چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۵

زمهریر

داشتیم با هم حرف می‌زدیم. درباره آینده‌اش. من گوش می کردم و او فقط حرف می‌زد. می‌گفت اگر قرار باشه جدا بشه، همه نقشه راه آینده رو برنامه‌ریزی کرده.. تکلیف بچه، مخارجش، خونه‌شون و همه چیزهای دیگه. با صدای بلند حرف می‌زد. نه که دعوا کنه ولی انگار می‌خواست به خودش شهامت بده. حتی برنامه کارش رو طوری چیده که بعد از جدایی یک تغییر بزرگ براش باشه و به اون پناه ببره. البته اینو نگفت ولی معلوم بود که می‌خواد شکست در زندگی مشترک رو با موفقیت و بالا رفتن درکار جبران کنه، برای همین هم این چند وقت خودش را به آب و آتیش می‌زد تا به ارتقایی که می‌خواست برسه و رسید.
من هم‌زمان به این فکر می‌کردم که وقتی جدا شدم، هیچ پلنی برای آینده نداشتم. اصلن باور نمی‌کردم قراره جدا بشم. با اینکه قضیه تمام سلولهای زندگیم رو پر کرده بود و آقای همسر از هر صد جمله، نود و نه بار اینو بهم یادآوری می‌کرد، ولی من انگار کسی بودم که باهش درمورد زندگی آدم دیگه‌ای حرف می‌زنن و اون داره فیلم می‌بینه. 
سالهای بعد از طلاق، سه سال، توی بهت بودم. کار می‌کردم. به سختی زندگی می‌کردم. معاشرت با دوستانم داشتم. سینما و تئاتر می‌رفتم ولی یادمه همه چی مثل راه رفتن توی خواب بود.
جدایی از نظر من یک اتفاق بسیار بزرگه. گرچه وقتی با اون حرف میزدم، برای دلداری بهش می‌گفتم که جدایی آخر دنیا نیست ولی نگفتم که یک دور دنیات تموم می‌شه و یک دنیای دیگه که تو دیگه توی اون دنیا آدم سابق نیستی، شروع می‌شه. دنیایی که هرقدر خودت رو براش از قبل آماده کرده باشی، بازم دنیای سردیه.
براش دعا می‌کنم. نمی‌دونم به چه نیتی؟ اینکه جدا نشن؟ یا اگه جدا شدن بتونه هضم کنه؟ سپردمش دست خدا.. و به خدا می‌گم مراقبش باش..هر طوری صلاحشه.
اینم بگم که من امروز بسیار بسیار خوشبخت تر از زمانی هستم که زندگی مشترک داشتم.. حتی اگر اون زندگی ادامه پیدا می کرد و خیلی هم خوب پیش می رفت، باز امروز آدمی‌ام که خودم دلم می‌خواد باشم ولی در اون زندگی هیچ وقت خودم نبودم.. شاید یک روزی در آینده دور، اونم به همین نتیجه برسه.

دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۵

از زندگی

ذهنم مشغول خیلی چیزاست. 
-یک نفر باید امتحانی رو بهم پس بده. البته حتی اگر مردود بشه، منم یه جورایی مردود می‌شم. و خیلی چیزها هم برام میره زیر سوال. شناختم از آدمها و دوستی ها و تعاریفی که برای خودم کرده‌ام.. همه چیز در اون صورت باید بازبینی بشه.

-امروز می‌خوام روی بیانیه ماموریت شرکت کار کنم. بعد از سالها کار کردن دیروز شد که ذهنم رو از این بابت مرتب کنم و تا حدی بفهمم چرا کار می‌کنیم و چی از کارمون می‌خواهیم. با واقعیت مواجه شدم. حرفها و شعارهایی رو که به نظر خودم می‌دادم از اون چه حقیقت وجودم بود، جدا کردم و این خیلی بهم کمک کرد.
مدت زیادی بود که خودم برای خودم رفته‌بودم زیر سوال. اینکه آیا یک آدم حراف تو خالی‌ام یا واقعن چیزی در چنته دارم؟
تونستم بخش خالی و پر وجودم رو تفکیک کنم. البته به نظرم تونستم. 

چند وقت قبل بود که برادرم بی‌رحمانه گفت عزیزجان خانواده ما فقط بلدن حرف های قشنگ بزنن. ضربه مهلکی بهم زد ولی دستش درد نکنه. خیلی باعث فکر کردن شد. اول از همه اعتماد‌به‌نفسم رفت زیر پام. ولی کم کم خودم را جمع و جور کردم و فهمیدم یه جاهایی حق با اوست و خیلی از جاها هم نه.
اونایی رو که حق داره باید اصلاح کنم.

-دیگه چی؟ برادرم امشب داره می‌یاد تهران. فردا تکلیف محل زندگیش که مشهد باشه یا تهران معلوم می‌شه. اومدنش هم خوبه و هم نه. این آزادی مطلق رو از دست میدم. از طرفی هم مدتها باید با من باشه تا خونه و زندگیش رو منتقل کنه و اصولن من دیگه عادت همزیستی مسالمت‌آمیز رو از دست داده‌ام و به شدت خسته میشم. همه چی رو واگذار کردم به زمان. کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم. تصمیمی که اون می‌گیره، گرچه زندگی من رو تحت تاثیر قرار میده ولی نمی‌تونم تاثیری درش داشته‌باشم و نمی‌خوام هم داشته‌باشم. پام رو از زندگی‌های اطرافیانم کشیده‌ام بیرون. هزینه ش خیلی سنگینه.

-امروز تولدمه. و بعد از سالها که فیس بوک یاد همه می انداخت که تولدمه، امسال گمونم یادش رفته. و به همین دلیل خوشبختانه کسی یادش نیست. از این تبریکات فله‌ای فیس‌بوکی خوشم نمیاد. اینکه آدم رو به کمک یک ماشین به‌یاد بیارن. اونهایی که یادم بودن، همونهایی هستن که براشون واقعن مهم هستم.


پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵

خانه از اغیار خالی ست

خوب .. اینکه وبلاگی با حدود بیست خواننده ثابت رو پرایوت کنی، یعنی احتمالن خیلی مردم گریزی. می‌شه به این احتمال جواب مثبت بدم. بله. من دوست دارم نوشته‌هام رو آدمهای دنیای حقیقی‌م به جز معدودی، نخونن. 
چند روز قبل متوجه شدم یکی از بچه های شرکت اینجا رو زیر و رو کرده. خیلی هم اتفاقی فهمیدم. چون از گوگل پلاس با اسم واقعی توی کنتور دیده می‌شد.

از وقتی توی این وبلاگ می نویسم بسیار محافظه کارانه نوشته‌م. برای روز مبادایی مثل همین موقع ها. ولی دیگه حالا ایمجا مال خودمه و آدمهایی که نام و نشون‌شون رو می دونم. نگران هم نمی‌شم. خواننده گذری و تفننی هم ندارم و بنابراین می دونم خواننده اینجا فروغ و دغدغه هاش رو به صرف همین فروغی که داره می‌بینه و می‌خونه‌ دوست داره و قصد دیگه ای در کار نیست.
به‌زودی نوشته‌های وبلاگ فروغ در ملکوت رو که سالها نوشتم و رهاش کردم، می یارم اینجا.

سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۵

اصل 44

من تصمیم دارم این وبلاگ رو برای مدتی پرایوت کنم. فعلن آرشیو رو برداشتم و این پست هم به مدت دو سه روز می مونه که این تعداد خواننده کمی که دارم، هرکدوم مایل هستند نوشته ها رو ادامه بدن به من با اسم و رسم واقعی ایمیل بزنن تا بهشون دسترسی بدم. 
آدرس ایمیل من : foroogh DOT bahari AT gmail DOT com

دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۵

رخوت

دکتر می‌گه اگه تا آخر هفته مرتب برم سالن ورزشی کلینیک و زیر نظر خودش ورزش کنم، دردم تموم میشه و از شنبه می‌تونم برم باشگاه خودم. 
دیگه درد نکشیدن برام یک خیال شده. توی خونه و سرکار یا کیسه آب گرم بهم آویزونه، یا دارم کش تراباند رو می‌کشم و یا با توپ‌های تنیس پشتم رو ماساژ می‌دم. البته از حق نباید بگذرم که خیلی بهترم ولی درد هست.
هفته قبل که یک ساعت و نیم ورزش کرده‌بودم، درد ناجوری از سرشب همه بدنم رو گرفت تا فردا عصرش که باز برم کلینیک. طبعن منو بردن توی کابین فیزیوتراپی و تکار(نوعی درمان فیزیوتراپی) گرفتم. بعدش دوباره رفتم سالن ورزش  ولی نزاشتن مثل آدم ورزش کنم گرچه وضعم هم خوب نبود. وقتی سوال کردم آخه چرا این همه درد؟ دکتر گفت بعد از یک ساعت و نیم بدنسازی، دیشب باید می‌رفتی خونه و فقط استراحت می‌کردی. باید هشت ساعت بخوابی و مدام پروتئین بخوری تا عضلاتت ترمیم بشن. 
این شد که این یک هفته هی گوشت خوردم و با زور قرص خواب سعی کردم هفت ساعت رو لااقل بخوابم. 
خوب .. نتیجه هم بد نبوده. ولی اراده این رو ندارم که شب ساعت ده و نیم بخوابم و کمتر پای اینترنت بمونم. اشکال اصلی در اون یک نخود اراده است که ندارم.
------------
این چند روز چند اتفاق پیاپی افتاد که یک جوری همه‌شون دست به دست هم دادن و منو دچار یکی از سکوتهای عمیقم کرده‌اند. توی جمعم ولی فکرم ساکته. انگار مبهوت مونده و به یک نقطه زل زده.
حتی نمی تونم بشینم و در مورد این اتفاقات فکر کنم. فکرم نمیاد. 
قبلنا اگه دچار این حالت می شدم، اول خشم و بعد افسردگی و شماتت خود، به ترتیب حالم رو می‌پرسیدن.. ولی الان مثل بچه ای هستم که به قول وبلاگ خرس کنار ساحل یک خونه شنی ساخته و یه هو یک موج بزرگ اومده و خونه و بند و بساطش رو برده. نه غمگینه و نه خوشحال. فقط مبهوته که کی بود و چی شد؟
هیچ کار خاصی هم نمی کنم. چون فکرم رفته توی کما. می‌شینم و مطالب آموزشی می‌خونم و وقتی به خودم میام متوجه میشم که توی ذهنم یکی داره بهم می گه "حالا فهمیدی؟ حالا فهمیدی؟" می خوام بهش بگم چی رو؟ ولی حوصله حرف زدن باهش رو ندارم. 

شایدم دارم داستان‌سرایی می کنم چون اصولن یک ژنی در من هست برای سناریو نوشتن و بعد با اون سناریو زندگی‌کردن. نمی‌دونم. درحال حاضر فقط خونه شنی‌م رو موج برده. فقط همین.

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۵

آگاهی



ثبات در شخصیت

داشتم کنتور وبلاگ رو چک می کردم، (بله من هنوز مثل سال 2002 از دیدن کنتور وبلاگ خوشحال می شوم!) دیدم یک نفر نشسته لیبل شرح خریت هایم رو خونده. حالا کی؟ نمی دونم. فقط معلومه که  لیبل براش جذاب بوده که یکی یکی مطالبش رو خونده!

این مهم نیست. مهم اینه که بعد خودم رفتم نشستم "شرح خریتهایم" رو خوندم! و متوجه شدم تقریبن از چهارسال قبل تا الان در نود و نه درصد موارد، یک خر تکراری بوده‌ام!!

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۵

چیزهایی شبیه نیم فاصله ویندوز ده، واجب و سخت.

باشگاه رفتن یا بار سنگین باز کار دستم داد و مجددن برگشتم به سالم جیم فیزیوتراپی و زیر نظر دکنر ورزش می کنم.

-------
در پاسخ به کامنت امید که منتظر خبر روز شنبه بود باید بگویم رفتم سراغ آقای همسایه. خیلی آرام بعد از اینکه در مورد ساختمان کمی صحبت کردیم، ازش سوال کردم چرا فکر کرده من هزینه تمیزکردن ماشین را از شارژ می‌دهم؟ گفت اصلن این را نگفته و به سرایدار گفته که چون از من پول می‌گیرد بنابراین باید در ساعت غیرکاری، کار من را انجام دهد و در غیر این صورت پولی را که از من گرفته به حساب ساختمان بریزد. منطقی. 
حرفش را قبول کردم و دیدم کرم از سرایدار بوده که می‌خواسته من را سپر خودش کند. خیلی خوب شد که در زمان حادثه نبود که واکنشی پاسخ بدهم و خیلی بهتر اینکه ازش سوال کردم و حرفش را خوب گوش کردم.
------
این پروژه مذاکره سختی که داریم، خسته‌ام کرده. از کار شرکت می‌زنم و به آن می رسم. مثل کندی‌کراش یک کار بی‌فایده است که عین همان کندی‌کراش هی بازی می‌کنیم و هی به هیچ جایی نمی‌رسیم. از این کارهای بی‌نتیجه حالم بهم می‌خورد. شش ماه است وقت حسابی رویش گذاشته‌ایم و به هیچ جایی هم نرسیده. از طرفی اگر ولش کنم، خسارت زیادی به مجموعه ما می‌خورد. از طرفی هم جلو نمی‌رود چون طرفین به هم اعتماد نداریم و این طور مذاکره‌کردن آب در هاون کوبیدن است.
------
امروز در کل بدخلق بودم. از دردکشیدن خسته شده‌ام. صبح ها با درد بیدار می‌شوم و روزم با حالی گند شروع می شود. 
صبح رفتم شرکت با یک کوه کار. دیشب دو ساعت مداوم پای کامپیوتر، ایمیلهای بی‌شمار بچه‌های شرکت را می‌خواندم و یکی یکی یا جواب می‌دادم یا نت برمی‌داشتم که امروز رسیدگی کنم. درد زیادی هم داشتم ولی نمی‌شد ول کنم. صبح با سه صفحه یادداشت رفتم شرکت و از همان دقیقه اول با شدت کار کردم تا آخر. وسط روز منشی‌ام آمد و گفت یک و نیم روز مرخصی می‌خواهد. یک زمانی سوگلی‌ام بود ولی از وقتی شوهر کرده، گند زده به همه چی. یک روز وقت آرایشگاه، یک روز دکتر، یک روز مهمان دارد، یک روز می خواهد برود عروسی و حالا هم که وسط هفته می رود مسافرت. ادعا و توقع هم که الا ماشاالله. بهش گفتم برو ولی بعد نیای بگی بین من و فلانی استثنا می گذارید. باز هم رفت. 
توی فکرم که شاید بهتر باشد برود. خودم را می‌شناسم که وقتی به این نتیجه می‌رسم که کسی وقت رفتنش رسیده، درست فکر کرده‌ام. ولی لفتش می‌دهم. باید قضیه را هضم کنم و آن قدر ادامه می‌دهم تا خرفهم شوم که باید برود. 
راستش این را در کمال بی‌رحمی می‌نویسم، چون آدمهای زیادی اینجا را نمی‌خوانند و مثل وبلاگ فروغ فحش باران نمی‌شوم. کارمند زن خوب شوهردار، تقریبن وجود ندارد.

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۵

تاثیرات یاسین بر خر درون

امروز درست بعد از 5 ماه رفتم باشگاه. سعی کردم سبک کار کنم. از دکتر هم اجازه نگرفته‌بودم. یک کمی سر شونه‌ و پشت گردنم درد می‌کنه که امیدوارم جدی نباشه.

-----
هنوز بعد از این همه کار کردن روی خودم‌‌ باز زمان عصبانیت وحشی می‌شم. البته آزاری نمیرسونم ولی داد می‌زنم و از چشمام خشم شعله می‌کشه.
فرقی که کرده‌ام اینه که قبلن نمی‌دونستم این‌قدر وحشی‌ام و الان همون زمانی که داد می‌زنم می‌دونم، ولی نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم. علتش هم اینه که حق با منه. 
هی با خودم می‌گم: احمق‌جون این قدر با تمام وجود عصبانی نشو. فقط پوزیشن عصبانی رو به خودت بگیر. با آرامش بهتر می‌تونی حرفت رو به طرف بفهمونی. دادزدن  جز اینکه طرف رو گاز می‌گیری که دردش بیاد تا دلت خالی بشه حسنی نداره جز ضرر. در خنثی‌ترین حالت بهت می‌گن وحشی. 
خب.. این حرفها عین یاسین می‌مونه برای اینجانب.

توی ساختمون شرکت تا مدتی قبل من مدیر ساختمون بودم. ساختمون به‌هم ریخته و آشغالدونی رو مرتب کردم و سرویس کردم و تحویل مدیر بعدی دادم. یه سرایدار هم آوردیم و برای اینکه گاهی بهش کمک شده باشه ماشینم را با حداقل بیست درصد گرونتر از کارواش می‌دادم تمیز کنه. از بقیه ساکنین هم خواهش کرده‌بودم کارهایی رو بهش بدن که کمک خرجش باشه. 
تا به حال نشده به خاطر اینکه مدیر شرکت هستم کارهای شخصیم رو بدم به بچه‌ها و حتمن بابتش پرداخت می‌کنم. دیگه چه برسه به اینکه از سرایدار ساختمون بخوام استفاده کنم. 
مدیر جدید ساختمون یک آدم دوزاریه که مستاجره. خیلی هم سعی کرد برای کم‌کردن شارژ، سرایدار رو بیرون کنه که نتونست.
امروز که سرایدار رو در حال تمیز کردن ماشین من دیده، بهش گفته به چه حقی این کارو می کنی؟ خانم فلانی پول کارواشش رو می زنه به حساب ساختمون! 
وقتی سرایدار با آه و ناله داشت برام تعریف می‌کرد، خشم افسانه‌ای من عین دیو داشت تنوره می‌کشید. از اینکه یه نفر این قدر خره می‌خواستم برم و زیر بار فریادهای آتشینم لهش کنم. خوشبختانه رفته‌بود. در یک گفتگوی درونی، هزار تا قلمبه محکم مشهدی توی دلم تمرین کردم که شنبه بهش بگم. بعد که از ورزش اومدم و آروم شدم به خودم گفتم عجب خری هستی تو. باز داری همون اشتباه رو می‌کنی. خوب ماشینت رو بده کارواش که مثل آدم و ارزون تمیزش کنن و سرایدار خودش بره حقش رو بگیره. مگه رسالت احقاق حق همه مظلومین دنیا باتوست؟ 
البته راستش رو بگم؟ مطمئن نیستم روز شنبه همین قدر خانم و نجیب بمونم. 

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۵

دلم می‌خواد بنویسم.