شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۵

اگر ضعف عضلانی دارید تنها راه چاره ورزش است

هفته قبل خیلی سخت گذشت. یکشنبه افتان و خیزان رفتم پیش دکتر. البته نه برای درد پشتم بلکه برای یک مشکل پوستی. گرچه افتان و خیزان بودنم مربوط به درد پشتم بود.
 دکتر کلی دعوام کرد و گفت با این روش زندگی سه ماه دیگه حتمن ام‌اس می‌گیری .. 
گفتم موهام و پوستم دچار مشکل شده. گفت موهات رو اگه کچل هم بشی می تونی بکاری ولی ام اس تمام عمرت باهته و اگراز همین امروز روشت رو عوض نکنی، دفعه بعد توی تخت بیمارستان هم رو می بینیم.
 گفت دو هفته نباید بری سرکار. گفتم مگه به این راحتیه؟ من مسئولم. . گفت فکر کن الان نتیجه آزمایشت رو بهت می‌گفتم که ام‌اس داری، چکار می‌خواستی بکنی؟ همون کار رو الان بکن.. وقتی روی تخت بیمارستان باشی، همه به زندگی سالمشون ادامه میدن و هیچکی نمی‌گه دستت درد نکنه.. تمام پول دنیا هم به کارت نمیاد..
خلاصه نتیجه درد طاقت‌فرسا و ترسونده‌شدن شدید توسط آقای دکتر این بود که دو روز برای خودم گریه کردم و بعد تصمیم گرفتم کار رو کم کنم. دو سه روز ساعت سه برگشتم خونه و تا می‌تونستم خوابیدم. پنجشنبه‌های شرکت رو هم تعطیل کردم یعنی راه دیگه‌ای نداشتم. تحمل بیش از هفت ساعت کار برام غیرممکن شده‌بود.

خوب که فکر کردم دیدم هیچ کار متفرقه‌ای اعم از طب سوزنی و ماساژ و یوگا جز برای چند ساعت مفید نبوده و  تنها راهم ورزش کردن و استراحت ممتده. همون که دکتر فیزیوتراپم سفارش کرده‌بود.. خواب زیاد+ورزش.
...
 پنجشنبه گذشته اولین پنجشنبه‌ای بود که بعد از بیست و دو سال رسمن تعطیل بودم. سال اول کارم که یک شرکت مهندسی مشاور بودم، پنجشنبه تعطیل بودیم و دیگه هیچ‌وقت. 
این چند سال اخیر بچه‌ها همیشه زمان گفتن درخواست‌هاشون، اولین مطالبه‌شون تعطیلی پنجشنبه بود. از یه طرف چون کارخونه بازه نمی خواستم تعطیل کنم و از یه طرف هم آمار فروش پنجشنبه‌ها رو گرفتم و متوجه شدم غیرقابل صرفنظرکردنه. ولی حرفهای دکتر یه هو تکونم داد. برای چی و کی باید خیلی بفروشیم؟ اگر واقعن ام‌‌اس بگیرم و بهترین شرکت تولیدکننده داخلی باشیم، ارزشی داره؟؟  بنابراین دیدم بی‌خودی دارم به خودم و بچه‌ها این‌قدر سخت می‌گیرم..
جالبه که فکر نمی‌کنم هیچ کدوم از بچه‌ها به اندازه خودم از تک‌تک لحظات تعطیل این پنجشنبه کیف کرده‌باشن.

پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۵

از زندگی

امروز صبح با خواهر کوچکم که آمریکاست، دعوا کردم. دیروز بعد از مدتها بهم زنگ زده بود و من امروز صبح که شب آنها باشد تماس گرفتم. تولد دخترش را تبریک گفتم. گفت دیروز بوده. گفتم پس زنگ زده بودی تولد را یاداوری کنی؟ به دروغ گفتم: یادم بود ولی بهت زنگ نزدم چون مدتهاست من را فراموش کرده ای. اصلن نمی گویی خواهر دارم یا ندارم. 
حرفها مثل مسلسل از دهانم خارج می شد و من اختیاری روی زبانم نداشتم. اصلن وقتی که بهش زنگ زدم، به هیچ کدام از اینها فکر نمی‌کردم. انگار از ناخودآگاهم پرت می‌شدند وسط هوا و زمین. درد هم داشتم. مثل همه این مدت. وقتی هم که درد دارم بی‌طاقتم و کارکرد نصف مغزم دست من نیست. 
خواهرم جا خورد. گفت ببخشید. گفتم همین دیگه.. همیشه دو قورت و نیمت هم باقیه. و بعد با قهر قطع کردم. انگار از اینکه درد دارم و او حالم را نمی‌پرسد ناراحت بودم. این را هم مطمئن نیستم.. :( 
عصر دیدم اس ام اس زده و باز معذرت خواسته. باید شب بهش زنگ بزنم. با خودش فکر می‌کند وقتی گفتم زنگ زدی تولد را یادآوری کنی، لابد به این فکر کرده‌ام که باید کادو بدهم. نمی‌داند که مغزی در آن لحظه وجود نداشت که بخواهد درکل به چیزی فکر کند.
....
بقیه روزها و زندگی عادی‌ست. طب سوزنی، یوگا، گاهی بدنسازی، گردنبند بادی و توپ‌های تنیس ماساژ شده‌اند اسباب روزمرگی‌ام. در این بین کار هم می‌کنم. ولی خودم می‌فهمم راندمانم خیلی کم شده. تا چند ماه قبل دو برابر الان کار می‌کردم. الان فقط روزهایی که خوبم سعی می‌کنم تا می‌توانم به کارهای مهم برسم. حتی نمی‌توانم توی تختم مطالعه کنم. چون بعد از نیم ساعت گردنم تمام بدنم را به سمت خودش می‌کشد. یک درد ساده همه زندگی‌ام را به خودش اختصاص داده است.

منشی‌ام را بیرون نکردم. به رویش هم نیاوردم که حرفهایش را شنیده‌ام. مدیرعامل مهربان بهم گفت این همه سال روی ساختنش زحمت کشیده‌ای و بهتر است کاستی‌هایش را رفع کنی.
 نمی‌فهمم چرا همه خلاقیتی که قبل از ازدواج داشت، دود شده و رفته هوا. به هرحال مدام باهش حرف می‌زنم، سعی می‌کنم وظایفش را واضح و دقیق بنویسم و بگویم و یادم بماند تربیت یک نفر دیگر چقدر برایم سخت است.
یک کارمند فروش دیگر استخدام کرده‌ایم. یک مدیرمالی جدید هم پیدا کرده‌ایم که پا درهواست. قرار است از شنبه سه روز پارت تایم بیاید تا ببینیم چطور است و خودش هم ما را بسنجد. البته کارمان را.
طبقه بالا و پایین بودنمان تقریبن جا افتاده. گاهی می‌روم پایین و همه مشغول کارند. دوربین هم از قبل داشتیم که هیچ‌وقت نگاه نمی‌کردم چون حس خوبی بهم نمی‌داد. طوریکه وقتی رفته‌بودم روسیه یک نفر فیش دی‌وی‌‌آر را درآورده‌بود و من مدتها بعد متوجه شدم. ولی چند روز است که راهش انداخته‌ام و وقتی کسی را تلفنی پیدا نمی‌کنم با دوربین دنبالش می‌گردم. تا الان مورد خاصی نبوده و کم‌کم داریم به ثبات می‌رسیم. البته اگر خودم را چشم نزنم.
یکی از بچه‌های فروشمان چموش است. فروش خوبی دارد ولی به‌شدت زبان تلخ و گزنده‌ای دارد. اهل رقابت است و اگر برنده نباشد و کسی از او جلو بیافتد‌، آن‌قدر شلوغ‌بازی درمی‌آورد که دیوانه‌ام می‌کند. با این‌حال همه بچه‌هایم را دوست دارم و کنارشان حس آرامش و امنیت می‌کنم.
کار دیگری که ماه‌هاست داریم دنبال می‌کنیم، کماکان در همان وضعیت هفت ماه پیش است. یک وضعیت نامطلوب. ولی با همه گندبودنش کلی چیز یادم گرفتم.
 یکی از مهم‌ترین چیزها عدم اعتماد بود. معمولن آدم وقتی ضربه بدی می‌خورد که در وضعیت اعتماد مطلق باشد. همین‌طور یاد گرفتم توی بیزینس باید ادبیاتت دیپلماتیک باشد. بدآمدن و خوش‌آمدنت نباید واضح نمایش‌داده‌شود. همه چیز باید یک جای شک برای طرف مقابلت بگذارد. وضعیتت را نباید کاملن روشن کنی. 
قبلن فکر می‌کردم صداقت نشانه انسانیت است و همان اول سعی می‌کردم طرف را شیرفهم کنم که چقدر می‌تواند مطمئن باشد من همانم که می‌بیند. 
 الان می‌دانم باید انسان ماند و صادق هم بود ولی این را آشکار نکرد. من عادت داشتم (وهنوز خیلی وقتها دارم) با همه رو بازی کنم. یاد ادریس و آیدا افتادم که شاید ده سال قبل به من درس زندگی می‌دادند و می‌گفتند زندگی بازی است، دستت را به طرف مقابلت نشان نده. حالا بعد از اینکه تقریبا بیشتر راه زندگی را رفته‌ام، به حرفشان رسیده‌ام. مصداق کامل دانش‌آموختن از گهواره تا گور!

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۵

معلومه ناراحتم؟؟

اولین روز پایین رفتنم و بین بچه ها نشستن، منجر شد به اینکه وقتی منشیم داشت پشت سرم شدید غیبت می کرد، شنونده باشم. 
میزی که برای نشستن انتخاب کرده‌م  پشت سر اونه و وقتی یه دور رفتم بالا و برگشتم نفهمیده بود که اونجام. 
فکر کردم داره با منشی بالا که دوستمه حرف می زنه، برای  بالایی تلگرام زدم که حرف رو قطع کن چون من پشت سرشم. ولی با یکی دیگه بود.
حالم از شنیدن حرفا حال سلیمانه وقتی زبون پرنده ها رو یاد گرفت. حال اون فک نکنم زیاد بد باشه چون اون قدر بچه های الان پر رو و وقیحن که دست بالا رو همیشه می گیرن.


پنجشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۵

روزهایی که می‌گذرد

روزهای پرکاری برای شرکت نیست. فروش خیلی کم شده که بخشی از آن مربوط به فصل و بخشی مربوط به کساد بازاره.
بچه‌ها وقتی بیکار می‌شن، مثل سلمونی‌های بیکار می‌شینن سر شرکت رو می‌تراشن. عوض اینکه فک کنن توی دوران سخت چه کمکی می‌تونن بکنن، به فکر خواسته‌های هزینه‌زا می‌افتن که البته طبیعت نود و نه درصد کارمندهاست و اون یک درصد همونها هستن که کارمند نمی مونن.
---
اونی که می خواستم بگم بره‌، رفت. قراردادش تموم شد و تمدید نکردم. 
تعدیل نیرو یا اخراج برای مدیر کاربسیار سختیه. اینکه کارمندها از دور می‌شینن و فک می کنن عجب مدیر بی‌رحمی داریم ما‌، نهایت کج فهمیه. مگه می شه آدم بودن رو از یک مدیر گرفت؟ ولی به هرحال مدیر باید سیستمی فکر کنه. اگر بخوای به یه نفر فکر کنی، گاهی عوارض نگه داشتن اون یه نفر کل سیستم رو به هم میریزه.

منشی عزیزکرده‌م هم رفته توی لیست ذهنی‌م برای تعدیل نیرو. البته نه به این زودی. هنوز می خوام بهش فرصت بدم. 
از شنبه میرم توی واحد فروش، طبقه پایین، می‌شینم و فقط برای جلسات میام بالا. گرچه در نظرسنجی‌ها متوجه شدم اصلن دلشون نمی‌خواد کنارشون باشم.

مدیرمالی قدیمی هم که سال قبل خیلی اذیتم کرده‌بود و دعوای شدیدی هم باهش کرده‌بودم استعفا داد و موافقت شد.  بعد از اون دعوا، همه کینه‌ها از بین رفت و امروز که خداحافظی می‌کرد دلم براش تنگ بود. ولی رفتنش به صلاح شرکت بود و خودش.
یک مدیرمالی عالی جاش آورده بودیم ولی اتفاقی غیرمترقبه باعث شدنتونه بمونه.
همه اینا که نوشتم توی یه هفته اتفاق افتاد. یک هفته بسیار پرتنش.
 الان موندیم بی مدیر‌مالی و طبق معمول من در حال مصاحبه شغلی‌ام :).
----
طب سوزنی ادامه داره. دو جلسه اول عالی بود ولی بعدش دوباره روز از نو و روزی از نو. در این مدت گل یاس و فندق و پسته اومده‌بودن پیشم. انگار دعام مستجاب شده‌بود که در مدت بودن اونا حالم خوب باشه. 
پسته خانم اخلاقش افتضاح شده. به‌قدری با هم دعوا کردیم که روز آخراز شدت اسپاسم پشتم مثل تخته‌سنگ سفت شده بود . البته کم خوابی شدید هم داشتم و این دوتا برای من مثل سم می‌مونه. 
دوباره طب سوزنی رو ادامه دادم و درد همین‌طور با یک استرس میاد و با یک آرام‌بخش میره. دیشب خیلی اتفاقی یه جایی رفتم که یک آقای انرژی‌درمان اونجا بود. این قضیه انر‌ژی‌درمانی روی من خیلی خوب جواب میده. حالا یا تلقینه یا واقعی، نمی‌دونم. نتیجه‌ش خوبه. بهش گفتم بی قرص خوای نمی‌تونم بخوابم. گفت امشب می‌خوابی و خوابیدم. حالا یا خیلی خسته بودم یا کار طرف مربوطه خوب بود.
از هفته دیگه شاید برم یوگا و مراقبه. 
باز ورزش نمی‌کنم. یعنی باشگاهم افتضاحه از شلوغی و بوی گند. برای همین رغبتی ندارم برم. ولی باید  تا دوباره سر از مطب فیزیوتراپ درنیاوردم یه فکری بکنم.
----
بقیه زندگی بد نیست. خدا رو هزاربار شکر.