دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۴

اسکن بدن+ فکر

بلاخره با پارتی تونستم برای امروز وقت اسکن استخوان بگیرم و شاید هم امروز جواب بدن. صبح ساعت نه رفتم تزریق رادیواکتیو و بعد برگشتم خونه که 12 و نیم برم اسکن کنم. اون قدر تا این لحظه آب خوردم که فکر کنم بعد از اسکن باید تاسیساتی رو صدا بزنم بیاد دستشویی رو تعمیر کنه.
دیروز دکترم زنگ زد. خیلی محبتش برام مهم بود. گفت نترسم و کمتر از دو سه درصد احتمال داره چیز مهمی باشه. البته تلفنش به خودی خود وقتی فهمیدم به توصیه مدیرعامل مهربون نبوده و به خاطر اینکه نگرانم بوده زنگ زده، نگران ترم کرد!
این دو روز بهم سخت گذشته. سعی می کنم مثل تراکتور کار کنم و مطالعه کنم تا ذهنم پرت بشه. ولی لابلاها هی فکره میاد و میره و گند میزنه به اوضاع.
توی همین دو روز هم به یک نتیجه بزرگ رسیدم که حرف مفت تا حالا می زدم که از مردن نمی ترسم. خیلی هم می ترسم. خیلی هم زندگی رو دوست دارم. بیش از اینکه به خاطر بقیه ناراحت باشم، به خاطر خودم ناراحت می شم اگه بدونم قراره همه چی تموم بشه.
شاید لازم بود با این واقعیت برای بار دوم در زندگی روبرو بشم. بار اول افسردگی شدید داشتم و واقعن موندن و رفتن برام نبود. ولی الان افسرده نیستم و کاملن ذهنم هوشیاره و فکر می کنم حیف از من نیست که برم؟؟ اونم در اوج شکوفایی کاری و ذهنی و خلقی و قیافه و فلان؟ حیف نیست بهار رو دوست نداشته باشم  و منتظر فصل قشنگ پاییز نمونم؟؟ آخه این فکر احمقانه و شعار مفتی چی بود  می دادم که هر لحظه برم، هیچ آرزویی ندارم؟ خیلی هم دارم. والان یقه خداهه رو چسبیدم که نامردی اگه جواب اسکنم منفی نباشه امروز. 

خوب با اینکه زندگی رو دوست دارم باید آماده باشم که ممکنه خدا امروز نامردی کنه و یه چیزی از توی اون اسکن سرتاپا بلاخره دکترها در بیارن.
مهمه. خیلی هم مهمه. اول باید یه فکری برای مواجه شدن با قضیه و ادامه زندگی بکنم. شنیدم و خوندم که شوک بزرگیه. بعدش در کنار این فکرها باید جانشین در شرکت داشته باشم. نقل و انتقالها انجام بشه. و به کسی هم از خانواده و شرکت جز همینایی که الان می دونن و مهمه بدونن، نباید چیزی بگم. 
بعدش چکار کنم؟ برم سفر؟ بازم مثل تراکتور کار کنم؟ بازم می تونم از مطالعه لذت ببرم با اینکه میدونم ممکنه به دردم نخوره؟؟
نمی دونم. الان هرچی بگم شعاری بیش نیست. فهمیدم که آدم در لحظه بحران موقعیت واقعی رو درک می کنه. 
ولی به نظرم همین زندگیی که الان دارم رو ادامه میدم. علاقه های من همینا هستن که الان دارم. کار و کتاب و یادگرفتن و یاد دادن و تاثیر مثبت داشتن بر زندگی اطرافیانم درحدی که در توانم هست و بلدم. سفر خوبه. ولی برام نامفهومه وقتی زمان باقیمونده رو میشه با راندمان بالاتری گذروند، چرا باید مثل یک احمق به فکر جهانگردی بیافتم؟
همه اینا رو نوشتم چون توی ذهنم داره غلت می زنه و برای خلاص شدن ازشون باید بنویسم و حرف بزنم. کسی دور و برم نیست که بشه به راحتی این دغدغه ها رو بگم بشه و عوارضی نداشته باشه. توی وبلاگ خصوصی هم فایده نداره. چون همین طوری این دو روز به قدر دو ماه با خودم حرف زدم و کلنجار رفتم و مذاکره شخصی انجام دادم و نتیجه نداشته. اینجا می نویسم بنابراین. 
ممکنه فردا یک روز خیلی عالی باشه و دوباره برگردم به دنیای روزمره . ممکن هم هست نباشه. من برای اولیش خیلی دعا می کنم. نذر هم کردم و نذرم رو دادم چون می خوام خدا بهم بدهکار باشه نه من به اون. کار دیگه ای از دستم برنمیاد جز همینا. باید این زمان لعنتی بگذره....

۲ نظر:

  1. wish i could give you a big hug

    پاسخحذف
  2. فروغ جان , همنطور که گفتم خوانند خاموشت هستم.از صمیم قلبم دعا میکنم, که هیچ موردی نباشه. من هم برات نذر کردم....

    پاسخحذف