دستان ناتوان

یک جورایی دلم گرفته. دور و برم پر از اتفاقاتیه که مربوط به عزیزانمه و رنج اونها را می بینم و کاری از دستم براشون برنمی یاد. 
دنیای عجیبیه. حتی وقتی زندگی خودت رو سعی می کنی یه جورایی به ساده ترین وجه بگذرونی و گره هات رو باز کنی، می بینی لابلای کلاف سردرگم دیگران گم شدی. دیگرانی که نمی تونی نسبت به اونها بی تفاوت باشی.. انگار بالانس دنیای آدم باید با درد و بی دردی هم زمان برقرار بشه..

نظرات

  1. شاید بهترین کاری که می توانی انجام بدهی همان هاج و واج نگاه کردن باشد به آنهایی که دوستشان داری قطعا تلخ است اما راه بهتری هست آیا ؟

    پاسخحذف

ارسال یک نظر