سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۵

کارمند دون پایه شرکت مامانم اینا :)

برگشتم به غارم با این تفاوت که تنها نیستم!! مامان و بابا با من اومدن و تقریبن غیر از سه چهار ساعتی که شرکت هستم، بقیه وقتم کاملن در اختیار اوناست.
مامان آدمیه که توجه صد در صدی ما رو می خواد. نسبت به همه بچه هاش همین طوره و این از وقتی اتفاق افتاد که ما بزرگ شدیم و داخل آدم شدیم و از یه جایی به بعد شروع کردیم به انتقاد و نظر دادن در مورد مادر و پدر. کاری که همه جوونها در یک برحه ای از زندگی می کنن و به نظرشون میاد که خانواده هاشون باعث شدن که اونها حیف بشن. 
خلاصه ما در یک مقطعی بلاخره درست شدیم و دست از انتقاد برداشتیم ولی مامانم روشهای مختلف دریافت توجه کامل رو به عنوان مهارتی که خیلی جاها براش کارآیی داشت، یاد گرفت :)
چندین سال قبل وقتی برای اولین بار قلبش درد گرفت و بردیمش سی سی یو، فرداش دکترش من رو صدا زد و گفت مامانتون نیاز به توجه داره و به عبارتی نوازش خونش کف پاشه. این درست زمانی بود که ما به اوج انتقاد ازش رسیده بودیم. و همون وقت حواس من به عنوان بچه بزرگه جمع شد که باید فتیله رو بکشیم پایین و حمایتش کنیم.
جالبه که درد و مریضی های مربوط به زمان عدم توجه ما، اصلن براش خیالی نیستن و عین واقعیتن. یه وقتی من فکر می کردم داره فیلم بازی می کنه ولی بعد متوجه شدم اون قدر روحش حساس می شه که واقعن باعث یک درد واقعی میشه!! 

خلاصه دیشب یکی از اون شبها بود. من باید برای مدیرعامل مهربون یک گزارش ایمیل می کردم و بابا داشتند کتاب می خوندن. مامان تا ساعت نه سریال نگاه می کرد. سریال تموم شد و منم آخرهای گزارشم بودم. همین طور که پای کامپیوتر بودم، حواسم بهش بود که الانهاست که یه اتفاقی بیافته. یه جورایی می خواستم فرضیه م رو ثابت کنم :)) 
یه هویی مامان گفت آخ آخ قلبم... بدو بدو ... دارم می میرم. اصلن نفسم در نمیاد.. 
بابا به کتاب خوندن ادامه داد. من از پشت میزم بلند شدم و اومدم نازش کردم. لباسش رو درآوردم و کنارش نشستم روی مبل. بعد از ده دقیقه گفت بهتر شدم و احتمالن غذای سنگین خورده بودم و به قلبم فشار اومده بود. گفتم مامانی قلبتون به خاطر گزارش نویسی من درد گرفته بود. گفت نه به جان تو. گفتم می دونم..:))
خلاصه صندلیش رو بردم کنار میز کامپیوترم و با هم نشستیم آلبوم عکسهای توی کامپیوتر رو تماشا کردیم و برای چاپ عکس انتخاب کردیم. ازش در مورد مدل موهام نظرخواهی کردم و همه اینها رو عین یک پروژه هسته ای که مامانم نقش مشاور رو در اون داشت، اجرا کردم. حالش خوب شد.. 

اینا رو گفتم که اگه پدر و مادر هم سن مامان و بابای من دارین، بدونین زمان زیادی برای این ارزش آفرینی در اختیار نداریم. یک روزی میرسه که ممکنه یاد این شب بیافتیم و از اینکه از پای کامپیوتر بلند نشدیم و به مامانمون نرسیدیم، حسرت بخوریم و یا می شه اون روز به یاد اینکه امشب نوازش خونش رو بالا بردیم، لبخند بزنیم و بگیم یادش خوش.. 

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۵

آدمهای نخستین

غارم رو می خوام !!!

سه‌شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۵

اسطوره

شنیدن خبر بیماری استاد شجریان واقعن بهت زده م کرد. من حتی اون موقع که موسیقی سنتی ایرانی رو دوست داشتم، خیلی طرفدار ایشون نبودم ولی کار بزرگی که در همراهی با مردم در خرداد 88 کرد، برام بسیار ارزشمندتر از هنرش بود .. 
شاید یکی مثل من که فقط کمتر از یک هفته با تصور سرطان زندگی کرده، خیلی خوب می فهمه بین شعار قبول مرگ و واقعیت پذیرش اون چه دنیای بزرگی فاصله است. پانزده سال با این واقعیت کنار اومدن و دم نزدن و زندگی رو مثل همیشه زندگی کردن، کار یک آدم عادی نیست..
شجریان یک هنرمند مردمی و یک انسان بزرگه برام.. ممکنه موسیقیش سلیقه م نباشه اما قطعا منش او برام یک الگوست.
صداش همیشه پرتوان و عمرش دراز باد.

ایامی که این چنین می گذرد

بلاخره اومدم مشهد. دو روز اول که افتضاح بود. عروس و داماد و ماجراهای مسخره ای که هیچ وقت در خانواده مون نبود و حالا امسال ما هم مثل آدمهای معمولی جامعه دچارش شدیم.
ولی بلاخره کمک درسهایی که سال 94 خوندم و سعی کرده بودم جزو مهارتهام بشن، دارم حل شون می کنم..

-----------

با برادرزاده ام حال می کنم. اونم همین طور.
 یک کتابخونه توی خونه بابا دارم که کتابهای بچگیم ( درست از زمان با سواد شدنم) تا 18 سالگی که مشهد بودم ، توی اونه. به علاوه یک سری کتاب تاریخی که گاهی برای بابا هدیه گرفتم.
کتابهای بچگی رو از همون اول نگه داشتم برای نوه ها-وقتی هنوز همه مون مجرد بودیم- و خوشبختانه دو تا از چهار نوه خانواده به شدت کرم کتابن. یکی شون همین باران خانم سه ساله ست.
دیروز کتابخونه رو براش مرتب کردم و یک قفسه مخصوص اون، کتاب جدا کردم که وقتی میاد اینجا، بابا براش بخونن.
عشق می کنه وقتی با هم میریم سر قفسه مخصوصش و کتاب انتخاب می کنه و می گه حالا بریم ولو شیم و برام کتاب بخون. در همون حال توی بغلم لم میده و وسط کتاب خوندن جفتمون خوابمون می بره. این یعنی آخر لذت دنیا برای من...

-----------

درد گردن و دستم هم هست. مهمون میاد و میره و پذیرایی و خم شدن برام خوب نیست. دیشب بابا پشتم رو ماساژ دادن با کرم مسکن و روغن زیتون. امروز هم فیزیوتراپ مامان اومد خونه و گفت فقط ورزش! خوشبختانه ورزشهایی که می کنم درسته.
الانم دیازپام خوردم و دارم به قول باران ولو می شم.
 این چند روز درست و حسابی مطالعه نکرده ام .. یعنی توی این خونه نمیشه! مدام یه خبری هست. و بیشتر وقتها هم خبر اینه که باران داره میاد پیش عمه بزرگه!
پنجم مامان و بابا رو میبرم تهران. و هفتم سر کار هستم. باید کار رو کم کنم که بیشتر به اینها برسم ولی از الان از هفتم تا یازدهم، کلی برنامه و جلسه داریم. بلاخره یک کاریش می کنم..
کتاب دستنامه استراتژیک و هفت عادت مردمان موثر رو برای نت برداری با خودم آوردم مشهد ولی دریغ از یک خط. فقط تا دلتون بخواد خروس پیرهن زری خوندم و داستانهای آقا روباهه و فیلان..

--------------
برم بخوابم.. فردا ساعت ده صبح یک سری مهمون داریم :)

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۴

عملیات انتحاری

 بخش اول : دوشنبه -بیست و چهار اسفند

روزهای آخر سال و طبق معمول شرایط به نحویه که انگار دنیا قراره تموم شه و دوباره شروع بشه! البته با این تغییر شبانه روزی قوانین مملکت، تقریبن دنیا 29 اسفند تموم میشه یه دور. مثلا قانون مالیاتی 95 یکی از چیزهاییه که ما برای اینکه یه جاهایی شاملش بشیم و یه جاهایی نشیم، توی دقیقه نود از این دارایی به اون دارایی در حال دویدنیم!
بگذریم.
می خواستم یک تجربه در سال 94 رو براتون تعریف کنم. سال 94 سال تب تلگرام و کانال و فیلان بود. ما هم مثل همه جوگیر شدیم. البته که من خیلی زود از همه گروه ها اومدم بیرون چون دیدم هرچی توی این گروه هاست عین دستمال کاغذی به درد یک لحظه مصرف می خوره و بعد میره توی سطل آشغال گوشه ذهنم و بعد از مدتی یادم میره سطله پر شده و بوی گندش همه جا رو داره برمی داره.

خلاصه حاصل جوگیری من خلاصه شد به سه چهار تا گروه. یکی دوستان زمان پانسیون دانشجویی که توی رودروایسی نمی تونم از گروه خارج بشم و هیچ زبان مشترکی هم نداریم. یک گروه دوستان هم دل و هم فکر که اصل آشنایی مون برمی گرده به سال 2002 و شروع وبلاگ و در واقع اول فکرهامون با هم دوست شدن و بعد هم رو دیدیم و الان هرکدوم یک گوشه دنیا هستیم. یک گروه مال انجمن صنفی مونه که به شدت به درد نخوره ولی مجبورم برای درجریان اخبار بودن توش باشم و بحث های احمقانه رو تحمل کنم. آخرین گروه مربوط به شرکت بود. که البته دیروز عمرش رو داد به شما. 
این گروه رو در اوج جوگیری و افکار دموکراتیک و مدرن درست کردم. که مصداق کامل لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود، بود. مدیرعامل مهربون که هیچ وقت خیلی رسمی و خشک با چیزی مخالفت نمی کنه، طبق روال خیلی سافت بهم گفت خیلی چیز خوبی نیست. 
گروه درست کردم بلای جون. محلی شد برای انواع متلک و حرفهایی که درحالت عادی کسی جرات نمی کنه به مدیرش بگه یا رو در روی همکارش بهش بگه. جایی برای خودنمایی و به معروف شلتک اندازی. باندبازی که هیچ وقت تویرشکتمون نبود، نطفه اش در این تلگرام لعنت شده بسته شد. یکی یک چرتی می گفت و به باندش می گفت لایک بزنین زیر نوشته. جوابشون رو نمی دادم، بد بود.. می دادم هم بد بود.. مدام هم بین گروه فروش و پشتیبانی فروش دعوا راه می افتاد. خلاصه به غلط کردن و بدتر از اون افتاده بودم.
با شرمندگی زنگ زدم به مدیرعامل مهربان و گفتم چکار کنم؟ گفت گروه رو حذف کن! با اولین بحثی که راه افتاد گروه رو حذف کن.
خلاصه منم دیروز درحالیکه خسته و مونده از یک جلسه سخت بودم، تا اومدم پای کامپیوتر دیدم دعوا راه افتاده.

 ---------
بخش دوم - ساعت یک و اندی بامداد روز چهارشنبه:
باز هم به خاطر تلفن کاری طولانی این وسط، نوشته م نصفه موند. فقط آخر کار رو می نویسم. از گروه اومدم بیرون. برای اولین بار شاید، حکم حکومتی دادم که یکی یکی اعضا از گروه بیان بیرون و جلوی خودم اسمشون رو پاک کنن. بعد هم همه گروه فروش رو تک به تک انداختم توی لباس شویی و آویزنشون کردم روی بند رخت! حالا که همه رو لت و پار کردم، می خوام بهشون فردا نهار بدم. به قول مامانم حرفت رو بی حساب بزن و کارت رو به حساب بکن. ( شایدم البته مثل رو برعکس نوشتم) منظورش اینه که وقتی حرف درست و تلخ رو گفتی، یک شیرینی بده دست طرف و خودتو بزن به کوچه علی جپ انگار اتفاقی نیافتاده.
خیلی خسته ام. باز بی خوابی اومده سراغم. با اینکه قرص خورده ام هنوز عین جغد می تونم سه ساعت دیگه بیدار بمونم ولی باید بخوابم. فردا روز آخر کاریه و به بچه ها قول دادم هفت و نیم شرکت باشم که به همه کارهاشون برسیم. و احتمالن این غیر ممکنه :)



یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۴

یک موسیقی ناتمام


امروز یکشنبه است و قراره تعطیل باشیم. من شرکتم چون جلسه داریم. هنوز مهمونها نیومدن. می خواتم توی فرصت اضافی روی بودجه شرکت کار کنم ولی دلم نخواست اصلن. شاید یک ربع وقت داشته باشم. دوست دارم این موسیقی بالا رو گوش کنم. به قدری آرومم میکنه که حد نداره..
پی نوشت: مهمونها همچین نازل شدن که نتونستم لینک موسیقی رو بزارم. روز سختی بود.

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۴

روزانه های یک لودر و داستان آدمی که برای گربه ها اهمیت زیادی قائل است

درد خیلی کمتر شده. هنوز مهاجرت نکرده ولی دارم با کمک ورزش و دیازپام ردش می کنم. حالا نمی دونم دیگه.. گوش و چشم شیطون کر که وبلاگم رو نخونه!
دیگه اینکه کار داریم عین لودر.. دیگه از شرایط تراکتوری هم رد شدیم! فک کنم تارگت فروش رو زدیم و بالاتر هم میریم و این برای من یعنی یک جشن بزرگ.
یک کار فرعی هم دارم برای مدیرعامل مهربون انجام میدم که امیدوارم سربلند بیاییم بیرون. خیلی خیلی زمان بر و سخته ولی همه تلاشم رو براش می کنم. 
در ضمن همه اینها دارم روی زیرساختهای شرکت فکر و برنامه ریزی می کنم. ما خیلی دیمی بزرگ شدیم و الان بعد از خوندن مدیریت فهمیده م چقدر تاحالا شانس آوردیم که زیر دست و پای رقبا له نشدیم. خدا رو شکر همه از ما خنگ تر بودن توی این صنعت :)) 
چند ماه قبل که به چشم اندازم برای 95 فکر می کردم، یک تارگت گنده توی فکرم نقش بسته بود. مطالعه بسیار زیاد این شش ماه اخیر بهم یاد داد که حتی اگر به این تارگت برسیم ( که قطعا با شرایط فعلی نمی رسیم) انگار ساختمون بدون فونداسیون ساختیم. برای همین می خوام درون شرکت رو قوی کنم. خیلی هم بلد نیستم چکار کنم. شاید از مشاورهای مدیریت صنعتی کمک بگیرم یا خیلی مطالعه کنم. فقط می دونم سال 95 دوست دارم روی اینا کار کنم :

رفتار سازمانی و منابع انسانی
CRM
تحقیق بازار 
-----------
هنوز برای زندگی شخصیم و بهینه سازیش فکر نکرده ام. یعنی وقت فکر کردن نداشتم. یک سفر که حتمن میرم. کلاس یوگا هم اسم نوشتم. بگین چه ساعتی؟؟ 6 صبح روز شنبه!! یعنی موندم چطوری باید برم؟ ولی میرم بلاخره!
-----------
قسمت بالا رو دور روز قبل نوشتم. پنجشنبه و جمعه به درد گردن مفصلی گذشت. مخصوصن پنجشنبه. امروز که جمعه بود خونه تکونی داشتم. نصفش انجام شد. اگه به خودم بود عمرن این کار رو توی این موقع سال و با این حالم انجام میدادم ولی مامان و بابا پنجم میان تهران و نمی شد غرق کثافت زندگی مجردی، بیان توی خونه!
نظافتچیی که جدیدن میاد خونه رو تمیز می کنه یک آقای افغانیه. چند ساله راه پله ها رو هر هفته نظافت می کنه و یک روز امتحانی گفتم بیاد بالا و خونه رو تمیز کنیم.
کارش خیلی خوبه. ولی رفتارش از کارش بهتره. گاهی وسط کار آواز می خونه. برای هرچی که بهش میدم اعم از صبحانه و نهار اون قدر تشکر می کنه که شرمنده میشم. گاهی اوقات می گم ببرمش شرکت به بچه ها درس آدمیت بده.
امروز نهارش یه مقدار اضافه اومد. گفتم ببر خونه. گفت اگه ظرف یه بار مصرف نداری بریز توی کیسه ببرم برای گربه های کوچه. گفتم مرد حسابی غذای به این خوشمزگی رو ببری بری گربه بخوره؟ گفت باور کن ثوابش بیشتره از اینکه خودم بخورم. گفتم چرا؟ گفت آخه به اونا هیچ کی غذا نمیده، جون دارن، گناه دارن. دیدم خاک بر سرم واقعن. این آدم دلش چقدر مهربونه..
زن و بچه ش افغانستانن و تقریبن سالی یه بار هم نمی تونه بره دیدنشون. موبایل هوشمند خریده بود. گفتم آخه تو که سواد نداری این به چه دردت می خوره؟ گفت فقط این طوری می تونم زن و بچه م رو ببینم.
گاهی آدم وقتی به زندگی بعضی ها خیلی نزدیک می شه، یک درد عظیم از رنجی که می برند و اصلن در ظاهرشون معلوم نیست، توی دلش جا باز می کنه... آدمی که آواز می خونه حین کار و کارش رو از بسیاری از ایرانی ها بهتر و با وجدان تر انجام میده، توی یک اتاق با چند تا افغانی زندگی مشترک داره و زن و بچه ش رو فقط از طریق موبایل می تونه ببینه، به نظرش میاد که غذا دادن به گربه ها کار بسیار بزرگیه...خلاصه دارم عاشقش میشم.. 







یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۴

دسته هاون !

خیلی خسته ام. پشتم و گردنم کماکان به شدت درد داره. هرکاری می کنم که لایف استایلم عوض بشه ولی این آخر سالی تغییر لایف استایل، اونم وقتی باید تارگت فروش رو بزنیم خیلی سخته. منتها باید یادم باشه من باید وجود داشته باشم تا تارگتی هم وجود داشته باشه و زده بشه. 
عصرها سعی می کنم چهار و نیم با بقیه کار رو تعطیل کنم. امروز اما دیدم اصلن کارم ظرف هشت ساعت تموم نمی شه. موندم تا هفت. الان دلم می خواد روی زمین سفت دراز بکشم و زیر ستون فقراتم دسته هاون بزارم و روش غلت بزنم :))
از روزی که فهمیدم خوبم برای خودم خیلی کارا کردم. مثلن پنجشنبه رفتم در شرایطی که خرجم به طرز غیر مترقبه ای زیاد شده دو تا مانتو خریدم یک میلیون. این مزونیه که همیشه هر فصل ازش دو تا مانتو می خرم و مانتوهاش خیلی خوشگلن. ولی این بار خیلی دو به شک بودم که بخرم یا نخرم. بلاخره گفتم خودم از همه مهم ترم. گور بابای دنیا.. می رم خودمو خوشحال می کنم. بعدش رفتم آرایشگاه و موهام رو مرتب کردم و یک هویی تصمیم گرفتم وقت های لایت بگیرم. اینم یک لطف دیگه به دل خودم.
سیگار رو از 15 تا به 4 تا در روز رسوندم وامیدوارم مهر این موجود دوست داشتنی از دلم بره بلاخره.
صبح هم زود بیدار میشم و نماز می خونم و نیم ساعت یوگا می کنم. و مرتب هم در هر لحظه ای یادم میاد که زندگی چطوری دوباره بهم هدیه شده، خدا رو از صمیم قلب شکر میکنم.
کمتر پای کامپیوتر می شینم. سعی می کنم ضرورتها رو در نظر بگیرم و بیشتر کار شرکت رو فقط انجام بدم. شبها به جای چهار-پنج ساعت مطالعه اینترنتی، یک ساعت یا حداکثر دو ساعت کار و مطالعه اینترنتی می کنم و برگشتم به روال مطالعه کاغذی.
خلاصه یهویی زندگیم ورقش برگشته. شایدم حکمتی بود در این سه روز ترس و لرز. باید قدر زندگی رو می فهمیدم. در ضمن توی نتایج اسکن متوجه شدم ترقوه ام یه وقتی شکسته!! کی بوده که نفهمیدم؟ احتمالن وقت ورزش که ماهیچه های محکمی داشتم این اتفاق افتاده و درد رو به حساب ورزش گذاشتم. دکتر گفت یک کشیدگی در اثر بار سنگین باعثش شده. اینم خوب شد فهمیدم. به همین خاطر دو سوم بار چمدون عیدم رو امروز پست کردم مشهد. آدم شدم انگار!

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۴

Awareness

امروز صبح زود بیدار شدم. نماز صبح خوندم. خدا رو شکر کردم. یوگا کردم و در آستانه ترک منزل به داییم پیغام دادم که روزش سرشار از شادی باشه الهی. اونم زنگ زد و با هم به خاطر سلامتی من کلی خندیدیم و کلی هم سفارش کرد که دیگه بیشتر مراقب خودم و به فکر خودم باشم ..
توی شرکت هم خلقم خوش بود. با راندمان عالی کار کردم. هشت ساعت مفید و خوش. و چهار و نیم برگشتم خونه که مثلن لایف استایلم رو عوض کرده باشم( تا هفت شب نمونم شرکت!!) 
از وقتی اومدم , سعی کردم ورزش کنم -البته فقط یوگا چون ورزشهای دیگه ممنوعه تا بعد از عید- سیگار هم خیلی خیلی کم کشیدم. ( اینم یه تغییر دیگه از لایف استایل) 
ولی خیلی پای کامپیوتر بودم. به نظرم بیش از دو ساعت ( خیلی بیش از :(  ). اینم باید کم کنم ولی تازه مطالعه دیجیتال بهم می چسبه و دیگه علاقه ای به مطالعه کاغذی ندارم. مطالعه کاغذیم محدود شده به کتاب خونی آخر شب که چند روزه دارم شازده کوچولو رو بازخونی می کنم چون این چند شب گذشته نیاز به خوندن یک چیز خیلی آروم داشتم.

از همه تون ممنونم. از دعاتون و از اینکه بهم پیغام دادین، ایمیل زدین، کامنت گذاشتین و یا توی فیس بوک پیام دادین. خیلی خوبه این وقتها این دلداری ها و محبتها رو آدم داشته باشه.
خواهر کوچکم که امریکاست، این مدت خیلی سعی کرد من رو بخندونه. از اونجایی که ظرفیتش خیلی بالاست، به اون گفته بودم چه خبره. وقتی گفتم سالمم، گفت اگر چیزیت بود، همه زندگیمو می دادم و می آوردمت اینجا که خوب بشی و بعد هم با طنز همیشگیش گفت: تو که اموالت رو وقف می کردی، بنابراین مردنت به درد نمی خورد، زنده بودنت خیلی بهتر بود!!
جالب اینجاست که اصلن فکر نکرده بود چطوری من باید برم امریکا از هر لحاظ! 

خلاصه تجربه ترسناک و در عین حال آموزنده ای بود. بعد از این به خودم بیشتر توجه می کنم و مرتب چکاپ و فلان رو می رم. از طرفی فهمیدم فقط من ساپورتر نیستم، همه اطرافیانم عندالزوم ساپورترهای شاهکاری هستن و این یعنی شناخت یک نعمت خیلی بزرگ در زندگی. 
بازم از همه تون ممنونم و ببخشید که همراه با من ترسیدین.

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۴

به آفتاب سلام می کنم :))

خیلی خیلی خیلی خوشحالم. سرطان در کار نیست. دکتر گفت ترقوه ات یه اتفاقی براش افتاده و در ضمن التهاب ستون فقرات داری و اون سی 7 هم مسئله مهمی نداره.
گفت لایف استایلت رو عوض کن. کم کامپیوتر کار کن. گردنبند طبی ببند. از دست راستت تا می تونی کار نکش. شاید یک شکستگی در ضمن ورزش یا بار سنگین براش اتفاق افتاده که به مرور داره استخوان ترمیم می شه.
گفتم دکتر می دونین چقدر خوشحالم؟ گفت بله می دونم چون خودمم عین این تجربه رو داشتم و می دونستم چه حالی داری. 
خلاصه مرسی که این سه روز منو تحمل کردین. مرسی که همراهی کردین. مرسی که اینجا هست. مرسی که بازم خوشحالم .