شنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۵

دختر گل فروش

من اصولن آدم عجولی هستم. یه بار آیدا و نوید بهم گفتن آقا این روش بازی نیست. نباید دستت رو نشون بدی. 
 ولی من توی زندگی ساده خانوادگیم فقط یاد گرفته بودم اونی رو که هستم نشون بدم و لاغیر.

سالها کار و زندگی مستقل یادم داد که اشتباه می کنم و حق با آیدا و نویده. 
 در روابط شخصیم، هم چنان مثل خر سرم رو می اندازم پایین و سیخکی همون اول همه وجودم رو می زارم توی طَبَق. رابطه شخصی با آدمی مثل من ساده است و این اعتقادمه که توی روابط خصوصی اگر پیچیده باشی هیچ وقت محبت حقیقی شکل نمی گیره.

ولی توی کار.. در این سالها، مخصوصا یک سال اخیر، دارم متوجه میشم که باید پیچیده رفتار کرد. رفتار تک یاخته ای  نشونه صداقت نیست بلکه نشونه بلاهته. حتی با بچه های شرکت نمی تونم خودِ واقعیم رو نشون بدم. هروقت این کارو کردم، باختم. 

 توی این یه سال پروژه ای داریم که اولش من همون موجود تک یاخته ای بودم. کلاسهای مدیریت، درسهای شعبانعلی و از همه و همه مهم تر رابطه تنگاتنگی که درباره این پروژه با مدیرعامل مهربون داشتم، داره وادارم می کنه که بفهمم اگر بخوام با مغز تک سلولیم ادامه زندگی بدم، محکوم به فنا هستم.

روند پیشرفتم از تک یاخته ای به چند سلولی تا به امروز این طوری بوده که هی توی مذاکره به یاد خودم بیارم که نباید خوشحالی یا عصبانیتم رو بروز بدم. باید در عین تنفر از قضیه، بلد باشم بخندم. باید سیخکی حرف نزنم. باید طرف رو وادار کنم خودش به چیزی که مد نظرمه اقرار کنه. البته اینا فقط جزو دانش عمومی مدیریتم شده وگرنه مهارتشون رو ندارم. کماکان بازی طولانی خسته م می کنه.  توی یک مذاکره طولانی اختیارم رو از دست میدم، عصبانی میشم و از خشم فریاد می زنم و می گم : " مگه منو قیمه قیمه کنین که به این کار رضایت بدم" یا برعکسش به یکی می گم : "چقدر عالیه که تو این قدر خوبی و الهی قربونت برم".  
توی صفحه شطرنج من اگه کسی بخواد تقلب کنه، کمی تحمل می کنم و در یک نقطه، آستانه تحملم به طاق می رسه..  موهاشو می کنم و جاش کلم می کارم. 

این یه سال مدیرعامل مهربون نقش کاسپاروف رو به عنوان یک مربی بزرگ برای یک تک سلولی داشته. 
کاسپارف داستان ما نه عصبانی می شه و نه احساساتی.. تا ته بازی مغزش عین دقیقه اول کار می کنه. سیگار برگش رو با آرامش می کشه و خیلی کُند و یواش مهره هاش رو بازی می کنه. من کنار دستش، تند تند یکی یکی سربازا رو می فرستم جهنم. اون با آرامشی ذاتی بهم یاد می ده گوش کنم، آروم باشم و یاد بگیرم. هیچ وقت بازی رو بهم نمی زنه. هیچ وقت خیانت نمی کنه. دروغ نمی گه و تقلب نمی کنه. اما به راحتی برای هر تقلب طرف مقابلش، بلده مهره ای رو تکون بده که  اون آدم، کیش و مات در مقابلش زانو بزنه.

من؟!
من حیران و واله و شیدا مرتب براش آیت الکرسی می خونم و فوت می کنم.. سعی می کنم گوش کنم، آروم باشم، صبر کنم و یاد بگیرم. 

* پی نوشت:
 نمایش "دختر گل فروش" اثر خانم دکتر پروانه مژده اقتباسی از نمایش "پیگمالیون"نوشته جرج برناردشاو است.
برنارد شاو این نمایش را بر اساس نظریه اثر پیگمالیونی نوشته است.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۵

زندگی

خیلی کار دارم/داریم. دوباره موتورم با دور تند فعال شده. 
آخر ساله و با تارگت فاصله زیادی داریم. هر روز قبل از ساعت هشت دفترم. سعی می کنم تا آخر وقت دوام بیارم. ولی بعضی وقتها مثل امروز له می شم و برمی گردم خونه با یه بغل کاغذ و سررسید و فایلهایی که روی اینترنت برای کار توی خانه ذخیره می کنم. 
شونه و گردنم کمی تا قسمتی ابری، بهتره. امروز نوبت فیزیوتراپیم بود که نرفتم چون ترسیدم توی بارون و ترافیک گیر کنم. راستش ترجیح دادم بیام خونه با کارام. ولی در عوض نشستم اینجا و می نویسم. وقتی ذهنم این قدر فعاله، برای مرتب شدنش باید بنویسم. 

روزا به قدر یک نیم ساعت هم وقت خالی ندارم. بچه ها که حالا همه بالا و دم دستن، مرتب توی اتاقم هستن و درمورد فروش و برنامه های مالی و نمایشگاه پیش رو درحال برنامه ریزی هستیم.
یک پروژه بی ربط هم داریم که مال یکی از شرکتهای وابسته ست وباید مشکلش حل بشه. مشکلی که از پارسال همین موقع داریم روش کار می کنیم.

به بچه ها گفته م که وقتی با هم کار داریم سرشون رو بیاندازن پایین و بیان توی اتاق. جلسه و ملسه اتاق رو بی خیال بشن وگرنه ممکنه یک کار مهم رو از قلم بیاندازیم. برای همین اتاقم عین مطب دندون پزشکایی شده که هم زمان سه تا مریض رو ویزیت می کنن. یکی داره روی تخت دراز می کشه، یکی آمپول زده بی حسه و نفر آخر رو دارم قرقر دندونش رو می تراشم.
کار رو دوست دارم. وقتی حالم خوبه و می تونم مفید کار کنم خیلی خوشحالم. فکر نکنم ربطی هم زیاد به پول درآوردن داشته باشه. البته که اولین هدف از کار برای همه پوله. برای من ولی این بیش از اینکه شخصی باشه، شرکتیه. دوست دارم شرکتمون فعال و سالم و رو به جلو حرکت کنه. برام خیلی مهمه. وقتی خودم با این حس کار می کنم، متوجه میشم که ناخودآگاه بچه ها هم  تاثیر می پذیرن.

خاطرات جک ولش رو تموم کردم. (یک دلیل دور تند موتورم همین آقاست!)  خیلی خوب بود. خیلی خیلی. فقط در طولش  آقای طوسی رو جنرال سرویس کردم با این ترجمه مافوق افتضاحش. با این همه کنار بالشمه و باز هم ورقش می زنم. 

یک کتاب پلیسی جنایی هم کنار بالشم دارم. از امشب شروع می کنم. کتابها و فیلمهای جنایی برام همیشه جذاب بودن. به خاطر سریال پوآرو و شرلوک هولمز بارها شده که یک کار نسبتن مهم رو ول کردم و اومدم خونه. الانم اگه دوست دارین بدونین، ساعت هفت هرشب شبکه نمایش سریال پوآرو داره.
خلاصه زندگیم می گذره. حالا ارزش سلامتیم رو می دونم. گرچه کار زیادی براش نمی کنم و کماکان سیگار می کشم. دردم با سیگار بدتر میشه چون اکسیژن کافی برای عضله سازی ندارم. مدیرعامل مهربون می گه نکش. می گم دوست دارم. می گه خوب بکش چون سیگار دو تا خاصیت داره برات. یکی اینکه هر روز درد می کشی و یکی اینکه ممکنه سرطان بگیری. اولی رو که می بینم خیلی انگار برات مهم نیست، دومی رو هم که پارسال دیدیم اصلن ازش نترسیدی و خوب باهش کنار اومدی :)))

حالا دارم سعی می کنم کم بکشم. روزی دوازده تا  فعلن شده 4 تا به طور متوسط. ولی امروز باز قرق رو شکستم. 
آب هم زیاد می خورم. برای خوب شدن باید سیگار نکشم، آب خیلی بخورم و ورزش استقامتی انجام بدم. خلاصه داستان دارم برای زندگیم. داستانی که زمانی حضور یک پارتنرِ خوب خیلی توش مهم بود. ولی الان همه ش رو خودم می سازم. راضی ام از خودم از این بابت.

یک آدم اصول گرا

نشستم فایل های عزت نفس شعبانعلی رو گوش کردم. خیلی خوب بود. عین اینکه یکی یه هویی تکونم بده. عقلم برگشت سرجاش. بعد رفتم توی دل چیزی که نمی خواستم باهش مواجه بشم. جالب بود که دیدم همه ترسهام بی مورده.
....
خوبه که آدم بدونه از زندگی چی می خواد و چی نمی خواد. خیلی خوبه. دیگه حرکت آونگی نداره. ولی یه چیزی این بین پیش میاد که نمی شه اسمش رو اشکال گذاشت. در واقع از مختصات زندگی آدمیه که خودآگاهه. اونم این که ممکنه هیچ وقت به چیزی که می خواد نرسه. 
من از اون دسته آدمهام که اگر تا آخر عمرم چیزی رو که می خوام پیدا نکنم، نمی تونم برای خالی نبودن عریضه، از شر خودآگاهیم خلاص بشم و خودم رو بزنم به کوچه علی چپ. ارزشهام خیلی پررنگ هستن. ارزشهایی که در این چهل و اندی سال یکی یکی ساخته و پرورده شده و در وجودم نهادینه اند. 
نمی تونم به این فکر کنم که چطور ممکنه بعضی ها بگن ما هم ارزشهامون مهمه برامون ولی انعطاف داریم به مقتضای شرایط. انعطاف در ارزشها برای من معنی نداره.
بهم می گن آدم rigid و سرسختی هستم. خوب .. من دوست دارم احترام اصول فکریی که براشون زحمت زیادی متحمل شده ام رو نگه دارم.



جمعه، دی ۰۳، ۱۳۹۵

عزت نفس

وقتی پاش می افته، متوجه میشم ترس های قدیمی هنوز توی فکرمه. این ترسها از کجا اومدن؟ چرا نمی تونم عزت نفسم رو حفظ کنم؟ اصلن در این موارد فک کنم عزتی نفسی ندارم که بخوام حفظش کنم. :-(  
وقتی گذشته های زندگیم رو می کاوم، یادم میاد که یک زمانی این عزت نفس رو داشتم.. ولی بعد از یه بار زمین خوردن، هروقت می خوام اون راه قدیمی رو برم، می ترسم باز زمین بخورم. خیلی درد داشت آخه..

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵

روزمره ها

مشکلات هفته قبل خودشون حل شدن. شهرداری آدرس رو اشتباه اومده بود. فقط می خواست تعطیلات منو زهرمارم کنه. بار هم بلاخره رسید. البته تبعات هر دو مسئله هنوز تموم نشده. باید یه فکری برای دفتر بکنیم. بابت آزاد شدن بار هم پول زیادی دادیم که از حالا به بعد باید دنبال باربری بدویم تا جریمه ها رو ازش پس بگیریم. ولی خدا رو شکر اصل قضایا درست شده.

خیلی سعی کردم یکی از بچه های فروشم رو حفظ کنم ولی نشد. دو نفر جدید استخدام کرده ایم. یکی شون رو خیلی دوستش ندارم. نامنظم و بی انضباط و شلخته است. خوب من با این خواص کهیر می زنم. سه ماه برای آموزشش زمان صرف شده. زمان ورودش به شرکت مصادف با بدحالی شدید من بود که زود می رفتم خونه و توی شرکت هم از بس درد داشتم، فقط به کارهای واجب می رسیدم. بچه های فروش  پایین بودن و من اینو سپرده بودم دست یکی شون تا آموزشش بده. خودم نمی دیدم که روند پیشرفتش چطوریه وگرنه همون ماه اول با این خواصش ردش کرده بودم.
 فعلن می خوام تا عید باهش سر کنم مگر اینکه خطای فاحشی ازش سر بزنه. اگر درست شد نگهش می داریم وگرنه می گیم بره. 
برای محکم کاری دوباره دارم با آدمهای جدید مصاحبه می کنم. برحسب اتفاق دیروز هر سه نفری که مصاحبه شدن خوب بودن. فردا و پس فردا رو می خوام دراین باره فکر کنم.

امروز هم دو سه نفر اومدن. یکی شون به قدر یک پتوی گلبافت سیاه خط ریش گذاشته بود. ریش پروفسوری باد کرده و پرپشت و موهایی بلند و باز هم پتوی گلبافت سیاه.
 ازش سوال کردم چرا این رشته درس خوندی؟ گفت از بد حادثه. داییم گفت. گفتم خوب چرا فوق لیسانس گرفتی؟ گفت دوستم گفت وگرنه من می خواستم عکاسی بخونم.
گفتم پشیمون نیستی؟ گفت خیلی زیاد.
گفتم عزیز دل برادر همین الان ول کن این کارو و برو دنبال عکاسی. این کار با هنر مثل دو خط متنافره. 
گفت خوب شش سال وقت گذاشتم و الان سی سالمه. 
گفتم بنده خدا ممکنه نود سال عمر کنی، به خاطر این سی سال، باید شصت سال زجرکش بشی ها! 
حتمن که حرفهام اصوات بی فایده ای بودن. بهش گفتم من صفر کیلومتر نمی گیرم ولی می تونی به فلان شرکتها سر بزنی. 
دو تا شرکت دیگه هم رفته بود مصاحبه و رد شده بود. صدبار اومدم بهش بگم که با این پتوی گلبافت سیاهی که روی سر و صورتت کشیدی، امکان نداره بتونی استخدام بشی ولی واقعن روم نشد. وقتی رفت حس بدی داشتم که نگفتم، ولی نمی شد.
 .........
دیشب برای شب چله خانم فیزیوتراپم رو که بهترین فیزیوتراپ کلینیکه، شام دعوت کردم. از استثنائات دهه هفتاده. بسیار بادقت و علاقه مند به کار. دانشجوی شهرستانیه که تهرون تنها زندگی می کنه. وقتی دعوتش می کردم یاد آقای میرشب عزیزم بودم که می گفت این قدر خط کشی شده زندگی نکن، یه وقتایی هم کارهای احمقانه بکن. دعوت از آدمی که بیست و سه سال از من کوچکتر بود و اصلن نمی شناختمش، برای کاراکتر من واقعن یک کار احمقانه بود.
با دوستش اومد. نشستیم به شام خوردن و گپ زدن. 
بهش گفتم تو که این قدر درست خوبه (دانشگاه تهران فوق می خونه) و به کارت علاقه داری حتمن دکترا بگیر. گفت نه. فعلن نمی خوام. گفتم می خوای چکار کنی بعد از فوق؟ گفت می خوام برگردم شهرم و یک کلینیک بزنم و کار کنم. گفتم چه جالب! برای همینه که کارت این قدر خوبه و دقت داری، چون هدفت معلومه. گفت بله من خوب گوش می کنم دکتر چی می گه که یه روزی که خودم مریض می بینم، بلد باشم و تهران نمی مونم چون می خوام زندگی هم بکنم. گفتم دمت گرم.

 مشکل بیشتر بچه های نسل جدید اینه که زمان تعیین رشته اصلن نمی دونن می خوان چکاره بشن. برای دفع وقت میرن دانشگاه. خوب بنده خدا تو که می خوای رشته ای رو بخونی که برای بهترینهاش بازار کار نداره و بسیار هم سخته، مرض داری چهارسالت رو حروم می کنی؟ خوب برو توی مغازه کار کن. برو یک فن یاد بگیر. مگه مهندس رشته فیلان و بدتر از اون فوق لیسانس گرفتنش اونم از دانشگاه دوقوز آباد چی قراره بهت اضافه کنه؟؟ اصلن فلسفه شون برام قابل درک نیست.


جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۹۵

جک ولش



کتاب خاطرات جک ولش را می خوانم. رییس افسانه ای جنرال الکتریک. کتاب ترجمه بسیار بدی دارد که معلوم است هیچ ویراستاری فارسی نشده. با این همه خود کتاب به قدر کافی جالب است که ادامه اش بدهم.

جنرال الکتریک یک غول در دنیای صنعت است و جک ولش مدیر این غول بوده. خاطراتی که او از دوران مدیریتش (21 سال) درباره روشهای مدیریتش، نحوه تربیت و آموزش کارکنان، متحول کردن سیستم نیروی انسانی، معاملات نجومی و .. می نویسد، گاهی آن قدر بزرگ است که ذهنم نمی تواند پردازش کند.

بارزترین خصوصیت جک ولش از بین بردن بوروکراسی حاکم بر جی.ای و توانایی انتقال افکار و هدفهای شرکت از بالاترین رده به پایین ترین رده بود.
 جک ولش غیر از مسائل مادی، آدمی به شدت ارزش گرا بوده و ارزشهای مورد قبولش را به عنوان فرهنگ شرکت در همه کارکنان توانست نهادینه کند به نحوی که آنها شرکت را از آن خود بدانند و به آن وابستگی عاطفی داشته باشند.

جنرال الکتریک به همت جک ولش یک شرکت جهانی و شامل کلی کسب و کار در رشته های مختلف مثل دارو و موتور هواپیما و بانک و در عین حال کاملن یک پارچه است.

راستی می دانستید یکی از بنیان گذاران جنرال الکتریک توماس ادیسون بوده؟؟؟


پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۵

سال موش قراربود برای خروس چجوری بگذره؟؟*

سال 95 یکی از بدترین سالهای زندگیم بوده. شاید هم بدترینشون. از روز اول سال مریض بودم و هنوز هم خوب نیستم. مشکلات کاری فراوون.. استعفای دو تا از بچه های مهم فروش، رفتن مدیر مالیی که دو سال بود داشتیم روش کار می کردیم تا به ما ملحق بشه، مشکلات شدید شرکتهای متفرقه مون که به خاطر سایر شرکا ایجاد شده بود، مرگ عمه م، مشکلات خانواده و.. 
دلم می خواد بخوابم و بیدار شم و ببینم این سال مزخرف تموم شده. خنده داره این حرف. احتمالن همه مشکلات مسئولیتش با خودمونه. ولی من 50 درصد هم به تقدیر عقیده دارم. به انرژی منفی آدمهایی که وارد زندگی آدم میشن هم  باور دارم. خلاصه می تونین تصور کنین کمی تا قسمتی خرافاتی ام. هرچه هست، امسال هر روز با یک بلای جدید مواجه شدم.

هفته قبل دو تا تریلی جنسی که وارد کرده بودیم، یک هفته بین راه بندرعباس و تهران گیر کرد. هنوزم البته گیر کرده. راننده رو پیدا نمی کردیم و فکر کردم بار رو دزدیده. این اتفاق دو بار دیگه هم برامون افتاده.
 بار بیمه بود ولی فکر واردات مجددش و خوابیدن خط تولید در این مدت، منو به افسردگی می کشوند. خلاصه بعد از پیگیری های زیاد فهمیدیم راننده توی بار ما مواد مخدر جاسازی کرده و پلیس راه اونو بازداشت کرده. تا امروز دنبال رفع توقیف باریم..

دیشب که از شرکت می اومدم، با خودم گفتم آخ جون ... سه روز تعطیلی.. توی خونه همه چی دارم.. برف هم قراره بیاد.. زونکهای متعدد رو گذاشتم صندوق عقب شرکت که بیام خونه و این سه روز در آرامش کار کنم و از برف و راحتی خونه لذت ببرم. 
صبح کله سحر با تلفن سرایدار شرکت بیدار شدم. واویلا! فکر کردم لابد آتش سوزی یا دزدی شده. گفت نه.. نصفه شب شهرداری اومده و ساختمون رو پلمب کرده.
 روزم ساخته شد.
از ساعت هفت صبح تا همین الان درگیر بودم. منِ بدبخت مدیر ساختمونم. با یکی دیگه از همسایه ها رفتیم شرکت و با راهنمایی وکیل شرکت، 110 رو خبر کردیم. کار نداریم به اینکه نمی اومد و چقدر چاخان کردیم تا آوردیمش. بعد که اومد یک ساعت التماس کردیم تا صورت جلسه کنه و یکشنبه بریم دنبال رفع توقیف..انگار یه هفته ای باید بریم و بیاییم. توی ساختمون سه واحد مسکونی از جمله واحد جدیدی که ما اجاره کردیم، هست که استفاده اداری ازشون میشه. احتمالن یکشنبه می یان بازدید. کار از تفاهم و و فیلان هم گذشته و رفته بخش اجراییات. شهرداری هم بی پول. شهردار جدید منطقه هم مصمم به کسب درآمد از راه پلمب ساختمونهای متخلف. ما؟؟؟ بیش از بیست میلیون برای انتقال به این واحد خاک بر سری خرج کردیم و تازه دیروز دوربینهای مدار بسته نصب شد و فکر کردیم می تونیم یک نفس راحت بکشیم... 
یعنی حس استیصال دارم از فکر اینکه این همه آدم رو چکار کنم؟؟؟ 
حالا خوبه من آدمی ام که هم اهل چلنج هستم و هم مسئولیت همه اتفاقات رو به عهده می گیرم. از مسائل سخت هم یکی دو ساعت می ترسم و بعدش به فکر راه حل می افتم. این بار ولی حقیقتن خستمه. اون قدر در این یک سال با مشکلات غیر مترقبه سخت دست و پنجه نرم کردیم و یکی یکی رو حل کردیم و گذاشتیم کنار که این یکی واقعن دیگه باعث شده بالا بیارم از ناراحتی. درد گردن و شونه م هم دوباره شروع شده و همه این یک هفته باز توی کابین فیزیوتراپی بودم و اجازه ورزش نداشتم. همه چی با هم مخلوط. تو فرض کن فالوده بستنی، اما شور !

*برای درک تیتر رجوع شود به طالع بینی چینی سال 95.

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۹۵

آبهای نیلگون خلیج فارس

با مامان و بابا و گل یاس و فندق رفتیم کیش. یکی از بهترین سفرهای عمرم بود. هتل ترنج بودیم. همه چیز بی نظیر و عالی و لوکس. همه کارکنان آموزش دیده و بسیار مودب و مهربون. هتل روی دریاست. زیباترین منظره دنیا رو توی اتاقمون داشتیم. منظره ای که هروقت می خواستم برم توی رویا، همچین جایی رو تصور می کردم.. با اینکه از هتل پنج ستاره خوب دوبی گرون تر بود، به نظر من صد برابر می ارزید. با کمال میل پولمون رو برای مملکت خودمون خرج کردیم و در قبال اون سرمایه عظیم و اون همه پذیرایی عالی، حتی کم هم دادیم. 
تا تونستم غروب تماشا کردیم و دریا.. و تا شد با صدای زیبای دریا و مرغان دریایی آرامش گرفتم.