focal lesion

این دو سه هفته علاوه بر کار زیادی که داشتم، درگیر مشکل گردنم بودم. درد زیادی از کتفم شروع شد و خلاصه رفتم دکتر و ام آر آی داد. 
دردم اون قدر زیاد بود و هست که به گریه ام می اندازه. نتیجه ام آر آی رو چهارشنبه گرفتم. گفت هیچ مشکلی بابت دیسک ندارم. ولی یک جمله بولد نوشته بود که فحوای کلامش از دید مهندسی من این بود که یک غده مشکوک روی فلان مهره هست و باید اسکن اسستخوان بدم تا بفهمم آیا مربوط به متاستاز یک نوع کنسره که پخش شده یا نه.
از چهارشنبه تا امروز صبح که دکتر گفته نتیجه ات رو گرفتی زنگ بزن تا وقت اورژانسی بدم، کاغذ ام ار آی رو انداختم روی میز شرکت و اون جمله بولد رو هل دادم یک گوشه مغزم و سعی کردم بهش فکر نکنم و به داییم و مدیرعامل مهربون با شوخی درموردش حرف بزنم. هردوشن گفتن هیچی نیست، ولی نتیجه دکترت رو خبر بده. این یعنی یه چیزی ممکنه باشه. بازم سعی کردم فکرش رو نکنم و تا تونستم جلوی خودم رو گرفتم که جز یک سرچ جزئی در اینترنت سراغش نرم.
ساعت یک وقت دکتر داشتم. دکتر جواب رو دید و سعی کرد منو از موضوع پرت کنه. هی گفت آخه چرا این قدر بد می شینی و چرا ستون فقراتت فلان و چرا گردنبند طبی ت رو نبستی و .. 
بهش گفتم دکترجون حرفت رو بزن، سعی می کنم نترسم. اون جمله بولد یک کلمه داشت به نام متاستاز که یعنی کنسر. اینو برام ترجمه کن چون خیلی سعی کردم خودم دنبالش نگردم. در ضمن هرچی هست رو بهم بگو چون باید تکلیفم معلوم باشه.
خیلی وقت پیش یه وقتی با دکترم حرف می زدیم از زمین و زمان که بهش گفتم یه وقتی اگه من اومدم پیشت و به هر دلیلی فهمیدی سرطان دارم، بهم بگو. اگه اولش بود می رم درمان ولی اگه قراره با شیمی درمانی و رادیوتراپی زجرکش بشم، بی زحمت یه قرصی چیزی بهم بده و خلاص. من اصلن آدم خرج کردن برای کار بیهوده نیستم و تحمل درد بیهوده تر از اون رو ندارم و یادت باشه بهم مدیونی از این بابت. گفت اگه این اتفاق روزی بیافته من اون قرص رو که بهت نمیدم ولی انتخاب معالجه رو میزارم به عهده خودت. بعضی ها می خوان تا آخرین لحظه امید داشته باشن و بعضی ها می پذیرن که آخر خطن. گفتم عزیزم من رو توی دسته دوم حساب کن، چون خیلی چیزها هست که به بودنم وصله و باید قبل از رفتن تکلیفشون رو معلوم کنم. خود رفتن هم برام اصلن مهم نیست. فقط اطرافیانم مهمند. گفت اوکی.
خوب امروز، روز حادثه بود. هی سعی کرد بگه ممکنه یک توده خونی بی خودی باشه و نود و پنج درصد هیچی نیست و فیلان. گفتم عزیزم ته قضیه اگه 5 درصدت درست بود، قراره چکار کنم؟ گفت اسکن استخوان فقط می گه آیا توموریه که متاستاز داده یا نه ولی محل تومور در آزمایشات بعدی معلوم می شه. گفتم خوب من تازه چکاپ کامل دادم و همه آنزیم ها و گلبولهام صحیح و سالم بود. گفت اگه بعضی از تومورها، هیچ نشونه ای توی آزمایشاتی که دادی از خودش نشون نمی ده. 
گفتم دکتر جون بیا بی خیال من شو. من برای 5 درصد نمیرم اسکن. گفت باید بری.
بنابراین با مهندسی معکوس فهمدم اوه اوه!! جای نود و پنج درصد رو باید با پنج درصد احتمالن عوض کنم.
بعدم برای اینکه نترسم گفت من از نظر حقوقی مسئولم چون توی تست ام آر آی نوشته اینو که باید بری و اگه نفرستمت، بعدن برام مشکل داره. گفتم خر خودتی، یه هو بگو ممکنه کنسر متاستازی داشته باشی و خلاص.

راستش رو بگم؟ من همیشه به مرگ فکر می کنم. برام همیشه یه موجودیه که انگار کنار دستم نشسته. وسواسی هم هستم. نه برای اینکه از این یارو می ترسم، برای اینکه دلم نمی خواد روی دست بقیه بمونم. مردن مدتهاست برای من ترسش از بین رفته. ولی اون لحظه که مطمئن شدم دکتره ترسیده، توی چشمام اشک اومد. خودمو نگه داشتم. گفتم خوب .. حالا بریم سر قسمت دوم ماجرا. اگه 5 درصدت اوکی شد، زمان چقدره؟ گفت حالا حالاها و خندید که نترس وسواسی، برای همین دارم می فرستمت اسکن که مطمئن بشی چیزی نیست.
اومدم بیرون از مطب. قرار بود برم تهران کلینیک وقت بگیرم از پزشکی هسته ای. پیاده رفتم. قلبم به شدت درد گرفته بود. به خدا گفتم آقاجون ما قرارمون سکته بوده ها، یادت نره.
رفتم و وقت گرفتم و رفتم شرکت. چشمام به خاطر اشکی که هی می اومد و می رفت، قرمز بود. منشی اومد و پرسید نتیجه چی شد؟ گفتم هیچی. یه آزمایش داده. گفت نترسی ها.
می خواستم با مشت بزنم تو صورتش.
من واقعا از مردن نمی ترسم. هیچ جیزی توی دنیا نیست که بهش وابسته باشم. هیچی. ولی خیلیها به من وابسته اند و بیشتر از همه گل یاس و برادرم و مادر و پدرم. تقصیر خودمم بوده که این همه به خودم وابسته شون کردم. امروز برادرم زنگ زد و با من در مورد چیزی مشورت می کرد. وقتی بهش گفتم نگران نباش و پروسه کار رو براش توضیح دادم، بهم گفت وقتی با تو حرف می زنم همه نگرانی هام تموم می شن. گل یاس و مامان و بابا از اینم بدترند. 
هیچی معلوم نیست که چی بشه. فرض رو بر 5 درصده می زارم. باید براش برنامه داشته باشم. عادت مدیریت بحران توی کار، بهم یاد داده برای اینکه ته قضیه خیلی منو نترسونه، همه اتفاقات رو بیارم روی کاغذ و برای تک تک شون فکر کنم. این طوری ابهت بحران از بین می ره و بهش مسلط می شم. 
قراره 4 شنبه جوابم رو بدن و دکترم دوشنبه میره سفر. داییم که از خودم نگران تره، دنبال آشناست برای اسکن سریع و جواب یه روزه. تا ببینیم. 
همه چی رو می تونم حل کنم، به جز مواجه شدن بقیه را با این 5 درصد اگه یه هو تبدیل به صد در صد بشه. 
  کارگرم اومده خونه و داره تمیز می کنه. امروز مبلهای نو رو آوردن برام. 
این تجربه نزدیک شدن به مرگ رو یه بار دیگه بیست سال قبل داشتم. از همون موقع مرگ و دنیا برام به شدت بی ارزش شدن. هیچ دارایی در دنیا نیست که برام مهم باشه. برای زندگی کردن به معنای واقعی، تلاش می کنم اما این چیزی که من می کنم خود زندگیه و بس. حواشی اون برام به شدت بی اهمیتند. و بیست سال قبل یه هو فهمیدم چقدر در یه لحظه جای همه بودن ها، با نبودن عوض می شه. 
حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم. باید تا جوابم بیاد از همه جز دایی و مدیرعامل مهربون پنهان کنم. حرف زدن در موردش گریه ام می اندازه ولی باور کنین یا نه.. به خاطر خودم گریه نمی کنم، تصور رنج بقیه است که گریه ام می اندازه. 
دوست داشتم اینجا بنویسم. توی وبلاگ پرایوتم ننوشتم چون دوست داشتم با کسی حرف بزنم و اون آدم اصلن حرف نزنه و فقط گوش کنه. 
بازم می نویسم. فقط لطفا کسانی که منو می شناسین و احیانن اینجا رو می خونین، با من در مورد این پست تلفنی حرف نزنین. این گفتگوی یک طرفه بود. فکر که کردم، فکرهام رو می نویسم. یه جورایی ته دلم می گه آقاهه خیلی نزدیک تر از همیشه کنارم نشسته..

نظرات

  1. درود بر آرامشت‌. امیدوارم جدی نباشه

    پاسخحذف
  2. فروغ جان از خوندن افكارت لذت بردم. همونجور كه خودت گفتى تا تشخيص نهايي و دونستن جزييات مهم هيچى معلوم نيست. كنسر با كنسر خيلي فرق مى كنه (اگر كنسر هم باشه) و بعضي اوقات بسيار خوب به درمان جواب مى دن.

    پاسخحذف
  3. یه بر دیگه هم اینجا پیام گذاشتم والی نیست.. شاید فرستاده نشده باشه...
    من خواننده خاموشتون هستم . خواستم بگم که شما حرف بزنید من اینجا گوش میکنم :-*

    پاسخحذف
  4. شما بنویس عزیز، ما فقط گوش میکنیم، و طلب خیر برات، عزیز همه ما...

    پاسخحذف

ارسال یک نظر