جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۵

یک روز فقط مال خودم

روز خوبی رو گذروندم. آرامش و لذت از خنکای جمعه و خونه بدون هیچ مزاحمی. 
دیشب و پریشب و امروز صبح سردرد شدید بودم. دلیلش هم خیلی احمقانه بود. چهارشنبه با اصرار از فیزیوتراپ خواستم ورزشم رو زیاد کنه و بدون اینکه بفهمه وزنه‌ها رو یواشکی بردم بالا. نمی‌دونم چطوری یه نفر می تونه اینقدر بی فکر باشه واقعن؟؟!! هی فیزیوتراپه می گفت اذیت نمی‌شی؟ سنگین نیست؟ منم با بلاهت می گفتم نه. برای ورزش جدید رفت از دکتر اجازه گرفت و دکتر با کراهت اجازه داد. ورزش جدید همان و گرفتگی سر شانه و گردن و سردرد همان. 
بازم با کمال پررویی درد رو به جون خریدم و آخرش دیگه کوتاه اومدم و گفتم برای امروز بسه. گفت: مطمئنی خوبی؟ گفتم بله ولی اگه شب شونه‌م گرفت چکار کنم؟ گفت گرم کن. خلاصه از چهارشنبه شب تا امروز صبح رو با ادویل و کیسه آب گرمی که بهم آویزون بود گذروندم و بلاخره از ظهر درد تموم شده، اگه برنگرده البته!
حالا فردا که برم، اگه به دکتره بگم منو از سالن ورزش می‌فرسته دوباره توی کابین برای فیزیوتراپی. امیدوارم عقلم کار کنه و بگم.
----
امروز خیلی برام مفید بود. یک کاری رو از شرکت آورده بودم که چند روز بود فکرش اذیتم می‌کرد. قبل از هرکاری صبح اول وقت نشستم تمومش کردم. ورزش لابلای کار و آشپزی و بعدش مطالعه در مورد شخصیت شناسی. اول یک مطلب آموزشی خوندم در مورد شخصیت شناسی پنج عاملی و بعد دیدم جالبه و دو ساعتی توی اینترنت سرچ کردم و چند تا مطلب فارسی و انگلیسی هم در موردش دیدم و خوندم. 
ظهر هم مجددن کتاب بالینی هفت عادت مردمان موثر رو خوندم. الان گذاشتمش روی میز تا خلاصه برداری کنم. یک دفترچه دارم که مطالب سایت آموزشی رو و چیزهای مفید دیگه ای رو که می خونم توش به طور خلاصه می نویسم. این دفترچه همه جا همراهمه. سنگینه و خیلی به ندرت شده که در طول روز فرصت کنم ورقش بزنم. ولی کنارم که هست حس امنیت دارم باهش. 
یک کمی هم به خونه رسیدم. آخر هفته می‌خوام‌ برم مشهد. به خاطر مامان و بابا میرم. وگرنه سفر دو روزه خسته‌م میکنه.
دیشب اتفاقی وبلاگ خرس رو خوندم. دیدم مادرش فوت کرده. چند ماهی بود نمی‌خوندم. یعنی کلن وبلاگ نمی‌خونم. چند تا نوشته آخرش رو خوندم و آخری رو برای خواهرها و برادرم فرستادم تا حواسشون باشه.
دردش رو خیلی خوب می‌فهمم. با این تفاوت که من همین الان می‌دونم و باور دارم محبت بی قید و شرط مادر چیه و چه ارزشی داره. اون می گه حالا که مادرش نیست فهمیده. ولی من فکر می‌کنم همیشه می‌دونسته.. فقط وقتی چیزی همیشه در دسترسه، تصور نبودنش خیلی دور از ذهنه.. 
خیلی متاسف شدم براش. کامنت هم انگار نتونستم بزارم چون عضو وردپرس نیستم. ولی اگه اینجا رو می‌خونه، می خوام علاوه بر تسلیت بهش بگم شاید فقط کار کردن زیاد، بتونه حواسش رو پرت کنه تا این غصه کم‌کم بره ته دلش یه جایی رسوب کنه:(
---
بلاخره مشکل نیم‌فاصله ویندوز 10 رو حل کردم. اگه مثل من تا حالا نمی‌دونستین راهش چیه، اینه: ctrl+shift+2


دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۵

بسی رنج برد بیچاره فردوسی

یه چیزایی واقعن میره روی مخ آدم. مثلن وقتی گوینده اخبار بی بی سی می گه : عملیات ها! یا یه آدم خیلی معتبر می گه: منابع ها
وسواس ندارم ها! ولی جمع بستن جمع جزو ابتدایی ترین منکراتی بود که توی فارسی یادمون میدادن.

یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۵

قروتی و چل چلی

سلامتی یکی از بدیهی ترین چیزهاییه که مثل هوا فکر می کنیم همیشه هست. مخصوصا وقتی هنوز به دوره چل چلی نرسیدیم. 
دهه چهل به نظر من یکی از بهترین سن های آدمه. آدم به پختگی لذت بخشی می رسه همراه با آرامش درونی. یعنی برای من این طوریه. فقط اشکالش اینه که هرچی دهه رو به سمت تهش می ریم، اشکالاتی در اون چیزهای بدیهی مثل سلامتی یا توان بدنی پیش میاد. اوایل هی حیرت زده می شی که ای بابا منم؟؟؟ ولی کم کم می فهمی بله آقا.. شما هم بله.. و این طوری می شه که می فهمی داشته های بدیهی زندگی همچین هم حق مسلم ما نیست که تو ظرف تقدیمت کرده باشن و تا ابد بتونی استفاده کنی.. 
دیشب بعد از سه ماه درد مداوم، برای اولین بار توی تخت، ناخودآگاه دستام رو بردم بالای سرم. انگار نه انگار که توی این سه ماه از این حرکت ساده عاجز بودم.. و بعد که یادم اومد دیگه سر شونه هام درد نداره، صدبار خدا رو شکر کردم. به خودم قول دادم از خودم مراقبت کنم.. و یادم باشه واقعیت اینه که نیمه چل چلی رو گذرونده ام حتی اگه حقیقت این باشه که فکر می کنم کماکان دهه سی طی نشده.

الان بازم درد دارم ولی میرم که ورزش کنم. نهار دایی رو دعوت کرده ام و چون شام قراره بریم بیرون، غذای ساده قروتی مشهدی* درست کرده ام که شماها احتمالن بهش می گین کله جوش. و همین غذای ساده گردنم رو باز عین چهارتا طناب گرفته و داره می کشه به سمت آسمون.

پی نوشت: *قروتی مشهدی ها کنارش بادمجون سرخ شده داره و توش تخم مرغ می زنن. امتحان کنین. عالیه :)

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۵

هفت عادت مردمان موثر-یک دقیقه برای خودم

اولین درس از کتاب هفت عادت مردمان موثر اینه: عامل باشید!
عامل بودن هم یعنی اینکه چیزهایی رو در زندگی بهش توجه کنی و اهمیت بدی و روشون وقت بزاری که در حوزه کنترل توست و روی چیزهایی که نفوذ نداری، نه. 

منم دارم تمرین می کنم. برای بار صدم این کتاب رو ورق می زنم و برای بار صدم اینا رو می خونم و هربار فکر می کنم چقدر زیاد باید روی خودم کار کنم..
نگران شدن بایت چیزهایی که در حلقه نفوذم نیست، یکی از بلایای زندگیمه.
---
امروز از کتابخونه ام بی هدف کتاب یک دقیقه برای خودم رو برداشتم. شایدم ناخودآگاه هدف داشتم.. می خواستم برای خودم کاری بکنم. نویسنده کتاب مثل همه کتابهای یک دقیقه ای اسپنسر جانسون ه. 
شاید از نظر خیلی ها کتابهاش بازاری و زرد باشن ولی من خیلی از اونها استفاده کرده ام. مخصوصن که در قالب داستان می نویسه و مستقیم درس نمیده.
خلاصه داشتم می گفتم. ظهر که کتاب رو می خوندم، برای اولین بار بعد از اینکه عالم و آدم در این چند ماه نصیحتم کرده بودن که مثل آدم کار کنم و زندگی کنم و معتدل باشم، حرف های آقای اسپنسر رو مثل بچه ها گوش کردم. عین بچه ای که یک بزرگتر مورد اعتماد داره نصیحتش می کنه. 
----
توصیه می کنم هر دو کتاب مخصون اولی رو بخونین. اولی یکی از بهترین کتابهای زندگی منه. البته هر وقتی در مقاطع مختلفی از زندگی که به سطح متفاوتی از رشد می رسین، اونو بازخونی می کنین متوجه می شین انگار کتاب دوباره نوشته شده و مطالب جدیدی براتون داره. مثلن من الان که می خونمش به این نتیجه رسیده ام که تا حالا هیچی ازش نفهمیده بودم و الان تازه دارم می فهمم ..جالبه که نود و نه بار قبلی هم همین فکرو می کردم.

درباره درک یک پایان

1-کتاب درک یک پایان رو خوندم. از اون کتابهاییه که در حین خوندنش جملات و پاراگراف هایی داری که می گی ای ول، یادم باشه که بعدن توی وبلاگم بنویسمش! ولی کتاب که تموم می شه و می خوای هضمش کنی، می بینی انگار چیز خاصی هم نخوردی. موضوعش بکر نیست. چیزی هم یاد آدم نمیده. صرفا این که چقدر یک حرف ابلهانه که زمانی از روی حسادت و بی فکری به یکی گفتی، ممکنه سرنوشت اون فرد رو عوض کنه. مهمه ها. ولی به قول خود کتاب: از نظر فلسفی این بدیهیه. :) خلاصه که خوشم نیومد خیلی. ترجمه کامشاد رو برای اولین بار می خوندم. از خودش کتاب حدیث نفس و بعدیش رو که خاطرات شخصیشه خونده بودم چیزهای زیادی از تاریخ معاصر یاد گرفته بودم.
باید بگم که گرچه ادبیات فاخری داره ولی فارسی حرف زدن و فکر کردنش بسیار بهتر از ترجمه کردنشه :). خلاصه کارم به جایی رسیده که جایزه بوکر رو نقد می کنم. ولی اصولن هم کتابهای برنده بوکر ادبیات متوسط رو به بالا دارند و شاهکار نیستن. لااقا اونایی که من خونده ام. 
2-یه عالمه فکر توی سرم بود برای نوشتن. همه ش پریده.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۵

زبان سرخ

من فقط اگه بتونم زبونم رو در اختیار مغزم در بیارم، برای تمام عمرم کافیه.

شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۵

بلاگر چرا اسمایلی بد اخلاق نداره ؟؟

یک مود پایین افتضاحی دارم که نگو و نپرس. درد شونه و پشت به طور موزیانه ای می یاد و میره. تا فکر می کنم بهتر شدم، فیزیوتراپی رو که تبدیل شده بود به ورزشهای اصلاحی، نمی رم و باز درد شروع می شه. امروز که بعد از سه روز رفتم، آن چنان دردی گرفت لعنتی که برگشتم توی کابین برای فیزیوتراپی و ماساژ. عقب گرد یه یک هفته پیش :( .
اخلاق سگی بدی هم دارم عین همون درد شونه. یک کمی مربوطه به درد. یکی کمی هم مربوط به اینکه بچه ها توی این مدت برای حقوق خیلی منو گذاشتن تحت فشار و الان از دست همه شون دچار یک خشم پنهانم. احساس می کنم مورد سوء استفاده واقع شدم. که احتمالن نشدم ولی عصبانی ام دیگه.
اثر پی ام اس هم هست. خلاصه اوضاعم شیر تو شیره. این بین هی خودمم شماتت می کنم برای این وضع. البته وضعی که شاید ده درصدش مربوط به پی ام اس باشه و نود درصدش مربوط به بقیه. 
مدیر مالی مرتب اشتباه می کنه. داریم یکی دیگه رو می یاریم بزاریم بالا سرش. ولی تا اون بیاد شاید سکته کرده باشم. منشی فروش هم هی اشتباه می کنه. سرش با همه جاش فوتبال بازی می کنه. دخترها وقتی شوهر می کنن از بهترین کارمند تبدیل می شن به بدترین. از دستشون عصبانیم. از دست زنهایی که موقع دریافت، توقع برابری زن و مرد دارن ولی موقعی که باید حس مسئولیت داشته باشن، زن بودنشون و اولویت های خانه و خانواده رو به رخ می کشن. خوب کار نکنین. می میرین؟ اگه می میرین مثل آدم کار کنین. اگه می میرین و بلد نیستین مثل آدم کار کنین، دیگه توقع زیادی تون چیه؟ به اندازه کاری که می کنین حرف بزنین. 
لابلای همه اینها نشستم برای شرکت و خودم برنامه چشم انداز و ماموریت سه ساله نوشتم. همچین برنامه ای نوشتم که از ترسش، دیروز صبح به هیچی دیگه جز اون نمی تونستم فکر کنم و برنامه خرید روز تعطیلم رو ول کردم چون ذهنم فقط پیش برنامه بود. مثل یارو که اسم بچه ش رو گذاشته بود رستم و خودش ازش می ترسید.
حوالی ظهر با ترس و لرز رفتم سراغش و یک کمی تعدیلش کردم. خیلی دست بالاست. شاید بشه گفت کمی تا قسمتی دست نیافتنی. باید بشینم و یک روز قورباغه ش رو توی بغلم بگیرم و باهش ور برم و ببینم چجوری می شه قورتش داد. تنها راهش اینه که یک روز کامل برای خورد کردن و برنامه ریزی روی جزییات هی فکر کنم و هی بنویسم و هی خط بزنم... اگه به نتیجه نرسیدم، سبک ترش کنم تا خفه م نکرده.
خلاصه اوضاعم بده. بد. اون قدر که امروز فایل های صوتی آموزشیم رو گوش نکردم و رادیو پیام که روشن بود و شهرام ناظری می خوند، می خواستم برای بدبختی های خیالیم یک فصل گریه کنم.

جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۵

عیش مدام من

تقریبن از درد رها شده ام. فیزیوتراپی و ورزش جواب داده و خیلی بهترم. البته باید مدام مراقب باشم و کمترین بی احتیاطی دوباره اذیتم می کند.

-----

این دو روز تعطیلی، زمانی را به فکر کردن اختصاص دادم. 
مدت زیادی بود که اره ام را تیز نکرده بودم. خودم و رفتار و عملکردم را بازنگری کردم.
احتیاج به هرس شدن دارم. یک چیزهایی در من وجود دارد، به عنوان زواید، که خوب است از خودم دور کنم. فکر می کنم چهل و هفت سال بس است برایشان. بلاخره یک جایی باید در این موارد بالغ عمل کنم.
یک چیزی که خیلی فکرم را مشغول کرده این است که آنچه می گویم و آنچه می کنم در بسیاری موارد از هم دور است. انگار شعار می دهم. حتی جاهایی که کامنت می گذارم، نویسنده کامنت یک بالغ خوش فکر است ولی من در خودم نشانی از او نمی بینم. این اذیتم می کند. یا باید ساکت شوم و یا این دو را به هم نزدیک کنم.


-----

دیروز بعد از تقریبا یک سال رفتم شهر کتاب آرین. یک زمانی محل امن من بود. هر وقت می خواستم با خودم تنها باشم و مراقبه کنم، جایم آنجا بود. دیروز که رفتم، دیدم هنوز هم هست. می خواستم برای دختر همسایه قدیمی ام کتاب بخرم.
از وقتی مدیریت می خوانم، زمان زیادی برای مطالعه متفرقه نمی ماند. ولی نتوانستم در برابر آن همه کتاب جدیدی که در این یک سال چاپ شده مقاومت کنم و برای خودم چیزی نخرم. به دوستی که آنجا دارم گفتم ببین من وقت رمان خواندن زیاد ندارم.بنابراین بهترین کتابی که فکر می کنی ارزش وقت گذاشتن را دارد بهم بده. 
درک یک پایان نوشته جولیان بارنز و ترجمه کامشاد را بهم داد. به اعتبار نام مترجم و هم سلیقه بودن با دوستم خریدم. فکر می کنم کتاب خوبی باشد.  
نفحات نفت رضا امیرخانی را هم خریدم. اسمش و بخشهایی از آن را در یک فایل صوتی شنیده بودم و مشتاق بودم ببینم چه گفته. 
خلاصه کیف مبسوطی کردم.

------

از وقتی گیتار نمی زنم، انگار خوشحال ترم ! گرچه بهانه ام درد شانه است که واقعن هم هست. ولی هرچه فکر می کنم، هیچ دلیلی برای ادامه نمی بینم. در زندگی من چیزهای زیادی برای خوش بودن وجود دارد. چند روز قبل با مدیر عامل مهربان حرف می زدیم. گفت مدیر مالی که عوض شود، سرت خلوت می شود و می توانی به برنامه ها و کارهای مهم تر شرکت برسی، البته اگر نروی سراغ برنامه های خودت. گفتم راستش مشکل فکری من این است که همه دغدغه ام کار است و با آن حال می کنم. کار کردن خسته ام نمی کند و هرچه بیشتر تلاش می کنم، شادتر می شوم. می ترسم یک روزی پشت سرم را نگاه کنم و ببینم هیچ چیزی به نام زندگی برایم نمانده. 
گفت این ترس تو به خاطر فرهنگ اشتباه ماست که از بچگی گفته اند کار مال تراکتور است. اگر یک نویسنده بودی و از صبح تا شام می نوشتی، بهت می گفتند چه خوب. ولی به یک مهندس یا صنعت کار مدام نصیحت می کنند که این قدر کار نکن و زندگی پس چی؟ درحالیکه هم نویسنده و هم مهندس، هر دو کار می کنند. یک نقاش اگر یک روز تمام توی خودش باشد و یک طرح زیبا بیافریند، تشویق می شود ولی ما مدام نکوهش می شویم. گفت به حرف اطرافیان توجه نکنم.
شاید اگر شخص سومی حرفهایمان را گوش می کرد، فکر می کرد مدیرعامل مهربان به خاطر خودش مرا به کار تشویق می کند. ولی من از صمیم قلب می دانم این اعتقاد اوست و خودش نیز همین طور عمل می کند. از طرفی یک وقتی، زمانی که سنم خیلی کم بود، بهم گفت: هر خوشی و لذتی در دنیا انتها دارد و بعد از آن پوچی ست. چقدر می توانی بخوری و دراگ بزنی و عیش و نوش کنی؟ تنها چیزی که انتها ندارد و همیشه همان لذت روز اول را بهت می دهد آموختن است. حالا که بیش از بیست سال از این حرفش می گذرد می فهمم چقدر درست گفته است.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۵

:(

از خودم شرمنده ام.