پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۵

از زندگی

امروز صبح با خواهر کوچکم که آمریکاست، دعوا کردم. دیروز بعد از مدتها بهم زنگ زده بود و من امروز صبح که شب آنها باشد تماس گرفتم. تولد دخترش را تبریک گفتم. گفت دیروز بوده. گفتم پس زنگ زده بودی تولد را یاداوری کنی؟ به دروغ گفتم: یادم بود ولی بهت زنگ نزدم چون مدتهاست من را فراموش کرده ای. اصلن نمی گویی خواهر دارم یا ندارم. 
حرفها مثل مسلسل از دهانم خارج می شد و من اختیاری روی زبانم نداشتم. اصلن وقتی که بهش زنگ زدم، به هیچ کدام از اینها فکر نمی‌کردم. انگار از ناخودآگاهم پرت می‌شدند وسط هوا و زمین. درد هم داشتم. مثل همه این مدت. وقتی هم که درد دارم بی‌طاقتم و کارکرد نصف مغزم دست من نیست. 
خواهرم جا خورد. گفت ببخشید. گفتم همین دیگه.. همیشه دو قورت و نیمت هم باقیه. و بعد با قهر قطع کردم. انگار از اینکه درد دارم و او حالم را نمی‌پرسد ناراحت بودم. این را هم مطمئن نیستم.. :( 
عصر دیدم اس ام اس زده و باز معذرت خواسته. باید شب بهش زنگ بزنم. با خودش فکر می‌کند وقتی گفتم زنگ زدی تولد را یادآوری کنی، لابد به این فکر کرده‌ام که باید کادو بدهم. نمی‌داند که مغزی در آن لحظه وجود نداشت که بخواهد درکل به چیزی فکر کند.
....
بقیه روزها و زندگی عادی‌ست. طب سوزنی، یوگا، گاهی بدنسازی، گردنبند بادی و توپ‌های تنیس ماساژ شده‌اند اسباب روزمرگی‌ام. در این بین کار هم می‌کنم. ولی خودم می‌فهمم راندمانم خیلی کم شده. تا چند ماه قبل دو برابر الان کار می‌کردم. الان فقط روزهایی که خوبم سعی می‌کنم تا می‌توانم به کارهای مهم برسم. حتی نمی‌توانم توی تختم مطالعه کنم. چون بعد از نیم ساعت گردنم تمام بدنم را به سمت خودش می‌کشد. یک درد ساده همه زندگی‌ام را به خودش اختصاص داده است.

منشی‌ام را بیرون نکردم. به رویش هم نیاوردم که حرفهایش را شنیده‌ام. مدیرعامل مهربان بهم گفت این همه سال روی ساختنش زحمت کشیده‌ای و بهتر است کاستی‌هایش را رفع کنی.
 نمی‌فهمم چرا همه خلاقیتی که قبل از ازدواج داشت، دود شده و رفته هوا. به هرحال مدام باهش حرف می‌زنم، سعی می‌کنم وظایفش را واضح و دقیق بنویسم و بگویم و یادم بماند تربیت یک نفر دیگر چقدر برایم سخت است.
یک کارمند فروش دیگر استخدام کرده‌ایم. یک مدیرمالی جدید هم پیدا کرده‌ایم که پا درهواست. قرار است از شنبه سه روز پارت تایم بیاید تا ببینیم چطور است و خودش هم ما را بسنجد. البته کارمان را.
طبقه بالا و پایین بودنمان تقریبن جا افتاده. گاهی می‌روم پایین و همه مشغول کارند. دوربین هم از قبل داشتیم که هیچ‌وقت نگاه نمی‌کردم چون حس خوبی بهم نمی‌داد. طوریکه وقتی رفته‌بودم روسیه یک نفر فیش دی‌وی‌‌آر را درآورده‌بود و من مدتها بعد متوجه شدم. ولی چند روز است که راهش انداخته‌ام و وقتی کسی را تلفنی پیدا نمی‌کنم با دوربین دنبالش می‌گردم. تا الان مورد خاصی نبوده و کم‌کم داریم به ثبات می‌رسیم. البته اگر خودم را چشم نزنم.
یکی از بچه‌های فروشمان چموش است. فروش خوبی دارد ولی به‌شدت زبان تلخ و گزنده‌ای دارد. اهل رقابت است و اگر برنده نباشد و کسی از او جلو بیافتد‌، آن‌قدر شلوغ‌بازی درمی‌آورد که دیوانه‌ام می‌کند. با این‌حال همه بچه‌هایم را دوست دارم و کنارشان حس آرامش و امنیت می‌کنم.
کار دیگری که ماه‌هاست داریم دنبال می‌کنیم، کماکان در همان وضعیت هفت ماه پیش است. یک وضعیت نامطلوب. ولی با همه گندبودنش کلی چیز یادم گرفتم.
 یکی از مهم‌ترین چیزها عدم اعتماد بود. معمولن آدم وقتی ضربه بدی می‌خورد که در وضعیت اعتماد مطلق باشد. همین‌طور یاد گرفتم توی بیزینس باید ادبیاتت دیپلماتیک باشد. بدآمدن و خوش‌آمدنت نباید واضح نمایش‌داده‌شود. همه چیز باید یک جای شک برای طرف مقابلت بگذارد. وضعیتت را نباید کاملن روشن کنی. 
قبلن فکر می‌کردم صداقت نشانه انسانیت است و همان اول سعی می‌کردم طرف را شیرفهم کنم که چقدر می‌تواند مطمئن باشد من همانم که می‌بیند. 
 الان می‌دانم باید انسان ماند و صادق هم بود ولی این را آشکار نکرد. من عادت داشتم (وهنوز خیلی وقتها دارم) با همه رو بازی کنم. یاد ادریس و آیدا افتادم که شاید ده سال قبل به من درس زندگی می‌دادند و می‌گفتند زندگی بازی است، دستت را به طرف مقابلت نشان نده. حالا بعد از اینکه تقریبا بیشتر راه زندگی را رفته‌ام، به حرفشان رسیده‌ام. مصداق کامل دانش‌آموختن از گهواره تا گور!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر