



سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۶

...

گاهی اوقات که در مورد خودم  حرف می زنم، بعدش این حس بهم دست میده که عین یک جانمازآب کش شدم. نه اینکه درباره موضوعی دروغ بگم .. ولی حسی بهم دست میده شبیه اون زمانها که آقا شیره در مورد خلقیات خودش تعریف می کرد و حالم بهم می خورد.
یک وقتایی یک چیزایی رو فکر می کنم اصلن نباید به زبون آورد و تا وقتی قداست دارن که گفته نشن.
مامانم  یک مثل بد در این باره داره: تعریف خود کردن، ... خوردن است!  حق داره به خدا..

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۶

هدف


۱-کتاب برایان تریسی اثر نکرد. من اون قدر در زمینه روان‌شناسی کتاب خونده‌ام که دیگه هر کتابی قادر به بلندکردن من نیست. چه برسه به یک کتاب انگیزشی ساده که از اصل اعتقادی به روشش ندارم.
برای همین سی و صد بار دیگه سوداکو رو پاک کردم و دوباره از اپل استور داون‌لودش کردم. بسیار هم مزخرفه. فقط یک آدمی که تبدیل به الاغ شده‌باشه می‌تونه با این همتی که من به‌خرج می‌دم، هی سوداکوهای تکراری که دیگه هیچ جذابیتی هم نداره، حل کنه.

۲-دو سه روزه دارم سعی می‌کنم قرص خواب رو کنار بزارم. 
دکترم گفته نکن. سیستمت بهم می‌ریزه و کلسترول و تیروییدت با بدخوابیدن باز نوسان پیدا می‌کنن. ولی دیگه نمی‌تونم تحمل کنم روزی ده-یازده ساعت بخوابم.
یک الاغ که در زمان بیداری ممکنه فقط سوداکوحل کنه، خوابیدنش بهتر از بیداریه قاعدتن. لااقل شونه‌اش درد نمی‌گیره. ولی از وابستگی خوشم نمیاد. 
الان احساس می‌کنم کمی عصبی‌ام. هنوز کامل قطع نکردم ولی دوزش رو پایین آوردم و حس آرامش ندارم. تا ببینم چی‌ می‌شه.

۳-برایان تریسی کمکی نکرد. ولی یک راهی بهتون می‌گم که صد در صد برای بهترزندگی‌کردن جواب میده. البته برای دراز‌مدت و اون نوشتن اهداف بلند مدته. 
در مورد من برنامه‌ریزی‌های کوتاه مدت در زندگی شخصی یه وقتایی ارور می‌ده. مثل همین دورانی که الان توش قرار دارم. به‌جز برای شرکت که راه دومی ندارم جز نوشتن برنامه از روز قبل یا حتی اول وقت همون روز. ولی نوشتن اهداف بلند مدت که از چند سال قبل با نوشتن لیست آرزوها شروع کردم، خیلی خوبه.
 تقریبن سالی یک یا دوبار اهداف مهم سالم رو می‌نویسم. نمی‌دونم دقیقن چه مکانیسمی رو در مغزاجرا می‌کنه که آدم ناخودآگاه به سمت اون هدفها جلو می‌ره. 

درست یادمه بیست و پنج سال قبل کتاب اسکاول‌شین رو خوندم. اون زمانها اهل کاستاندا و گیتی خوشدل و این حرفها بودم. یک توصیه خیلی مهم اسکاول‌شین  نوشتن آرزو به صورت هفت جمله تکراری برای فرشته‌های نگهبان بود!
من این کار رو می‌کردم و جواب می داد!!
سالهای بعدترش که به این کارم فکر می‌کردم، از اینکه چطور ممکنه به این توصیه عمل کرده‌باشم، خنده‌ام می‌گرفت. (البته بعد از اون هم به آدمهای دور و برم که در شرایط ویژه‌ای مثل بیماری نیاز به کمک فوری از عالم بالا داشتن، صرفن برای آرامش روان، توصیه می‌کردم.)
الان می‌فهمم که این توصیه اسکاول‌شین کاملن ‌پایه علمی داره و برای کسانی که دنبال درسهای مدیریت نیستن و زندگی رو خیلی ساده‌تر(و البته دلپذیرتر) می‌بینن، همون درس مکتوب‌کردن هدفه در مدیریت.
اولین درس ما در مدیریت صنعتی هم همین بود: یک مدیر باید بتواند هدف تعریف کند و اولین و مهم‌ترین ویژگی هدف، مکتوب بودن آن است.


پی‌نوشت:

الان که داشتم دنبال لینکی برای معرفی کتاب چهار اثر اسکاول‌شین می‌گشتم، دیدم به چاپ شصتم رسیده!! 
به‌نظرم یه‌بار بخونیدش. کتابی که شصت بار چاپ بشه حتمن ارزش یک‌بار خوندن داره. خودمم یه‌بار دیگه ورقش خواهم زد.
این چند جمله پایین رو هم در خلاصه کتاب دیدم که خوبه :

خداوند آشکارا گفته است که نخستین حرکت را انسان باید انجام دهد. بخواهید که به شما داده خواهد شد. بطلبید که خواهید یافت. بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد.

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۶

مرد نکونام نمیرد هرگز..

امروز توی ماشین دستم خورد روی دکمه بلوتوث و یه هو آهنگهای موبایلم شروع کردن به خوندن. تمرینهای زمان گیتار زدنم بود. 
توی ترافیک شدید گیر کرده بودم و با بلندترین صدایی که در اون لحظه می شد از گلوم خارج بشه، با دلکش و ویگن و جو بائز شروع کردم آواز خوندن.
آوازدوستی که بعد از فوت آقای میرشب قبول کرد معلمم باشه، هم بود. صداش عین آینه بی‌خش و صاف و زیباست.

 قسمتی از یک جلسه رو ضبط کرده‌بودم. دوست نداشت فارسی بخونم. آخر جلسه بهش می‌گفتم ببین من که بلاخره توی خونه فارسی تمرین می‌کنم، بزار این آهنگ مهتاب ویگن رو برات بخونم و اشکالام رو بگیر.. بعد شروع کردم به گیتارزدن. خیلی خیلی خوب می‌زدم. نمی‌دونم چطور این قدر پیشرفت کرده‌بودم.
از وقتی گیتار رو به بهانه درد گردن کنار گذاشتم یک سال و نیم می‌گذره و امروز واقعن دلم برای اون روزها تنگ شد.
امشب به اون دوستم و احمدآقا، یارغار آقای میرشب حتمن زنگ می‌زنم. 




عکس رو از دیوار فیس بوک آقای میرشب برداشتم که یکی از شاگردای قدیمیش به یادش گرفته بود و اونجا گذاشته‌بود


دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۶

Halley






حتمن یادتان هست که دو سالی دچار چالش مدیر مالی بودم؟! فکر و ذکرم مدیر مالی اعصاب خوردکنی بود که داشتیم. کم حرف و منفی عین گلامپ. آدمی که وقتی می خواستی از او کاری یا راهکاری بخواهی، صدتا جان باید به عزراییل هدیه میدادی. 
بچه ها همه به عذاب بودند. من هم از فرصت استفاده کرده بودم و هرکی حرفی می زد که نمی خواستم مستقیم مخالفت کنم، می گفتم هرچه آقای فلانی گفت..
 بدجنسی می کردم ولی این یکی از معدود استفاده هایی بود که از این آدم عبوس می شد کرد. کتابخوان بود و اهل نوشتن. ولی قضیه شیر شتر بود و دیدار عرب.
دو سال آخر کارمان باهم، بسیار سخت گذشت. تنش شدیدی درونم موج می زد و تحمل می کردم. یک بار هم سرانجام منفجر شدم و عین دیگ زودپزی که سوپاپش گیر کرده باشد، به در و دیوار خوردم و له و پهش کردم. کنترل از دستم خارج شده بود و ناراحتی عمیقی که درونم بود تبدیل شد به یک انفجار مهلک. 

در آن دوره کلاسهای مدیریت اجرایی سازمان مدیریت می رفتم. سرهر کلاس فقط درباره مشکلاتم با مدیر مالی حرف می زدم و راه حل می خواستم. شده بودم سوژه هم دوره ای ها.

 این که چه شد که سرانجام از دستش خلاص شدم، بماند. داستانش هم جالب است و هم طولانی. باشد وقتی دیگر.

برای استخدام مدیر مالی جایگزین، دچار اختلال وسواس شدید همراه با پنیک اتک شده بودم!!! 
 هزار بار مصاحبه می کردم. درد استخدام مدیر مالی هم این است که باید حتمن معرف داشته باشد چون قرار است علاوه بر دانشی که لازم است داشته باشد، زندگی ات را بهش بسپاری. این وسط  استریوتایپ (به قول شعبانعلی) من هم به کل این قضیه اضافه شده بود که مدیر مالی بسیار موجود گندی است مگر اینکه خلافش ثابت شود.

شش ماه بدون مدیر مالی گذراندیم و سیستم تقریبن داشت کن فیکون می شد. 
در این بین، مدیرعامل مهربان به شدت همراهی ام می کرد و مدام می گفت عجله نکن، مدیر مالی درجه یک با حقوق درجه یک بگیر. دستم از این لحاظ باز بود.
بین آدمهایی که آمدند و رفتند این آقای مدیر مالی فعلی مان آمد. همان جلسه اول خورد توی ذوقم. چون بعد از مصاحبه گفت اشل حقوقی پرسنل تان خیلی کم است. البته در مورد سایرین می گفت وگرنه برای حقوق خودش حرف نداشتیم. بخشی از استریوتایپ ذهنی من این بود: مدیر مالی مدام به پول جیب بقیه فکر می کند!

مجددن از معرّفش سوال کردم. گفت خانم فلانی، این آقا بی همتاست و تنها خصلتی که ندارد همین است. از دستش نده.
 پوینت بسیار مثبتش این بود که دوازده سال در یک شرکت کار کرده بود و لیسانس و فوق لیسانس حسابداری و مدیریت مالی از دانشگاه خیلی خوب داشت.
بعد از سه یا چهار مصاحبه، دلمان را زدیم به دریا و بسم الله گفتیم و استخدامش کردیم.
تا امروز تقریبا نه ماه است که آمده. از خدماتش که بگذرم، جزو مردان معدودی ست در زندگی ام که کنارشان احساس تکیه گاه داشتن، کرده ام.
همه اینها را گفتم که خاطره امروز را برایتان تعریف کنم. 
جلسه روزانه مان بود و داشتیم درباره پرسنل حرف می زدیم. نمی دانم چی شد که حرف به تحلیل رفتار متقابل و یونگ و ان ال پی و مراقبه و آقای مسعود مهدوی پور و مدیتیشن کشیده شد. (این را هم بگویم که این آقا یوگای حرفه ای کار می کند) 
 حرفمان دو ساعتی طول کشید. 
 در این بین او کانون ان ال پی را معرفی کرد و من برایش از تحلیل رفتار متقابل و نظریه بازیها حرف زدم. 
وسط حرفهایم گفتم به قول شعبانعلی و بعد خواستم توضیح بدهم که شعبانعلی کیست. گفت می شناسم. شعبانعلی مذاکره؟ گفتم بله. و دوباره حرف جدید پیش آمد...فهمیدم که مشتری رادیو مذاکره هم هست و فلان..

خلاصه یک دنیای مشترک مفصل کشف کردیم. از آن دنیاهایی که وقتی با طرف واردش می شوی، زمان را نمی فهمی و حرف کم نمی آید. 
نمی خواهم بگویم فوق العاده است یا استثنایی. ولی برای من با آن تصوری که از مالی چی ها داشتم، این آقا فقط می تواند یک ستاره دنباله دار هالی باشد.

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

امروز را زندگی کردم. بعد از مدتها خودم خانه را تمیز کردم. تاس کباب با بادمجان تازه درست کردم. نهار لواسان را پیچاندم و نرفتم. موسیقی گوش کردم. تلوزیون تا این لحظه خاموش بوده. گلهایم را خوب تماشا کردم. هنوز درد ندارم و امیدوارم تا آخر روز همین طور باشم.
دیشب قرص خوابم(فلورازپام) را به خاطر اعتیادآور بودنش با کلونازپام عوض کردم. البته با توصیه دکتر داروخانه.
 نصفه شب درحالیکه توی خانه قدیمی کودکی بودیم، بابا را می دیدم که همه چراغها را خاموش کرده بود و با نگرانی بغلمان می کرد. 
هم بزرگ بودیم و هم هنوز کودک. بابا هم جوان بود. گفت داعش توی کوچه است و یکی یکی خانه ها را دارد می گردد و همه را می کشد. 
با عرق سرد بیدار شدم. فلورازپام را روی پاتختی گذاشتم و آب خوردم. یک سیگار روشن کردم و چون همه آثار سوداکو را از خانه پاک کرده ام، کاری نداشتم جز سرچ وبلاگهای موبایلم. خوشبختانه بی نیاز مجدد به قرص خوابیدم. 
چقدر از جنگ می ترسم. تصور داعش برایم به قدری بزرگ و وهم آور است که نمی توانم توی ذهنم جا بدهم. بیچاره مردمی که هر روزی که از خانه بیرون می روند، نمی دانند برمی گردند یا نه.
....
نمی خواستم از جنگ بگویم. بیهوده به سمتش کشیده شدم. 
امروز برای من جشن است. روزهای اندک خوب بودنم را جشن می گیرم. 
....
برای رها شدن از رخوت این روزها نیاز به انگیزه داشتم. چند شب قبل سراغ کتابهای کتابخانه ام رفتم و یک کتاب بازاری از برایان تریسی برداشتم. اسمش این است:" بهانه ممنوع". خیلی قبل خوانده بودم ... گاهی برای رهایی از فلاکت تنبلی و بیهودگی لازم نیست یک آدم خیلی مهم دستمان را بگیرد و بلندمان کند. آقای برایان تریسی هم می تواند. و اتفاقن هنرش در همین است که خیلی زود، تند، سریع کارش را انجام می دهد و اگر عادت اصلی زندگی تان مثل آدم زندگی کردن باشد و مدت محدودی از ریل خارج شده باشید، زود روی ریل می اندازدتان.
برای اشکالات اساسی و عادتهای ریشه دار منفی توصیه اش نمی کنم. چون این انگیزش های فوری اگر زمینه خوبی نداشته باشید، به همان سرعت که می آیند، خواهند رفت.
بروم تا کالسکه ام تبدیل به کدو نشده!


دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۶

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

-از شیرینی پیروزی در انتخابات همان قدر خوشحالم که از خرداد 88 غمگین و خشمناک بودم.
از اینکه مردم اطرافم انگار عاقلتر شده اند. از اینکه بچه های شرکت تقریبن همه به روحانی رای دادند با اینکه خیلی هایشان با پول یارانه می توانستند به راحتی زندگی کنند.از اینکه خواهرزاده رای اولی ام، قانع شد رای بدهد، ولی شناسنامه نداشت و در عوض دوستانش را راضی کرد. از این اصلاحاتی که آرام آرام در جامعه ام ریشه می دواند. از این همه خوشحالم و دعا می کنم این بار اصلاح طلبان اشتباهات دوران خاتمی را تکرار نکنند.

-ده روز قبل مامان و بابا و گل یاس را بردم شیراز.
نیت کرده ام تا مامان و بابا هنوز می توانند چند ساعتی در روز و گاه حتی چند دقیقه ای راه بروند، سفرهای نرفته شان را با هم برویم.
سخت مریض بودم. درد پشت و گردنم عود کرده بود و به دکتر فیزیوتراپم اصرار کردم هرکاری می تواند بکند تا این سفر را به خوبی از سربگذرانم. سه روز هم تهران بودند. درد داشتم ولی قابل تحمل بود و بلاخره گذشت و راضی ام از خدا که دستم را گرفت.

-فردای انتخابات یک جشن نیم ساعته پیروزی توی شرکت دور هم داشتیم. بچه های قدیم را هم صدا زدیم. انگار هنوز نرفته اند. خانواده ای که برای ساختنش هر روز تلاش می کنم، ریشه دار شده است. علفهای هرزی که گاه و بیگاه سر راهمان سبز می شوند، کم دوامند. یا از ریشه درشان می آورم و یا خودشان حذف می شوند. 
می ترسم از این روحیه مثبت شرکت تعریف کنم و خودم را چشم بزنم. ولی از اینکه تلاشم برای ایجاد حس امنیت و همدلی به بار می نشیند، لذت می برم. رفتارم همان است که با خواهر و برادرم دارم. همان اتحادی که سالهاست کوشیده ام تا میانمان حفظ شود، اینجا هم برایش زحمت می کشم.

-کاش حالم خوب شود. کاش یک روز بدون ترس از درد بتوانم دوباره زندگی کنم. پتانسیل زیادی درونم موج می زند، اما از ترس درد به خودم فشار نمی آورم. دلم می خواهد باز مثل بلدوزر کار کنم و بخندم و از جلو رفتن لذت ببرم. ولی تا فرمان را رها می کنم تبدیل به یک ژیان قارقارو میشوم که سر از تعمیرگاه در می آورد. 


جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۶

در امتداد حماقت

باز زمانم برای بودن در فضای اینترنت محدود شده. در واقع توانم. مدت خیلی کمی می توانم فرمان درد را در دست داشته باشم و باید برای این مدت برنامه ریزی کنم. اینستا و فیس بوک؟ متمم؟ اخبار؟ آموزش آن لاین انگلیسی؟ خواندن وبلاگهایی که دوستشان دارم؟ یا نوشتن؟
گویا فعلن آخرین انتخاب را انجام می دهم.
عجیب است که این درد به هیچ وجه قصد رفتن ندارد. پیلاتس را به توصیه فیزیوتراپ شروع کرده ام ولی به نظرم برایم سنگین است. ورزشهای کششی و یوگا هم زیادی سبکند. بدنسازی با دستگاه های باشگاه که برای آدمهای مشکل داری مثل من درست نشده اند، گاه مشکلم را زیادتر می کند. انگار راه حل فقط همان سالن جیم فیزیوتراپی ست که باید جلسه ای شصت هزار تومان بدهم و کاملن استاندارد ورزش کنم. 
پولش هم مسئله هست و هم نیست. بیست جلسه اش می شود یک میلیون و دویست هزار تومان. مثلا برای دو ماه. مشکلی هم برای پرداختش ندارم. در عوض خسارتی که الان به خاطر بیماری به خودم و کارم و اعصابم می زنم چندین برابر است و در حقیقت غیر قابل جبران. ولی یک مقاومت احمقانه توی ذهنم نسبت به رفتن دارم. ترافیک هم بهانه درستی نیست چون سر راه خانه است. جای تمیزی هم هست. دکتر هم بالای سرم دارم. پس چه مرضی دارم؟
نمی دانم. یک مرضی دارم که به همه اعضای مغزم نفوذ کرده. در برابر همه کارهای درستی که می دانم برایم مفیدند مقاومت می کنم. یک جوری وا داده ام. مثل کسی که بسیار چاق است و همبرگر دوبل با سس و پنیر سفارش می دهد.
این مقاومت یک وقتهایی در سال توی روحم پدیدار می شود. و همیشه هم یک نیروی انگیزشی بیرونی مرا از دستش رها می کند. چیزی مثل یک کتاب خوب یا دیدن یک آدم خیلی مثبت و موفق یا یک کلاس آموزشی درست و حسابی.  
مسئله این است که در حال حاضر همه این امکانات بهبود روح و روان را از خودم دور نگه داشته ام. 

گاهی فکر می کنم بهتر است به خودم گیر ندهم و بگذارم زمان بگذرد. اما اثرات مخرب ماندگاری این اخلاق احمقانه طولانی مدت است. از طرفی هرچه به حماقتم زمان می دهم، احمق تر می شوم.

پی نوشت بی ربط:
وبلاگهای بچه های متممی را به لینکهای کنار صفحه اضافه کرده ام. خواندنشان چیزهای خوبی یادم داده. مثلن تازه بعد از چندین سال وبلاگ نویسی فهمیده ام این لیبل های مسخره ای که به نوشته هایم داده ام، چقدر می توانستند مفیدتر عمل کنند. یکی از کارهای مهم بی خاصیتی که می خواهم در راستای حماقت ممتدم انجام دهم، درست کردن اینهاست که فکر کنم بعدش باید بروم گردنم را تعویض کنم.

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۶

سیریسلی؟؟؟؟؟


حقیقتن دلم خواست تبدیل به گوسپند بشم!



جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۶

روزمره

این دو روز خوب بود و من نسبتن از عصبانیتم کم شده.
کمی خرید کردم. آزمایشهام رو دادم که خیلی برام مهم بود. مطالب زیادی درباره سئو و سایت خوندم. امشب هم قیمت تمام شده سال قبل رو حساب کردم که اینم یک پیشرفت بزرگ برام بود. از اون چیزهایی بود که بخشی از گیجی سکرآورم به خاطر اون بود. 
 
امشب به برادرم زنگ زدم. خوش و خرم با خانواده ش رفته بودن باغ. :) باز هم بهم ثابت شد زمان درددل شنیدن فقط باید شنونده باشم و بر اساس اون حرفا نه ناراحت بشم و نه قضاوت کنم.

دیشب هم بعد از مدتها نشستم فیلم دیدم. American beauty. یک ربع اول متوجه شدم سالها قبل فیلمو نصفه نیمه دیده ام و به خاطر اینکه احساس کرده بودم درباره سوء استفاده از کودکانه، ولش کرده بودم. این بار تا آخر دیدم. اتفاقن که درست برعکس بود.

یک نتیجه ای هم امروز گرفتم. اگر زندگی آدم یک نمودار باشه، اگر بیافتی توی مختصات منفی، سرپایینی رو راحت می تونی تا تهش بری. اگرهم بیافتی توی سربالایی نمودارت، وقت بالا رفتن و رشد، هی بیشتر زحمت می کشی و بیشتر لذت می بری.

من فکر کنم توی سرپایینیه خیلی وا داده بودم. اول گیتار رو گذاشتم کنار، بعد ورزش، بعد آموزش و کتاب رو .. نظم زندگیم از بین رفت و شلختگی به همه قسمتها سرایت کرد. 
حالا وقتشه یکی یکی رو برگردونم سرجاش.. با اولین چیز مثبت، وقتی دستاوردش رو ببینم مطمئنم انرژی لازم برای بقیه رو پیدا می کنم. و احتمالن سوداکو هم خود به خود حذف می شه. :)

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۶

گیجی عصبانی کننده سُکرآور

خوش خلق نیستم این روزا. چندتا اتفاق پشت سر هم افتاده که همه شون توی ذهنم یه گیجی عصبانی کننده به وجود آوردن. منم وقتی گیج میشم خلقم بده. باید بتونم روی اوضاع مسلط باشم و این روزها نیستم.
شاید اگه کمی بنویسم بهتر بشم. 

حس بی اعتمادی دارم. این حس خیلی بده. مخصوصن اگر نسبت به کسانی باشه که پایه های اعتمادت رو ساختن. خیلی هم بی خودی این حس رو دارم. هیچ شاهدی براش نیست. فقط یکشنبه قبل ساعت چهار و نیم صبح از خواب بیدار شدم و توی ذهنم چند تا رویداد رو کنار هم چیدم و بی اعتماد شدم. دیگه خوابم نبرد. معمولن این افکار با روشنایی روز از بین میرن. و وقتی سرکار هستم، دیگه هیچ نشونه ای ازشون نیست. ولی نشون به این نشون که هنوز ذهنم درگیره.

دیگه اینکه نه برادرم اوضاع زندگیش مرتبه و نه گل یاس. یه چیزی در حد افتضاح. 
اول سال جدید، بعد از اینکه پرسشنامه آقای شعبانعلی* رو پر کردم، به این نتیجه رسیدم که سال قبل بخش زیادی از وقت و انرژیم رو به نگرانی هایی اختصاص دادم که از کنترل من خارج بودن. تصمیم گرفتم امسال تفاوت کنم. 
یکی از این نگرانی ها، احساس مسئولیت دائمی من برای خواهرها و برادرمه. مادر و پدرم نقش منفعلی دارن. سنشون بالاست و با کوچکترین اتفاقی یکی قندش میره بالا و اون یکی فشارش. برای همین مشکلات را توی خودمون حل و فصل می کنیم. طبعن چون من خواهر بزرگم اونا برای درددل میان سراغم. 
تغییری که نسبت به سال قبل کرده ام این بوده که بدون درگیر کردن روح خودم، بهشون دلداری و مشورت در حد توانم بدم. ولی سخته.. ناخودآگاه ناراحتم. 
صبح داشتم با خودم فکر می کردم خوب چه جالب! از چهار تا بچه یک خانواده یکی شوهرش مُرد، یکی جدا شد و دو تا دیگه هم می خوان جدا شن. مردم چی می گن؟؟
  بعد خودمو دلداری دادم که گور پدر مردم. مردم حرف می زنن و بعد فراموش می کنن . قرار نیست ما اگر به هر دلیلی دچار آدمهای اشتباهی در زندگیمون شدیم، به خاطر حرف های شش من یه غاز، تا ابد توی باتلاق بمونیم.
همینو هم به گل یاس گفتم. ولی اونا مثل من فکر نمی کنن. تجربه من بهم نشون داده که گور بابای همه کسانی که از بیرون، بدون اینکه حقیقت رو بدونن، قضاوتت می کنن.
خلاصه که از اینم ناراحتم.

دیگه همون درد مزمنی که دارم. از اونم ناراحتم. گرچه برای شکست دادنش دارم کارهایی می کنم ولی هنوز هست.

دیگه اینکه هرکاری می کنم از اعتیاد سوداکو راحت نمیشم. اولین باره در زندگیم که به معنای واقعی اعتیاد دارم و فکر می کنم در اصل با سوداکو بازی کردن، ذهنم رو از شر افکارم دور نگه میدارم. گرچه جدول و معما و بازی همیشه برام جذاب بوده.
ولی الان آخه وقت بازی کردنم نیست. :( هم برای دردم بده و هم یک عالمه کتاب برای خوندن دارم. بگذریم از رمانهای عالیی که توی کتابخونه منتظرم هستن، یک عالمه کتاب برای کارم هم هست که مطمئنن خوندنشون خیلی در این اوضاع کمک کننده است.

دیگه اینکه هزینه های 95 شرکت در اومده. سودمون خیلی کمتر از پیشبینی من شده. البته نهایی نشده ولی کم و بیش همینه. از کم شدن سود ناراحت نیستم. ریال برام مهم نیست. این مهمه که من به خودم باختم. در رقابت با خودم بازنده شده ام و نمی تونم اینو هضم کنم.

دیگه اینکه بازنده شدنم رو دوست دارم  فرافکنی کنم و بیاندازم گردن همه جز خودم. ولی بدیش اینه که می دونم دروغ می گم. مسئول همه تصمیات خودم بودم. و عصبانی ام که چرا زمان برنمی گرده عقب. از عصبانیت با هر آدمی که به نحوی می تونم به اون تصمیمات ربطش بدم، توی دلم قهرم و می گم بره به درک.

دیگه چی؟
هیچی.. همیناست.  فردا باید برم بعد از یه سال چکاپ. آزمایشاتی که شش ماهه عقب افتاده. ساعت هشت ماهی بخارپز خوردم که انشاالله به خاطر امگا 3 تا فردا کلسترولم پایین بیاد.
دلم می خواد بخوابم.

*توصیه می کنم پرسشنامه رو پر کنین. خیلی بهتون کمک می کنه. توی چی؟ هرچی به خاطرش توی گل گیر کردین.

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۶

مستان سلامت می کنند

امروز رو به روح خودم اختصاص دادم. صبح اول وقت رفتم آرایشگاه. خوشبختانه آرایشگاه نزدیک خونه ما، روزهای جمعه شیفت داره و فقط هم روز جمعه است که می شه جای پارک پیدا کرد.

بعدش رفتم گل فروشی. می خواستم برای راه پله ها گل بخرم. ولی یک لیندای خوشگل عقل از سرم ربود. سالها قبل لیندا داشتم ولی خرابش کردم. یک گل دیگه هم خریدم که اسمش رو نمی دونم ولی خوشگله خیلی. 

بعد از اون نوبت کتابفروشی قدیمی محله مون رسید. اوایل ظفر یک کتابفروشی هست که آقایی یزدی، بسیار پیرو با پشتی خمیده صاحبشه. کتابفروشیش بزرگه و کتابهاش هم خیلی خوبن. لوازم تحریر هم داره. 
می خواستم چندتا خودکار رنگی بخرم و یک تقویم رومیزی. ولی یک کتاب یوگا هم خریدم. وقتی سرم به کتابا گرم بود، رفیق آقاهه که همشهریش بود اومد توی مغازه. معلوم شد بانک سرکوچه می خواد مغازه رو بخره. رفیقش اصرار داست زیر هفت نده. احتمالن مغازه هفت میلیارد قیمت داره. 
آقای یزدیه که رفت بیرون، گفتم حاجاقا مغازه رو نده، شما تنها کتابفروشی اینجا هستی. 
گفت بد زمونه ای شده دختر.. قبلن از هر کتاب چهار بار سفارش می دادم، بس که مردم کتاب می خوندن. محض نمونه دیروز فقط 4 تا کتاب فروختم. امروزم فقط تویی. من اگه اینجا شلغم بفروشم درآمدش بیشتره..
 راست می گفت. ولی خالی شدن شهر از کتاب فروشی های این جوری دل آدمو تنگ می کنه.

وقتی اومدم خونه لیندا خانوم دوش گرفت و سرحال شد. عکساشون رو براتون می زارم. دو تا گل قدیمی رو به جای اینا بردم توی راه پله ها. امیدوارم آقای همسایه از سر محبت مدام بهشون آب نده. بار قبل همه گلهام رو خراب کرد از فرط عشق زیاد.








چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۶

دروغگویی روی مبل

کتاب "دروغگویی روی مبل" رو وقتی مشهد بودم، تموم کردم. خیلی خیلی خوب بود. مثل همه کتابهای یالوم. حتی بگم بهتر از "وقتی نیچه گریست".
کتاب درباره چند روانکاوه. و درباره اینکه چقدر اشتباهه وقتی فکر می کنیم آدمها و مخصوصن خودمون رو درست می شناسیم. نسبی بودن درست و غلط. اینکه وقتی با خونسردی افراد رو به خاطر اشتباهاتشون ( یا در واقع کاری که تو فکر می کنی اشتباهه) قضاوت می کنی، ممکنه خودت در شرایط مشابه بدتر از اون کار رو انجام بدی.
موضوعش خیلی برای من جالب بود. به جورایی قدرت وجدان رو به تصویر می کشید که چقدر سخت می تونه در بعضی شرایط با بالاترین علم،در برابر نفس، طاقت بیاره و افرادی که تسلیم نفس نمی شن چقدر باید باشرف و قوی باشن.
فکر کنم چاپ پنجم یا چهارم رو خریدم. گیر هم نمیاد. کتاب خودم رو فرستاده بودم برای مدیرعامل مهربون و شهرکتاب میرداماد گفت تموم شده. از مشهد خریدم. شاید از کتاب فروشی هایی که مثل شهرکتاب خیلی شلوغ نباشن، بشه پیداش کرد. گرچه به نظرم چاپ بعدیش هم به زودی بیاد. در ضمن ترجمه ش هم خیلی خوبه.
توصیه می کنم شدید.