مشکلات یک نوازنده بی استعداد


این روزها بیشتر وقتم به مطالعه می گذرد. مطالعه مفید. در کنارش یک کرم ریز ته مغزم را می جود که گیتار را ول کن. تو نوازنده نمی شوی.
چند روز پیش، یادم نیست کجا و کی، فیلمی از نقاشی یک بچه را دیدم. درست مثل نقاشی های بچگی من. مادرش داشت بهش می گفت نقاشیی که کشیده خیلی خوب است و می تواند بهتر هم بشود اگر فلان قسمتها را درست کند...
یک هو انگار زمان برایم به چهل سال قبل برگشت. تصاویر واضحی از آن ایام را می دیدم. یک خانه کشیده بودم و مادرم می گفت تو نقاشی ات اصلن خوب نیست. ول کن.. و پدرم به جای من نقاشی های امتحانم را می کشید. بعد یادم آمد وقتی ده ساله بودم توی یک مهمانی خیلی خصوصی، رقصیدم. رقص بلد نبودم درحالیکه پدر و مادرم خودشان همه جا با کمال اعتماد به نفس می رقصیدند. مادرم آرام گفت عزیزجان خیلی بد می رقصی، بهتر است بشینی و نرقصی. و من دیگر نرقصیدم.. با اینکه مدتها کلاس رقص رفتم ولی هیچ وقت اعتماد به نفس رقصیدن در من پیدا نشد که نشد.
دو سال قبل مشهد که بودم، توی جمع خانواده هنرنمایی کردم و چند تا آهنگی که فکر می کردم خیلی خوب بلدم، خواندم. پدرم تشویقم کرد. مادرم سکوت محض بود و فقط دست آخر گفت: آیا برای گیتارزدن همین قدر باید داد بزنی؟؟

گذشت.. امسال قرار شد سالگرد درگذشت آقای میرشب منزل یکی از بچه ها جمع شویم و هرکدام برایش بزنیم و بخوانیم. مجبور بودم بخوانم. عین شبهای کنکور تمرین کردم. دو شب مانده به مهمانی صدایم را ضبط کردم و برای مامان و بابا فرستادم. بابا خیلی تشویق کرد. مامانم گفت خیلی بهتر شده ای.. از دوسال قبل همیشه فکر می کردم خیلی بد می خوانی...
نمی خواهم مشکل عدم تمرینم را فرافکنی کنم. ولی واقعا فکر می کنم مادرم از این بابت نقش بسیار بزرگی در زندگی من داشته است. من همیشه بابت ریاضی ام تشویق می شدم و تشویقها باعث شد با دیپلم تجربی، کنکور مهندسی قبول شوم.. ولی هیچ وقت هیچ هنر یا به عبارتی هیچ مهارتی در من تشویق نشد. برای همین هنوز که هنوز است می توانم ساعتها درس بخوانم و مثل کسی که از نواختن پیانو لذت می برد، از درس خواندنم لذت ببرم اما تمرین موسیقی توی یک فایل تعریف نشده و هاید در ذهنم قرار دارد.
این همه سال خواستم با گیتار بجنگم. با این فکر که نباید ولش کنم. با اینکه هزینه مالی سنگینی را می دادم که یک وقتی در توانم نبود و به خاطرش از چیزهای دیگر می گذشتم و وقت بسیار زیادتری را به هم چنین، باز ادامه دادم. 
هروقت تمرین می کنم حالم خوب است و به خودم می گویم ادامه خواهم داد ولی این حس خیلی گذراست. مثلن نیم ساعت در هفته. آن هم با کلی قول جایزه که به خودم می دهم.

دیروز یک سی دی صوتی درمورد مهارت یادگیری گوش می کردم. گوینده که آدم معتبری هم هست، می گفت: شما هیچ وقت با نواختن یک ساز در اتاقتان، مهارت نوازندگی را نخواهید آموخت مگر اینکه از اتاقتان خارج شوید، برای بقیه بنوازید و تشویق شوید. میرشب هم همین را می گفت. احمدآقا هم.
خوب .. یا باید با مدل ذهنی ام که از بچگی ساخته شده و به من می گوید تو هیچ استعدادی در هنر نداری، مبارزه کنم و سعی کنم تغییرش بدهم و احتمالن در آخرین لحظه زندگی یک موزیک ساده را بنوازم، یا اینکه همین حالا تسلیم شوم و رهایش کنم.. بروم سراغ خواندن زبان که بسیار بهم لذت می دهد.. خواندن روانشناسی .. خواندن مدیریت... که در اینها می توانم مهارت کسب کنم و خیلی موفق شوم.
عقل سالم می گوید گزینه دو را انتخاب کن. ولی نمی دانم چرا دلم نمی خواهد تسلیم آن کودک سرخورده و مادرش شوم. کودک درونم می خواهد به آن والد دهن کجی کند؟ لجبازی کند؟ خودش را ثابت کند؟ پرفکشینیست است؟؟
باید مشورت کنم. لطفا اگر خواننده نوشته های من هستید و تا حدی مرا می شناسید، برایم نظرتان را بنویسید.

نظرات

  1. نه! گیتار رو ادامه بده برای آدمهایی مثل تو ، هنر مدیتیشن است
    خواننده همیشگی خاموش

    پاسخحذف
  2. پیشنهاد میکنم به صورت هفتگی یک صوت یا تصویر از نواختن خود قرار دهید بعد از یک سال روند کار خود را بررسی کنید و همین هم انگیزه ای است برای ادامه دادن حتی اگر یک بار در هفته باشد. و البته به هدف نواختن در خارج از اتاقتان هم میرسید.در یوتیوب جستجو کنید گزینه های زیادی مشابه این مورد میبینید

    پاسخحذف
  3. این یک هابی برای تو!میخوای با بزرگان این جریان مسابقه بدی و گیتار زن مشهوری بشی که یک میلیون سی دی بفروشه؟نمیدونم شاید بشی شاید نشی.اما برای دل خودت و چهار دوست حتما همیشه می تونی ساز بزنی.حالت خوب میشه ادامه بده.نمیشه ادامه نده. بهتره دیگه هم نظر مامانت رو نپرسی.فکر کنم دیگه به حد کافی بالغ شدی که لازم به این کار نباشه!.

    پاسخحذف

ارسال یک نظر