افت و خیزهای روزمره


در این یک هفته اتفاق خاصی نیافتاده. معاونم ماندنی شد. چندین بار برای کارشناس فروش آگهی زده‌ایم ولی دریغ از یک نفر. 
چند آگهی اولمان را تخصصی دادیم و بعد که دیدم بعد از 5 یا شش آگهی ناموفقم، این بار فقط نوشتم کارشناس مهندسی یا علوم پایه برای فروش.  نتیجه بهتر بود. شاید 5 رزومه قابل مصاحبه داشتیم.

معضلات استخدام در رشته‌ای که کار می‌کنیم دارد وادارم می‌کند همین دو نفری را که درحال رفتن هستند، برسرم بگذارم. یکی از آنها صد در صد نمی‌ماند. دیگری نود درصد رفتنی‌ست و احتمال کمی می‌دهم بتوانیم نگهش داریم.

...

این هفته بچه‌ها را از طبقه پایین برگرداندیم بالا. انتقال فروش به پایین یکی از تصمیمهای اشتباهی بود که اول سال گرفتیم. جایمان بسیار تنگ بود و ناچارن با صرف هزینه زیاد بخش دوم زیرزمین را فرنیش کردیم. مالی چند سال بود که در بخش دیگر مستقر بود.
دراثر این کار راندمانمان افت زیادی داشت و گاهی فکر می‌کنم اگر این کار را نکرده‌بودیم هنوز دو نفر فروشم را داشتم. 
به هرحال تصمیم گرفتیم واحد روبرویمان را به هر بهایی اجاره کنیم. با مدیرعامل مهربان حرف زدم.. خدا را شکر که همیشه حمایتم می‌کند و بابت اشتباهاتم سرزنش نمی‌شوم.. انتقاد و راهنمایی چرا ولی سرزنش هیچ‌وقت.. این بار هم راهنمایی او در اجاره مفید افتاد و هم بخت مساعد.
 هم مالی و هم فروش به بالا منتقل شده‌اندا. از دیروز اسباب‌کشی داشتیم و داریم. کار را سپرده‌ام دست مدیر مالی و معاونم. به‌نظرم تا الان خیلی خوب جلو رفته‌اند. هنوز مهم‌ترین قسمت که جابجایی شبکه سیستم مالی و تلفنهاست مانده. 

...

برادرم کماکان مسافر مشهد-تهران است. به نوعی مقیم تهران و مسافر مشهد! سیستمم به هم ریخته. کلافه‌ام. این هیچ ربطی به خوب‌بودن یا بد بودن او ندارد. اتفاقن بسیار بچه خوبی‌ست ولی ست‌آپ زندگی من چیز دیگری‌بوده و من وقتی کنترلم را روی زندگی مخصوصا بخش شخصی‌اش از دست می‌دهم، کلافه می‌شوم. 
امشب داشتم فکر می‌کردم میز کارم را از هال برگردانم توی اتاق خوابم.. این یعنی پرایوسی‌ام را می‌خواهم:((

نظرات