روزی از آن خود

امروز احتمالن قرار است روز بهتری باشد. گرچه دیشب بسیار کم خوابیده ام و سرم در آستانه درد است. اما از صبح دوش گرفته ام و به خودم رسیده ام.. نهار هم با دوستانم بیرونم.. کمی هم موسیقی تمرین کردم اما آن قدر خارج زدم که حوصله م سر رفت و گذاشتم برای بعد..
دیشب در همان حالی که داشتم با افکارم کلنجار می رفتم، یکی یکی خواهرانم زنگ زدند. خواهر کوچکتر نصیحتم کرد و گفت این قدر قضاوت نکن و برای خودت نسخه نپیچ. در کل از همه ما عاقلتر است.
خواهر وسطی(گل یاس) کارت بانک بابا را گم کرده بود و از فرط حواس پرتی نه شماره کارت را داشت و نه رمز دوم.. ترسیده بود و می گفت چکار کنم. دیدم بهترین کلام به وقت یازده شب پنجشنبه می تواند این باشد که هیچ نگران نباش. کارت احتمالن توی خانه است یا شاید هم انداخته باشی روی زمین . از هرچند نفر عابر ممکن است یک نفر بتواند بدون رمز کارت را تا شنبه باز کند؟ احتمالش نزدیک به صفر است! در بدترین حالت هم پول را برداشته اند که خوشبختانه قابل تامین است.
بیشتر از کارت، از بابا می ترسید که وسواس شدیدی روی این متعلقات اداری شان دارند. 
گفت برای بار دوم است که بابا را برای گرفتن رمز و بستن کارت می برم بانک. منو می کشن!!
 گفتم هیچی نمی شود. بهشان بگو بیایید برویم رمز اینترنتی بگیریم که بتوانیم پرینت حسابتان را داشته باشیم. و توی بانک با قضیه مواجه شان کن.
خلاصه این جریانات فکرم را از آن هزارتوی تنگ و تاری که گیرش افتاده بودم خلاص کرد. 

نشستم و کلی چیز خواندم. تقریبا همه هم مثبت بود. دو ساعتی هم وقت گذاشتم و ایمیل شرکت را مرتب و دسته بندی کردم و از دو هزار ایمیل رساندمش به 250 تا. این هم از وسواس های من است که چیز اضافه نه توی وسایلم باید باشد نه توی موبایلم و نه توی اینباکسم!!

امروز معلم موسیقی قرار است بیاید. از قراری که طبق معمول 4 صبح آن لاین بوده، سردرد یا بهانه دیگری خواهد داشت. ولی مهم نیست. وقتی برگردم باید کمی بخوام، موسیقی تمرین کنم و درسهای کلاس روز سه شنبه را بخوانم. 
این روزهای تعطیل خیلی کار شرکتی توی خانه انجام دادم. می خواهم امروز عصر فقط برای خودم باشم.

نظرات