پنجشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۵

پیاده روی

نوشته روز قبل را از بس جرح و تعدیل کردم تبدیل به شیر بی یال و دم و اشکم شد. 
این محافظه کاری شدید در نوشتن باعث شده تقریبا ننویسم درحالیکه دلم برای این کار واقعن تنگ می شود. 
روزمره نویسی از ده یا دوازده سالگی عادتم بوده. دفترهای خاطرات آن زمان را که تا هجده سالگی نوشته ام، امانت داده ام به پسرخاله ام که  زمانی مثل برادرم بود.حالا شاید اثری ازشان نباشد. نمی دانم. بعد از آن را خودم نگه داشتم. یکی دو دفتر را هم به نظرم پاره کرده باشم. خاطرات تلخ زمان زندگی زناشویی و طلاق. شاید برای همین است که تقریبا آن فصل از زندگی از حافظه ام پاک شده. 
اتفاقن این ایام اگر بخواهم روزمره بنویسم حرف برای گفتن زیاد است. ولی نبایدهای من زیادتر.
بگذریم.
امشب پس از سالها، تنهایی رفتم پیاده روی. به بهانه خرید رفتم و اصرار مادرم بود که گفت ماشین نبر و کمی راه برو. با برادرم می رویم ولی اینکه تنها با خودم باشم نه.
 سالهای دور این کار برایم یک جور مراقبه بود. همسایگی با پارک ساعی و خیابان پهلوی جاذبه بسیار بزرگی داشت. از آن مهم‌تر اینکه ماشین نداشتم. 
وقتی این خانه را خریدم، به سبب نزدیکی به میرداماد، فکر می کردم باز عادت راه رفتن را از سرخواهم گرفت. اما نشد. امشب بعد از دو سال که اینجا هستم برای اولین بار رفتم میدان محسنی. کل رفت و برگشتم نیم ساعت طول کشید.عالی بود.
یک جورخاص سراپا چشم می شوم و اطرافم را کشف می کنم... دیدن خیابان و درختها و مغازه هایی که تا پیاده نباشی نمی بینی، خیلی خوب است.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۵

دیروز در همه دقیقه های فکرم برادرم جاری بود

مدتی‌ست برادرم به‌خاطر کارش هفته‌ای چند روز تهران می ماند. دیشب از بس که من عادت به زندگی دو نفره ندارم و نمی دانم با نفر دوم چه کنم، رفتیم بیرون. بیشتر شبهای این چهار ماه را همین طور گذرانده‌ایم. رفتیم و لباس مادرم را که بار قبل خریده بودیم، عوض کردیم. دو تا ماگ خریدیم و گفتگوکنان برگشتیم خانه. توی تاریکی خیابان با هم حرفمان می‌آید.
 برگشتیم و شام درست کردیم.. شام پختن هم از عوارض زندگی دو نفره است. زیاد خوشم نمی آید. بیشتر دوست دارم شامم سبک باشد ولی با برادرم نمی‌شود. بلاخره مهمان است.

من و برادرم اگر ماهها در خانه کسی باشیم، هیچ کنکاشی در خانه‌اش نمی‌کنیم. بیشتر از فرط تنبلی و بی‌علاقگی به کشف زندگی دیگران. کمی هم لابد به خاطرحجب و حیا. با این خاصیت‌مان برای صاحب‌خانه‌ در کل موهبتیم.  مخصوصا که بیست و اندی سال تنها زندگی کرده‌باشد و عادت نداشته‌باشد چیزهای خصوصی اش را پنهان کند.

برادرم چهارشنبه‌ها می‌رود مشهد و یکشنبه‌ها برمیگردد.  بعد از 4 ماه امشب جای خالی‌اش را حس می‌کنم. وقت رفتن غم داشت و دلم می‌خواست الان نزدیکش باشم.

بیماری‌ام بیشتر به خاطر غصه‌خوردن برای دیگران بود که شدت گرفت. یک ماه است سعی می‌کنم برای چیزهایی که کاری از دستم ساخته نیست، غصه نخورم.

شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۵

آلن دو باتن

بیش از ده سال دو جلد از کتاب "سوفی" در کتابخانه‌ام داشتم که هربار سعی کردم بخوانمش، موفق نشدم.
یکی را به مدیرعامل مهربان دادم و دومی را به پسته خانم.

حالا به توصیه مدیرعامل مهربان یکی دیگر برای خودم خریده‌ام ولی کماکان نتوانسته جذبم کند.
در عوض کتابهای آلن دو باتن را سرچ کرده‌ام و برای آخر هفته و شهرکتاب، روز شماری می‌کنم.

پی‌نوشت:
یکی از کانالها گتسبی بزرگ را نشان می دهد. وسوسه شدم امشب کتابش را بازخوانی کنم...

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۵

من هیچ .. من نگاه

خواندن، شنیدن و یا دیدن زیبایی‌های عمیق می‌توانند مرا دچار حس عاشقی کنند ..

در باب زیبایی

کتاب هنر سیر و سفر آلن دو باتن را می‌خوانم. یکی دو سال قبل از روی نوشته‌های آیدا کنجکاو شدم بخوانمش. خریدم ولی حس خواندنش را نداشتم. 
وقتی خیلی بدحال بودم و چند روزی خیلی زود به خانه می‌آمدم، احساس کردم دلم می‌خواهد یک کتاب لطیف بخوانم و نمی‌دانم چطور فکر کردم این همان کتابی‌ست که دنبالش هستم.
آن‌قدر زیبا و عمیق است که دلم نمی‌آید تمامش کنم. مترجمش خانم گلی امامی است و ترجمه‌اش دست مریزاد دارد بس که روان و دلچسب است.
اگر مثل من شیفته کوندرا و سلینجر هستید، توصیه می‌کنم بخوانید.

پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۵

خر

الان که می نویسم، کار درستی نمی کنم. برای حالم خوب نیست. ولی دلم برای نوشتن تنگ شده. مدت زیادی ست که به جز وبلاگ آیدا و خرس هیچ وبلاگی را چک نکرده ام. فیس بوک و اینستا را بعد از یک ماه امروز مروری گذرا کردم و سایتهای دوست داشتنی متمم و شعبانعلی را هم تقریبن نمی خوانم. نیم فاصله هم نمی توانم بگذارم چون باید از کلیک اضافی پرهیز کنم. 
دو هفته پیش آن قدر بدحال شدم که فکر کردم واقعن ام اس گرفته ام. اسپاسم به همه بالاتنه ام سرایت کرد. با گاباپنتین شاید حساسیت نشان داده بودم. 
خلاصه که با اصرار مدیرعامل مهربان برگشتم به سیستم قدیم فیزیوتراپی ام و کلینیک بهنام و دکتر سوهانی. آرامش شدید دکتر آرامم کرد. گفت ضعف عضلاتت بدتر شده ولی وضع گردنت به بدی قبل نیست. 
الان یک هفته است که دوباره ورزش را زیر نظر او شروع کرده ام. کمی بهترم ولی تایپ یکی از بدترین کارهایی ست که می تواند دردم را به آسمان برساند. یوگا هم می کنم که خیلی خوب است. 
ساعت کار رسمی ام را به ناچار دو ساعت کم کردم( و غیر رسمی را شاید پنج ساعت) چون از درد بی طاقت می شوم. دیروز امتحانی یک ساعت بیشتر نشستم و تمام دیروز تا امروز ظهر درد داشتم. 
به نظرم می رسد که از شیب تند درد کم شده و اوضاع با کندی به سمت بهترشدن می رود.
برای همین کم می نویسم. حتی نزدیک کامپیوتر که می شوم، قبل از روشن کردنش، درد توی عضلاتم می پیچد.. نسبت بهش شرطی شده ام و بدنم از کیبورد وحشت می کند. 
برای من که همه شرکت را paperless کرده ام و تمام فعالیتهایم توی اینترنت بود، این وضع یک عذاب است. ولی حتمن حکمتی دارد. باید از این وابستگی زیاد به کار و اینترنت و شرکت کم می کردم. عقلم رضایت نداد، بنابراین جسمم فرمان را در دست گرفت.