صدای پایم از انکار راه بر میخاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود*

یک طرز زندگی جدید را می گذرانم.
تقریبن از شبکه های اجتماعی خارج شده ام..دوستان فیس بوک و اینستا را به حداقل رسانده ام. 
تلگرام را در حد اس ام اس های عادی لازم استفاده می کنم و از وایبر هم جدا شدم..

در دنیای واقعی تعداد اندکی دوست داشتم و دارم.. کمترشان کردم. همه دوستی های بی فایده و مصلحتی را رها کردم. 

بسیاری از روابط را از ترس تنهایی روزهای آینده حفظ کرده بودم ولی دیدم همین حالا هم ازشان لذتی عایدم نمی شود. بی خاصیت بودند.. نگهشان داشته بودم که به خودم بگویم تعداد دوستانم از تعداد انگشتان یک دست بیشتر است... به ناگاه فهمیدم دوست بی خاصیت و رنج افزا به تعداد ستاره های آسمان هم که باشد، نبودش بهتر از بودش است.. صد البته که لابد من برایشان بسیار کسالت آورتر بوده ام..

 سنگهایم را با خودم واکندم..

ممکن است خیلی تنهاتر از اینی شوم که هستم.. ولی دلم خواست اگر حتی سالی یک بار کسی را ملاقات می کنم و فرصتی را با او می گذرانم، روحم تازه شود و از او چیزی بیاموزم... صرفا گذر زمان و رفع تنهایی نباشد که من در تنهایی بسیار راضی تر و خوشحال ترم..

این اتفاقات همزمان رخ داد... فنگ شویی کردم و پیرامونم را از زوائد زدودم..

در عوض مثل خوره مطالعه می کنم.. گوش و چشم شیطان کر.. (هر عادت جدید خوبی را که پیدا می کنم و درباره اش می نویسم، رابطه اش با من عین جن و بسم الله می شود. نمی دانم چطوری یکباره دود می شود و می رود هوا...)

کتابها و نوشته ها، امن ترین دوستانم هستند.. دوستانی که می توانم بهشان تکیه کنم و بدانم همیشه هستند.. همیشه لذت می دهند و همیشه امانت دار منند.. 

پاره کردن بندهایی که سالها برایشان انرژی و وقت و احساس گذاشته ای، درد دارد.. اما گاهی برای پوست انداختن و دوباره زندگی کردن درد لازم است.

*وهم سبز-فروغ فرخزاد

نظرات

  1. با عرض سلام و ادب
    پاره کردن بندهایی که سالها برایشان انرژی و وقت و احساس گذاشته ای، درد دارد.. اما گاهی برای پوست انداختن و دوباره زندگی کردن درد لازم است.

    پاسخحذف

ارسال یک نظر