پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۵

كاج هاي بيست و پنج ساله منزل پدري

مشهدم. ديشب رفتم دكتر فوق تخصص مغز و اعصاب. ميگه يك پت اسكن بده كه دقيق تر از هر اسكنيه. اخرين مدل . تمام امعا و احشا رو مي بينن توش.. فعلن گاباپنتين و ديكلوفناك كمي ارومم كردن. .
حالا برگردم تهران ببينم دنيا دست كيه ..
خبر خوب اينكه پسته خانم دانشگاه قبول شد! 
امشب درختاي كاج دم خونه رو تماشا مي كرديم.. به بابام گفتم روزي كه كاشتينشون، فكر مي كردين اين قدي بشن؟ گفت اصلن.. بيست و پنج سال قبل وقتي هنوز اينجا يك زمين خالي بود كاشتمشون.. هر روز از اداره مي اومدم اينجا، اب ميدادم كه خشك نشن.
بيست و پنج سال قبل من هنوز دانشگاه مي رفتم .. بابام پنجاه و پنج سالش بود، مامانم چهل و اندي و زندگي... چقدر افق گسترده‌اي داشت .. 

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۵

این نیز خواهد گذشت

چیزی که فکر می کردم ممکنه یک تغییر خوب باشه، نبود. 
فعلن هیچ تغییری در اوضاع داده نشده. جز اینکه پنجشنبه ها که تعطیلیم نمی دونم با تعطیلی چه باید کرد، از بس همه اش تعطیل نبودم و یک روز جمعه فقط تعطیل بودن، بدتر از شش روز کاری پر کار بودم!
زیاد می خوابم. خواب برام خیلی خوبه. و کامپیوتر خیلی بد. یوگا هم می کنم. از یازده مهر هم میرم حس خوب زندگی که ستون فقراتم رو بکشن تا صاف بشه. فیزیوتراپ اونجا هم مثل فیزیوتراپ بهنام عقیده داشت که ضعف عضلانی شدید دارم به علاوه ستون فقراتی نامربوط که در اثر کامپیوتر زیاد، شونه هام و گردنم اومده جلو. بعد ازاین همه سال تایپ کردن و وبلاگ نوشتن هنوز بیش از 50 درصد کیبورد رو نگاه می کنم موقع تایپ که خیلی بده.
موسیقی گوش می کنم. دیگه گیتارها رو بردم گذاشتم توی کیس و بالای کمد بغل دست سه تار. در عوض می تونم مثل سالها قبل از موسیقی مثل آدم لذت ببرم. از بس هول تمرین کردن داشتم همیشه، فقط موسیقی های مرتبط با گیتار رو گوش می کردم یا صدای ساز زدن خودم رو. هر دو هم مزخرف. همه سی دی هایی که این سالها خاک خورده بودن رو درآوردم و گوش میدم و حال می کنم. عجب عذاب الیمی به خودم تحمیل کرده بودم!
خلاصه زندگی می کنم. با گلهام و موسیقی و چای سبز و گاهی شراب.. درد هم میاد و میره. نزدیکه که دیگه بهش عادت کنم.





اینم یه عکس از روسیه که خیلی دوست دارم. یه روز بارونی از پشت شیشه اتوبوس گرفتم.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۵

به خدا توکل می کنم

شاید امروز یک شروع دیگه باشه توی زندگیم. 
ربطی به مسائل عاطفی نداره.. ده سال قبل لطافت روحم رو داروهای افسردگی ازم گرفتن.. شاید امشب آغاز راهی باشه برای پس گرفتن اون..

بقیه زندگی همون طوریه که بود. درد و کار و سوزن و ماساژ و ورزش و کار. شاید این دور باطل هم کم کم قطع بشه و بتونم به زندگی برگردم. به یک زندگی عادی همراه با یک روح.