چیزهایی شبیه نیم فاصله ویندوز ده، واجب و سخت.

باشگاه رفتن یا بار سنگین باز کار دستم داد و مجددن برگشتم به سالم جیم فیزیوتراپی و زیر نظر دکنر ورزش می کنم.

-------
در پاسخ به کامنت امید که منتظر خبر روز شنبه بود باید بگویم رفتم سراغ آقای همسایه. خیلی آرام بعد از اینکه در مورد ساختمان کمی صحبت کردیم، ازش سوال کردم چرا فکر کرده من هزینه تمیزکردن ماشین را از شارژ می‌دهم؟ گفت اصلن این را نگفته و به سرایدار گفته که چون از من پول می‌گیرد بنابراین باید در ساعت غیرکاری، کار من را انجام دهد و در غیر این صورت پولی را که از من گرفته به حساب ساختمان بریزد. منطقی. 
حرفش را قبول کردم و دیدم کرم از سرایدار بوده که می‌خواسته من را سپر خودش کند. خیلی خوب شد که در زمان حادثه نبود که واکنشی پاسخ بدهم و خیلی بهتر اینکه ازش سوال کردم و حرفش را خوب گوش کردم.
------
این پروژه مذاکره سختی که داریم، خسته‌ام کرده. از کار شرکت می‌زنم و به آن می رسم. مثل کندی‌کراش یک کار بی‌فایده است که عین همان کندی‌کراش هی بازی می‌کنیم و هی به هیچ جایی نمی‌رسیم. از این کارهای بی‌نتیجه حالم بهم می‌خورد. شش ماه است وقت حسابی رویش گذاشته‌ایم و به هیچ جایی هم نرسیده. از طرفی اگر ولش کنم، خسارت زیادی به مجموعه ما می‌خورد. از طرفی هم جلو نمی‌رود چون طرفین به هم اعتماد نداریم و این طور مذاکره‌کردن آب در هاون کوبیدن است.
------
امروز در کل بدخلق بودم. از دردکشیدن خسته شده‌ام. صبح ها با درد بیدار می‌شوم و روزم با حالی گند شروع می شود. 
صبح رفتم شرکت با یک کوه کار. دیشب دو ساعت مداوم پای کامپیوتر، ایمیلهای بی‌شمار بچه‌های شرکت را می‌خواندم و یکی یکی یا جواب می‌دادم یا نت برمی‌داشتم که امروز رسیدگی کنم. درد زیادی هم داشتم ولی نمی‌شد ول کنم. صبح با سه صفحه یادداشت رفتم شرکت و از همان دقیقه اول با شدت کار کردم تا آخر. وسط روز منشی‌ام آمد و گفت یک و نیم روز مرخصی می‌خواهد. یک زمانی سوگلی‌ام بود ولی از وقتی شوهر کرده، گند زده به همه چی. یک روز وقت آرایشگاه، یک روز دکتر، یک روز مهمان دارد، یک روز می خواهد برود عروسی و حالا هم که وسط هفته می رود مسافرت. ادعا و توقع هم که الا ماشاالله. بهش گفتم برو ولی بعد نیای بگی بین من و فلانی استثنا می گذارید. باز هم رفت. 
توی فکرم که شاید بهتر باشد برود. خودم را می‌شناسم که وقتی به این نتیجه می‌رسم که کسی وقت رفتنش رسیده، درست فکر کرده‌ام. ولی لفتش می‌دهم. باید قضیه را هضم کنم و آن قدر ادامه می‌دهم تا خرفهم شوم که باید برود. 
راستش این را در کمال بی‌رحمی می‌نویسم، چون آدمهای زیادی اینجا را نمی‌خوانند و مثل وبلاگ فروغ فحش باران نمی‌شوم. کارمند زن خوب شوهردار، تقریبن وجود ندارد.

نظرات