شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۵

آدمهای خوب روزگار-امیر تقوی

آقای امیر تقوی را از رادیو مذاکره آقای شعبانعلی می شناختم و وبلاگشان را تازه پیدا کرده ام. 
البته همه وبلاگ خواندنی است. اگر مدیر هستید، توصیه می کنم فایل های رادیو مذاکره مخصوصن صحبتهای آقای تقوی را گوش کنید. (لینکش را یادم نیست. با مراجعه به سایت آقای شعبانعلی و رادیو مذاکره ایشان، می توانید پیدا کنید)

پنجشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۵

از خوشی های بزرگ زندگی، یکی، خوردن آبگوشت مرزه در یک روز برفی ست :)

دیشب مثل یک اسکیمو خوابیدم. از بس سرد بود. لباس بافتنی و جوراب پوشیدم و پتو برقی هم طبق معمول زیر کتفم. با این همه صبح احساس میکردم سینوسهام دارن یخ میزنن. تمام پرده های زیر و رو رو کشیده بودم که خونه گرم بمونه. بنابراین از بیرون بی خبر بودم. پرده ها رو که باز کردم، دیدم به به برف میاد. فک کنم دوسالی هست برف این طوری نیومده. چای رو روبه راه کردم و فرنچ تست درست کردم. آبگوشت هم برای ظهر. 

زنگ زدم شرکت. کماکان اسباب کشی ادامه داره. قراره شنبه گروه مالی بالا باشه. بچه های خدمات با دو تا کارگر اضافی شرکتن. قرار بود تعمیرات چی ساختمون هم بیاد که یک کار بنایی برامون بکنه. دو هفته است سرکاریم از دستش. بازم نیومد. پای تلفن دادم در اومد. گفته بود فردا میاد. فردا هم نصاب های شبکه میان و توی گرد و خاک ناممکنه بتونن کار کنن. حسابی داد زدم و گفتم بهش بگین اگر امروز نیومد دیگه پاش رو شرکت نزاره. حالا انگار قول داده عصری بیاد.
یک کمی که گذشت و چند تا نفس عمیق که کشیدم، دیدم باز عصبانی شدم. حق با منه. مطمئنم. ولی این عصبانیتها در حالیکه هربار هم همین طور مطمئن بودم که حق با من بوده، باعث شده که نیروهای خوبی رو از دست بدم. برای همین چند تا نفس عمیق دیگه کشیدم و دوباره تلفن زدم شرکت. به بچه ها گفتم اگه یارو نیومد مهم نیست. ولش کنین. بنایی رو میزاریم برای یک تعطیلی دیگه (گرچه همه زندگیمون غرق خاک خواهد شد). از همه تشکر کردم و گفتم نهار سفارش بدن. 

دوش گرفتم. دو ساله توی این خونه ام و حسرت یک آب پر فشار و داغ روی دلم مونده. بدبختی همسایه های مهندس داشتنه! همه اهل صرفه جویی و دقت در مصرف آب و انرژی. پمپ روی کمترین فشار تنظیم شده و دمای آب فقط در حدیه که یخ نزنیم. همه هم، همفکرند که باید صرفه جویی کنیم. ناسلامتی مهندسیم! منم یخ می زنم. چند وقت پیش بلاخره حموم رو نوسازی کردم. وان جکوزی فول آپشن خریدم. و تنها علت برای خریدنش این بود که سیستم گرمکن آب روی تکمیل ترین مدل بود.  ولی برای هر دوش گرفتن ساده که نمی شه رفت توی جکوزی دراز کشید که! بنابراین کماکان یخ می زنم. 

بوی آبگوشت توی خونه پیچیده. رب و مرزه و سیب زمینی و دارچین و فلفلش رو زدم.. بوش حال خوبی داره. حس امنیت میده بهم. خنده داره ولی میده :)
به خاطر برف نرفتم فیزیوتراپی. بنابراین حتمن باید یک ساعت توی خونه ورزش کنم. هنوز نصفه و نیمه خوبم. عضلاتم به تار مویی بندن.
از اونجایی که روزای خوب زندگی قابل شمارشن و امروز یکی از اون روزاست(انشالله)، میرم با بقیه ساعتهاش خوش باشم.. هیچ معلوم نیست یه ساعت دیگه سرنوشت برامون چی رقم زده باشه.

چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۵

بز خرمن کوب

هفته سختی برام گذشت. اونم درست وقتی که فکر میکردم تعطیلی یکشنبه رو چقدر دوست دارم باهش حال کنم.. 
شنبه عصر گل یاس زنگ زد و باصدایی که از ته چاه در می اومد حرف زد.. تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل..
شدت فشار روحیم به حدی بود که دچار سکوت ممتد و گفتگوی درونی بی انتها شده بودم. و این قضیه تا امروز ادامه داشت.. هنوزم مشکل حل نشده ولی یک پانسمان موقت گذاشتن روش که خونریزی نکنه..
این چند روز با خودم فکر میکردم چقدر تحملم در مقابل رنج کمه. از کی این طوری شدم؟ چند ساله گمونم.. وقتی شوهر خواهر کوچکم نا به هنگام مُرد، گریه من بند نمی اومد. یادمه ماشین رو کنار ظفر پارک کردم و با صدای بلند هق هق می کردم.. مثلن قراربود مواظب بابا و مامانم باشم که وقتی بهشون خبر رو میدیم پس نیافتن.. در عوض کل جماعت سعی می کردن اشک منو بند بیارن.
یک دوره ای از زندگیم یخ زده بودم. خیلی دور نیست. مثلن ده یازده سال پیش.. از بس پشت سر هم دچار فلاکتهای ممتد شده بودم، روحم بی حس شده بود و گریه نمی کرد. بعدش یک ضربه محکم دیگه از زندگی خوردم که باعث شد شیرفلکه اشکم مجددن باز بشه و از اون به بعد دیگه هرز شده.
توی خونواده ادای آدمهای قوی رو در میارم. خواهر بزرگتری که میگه مثل کوه پشت سر خواهرها و برادرش وایستاده تا بهش تکیه کنن. ولی پهلوون پنبه ای بیش نیستم و با کوچکترین چیزی میرم توی چرخ گوشت و روح و جسمم کاملن له می شه و میاد بیرون.. تا باز خودم رو جمع و جور کنم طول می کشه ..

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۵

:(








گل یاس ناز زندگیم چطور از راه دور مراقبت باشم..

جمعه، آبان ۲۸، ۱۳۹۵

کلید در گنج صاحب هنر




آقای شعبانعلی هر هفته برای اعضا یک ایمیل می فرسته. این ایمیل علاوه بر معرفی مطالب سایت، همیشه یک عبارت خوب اولش داره. 
چیزی که برای من هفته قبل اومد این بود:

نیمی از کل مشکلات زندگی ما،
ناشی از پاسخ های مثبت زودهنگام
یا پاسخ های منفی دیرهنگام هستند.
جاش بیلینگز

لازم به گفتن نیست که چقدر این حرف رو قبول دارم و چقدر از بابت رعایت نکردنش در همه قسمتهای زندگی دچار پشیمانی شده‌ام! (البته در مورد من یا باید با تا عوض بشه :-))

چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۵

افت و خیزهای روزمره


در این یک هفته اتفاق خاصی نیافتاده. معاونم ماندنی شد. چندین بار برای کارشناس فروش آگهی زده‌ایم ولی دریغ از یک نفر. 
چند آگهی اولمان را تخصصی دادیم و بعد که دیدم بعد از 5 یا شش آگهی ناموفقم، این بار فقط نوشتم کارشناس مهندسی یا علوم پایه برای فروش.  نتیجه بهتر بود. شاید 5 رزومه قابل مصاحبه داشتیم.

معضلات استخدام در رشته‌ای که کار می‌کنیم دارد وادارم می‌کند همین دو نفری را که درحال رفتن هستند، برسرم بگذارم. یکی از آنها صد در صد نمی‌ماند. دیگری نود درصد رفتنی‌ست و احتمال کمی می‌دهم بتوانیم نگهش داریم.

...

این هفته بچه‌ها را از طبقه پایین برگرداندیم بالا. انتقال فروش به پایین یکی از تصمیمهای اشتباهی بود که اول سال گرفتیم. جایمان بسیار تنگ بود و ناچارن با صرف هزینه زیاد بخش دوم زیرزمین را فرنیش کردیم. مالی چند سال بود که در بخش دیگر مستقر بود.
دراثر این کار راندمانمان افت زیادی داشت و گاهی فکر می‌کنم اگر این کار را نکرده‌بودیم هنوز دو نفر فروشم را داشتم. 
به هرحال تصمیم گرفتیم واحد روبرویمان را به هر بهایی اجاره کنیم. با مدیرعامل مهربان حرف زدم.. خدا را شکر که همیشه حمایتم می‌کند و بابت اشتباهاتم سرزنش نمی‌شوم.. انتقاد و راهنمایی چرا ولی سرزنش هیچ‌وقت.. این بار هم راهنمایی او در اجاره مفید افتاد و هم بخت مساعد.
 هم مالی و هم فروش به بالا منتقل شده‌اندا. از دیروز اسباب‌کشی داشتیم و داریم. کار را سپرده‌ام دست مدیر مالی و معاونم. به‌نظرم تا الان خیلی خوب جلو رفته‌اند. هنوز مهم‌ترین قسمت که جابجایی شبکه سیستم مالی و تلفنهاست مانده. 

...

برادرم کماکان مسافر مشهد-تهران است. به نوعی مقیم تهران و مسافر مشهد! سیستمم به هم ریخته. کلافه‌ام. این هیچ ربطی به خوب‌بودن یا بد بودن او ندارد. اتفاقن بسیار بچه خوبی‌ست ولی ست‌آپ زندگی من چیز دیگری‌بوده و من وقتی کنترلم را روی زندگی مخصوصا بخش شخصی‌اش از دست می‌دهم، کلافه می‌شوم. 
امشب داشتم فکر می‌کردم میز کارم را از هال برگردانم توی اتاق خوابم.. این یعنی پرایوسی‌ام را می‌خواهم:((

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۹۵

خوشیها و مصائب میز مدیر

 
  
به‌نظرم مدیریت یکی از سخت‌ترین کارهاست. هنوز بعد از گذشت 15 سال به آن عادت نکرده‌ام. گرچه یاد گرفته‌ام انتظاراتم را از افراد کم کنم، مسئولیت‌پذیرباشم و مدام توجه کنم که زمان مشکلات فرافکنی نکنم.

میز مدیریت خواص زیادی هم دارد. با خودش قدرت و احترام می‌آورد. ولی معلوم نیست استرس و مسئولیت زیادی که به اجاره‌نشینش می‌دهد به آن مزایا می ارزد یا نه..
بقیه که آدم را نگاه می کنند ظاهر کار را می بینند. چیزی که شاید به ندرت بهش فکر کنند این است که من شب وقتی می‌خوابم ناگهان با فکر یک کار انجام نشده بیدار می‌شوم و دیگر خوابم نمی برد، یا وقتی یک کارمند می‌خواهد استعفا بدهد، چقدر فکر می‌کنم و یا وقتی به تارگت فروش نمی رسیم، چقدر استرس دارم..

اینها را نوشتم چون چند وقت است که مشکلات پرسنلی شرکت زیاد شده. دو ماه قبل دو تا از بچه های فروش استعفا دادند و تا پایان سال حضور دارند. از طرفی معاونم که خیلی رویش تکیه کرده بودم، به یک دلیل واهی که از من رنجیده بود، دوشنبه استعفا داد وآنقدر جیغ زد که احساس کردم مغزم دارد می سوزد. هنوزهم نمی دانم ماندنی ست یا رفتنی. چهارشنبه هم با یکی از بچه های فروش قدیمی‌ام رفتم شیراز، توی شیراز دعوایمان شد و گرچه وسط روز آشتی کردیم، اما دانستن علت اینها ذهنم را به شدت درگیر کرده‌است.
می‌خواهم در این مورد بنویسم، شاید ذهنم مرتب شود.
معاونم هم‌زمان با جیغ زدنهای متوالی‌اش عیبهایی را که به نظرش در من بود بهم گفت. البته فکر می‌کرد که نمی‌ماند و من در عین حال از این بابت که این طور بی‌رحمانه نقد می‌شوم، خوشحال بودم. فرصتهای کمی برای یک مدیر پیش می‌آید که بتواند حقایق پشت پرده و افکار پرسنلش را بفهمد.

به من گفت شما به تازه واردان اهمیت زیادی می دهید. هرچه می گویند را بلافاصله می پذیرید و اجرا می‌کنید. 
تغییرات در شرکت ما زیاد است و رویه ثابتی نداریم. بچه های فروش را آن قدر پررو کرده‌اید و بهشان میدان داده‌اید که به خودشان حق اظهار نظر در همه موردی را می‌دهند. آدمها برای شما ابزار موفقیت هستند. حقوق را به موقع می دهید ولی مزایایی مثل بونوس و بهره‌وری نامنظم است و نمی‌توانیم روی آنها حساب کنیم...

حالا فکرهای خودم را می‌نویسم. 
درست است که به تازه‌واردان اهمیت می‌دهم. در بسیاری از موارد فکر می‌کنم نیاز به حمایت من در بدو ورود دارند. نظراتشان را مهم تلقی می‌کنم و توی جلسات پشت سرشان می‌ایستم. خوب این را هم قبول دارم که مواردی هم بوده که واقعن اشتباه کرده‌ام. مثلا امسال یک مدیر فنی استخدام کردم که هیچ شباهتی به آنچه از خودش گفته بود نداشت و من قبل از اینکه مطمئن شوم، روی او حساب زیادی باز کردم. 
رویه هایمان ثابت نیست؟ شاید. این نظر کارمندان است چون ظاهر امر را می‌بینند. 
ما درحال گذار از سیستم سنتی به مدرن هستیم. برای همین تغییراتمان زیاد است. اول امسال تصمیم گرفتم که سی‌آر‌ام را در شرکت پیاده کنم. مصادف شد با بیماری‌ام و گرفتاری شدیدم در  یکی از دیگر شرکتها. فرصت نحقیق شخصی نداشتم و کار را سپردم  به یکی از بچه های جدید.
 این هم اشتباه بود و هم اجتناب ناپذیر. از طرفی خودم نمی توانستم به کار برسم و از طرفی انتخاب آن فرد اشتباه بود چون کاملن بی‌تجربه بود و از طرف دیگر انتخاب دومی هم نداشتم. باید در همان نقطه قضیه را hold می‌کردم که نکردم. شش ماه طول کشید و تازه یک هفته است که این تصمیم را گرفته‌ام، آن هم با شنیدن جیغ‌های معاونم و بعد از صرف وقت و هزینه زیاد.

بچه های فروش ما پررو هستند. این را خودم هم فهمیده‌ام. ولی ما قائم به فروشیم. فروش خط اول جبهه ماست و تنش زیادی هم تحمل می کند برای همین بهشان مرتب آوانس داده‌ام که اشتباه بوده و حد خودشان را حفظ نکرده‌اند. از بس اول سال اذیتم کردند و به روشهای مختلف قدرتشان را به رخ کشیدند، تصمیم گرفتم سی‌آرام را راه‌اندازی کنم تا از وابستگی مان به پرسنل فروش کم شود که نشد و حتی استخدام آن مدیر فنی هم به این امید بود که روزی مدیر فروش شود..

حقوق را قبل از دهم برج می دهیم. مزایای ما خیلی زیاد است. در مواردی به اندازه حقوق. ولی نمی‌فهمم درحلیکه شرکتهای تولیدی بسیاری حقوقشان را دو ماهه و سه ماهه می‌دهند، چطور بچه ها به این صورت اعتراض می‌کنند.
دارم روی این مسئله فکر می‌کنم که سال بعد حقوق و مزایا را تجمیع کنم. امتیاز بهره‌وری ماهانه را هم بدهم ولی مبنای افزایش حقوق سال بعد یا پاداش باشد.
خلاصه که کار سختی است. همه همیشه ناراضی‌اند. هرکاری برای کارمند می کنی باز متوقع است و باز فکر می کند حقش را می‌خوری. شاید هم واقعن کاری نمی‌کنم و فکر می‌کنم که می‌کنم.

باید برای سیستم یک فکر اساسی و کل نگر بکنم. در برابر تنشهای پرسنل داریم آسیب‌پذیر می‌شویم و این خوب نیست.

؟

یک وقتهایی سوالات احمقانه ای در ذهن آدم می‌چرخند..مثل امشب که پیاده رفتم آن طرف کوچه خرید کنم. طبق معمول زباله‌گردها سطل زباله کوچه را جوریده و هرآنچه به‌ کارشان نیامده‌بود، روی زمین ریخته‌بودند. 
همیشه برایم سوال است که چرا شهرداری جلوی این کار را نمی‌گیرد؟ هر روز و شب کلی هزینه صرف نظافت کوچه می‌کند و انگار نه انگار!

جمعه، آبان ۱۴، ۱۳۹۵

گذران زندگی طی دو روز تعطیل






باید بنشینم و متن کاتالوگ جدیدمان را تصحیح کنم. کاری که فقط و فقط از خودم برمی‌آید و نمی توانم به کسی بدهم. خیلی هم ازش بدم می‌آید..
هرکاری کرده‌ام جز همین... توی دلم نجوایی شیطانی می‌گوید روز تعطیل را وا بده.. عقلم می‌داند که اگر وا بدهم ممکن است ناچار شویم کاتالوگ قبلی را بدون محصولات جدید تجدید چاپ کنیم..  به بچه‌های مارکتینگ گفته‌ام اگر تا آخر هفته مطالب را آماده نکردم، مجازند که قبلی را بدون گفتن به من چاپ کنند. 

دو روز تعطیلی خود زندگی‌ست. نمی‌دانم قبلن چطور با یک روز جمعه خستگی را از تنم و فکرم به‌در می‌کردم. با این همه مدام فکر می‌کنم تعطیل بودنم یک گناه کبیره است و تمام این چند هفته کارتابلم را با خودم آورده‌ام منزل و لااقل دو سه ساعت کار کرده‌ام. بخشی از واجب بودن ادیت کاتالوگ هم در راستای همان حس گناه کبیره است.
....
اشتباه فکر می‌کردم که خانواده پدری به سرعت از عزا درمی‌آیند. پدرم به شدت توی خودش،  سردرگریبان است و کاری برای آرامشش نمی‌توانم بکنم. این دردی‌ست که فقط زمان مرهم آن است.
....
کاش کمی باران ببارد. دلم پاییز بارانی می‌خواهد..

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵

کوچه‌های خاکی






کمابیش دارم به زندگی عادی برمی‌گردم. البته نه خیلی عادی چون هنوز نمی توانم بیشتر از ساعت سه و نیم توی شرکت بمانم. گزگز پشت و شانه اذیتم می کند و از ترس اسپاسم با سرعت می‌روم فیزیوتراپی. 
احتمالن یک ماه است که درمان را جدی دنبال می‌کنم. مجبور شدم کلاس یوگا را ترک کنم چون بعضی از حرکات اذیتم می‌کرد و تقریبا با حذف آنها چیزی از یوگا باقی نمی‌ماند. 
کلینیک فیزیوتراپی محل آرامش است. ترسم را از معلول شدن مادام العمر از بین می‌برد. برخلاف دوبار قبل، سبک و دقیقا طبق توصیه دکتر ورزش می‌کنم. نباید عجله کنم. یعنی نمی‌توانم بکنم!
سه روز گذشته را نرفتم کلینیک. عمه‌ام بعد از هفت ماه به‌خاطر سرطانی که با سرعت همه بدنش را گرفت، فوت کرد.برای همین یک سفر دو روزه مشهد داشتم. 
تشخیصی که زمان ام‌آر‌آی برای عمه‌ام داده‌بودند، درست همانی بود که برای من دادند. با این فرق که تشخیص او درست و مال من خطای پزشکی بود.
شروع بیماری‌اش برای همه ما بهت زیادی به‌همراه داشت. اما از یک جایی انگار به خودمان می‌گفتیم لابد خوب شده.. وبعد که برای بار سوم درحال کما به مشهد آوردنش، خواهرم گفت از آن عمه درشت و عظیم‌الجثه یک گنجشک خاموش روی تخت بیمارستان مانده. بعد باور کردیم که قرار است بمیرد. صبح ساعت هفت خبر دادند که فوت شده و ظهر همان روز بردنش تربت، شهر پدری‌ام، و تمام.
پدرم همراه خانواده‌اش همان روز رفت تربت و ما فردا صبح. ظهر هم برگشتیم. تقریبا به اندازه نصف جمعیت تربت هم در عزاداری شرکت کردند. ولی چقدر راحت همه پذیرفته‌بودند که مرگ است دیگر.. شتری که نوبتش رسیده در خانه عمه‌ام بخوابد.
داستان مرگ در خانواده پدری‌ام خیلی ساده حل می‌شود. قبل از اینکه رخ بدهد همه هرکاری بتوانند برای رخ ندادنش می‌کنند ولی وقتی اتفاق افتاد، ساده‌تر از باور من، با آن کنار می‌آیند.
بیشتر فامیل پدری‌ام را برای بار اول در این مراسم دیدم. سه تا دختر عمو، پسر عمه کوچکم و یک پسرعموی دیگر را. اینها درجه یک ها بودند و درجه چندمها را همین الان هم دیگر به‌خاطر ندارم. سی و اندی سال بود که نرفته‌بودم تربت. خاطراتم مربوط به سالهای بچگی بود. وقتی که کوچه‌ها هنوز خاکی بودند و من و دختر عمه با یک پنج‌زاری کلی خوراکی از بقالی می‌خریدیم. 
تربت را دوست ندارم. شهر غمگین و دلتنگی‌ست. توی ذهن من با خاک تداعی می‌شود. نمی‌دانم چرا. با اینکه در زمان کودکی هروقت به دیدن پدربزرگ و مادربزرگم می‌رفتم، خیلی خوش می‌گذشت.. اما از همه چیز فقط یاد کوچه‌های خاکی و آفتاب داغ تابستانش را به‌یاد دارم.