یکشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۵

تعدیل نیرو و طب سوزنی

هزینه های شرکت بالا رفته و من به طور جدی به تعدیل فکر می‌کنم. هم توی کارخونه و هم توی دفتر. البته الان فصل یا بهتره بگم ماه بیکاری ماست. کشاورزی در مرحله برداشته و بنابراین فروش ما متوقفه. برای همین بیکارها خیلی مشخصن. توی پیک فروش به این شدت دیده نمی‌شن. مسئله اینجاست که مدام درحال مکانیزه‌کردن کارها هستیم ولی تعدیل نمی‌کنیم. 
تعدیل نیرو سخت‌ترین کار برای یک مدیره اونم توی شرکت ما که روابط خیلی محکمه. هم بین من و بچه ها و هم بین خودشون و باید خیلی ملاحظه کنم.
تصمیم قطعی داشتم که فردا یکی از کارمندان جدید رو بگم بره. خیلی وقت هم هست که به این نتیجه رسیده‌ام که به درد ما نمی‌خوره. یه بار دیگه هم نوشتم که وقتی به  این نتیجه برسم که کسی باید بره، دست آخر باید بره ولی اون قدر قورت دادن این قورباغه برام سخته که هی لفت میدم. دیشب با مدیرعامل مهربون قضیه رو قطعی کردم ولی امروز دوباره به شک افتادم.
بازم فکر می‌کنم.. 
-----
این درد پشت خوب نشد که نشد. خیلی کم می‌تونم پای کامپیوتر باشم و آدمی که عشقش کامپیوتری‌کردن حتی خورد و خوراکش بوده، الان با انزجار ازش فرار می‌کنه. بدبختی اینه که همه کارهای شرکت باید با کامپیوتر و ایمیل انجام بشه و تقریبن کاغذ رو حذف کرده ایم. حالا خودم عاجزم!
----
امروز رفتم طب سوزنی. فقط ویزیت بود و درمان از فرداست. رفتم پیش دکتر جامعی. یکی معرفی کرده و توی اینترنت هم درموردش خوندم. مامانم سالها قبل با طب سوزنی درد مشابه من رو داشت و درمان شد. اگه این جواب نده، دیگه نمی‌دونم چه باید کرد. شاید بعدش برم مشهد پیش متخصص مغز و اعصابی که دوستمونه و بهترین متخصص مشهده. ولی درد من کاملن وابسته به احساس و روحمه. با کمترین تنشی دچار اسپاسم شدید می شم. 
به طب سوزنی خیلی امید بسته‌ام. امیدوارم(البته دکتره هم گفته) که بعد از بیست سال خوردن داروهای مختلف ضد افسردگی، از این بابت هم خلاص بشم. (چه زود بیست سال شده!!)
از اتاق دکتر که اومدم بیرون، دیدم شش-هفت تا آدم چاق (یه چی می گم، یه چی می شنوین) با شکمهای برهنه و آویزون و پر از سوزن روی تختها دراز کشیده‌اند. صحنه خنده دار و فیلمی بود. از فردا منم میرم لابد کنارشون دراز می کشم با این تفاوت که من دمرو می شم و اونا طاق بازن :))) همه برای رفع چاقی میان و به نظرم من تنها کسی‌ام که درد دارم واقعن.
----
یکی از دوستهام برای پرایوت کردن وبلاگ ناراحت شده. از یه طرف تعجب کردم و از یه طرف هم خوشحال شدم که براش مهم هستم !!! خداوکیلی راست می گم! فکر نمی کردم این نوشته ها برای کسی مهم باشه. 
ولی من روزی که پرایوت شدم نوشتم که به خاطر دسترسی یکی از بچه های قدیمی شرکت به وبلاگ، پرایوت میشم. بعدشم دیدم یارو که خونده هر چی می‌خواسته، منم دارم دق می‌کنم تو تنهایی، گفتم آقا غلط کردم.
ولی به هر حال.. خانمه دوستت دارم!! سی دی خوشگلت الان کنار دستمه!

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۵

اسباب کشی

وبلاگ نویسی برای یک وبلاگ نویس قدیمی یعنی اعتیاد به نوشتن و خوانده شدن. وبلاگ پرایوت یعنی دومی رو ازت بگیرن. وبلاگ غیر پرایوت هم یعنی درحال دراگ زدن، توسط اونایی که نباید، دیده بشی. حالا باید دید که من در مقابل ترک می تونم مقاومت کنم یا در مقابل دیدزدن نامحرمان.
کم کم دارم میرم به سمت فرار از کمپ.
----
توی شرکت تغییرات زیادی انجام داده ایم. زیرزمین رو فرنیش کردیم و تعداد زیادی از بچه ها رفتن پایین. داشتیم خفه می شدیم از بس تعدادمون زیاد شده بود. 
روز اول مهاجرت خیلی بد بود. بچه هایی که عادت داشتن هر روز بیان و با هم گپی بزنند و خنده‌ای و شوخی، دیگه نبودن. سیستم سرمایش پایین هم درست نبود و همه خیس عرق بودن. شبکه و اینترنت و موبایل هم درست کار نمی کرد. واویلا همه چی تبدیل شده بود به مصیبت برام.
خرج زیادی کرده بودیم ولی اون قدر عصبی بودم که به این فکر افتادم گور بابای خرج و همه رو برمی گردونم بالا.
بالا از سیزده نفر شده بودیم شش نفر. البته گروه مالی هم از قبل پایین بود ولی اونا دیگه جا افتاده بودن. 
شب دوستم که منشی شرکته زنگ زد و گفت اوضاع بحرانیه و حواست باشه بچه ها یکی یکی استعفا ندن. این مهاجرت باعث شده یکی از بزرگترین دلیل موندن همه توی شرکت که وابستگی های عاطفیه، کم بشه. 
با مدیرعامل مهربون حرف زدم. گفت اول تهویه رو زود درست کن. قرار شد منم برم پایین. 
فرداش تهویه و کولر گازی راه افتاد. هفتاد درصد منشا اعصاب خوردی ها از بین رفت. می خواستم برم پایین که حداقل تا دو سه ماه با بچه ها باشم. با دو تاشون حرف زدم. بهم گفتن یکی از جذابیتهای پایین نبودن شماست :)). درحالیکه من فکر می کردم حتمن که دلشون برای من خیلی تنگه! گفتن نه اصلن. خنده م گرفت. از تصوراتم و از واقعیت.
خلاصه امروز که پنجشنبه است پایین رو تعطیل کردم که نقاشی های ترمیمی و ریزه کاری ها تموم بشه. بچه ها راضی‌ان. بیش از اونچه که خیال می کردم.
----
پی نوشت چند ساعت بعد:
من از کمپ در اومدم. آدم معتاد رو چه به کمپ و این قرتی بازیا؟

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۵

سفر/ فیلم/ کیارستمی

رفتم روسیه. سفر خیلی خوبی بود. دوست داشتم مثل سفر هند مفصل درموردش بنویسم. ولی گردن عزیز اجازه نمیده. اگر کسی خواست بره، بگه تا راهنماییش کنم.
اونجا دوری از اینترنت و کامپیوتر و خوشی کردن و خوردن مفصل، باعث شد دردها از تنم برن. ولی الان که برگشتم کم کم دارن دوباره میان.
...
امروز رفتم ماساژ. توی هتل مسکو یک ماساژ تایلندی اصل گرفتم که فکر نمی کنم بعد از اون دیگه هیچ ماساژی بتونه بهم حال بده. 
...
کار دارم. خیلی کار دارم. اون قدر که بی حس شده ام و نمی تونم هیچ کاری بکنم.
...
دو سه روز اولی که از سفر اومدم کامپیوترم پوکیده بود. برای همین ناچارن بعد از یک قرن نشستم فیلم دیدم. فیلم Tenant رو دیدم. کتابش رو خونده بودم. و همون یک قرن پیش هم فیلم رو همراه یه عالم فیلم دیگه خریده بودم. ولی نه کتابش رو دوست داشتم و نه فیلم رو. 

مرگ کیارستمی برام خبر بسیار بدی بود. یک روز صبح توی مسکو از خواب بیدار شدم و یه هو دیدم یکی اس ام اس زده و خبر رو داده. روزم فاتحه ش خونده شد. نشستم و همه اخبار رو جوریدم و عصرش هم بی بی سی انگلیسی رو تماشا کردم که یک برنامه ویژه داشت.
از اون روز هم تا پریشب همه مطالب مربوط به کیارستمی رو خونده ام. دو تا مصاحبه اش رو بسیار دوست دارم. یکی همینی که لینکش رو توی پست قبل گذاشم که همیشه بمونه و بکی هم فیلمی بود که کیارستمی داره با یک روزنامه یا شبکه خبری خارجی (شاید) حرف می زنه و می گه ترجیح میده اگر قرار باشه بعد از مردنش فیلمهاش بمونن، خودش بمونه و هیچ کاری هم ازش نمونه.
به نظرم رفتنش داغ بزرگی بود. من تقریبا سینما رو با کیارستمی شروع کردم. از زمان دانشجویی که عشقم سینما کانون بود و فیلمهاش مجذوبم می کرد. در کنار فیلمهاش یک چیزی توی وجودش می دیدم که اونو منحصر به فرد کرده بود و این هم برام بسیار جذاب بود.