ایامی که این چنین می گذرد

بلاخره اومدم مشهد. دو روز اول که افتضاح بود. عروس و داماد و ماجراهای مسخره ای که هیچ وقت در خانواده مون نبود و حالا امسال ما هم مثل آدمهای معمولی جامعه دچارش شدیم.
ولی بلاخره کمک درسهایی که سال 94 خوندم و سعی کرده بودم جزو مهارتهام بشن، دارم حل شون می کنم..

-----------

با برادرزاده ام حال می کنم. اونم همین طور.
 یک کتابخونه توی خونه بابا دارم که کتابهای بچگیم ( درست از زمان با سواد شدنم) تا 18 سالگی که مشهد بودم ، توی اونه. به علاوه یک سری کتاب تاریخی که گاهی برای بابا هدیه گرفتم.
کتابهای بچگی رو از همون اول نگه داشتم برای نوه ها-وقتی هنوز همه مون مجرد بودیم- و خوشبختانه دو تا از چهار نوه خانواده به شدت کرم کتابن. یکی شون همین باران خانم سه ساله ست.
دیروز کتابخونه رو براش مرتب کردم و یک قفسه مخصوص اون، کتاب جدا کردم که وقتی میاد اینجا، بابا براش بخونن.
عشق می کنه وقتی با هم میریم سر قفسه مخصوصش و کتاب انتخاب می کنه و می گه حالا بریم ولو شیم و برام کتاب بخون. در همون حال توی بغلم لم میده و وسط کتاب خوندن جفتمون خوابمون می بره. این یعنی آخر لذت دنیا برای من...

-----------

درد گردن و دستم هم هست. مهمون میاد و میره و پذیرایی و خم شدن برام خوب نیست. دیشب بابا پشتم رو ماساژ دادن با کرم مسکن و روغن زیتون. امروز هم فیزیوتراپ مامان اومد خونه و گفت فقط ورزش! خوشبختانه ورزشهایی که می کنم درسته.
الانم دیازپام خوردم و دارم به قول باران ولو می شم.
 این چند روز درست و حسابی مطالعه نکرده ام .. یعنی توی این خونه نمیشه! مدام یه خبری هست. و بیشتر وقتها هم خبر اینه که باران داره میاد پیش عمه بزرگه!
پنجم مامان و بابا رو میبرم تهران. و هفتم سر کار هستم. باید کار رو کم کنم که بیشتر به اینها برسم ولی از الان از هفتم تا یازدهم، کلی برنامه و جلسه داریم. بلاخره یک کاریش می کنم..
کتاب دستنامه استراتژیک و هفت عادت مردمان موثر رو برای نت برداری با خودم آوردم مشهد ولی دریغ از یک خط. فقط تا دلتون بخواد خروس پیرهن زری خوندم و داستانهای آقا روباهه و فیلان..

--------------
برم بخوابم.. فردا ساعت ده صبح یک سری مهمون داریم :)

نظرات