شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۵

تاندون های چوبی

دو روز رفتم مشهد. در ظاهر به مناسبت تولد هشتاد سالگی بابا و در باطن برای اینکه از فکر عمه کمی رهایش کنم. جشن تولد را گرفتیم. بد هم نبود. خیلی جالب هم نبود. اوضاع رو به راهی نداشتیم از هیچ بابت. یکی رفته بود قهر، من گردن درد شدید بودم و عمه هم بدحال. به هرحال به سلامتی گذشت. 
......... 
تصمیم گرفته م بیشتر مراقب خودم باشم. دکتر همه کاری با عضلاتم می کند که باز شوند و نمی شوند. دلم می خواهد بروم باشگاه و با وزنه سنگین آنقدر کار کنم تا خستگی و کوفتگی تنم تمام شود ولی اجازه نمی دهد.. ممکن است تاندون عضلات خشک شده ام پاره شود. 
خودش ماساژ وحشتناکی می دهد که درد دارد ولی دردش بهتر از دردی ست که خودم دارم.. فقط اجازه چند حرکت کششی دارم و بس. از فردا هم می توانم روی توپ تنیس غلت بزنم. کارهای دیگر فیزیوتراپی را هم همراه ماساژ و توپ تنیس رویم امتحان می کند. شاید هم از امتحان گذشته و امیدوار است پشتم دوباره از حالت چوبی به حال عادی برگردد. خلاصه عالمی دارم. چیزی که متوجه نمی شوم این است که چطور یک باره پکیدم!
...........
بقیه زندگی هم خوب است. برادرم دیروز گفت بگذار بزرگ شوم و دست از نصیحتم بردار. البته خیلی دوستانه حرف می زدیم. گفت بگذار اشتباه کنم تا زندگی را خودم یاد بگیرم. دیدم هر ایرادی که خودم به مادر و خواهر پسرهای لوس و بچه ننه گرفته ام، گویا بدترش را دارم.
حرفش خوب بود. از دیروز یک بار بزرگ را زمین گذاشتم.

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۵

اولویت یک

دیشب با سلمه که حرف می زدیم، لابلای حرفها گفتم گیتار را فعلن رها کردم. گفت چرا؟ گفتم تنبلی و دیگه اینکه اولویت یک من نیست که علاقه ام رو بتونم روش متمرکز کنم. 
خیلی ساده سوال کرد اولویت یک تو چیه؟ نمی دونستم چی جواب بدم. فقط می دونستم گیتار نیست. ولی چیزهایی که توی ذهنم بود، همه مربوط به کار می شد. مطالعه زیاد و افزایش فروش شرکت و .. 
بعد از دیشب دارم با خودم فکر می کنم واقعا چرا گیتار را این همه سال نگه داشتم؟ چرا هنوز ته دلم نمی زاره گیتارها رو بزارم توی کیس و دفترهای موسیقیم رو جمع کنم؟ 
از طرفی با این همه مطلبی که در مورد استعدادیابی و داشته ها و سبد مهارت خونده ام ، چرا هنوز نمی تونم اولویت یک رو برای زندگیم تعریف کنم؟ چرا فکر می کنم کار نباید اولویت یک من باشه؟ اگه هست چرا خجالت می کشم بگم؟ عین همون شاگرد اوله با معدل 19 هستم که میرشب زد توی سرم و گفت برای دو نمره اختلاف با شاگرد سوم کلاست، چقدر از زندگی رو حیف و میل کردی.. 
و فکر می کنم: آیا دارم حیف و میل می کنم؟؟؟

موسیقی

ساعت حدود یک و ربع شبه. هنوز نخوابیدم .. از خونه همسایه روبرویی ساعتهاست صدای بهترین موسیقی ها میاد.. گاهی اوقات داریوش می خونه.. گاهی یکی پیانو می زنه .. گاهی یکی آواز می خونه و گاهی چند نفری "نازنین مریم" نوری رو می خونن.. و بعد کف می زنند.. براوو..
یک دور همی آرومه و از همه صداها لطیف تر صدای پیانوست با یه عالمه موسیقی پرخاطره.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۵

کنسرت رقص گروه قدم ها

این چند وقت مدام نال زده ام به قول مشهدی ها. یک کم از خوشی بگویم که بالانس شود. :)
امروز تا ساعت ده و نیم خوابیدم. درست دوازده ساعت و هنوز جاداشت باز هم بخوابم. ولی دیدم روزم حیف می شود! بلند شدم و در حین درست کردن فرنچ تست روز تعطیل، به همه باباهایی که دور و برم بودن تبریک روز پدر گفتم و برای هر همکار آقا هم یک اس ام اس اختصاصی فرستادم و تبریک گفتم.
خواب مفصل حالم را جا آورده بود. کارتابل رو گذاشتم روی همون جاکفشی دم در و اصلن بازش نکردم. فقط یک تلفن کاری زدم و تمام. در عوض به گلهام رسیدم و نهار درست کردم و موبایلم رو بک آپ گرفتم روی کامپیوتر. فایلهای صوتی آموزشیم رو مرتب کردم که بریزم روی فلش پلیر برای ماشین. و یک کمی طبق معمول با آی تیونز درگیری داشتم.
ساعت چهار قرار بود سلمه بیاد و با هم بریم یک برنامه رقص که به نفع حمایت از معلولین بود. نیم ساعت دراز کشیدم و ریلکس کردم. عالی! و بعدرفتیم کنسرت. دمشون گرم. کار گروه قدم ها با مدیریت خانم طالبی بود. خیلی خیلی بیشتر از برنامه های تئاتر موزیکال آقای رحمانیان که سرهم بندی و آبدوغ خیاری شده تازگی ها، زحمت کشیده بودن.
تقریبن دو ساعت و نیم برنامه مفید بود. انواع رقص ها که برای هر رقص لباس مخصوص طراحی شده بود. کار سنگینی کرده بودن. طراحی رقص هم خیلی خوب بود. سالن ساختمان حمایت از معلولین کوچک بود و گرم. ولی می ارزید. سه قسمت از برنامه، رقص بچه ها بود. دوتاش رو سه تا دختر بچه هفت ساله و چهارساله اجرا کردن عالی. یکی رو هم یک پسر بچه هشت ساله که لزگی رقصید. دو قسمت هم خانم آرزو ضیایی آواز خوند که محشر بود. یک دریا دادور دوم ! خلاصه حالی کردیم مبسوط و برگشتیم. 
فقط سه ساعت نشستن روی صندلی به گردنم هم حال اساسی داد. الان گردنبند طبی رو بسته م و خوبم. 
می خوام یک کمی از روی سایت آموزشی درس بخونم و باز برم زود بخوابم. ساعت یازده احتمالن. فردا یک کم کار می کنم ولی نه زیاد. فقط کارهای عقب افتاده رو انجام می دم. باید تمرین کنم مشقام نمونه برای خونه.
یک کلاس ورزشی خوب هم باید دور و بر خونه پیدا کنم که وقتی فیزیوتراپی تموم شد و دکتر اجازه داد باز برم ورزش. فعلن تکلیفم نصفه نیمه با گیتار روشن شده. گذاشتمش کنار و سعی می کنم نگاهش نکنم. مثلن به بهانه دستم. بعدن به نظرم باید ازش خلاص شم و یک فعالیت لذت بخش رو جایگزین کنم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۵

کوری که عصاکش دیگران است

درد گردن و شانه بی تابم کرده. زیاد کار می کنم و کم می خوابم. در واقع چون ساعت کارم را نمی توانم مدیریت کنم، زمان برای فعالیتهای شخصی ام که دوست دارم حتمن در برنامه روزانه ام جا داشته باشند، کم می آورم. برای همین کم می خوابم. کم خوابی هم همیشه برای من فاجعه آفرین بوده..
بلاخره رضایت دادم بروم فیزیوتراپی. یک جا رفتم که گفت ماساژ طبی+طب سوزنی باید انجام شود و بسیار هم گران به نظرم آمد. یک ربع ماساژ هفتاد هزار تومن. محلش هم خیلی بدمسیر و پرترافیک بود. از طرفی دکترم دعوام کرد که اینها شارلاتانند و برای خودشان دکان باز کرده اند، فیزیوتراپی را چه به طب سوزنی؟
من هم از خداخواسته با درنظرگرفتن جمیع جهات منفی، قضیه را ول کردم. امروز آیدا آدرس کلینیک دکتر بهنام را داد. هم نزدیک به منزلم بود و هم توی اینترنت در موردش خیلی خوب نوشته بود. وقت گرفتم و درحالیکه از درد، عضلات فکم کرخت شده بود، رفتم. معاینه شدم و همان تجویز فیزیوتراپ قبلی+مگنت و چند چیز دیگر. امروز هم  برای تسکین درد شدید یا باید شوک می داد یا همان سوزن درمانی انجام می شد. خودش گفت سوزن بهتر است و درد کمتری دارد. هزینه را سوال کردم. در واقع خیلی برایم مهم نبود ولی از بس به دکترهای دکان دار برخورد کرده ام، پرسیدم تا تجزیه و تحلیل کنم طرف کاسب است یا دکتر. جمع هزینه می شود 850 هزارتومن که با توجه به کارهایی که انجام می دهند کمتر از دکان دار قبلی ست.
دکتر گفت با روش معالجه موافقی؟ گفتم والله تا امروز فقط مهندس بودم و به نظرم باید اعتماد کنم. سوزنها را زد و الان بهترم. گفت فقط استراحت زیاد، بدون هیچ نوع ورزش و استرس، تا وقتی که ورزش را با خودش شروع کنم و بعد دیگر می توانم باشگاه بروم. در عین حال گفت یک دلیل درد علاوه بر صد دلیلی که شمرد (بدنشستن، کار زیاد، کم خوابی، کامپیوتر زیاد، استرس..) این است که ورزش می کرده ام و حالا نمی کنم و این برای کسانی که بدنشان به ورزش عادت دارد اتفاق می افتد.
درحال حاضر با وجود قسمهای مامان که الان به این خیال باطل است که خوابیده ام، دارم وبلاگ می نویسم. 
تصمیم گرفته ام کارم را مدیریت زمان کنم. نمی شود این طوری ادامه داد. برای همین ساعات فیزیوتراپی را 5 گذاشتم که ناچار شوم 4 از شرکت بزنم بیرون و سیستمم از این بی انضباطی و ساعت کار نامنظم خارج شود. هشت ساعت خواب هم واجب است. فقط نمی دانم با کامپیوتر چکار کنم. تمام زندگی و اموراتم این پشت می گذرد و تقریبن جزو بدترین چیزها برای این درد است. همین امروز کارتابل و یک عالمه کار را آورده ام که در این دو روز انجام بدهم و همه محاسباتی است و باید پشت کامپیوتر باشم.
برای این هم باید فکر کنم. فکر کنم من شخص ثالثم و می خواهم این شخص ثالث را راهنمایی و مدیریت کنم که مثل آدم زندگی کند.. سخت ترین کار، تغییردادن خود است.

جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۵

چند اتفاق

عید که رفته بودم مشهد، شنیدم عمه ام به خاطر بار سنگین کمرش مشکل دار شده. 
نتایج ام آر آی را فرستادند برای ما که فیزیوتراپ مامانم ببیند. توی نتیجه عین نتیجه من نوشته بود: احتمال متاستاز و سرطان. 
فیزیوتراپ گفت ببرم شب با دو دکتر ارتوپد ببینم. همان شب به موبایلم زنگ زد و گفت وضعیت خوب نیست. احتمال تومور روی کمر وجود دارد. من داستان خودم را تعریف کردم و گفتم "نه بابا این ام آر ای همیشه خر است".
نشان به این نشان که یک هفته است قطعن می دانیم عمه ام سرطان دارد. تومور با فشار زیاد به نخاع باعث درد فراوان و بی حسی دستها شده و وجود همان تومور باعث شده مهره کمرش بشکند.
دیشب آوردنش مشهد و اورژانسی شیمی درمانی را که همه این قدر ازش می ترسیدیم، شروع کردند. حتی فکر نمی کردندبه مشهد برسد. عمه ام تربت زندگی می کند. شهر کوچکی مثل کرج که نزدیک مشهد است.
بابا و مامان نمی دانند چون عمه تنها خواهر باباست که خیلی دوستش دارد. 
گفتنش شاید فایده ای نداشته باشد، شاید هم باید بگوییم ولی از عواقب واکنش بابا خیلی می ترسیم. عمه خودش هم نمی داند. سه برادر دیگرش با سرطان های مختلف فوت کردند. همه در همین سن حدود 70-75. پدربزرگم هم سرطان پروستات داشت. هم چنین همسرش. بنابراین جا دارد که ما خیلی می ترسیم.
------
امروز مراسم ختم مادر یکی از مشتریانمان بود که دوستی سبیی هم با او دارم. مادرش سرطان داشت. پول فراوان هم نتوانست کاری از پیش ببرد و تمام.
---------
یک کمی افسرده ام. فکر عمه ام و دیدن عکسهای قدیمی مان دلتنگم می کند. دکترش می گوید سرطانش قابل مهار شدن است. نمی دانیم. شاید برای دلخوشی می گوید. 
تا وقتی سرکار هستم، بهش فکر نمی کنم ولی به محض رسیدن به خانه، انگار با من می آید و می نشیند روی مبل و بهم زل می زند. و من حس ناتوانی دارم از این بابت که هیچ کاری نمی توانم بکنم.
--------
امروز و دیروز به این فکر می کردم که می شد الان من درحال شیمی درمانی باشم. نتیجه ام آر آی من هم می توانست واقعی باشد. حتی می شد عمه ام فقط گرفتگی عضلانی داشته باشد و با چند شب دیازپام و استراحت الان توی خانه اش راحت خوابیده باشد. 
خیلی ساده جایمان را با هم عوض کردیم. 
ما نکردیم. کائنات کرد. 
 ----------
چیزی که از آدمها خیلی دور است، فکر مرگ است. امروز فکر می کردم آدمها به یک سنی که می رسند انگار مرگ دیگران خیلی ناراحتشان نمی کند. سن مثلن هشتاد. 
نمی دانم مردن را پذیرفته اند یا خوشحالند که فلانی زودتر از من رفت. یا بی حس می شوند. یا شاید فکر می کنند انتهای راه است و به زودی به هم ملحق می شوند. 
من هنوز جوانتر از آنم که نسبت به مرگ بی تفاوت باشم. هنوز افسرده می شوم و هنوز برای من خیلی دور است.. آن قدر دور که نمی توانم باورش کنم... حتی وقتی یک ماه پیش خیالش کنارم نشسته بود و من با تمام سلولهای بدنم ازش وحشت داشتم. 
------
همه چیز حکایت از شهودی دارد که انگار باید چیزی را در این بین بفهمم.. ولی نمی فهمم..

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

دستان ناتوان

یک جورایی دلم گرفته. دور و برم پر از اتفاقاتیه که مربوط به عزیزانمه و رنج اونها را می بینم و کاری از دستم براشون برنمی یاد. 
دنیای عجیبیه. حتی وقتی زندگی خودت رو سعی می کنی یه جورایی به ساده ترین وجه بگذرونی و گره هات رو باز کنی، می بینی لابلای کلاف سردرگم دیگران گم شدی. دیگرانی که نمی تونی نسبت به اونها بی تفاوت باشی.. انگار بالانس دنیای آدم باید با درد و بی دردی هم زمان برقرار بشه..

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۵

درس گرفتن از گذشته

ایام سخت و پرکار شرکت است. 
سال قبل موفق شدیم تارگت را بزنیم.  واقعن تیممان زحمت کشید. من هم همه فعالیتهای جانبی مثل جلسات بی خودی صنف و غیره را قطع کردم و دو دستی به شرکت چسبیدم. 
سال سختی بود. خشکسالی و سرمازدگی و تحریم ها و رکود شدید بازار و عدم وصول به موقع مطالبات پوستمان را کند ولی فهمیدم هرقدر بیشتر زحمت بکشیم، می توانیم به سختی ها غلبه کنیم و پتانسیل مان خیلی بیشتر از آن چیزی ست که فکر می کنیم.
از طرفی نتایج سال 93 به من می گفت عدم حضورم در شرکت تاثیر منفی زیادی داشته و این چیز خوبی نبود. از اینکه سیستم این قدر به من وابسته شده، حقیقتن نگران شدم. 
امسال عوامل مختلفی، که مهم ترینش عنایت خدا بود که این عوامل را برایم کنار هم چید (مثل کلاسهای مدیریتی، استخدام دو نیروی استثنایی و آشنا شدن با یک سایت آموزشی مدیریت) همه دست به دست هم داد تا یاد بگیرم تقسیم کار کنم و سیستم را از وابستگی به خودم تا حدی رها کنم و سال 95 نیز همین راه با عمق بیشتری ادامه خواهم داد.
 ----------
دوباره کارکردن تراکتوری وارد زندگی ام شده. این چند روز گذشته تقریبن هرشب تا هفت شرکت بودم و حتی اگر بیشتر می ماندم، باز هم می شد مثبت فعالیت کرد. 
یک قانون ده هزار ساعت هست که یک وقتی یک جایی خواندم. برای ماهرشدن در یک کار باید ده هزار ساعت برایش زمان صرف شود (نقل به مضمون). به جزییات اعداد کاری ندارم ولی واقعن اگر کسی بخواهد دچار نقطه عطف مثبتی (از هر بابت) در زندگی اش شود، باید در یک برحه ای خیلی زحمت بکشد. خوب این زحمت یک سری عایدی دارد و یک سری هزینه. باید با خودت کنار بیایی که سود و زیانت برای رسیدن به این نقطه عطف چیست. من به نظرم با خودم کنار آمده ام و تکلیفم تا حدی با خودم روشن است. 
-----------
امروز با اصرار بچه های فروش، جلسه فروش گذاشتم. ماه تعیین حقوق است و مدام همه در این باره حرف می زنند. برخلاف هرسال که بچه ها مدام با درخواستهای عجیب سورپرایزم می کردند و تحت فشار زیاد، مجبور به افزایش می شدم، از دی ماه گذشته در حال جمع کردن اطلاعات حقوق پرسنل سایر شرکتها بودم. 
هرسال این موقع، بچه ها با یک دستی زدن و بلوف، سرم سوار بودند. امسال در لحظه ای که شروع کردند به تکرار سیاستهای سال قبل، دستم حسابی پر بود و با اعتماد به نفس هم راست می گفتم و هم در کنارش بلوف می زدم. 
دست آخر بهشان گفتم بدترین نوع مذاکره برای حقوق این است که شرکتت را با شرکتهای دیگر نزد مدیر مقایسه کنی.  من هیچ وقت در مورد شماها این مقایسه را نکردم و هرچه گفتید اعتماد کردم، ولی برای اینکه بدانید من هم می توانم اطلاعات داشته باشم و مقایسه کنم، برای این کار وقت گذاشتم.
شما به جای اینکه بلوف بزنید و بگویید فلان شرکت فلان قدر می دهد، خوب است  بگویید ما این توانایی ها را داریم، خودتان را اثبات کنید و بگویید که ته دلتان از شرکت راضی هستید، می دانید خیلی بیشتر از بقیه هم صنفی ها حقوق می گیرید ولی دوست دارید بیشتر از زحمات تان قدردانی شود. 
خلاصه دست آخر همه درحالیکه می گفتند ما اصلن خودمان را مقایسه نکردیم و شما خودتان این کار را کردید (و من گذاشتم روی پل طلایی عقب نشینی کنند"سلام آقای شعبانعلی ") خواهش کردند که توانایی هایشان را به مدیرعامل مهربان به عنوان رییس هیات مدیره بگویم!
اگر شما که اینجا را می خوانید کارمندید، واقعن به حرفم توجه کنید که مقایسه یک مدیر و یک شرکت با مدیر و شرکت دیگر در زمان مذاکره حقوق یکی از بدترین خطاهای یک کارمند است. و اگر مدیرید یادتان باشد هرچه برای جمع آوری اطلاعات بیشتر زحمت بکشید، چندین برابر از آن می توانید بهره مند شوید و لااقل بعدن خودتان را لعنت نکنید که گول خوردید. آوانس و پاداش بدهید ولی بگویید می دانستم و دادم.

واوبوک http://www.vavbook.com/