سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۵

زندگی

خیلی کار دارم/داریم. دوباره موتورم با دور تند فعال شده. 
آخر ساله و با تارگت فاصله زیادی داریم. هر روز قبل از ساعت هشت دفترم. سعی می کنم تا آخر وقت دوام بیارم. ولی بعضی وقتها مثل امروز له می شم و برمی گردم خونه با یه بغل کاغذ و سررسید و فایلهایی که روی اینترنت برای کار توی خانه ذخیره می کنم. 
شونه و گردنم کمی تا قسمتی ابری، بهتره. امروز نوبت فیزیوتراپیم بود که نرفتم چون ترسیدم توی بارون و ترافیک گیر کنم. راستش ترجیح دادم بیام خونه با کارام. ولی در عوض نشستم اینجا و می نویسم. وقتی ذهنم این قدر فعاله، برای مرتب شدنش باید بنویسم. 

روزا به قدر یک نیم ساعت هم وقت خالی ندارم. بچه ها که حالا همه بالا و دم دستن، مرتب توی اتاقم هستن و درمورد فروش و برنامه های مالی و نمایشگاه پیش رو درحال برنامه ریزی هستیم.
یک پروژه بی ربط هم داریم که مال یکی از شرکتهای وابسته ست وباید مشکلش حل بشه. مشکلی که از پارسال همین موقع داریم روش کار می کنیم.

به بچه ها گفته م که وقتی با هم کار داریم سرشون رو بیاندازن پایین و بیان توی اتاق. جلسه و ملسه اتاق رو بی خیال بشن وگرنه ممکنه یک کار مهم رو از قلم بیاندازیم. برای همین اتاقم عین مطب دندون پزشکایی شده که هم زمان سه تا مریض رو ویزیت می کنن. یکی داره روی تخت دراز می کشه، یکی آمپول زده بی حسه و نفر آخر رو دارم قرقر دندونش رو می تراشم.
کار رو دوست دارم. وقتی حالم خوبه و می تونم مفید کار کنم خیلی خوشحالم. فکر نکنم ربطی هم زیاد به پول درآوردن داشته باشه. البته که اولین هدف از کار برای همه پوله. برای من ولی این بیش از اینکه شخصی باشه، شرکتیه. دوست دارم شرکتمون فعال و سالم و رو به جلو حرکت کنه. برام خیلی مهمه. وقتی خودم با این حس کار می کنم، متوجه میشم که ناخودآگاه بچه ها هم  تاثیر می پذیرن.

خاطرات جک ولش رو تموم کردم. (یک دلیل دور تند موتورم همین آقاست!)  خیلی خوب بود. خیلی خیلی. فقط در طولش  آقای طوسی رو جنرال سرویس کردم با این ترجمه مافوق افتضاحش. با این همه کنار بالشمه و باز هم ورقش می زنم. 

یک کتاب پلیسی جنایی هم کنار بالشم دارم. از امشب شروع می کنم. کتابها و فیلمهای جنایی برام همیشه جذاب بودن. به خاطر سریال پوآرو و شرلوک هولمز بارها شده که یک کار نسبتن مهم رو ول کردم و اومدم خونه. الانم اگه دوست دارین بدونین، ساعت هفت هرشب شبکه نمایش سریال پوآرو داره.
خلاصه زندگیم می گذره. حالا ارزش سلامتیم رو می دونم. گرچه کار زیادی براش نمی کنم و کماکان سیگار می کشم. دردم با سیگار بدتر میشه چون اکسیژن کافی برای عضله سازی ندارم. مدیرعامل مهربون می گه نکش. می گم دوست دارم. می گه خوب بکش چون سیگار دو تا خاصیت داره برات. یکی اینکه هر روز درد می کشی و یکی اینکه ممکنه سرطان بگیری. اولی رو که می بینم خیلی انگار برات مهم نیست، دومی رو هم که پارسال دیدیم اصلن ازش نترسیدی و خوب باهش کنار اومدی :)))

حالا دارم سعی می کنم کم بکشم. روزی دوازده تا  فعلن شده 4 تا به طور متوسط. ولی امروز باز قرق رو شکستم. 
آب هم زیاد می خورم. برای خوب شدن باید سیگار نکشم، آب خیلی بخورم و ورزش استقامتی انجام بدم. خلاصه داستان دارم برای زندگیم. داستانی که زمانی حضور یک پارتنرِ خوب خیلی توش مهم بود. ولی الان همه ش رو خودم می سازم. راضی ام از خودم از این بابت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر