عیش مدام من

تقریبن از درد رها شده ام. فیزیوتراپی و ورزش جواب داده و خیلی بهترم. البته باید مدام مراقب باشم و کمترین بی احتیاطی دوباره اذیتم می کند.

-----

این دو روز تعطیلی، زمانی را به فکر کردن اختصاص دادم. 
مدت زیادی بود که اره ام را تیز نکرده بودم. خودم و رفتار و عملکردم را بازنگری کردم.
احتیاج به هرس شدن دارم. یک چیزهایی در من وجود دارد، به عنوان زواید، که خوب است از خودم دور کنم. فکر می کنم چهل و هفت سال بس است برایشان. بلاخره یک جایی باید در این موارد بالغ عمل کنم.
یک چیزی که خیلی فکرم را مشغول کرده این است که آنچه می گویم و آنچه می کنم در بسیاری موارد از هم دور است. انگار شعار می دهم. حتی جاهایی که کامنت می گذارم، نویسنده کامنت یک بالغ خوش فکر است ولی من در خودم نشانی از او نمی بینم. این اذیتم می کند. یا باید ساکت شوم و یا این دو را به هم نزدیک کنم.


-----

دیروز بعد از تقریبا یک سال رفتم شهر کتاب آرین. یک زمانی محل امن من بود. هر وقت می خواستم با خودم تنها باشم و مراقبه کنم، جایم آنجا بود. دیروز که رفتم، دیدم هنوز هم هست. می خواستم برای دختر همسایه قدیمی ام کتاب بخرم.
از وقتی مدیریت می خوانم، زمان زیادی برای مطالعه متفرقه نمی ماند. ولی نتوانستم در برابر آن همه کتاب جدیدی که در این یک سال چاپ شده مقاومت کنم و برای خودم چیزی نخرم. به دوستی که آنجا دارم گفتم ببین من وقت رمان خواندن زیاد ندارم.بنابراین بهترین کتابی که فکر می کنی ارزش وقت گذاشتن را دارد بهم بده. 
درک یک پایان نوشته جولیان بارنز و ترجمه کامشاد را بهم داد. به اعتبار نام مترجم و هم سلیقه بودن با دوستم خریدم. فکر می کنم کتاب خوبی باشد.  
نفحات نفت رضا امیرخانی را هم خریدم. اسمش و بخشهایی از آن را در یک فایل صوتی شنیده بودم و مشتاق بودم ببینم چه گفته. 
خلاصه کیف مبسوطی کردم.

------

از وقتی گیتار نمی زنم، انگار خوشحال ترم ! گرچه بهانه ام درد شانه است که واقعن هم هست. ولی هرچه فکر می کنم، هیچ دلیلی برای ادامه نمی بینم. در زندگی من چیزهای زیادی برای خوش بودن وجود دارد. چند روز قبل با مدیر عامل مهربان حرف می زدیم. گفت مدیر مالی که عوض شود، سرت خلوت می شود و می توانی به برنامه ها و کارهای مهم تر شرکت برسی، البته اگر نروی سراغ برنامه های خودت. گفتم راستش مشکل فکری من این است که همه دغدغه ام کار است و با آن حال می کنم. کار کردن خسته ام نمی کند و هرچه بیشتر تلاش می کنم، شادتر می شوم. می ترسم یک روزی پشت سرم را نگاه کنم و ببینم هیچ چیزی به نام زندگی برایم نمانده. 
گفت این ترس تو به خاطر فرهنگ اشتباه ماست که از بچگی گفته اند کار مال تراکتور است. اگر یک نویسنده بودی و از صبح تا شام می نوشتی، بهت می گفتند چه خوب. ولی به یک مهندس یا صنعت کار مدام نصیحت می کنند که این قدر کار نکن و زندگی پس چی؟ درحالیکه هم نویسنده و هم مهندس، هر دو کار می کنند. یک نقاش اگر یک روز تمام توی خودش باشد و یک طرح زیبا بیافریند، تشویق می شود ولی ما مدام نکوهش می شویم. گفت به حرف اطرافیان توجه نکنم.
شاید اگر شخص سومی حرفهایمان را گوش می کرد، فکر می کرد مدیرعامل مهربان به خاطر خودش مرا به کار تشویق می کند. ولی من از صمیم قلب می دانم این اعتقاد اوست و خودش نیز همین طور عمل می کند. از طرفی یک وقتی، زمانی که سنم خیلی کم بود، بهم گفت: هر خوشی و لذتی در دنیا انتها دارد و بعد از آن پوچی ست. چقدر می توانی بخوری و دراگ بزنی و عیش و نوش کنی؟ تنها چیزی که انتها ندارد و همیشه همان لذت روز اول را بهت می دهد آموختن است. حالا که بیش از بیست سال از این حرفش می گذرد می فهمم چقدر درست گفته است.

نظرات