پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2016

صدای پایم از انکار راه بر میخاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود*

یک طرز زندگی جدید را می گذرانم. تقریبن از شبکه های اجتماعی خارج شده ام..دوستان فیس بوک و اینستا را به حداقل رسانده ام.  تلگرام را در حد اس ام اس های عادی لازم استفاده می کنم و از وایبر هم جدا شدم..
در دنیای واقعی تعداد اندکی دوست داشتم و دارم.. کمترشان کردم. همه دوستی های بی فایده و مصلحتی را رها کردم. 
بسیاری از روابط را از ترس تنهایی روزهای آینده حفظ کرده بودم ولی دیدم همین حالا هم ازشان لذتی عایدم نمی شود. بی خاصیت بودند.. نگهشان داشته بودم که به خودم بگویم تعداد دوستانم از تعداد انگشتان یک دست بیشتر است... به ناگاه فهمیدم دوست بی خاصیت و رنج افزا به تعداد ستاره های آسمان هم که باشد، نبودش بهتر از بودش است.. صد البته که لابد من برایشان بسیار کسالت آورتر بوده ام..
سنگهایم را با خودم واکندم..
ممکن است خیلی تنهاتر از اینی شوم که هستم.. ولی دلم خواست اگر حتی سالی یک بار کسی را ملاقات می کنم و فرصتی را با او می گذرانم، روحم تازه شود و از او چیزی بیاموزم... صرفا گذر زمان و رفع تنهایی نباشد که من در تنهایی بسیار راضی تر و خوشحال ترم..
این اتفاقات همزمان رخ داد... فنگ شویی کردم و پی…

سبكي تحمل ناپذير هستي

نمايشگاه داريم و به شدت خسته ام. در اين ميانه ديروز با خودم فكر مي كردم ديگر راهم را در زندگي پيدا كرده ام.. به دنبال عشق نيستم و چيزهاي ديگري روحم را ارضا مي كند.. ديشب خواب ديدم عاشق شده ام.. معشوقم را خيلي آرام و لطيف دوست داشتم... همه چيز به طراوت باران بهار بود.. معشوقم به آرامي گونه ام را بوسيد و من در خواب با خودم فكر مي كردم چقدر عشق عاليست.. چقدر خوب كه باز توانستم عاشق بشوم ...  امروز لابلاي مذاكرات فشرده فروش به معشوق رويايي ام  مي انديشيدم... ان قدر كه انگار كنارم حضور دارد... همه روحم احساس رقت و زيبايي مي كرد...

تصمیم یک نوازنده که لزوما بی استعداد نیست

تصویر
تصمیمم رو گرفتم. گیتار رو ادامه میدم.   هم سو با هیچ کدوم از فعالیتها و کارهام نیست ولی فکر می کنم بهش نیاز دارم. میرشب همیشه می گفت اگه ساز بزنی هیچ وقت احساس تنهایی نخواهی کرد.  تمرین برام کار سختیه. ولی نشستم روی اینترنت و روش تمرین درست و موفق رو سرچ کردم و متوجه شدم گویا این بی تمرینی یک درد نسبتن همگانیه چون مطالب زیادی حتی به فارسی در موردش خوندم. خیلی هم مفید بود. 
گل یاس بهم گفت اگه ول کنی، مطمئن باش همیشه حسرتش رو می خوری.. و اگه بخوای یه روز برگردی ، باید از نقطه صفر مجدد شروع کنی. بابام گفت خیلی حیفه و تو لازم نیست نوازنده بشی، برای خودت و ما و چند تا دوستت بزن و بخون. مامانم هم استثنائا از خبر رهاکردن گیتار هول شد و زنگ زد و گفت این تنها چیزیه که در ایام پیری کمکت می کنه و تنهات نمیزاره! مدیرعامل مهربون هم گفت اگه به فکر موزیسین شدن هستی که هیچی، ولی اگه می تونی بزنی و برای خودت لذت ببری ادامه بده و در ضمن کارهای بهتری هم به جاش می تونی بکنی. معلم موسیقی هم گفت حیفه ول کنی چون در نقطه عطف هستی و اگه ول کنی خیلی ازدست میدی.  کامنتهای اینجا هم زیاد نبود ولی خیلی کمک کننده …

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

تصویر
امشب قراره دوستان قدیم دور هم جمع بشیم. همه مون دوستی مون رو مدیون حسین درخشان و وبلاگیم. یک زمانی خیلی از جمع هفت هشت نفره مون ایران بودیم. خیلی ها هم نبودن. بعد اون دسته دوم اومدن و بعدترش یه سری از دسته اولی ها رو با خودشون بردن. تو این مدت چهار نفرمون ازدواج کردن و بچه دار شدن .. بعضی ها مجرد شدن یا مجرد موندن از جمله من..  اوه ه ه ه ... خیلی سال می گذره ازاین آشنایی.. از سال 2002 ... 14 سال ... الان از اون تعداد، چهارنفرمون از دولتی سر مریم گلی امشب باهمیم. یکی مون هم وبلاگ خونه فقط. یکی هم خانم یکی از ازدواج کرده هاست.. منتظرشونم... و امید دارم شاید یکی دو تا دیگه از این خارج رفته ها بازم برگردن و تصمیم بگیرن که بمونن..




مشکلات یک نوازنده بی استعداد

این روزها بیشتر وقتم به مطالعه می گذرد. مطالعه مفید. در کنارش یک کرم ریز ته مغزم را می جود که گیتار را ول کن. تو نوازنده نمی شوی. چند روز پیش، یادم نیست کجا و کی، فیلمی از نقاشی یک بچه را دیدم. درست مثل نقاشی های بچگی من. مادرش داشت بهش می گفت نقاشیی که کشیده خیلی خوب است و می تواند بهتر هم بشود اگر فلان قسمتها را درست کند... یک هو انگار زمان برایم به چهل سال قبل برگشت. تصاویر واضحی از آن ایام را می دیدم. یک خانه کشیده بودم و مادرم می گفت تو نقاشی ات اصلن خوب نیست. ول کن.. و پدرم به جای من نقاشی های امتحانم را می کشید. بعد یادم آمد وقتی ده ساله بودم توی یک مهمانی خیلی خصوصی، رقصیدم. رقص بلد نبودم درحالیکه پدر و مادرم خودشان همه جا با کمال اعتماد به نفس می رقصیدند. مادرم آرام گفت عزیزجان خیلی بد می رقصی، بهتر است بشینی و نرقصی. و من دیگر نرقصیدم.. با اینکه مدتها کلاس رقص رفتم ولی هیچ وقت اعتماد به نفس رقصیدن در من پیدا نشد که نشد. دو سال قبل مشهد که بودم، توی جمع خانواده هنرنمایی کردم و چند تا آهنگی که فکر می کردم خیلی خوب بلدم، خواندم. پدرم تشویقم کرد. مادرم سکوت محض بود و فقط دست آخ…

اگر دچار افسردگی یا اضطراب هستید بخوانید و سعی کنید در موردش بیشتر بدانید چون راهکار بسیار خوبی ست:

تصویر
"رفتار درمانی شناختی" یا CBT چیست؟ نویسنده/ مترجم: دکتر پائول کلیندیرون این یک روش درمانی از طریق صحبت کردن با بیمار است... • در مرحله اول روان درمانگر تلاش در دریافت طرز تفکر بیمار نسبت به خود پیرامون اطراف و دیگران دارد.
• در مرحله دوم سعی می نماید مسائل و مشکلاتی که موجب تولید اختلالات روانی در فرد گردیده است را پیدا نماید.

"رفتار درمانی شناختی" به شما کمک می کند تا به گونه دیگری اندیشیده و در نتیجه این طرز تفکر جدید شما میتوانید با رفتارهای سالم تر و درست تری در برابر حوادث ناخواسته و ناگوار پیرامونتان برخورد نمائید.
برخلاف سایر روشهای گفتار درمانی که روان درمانگر در پی شناسائی و ریشه یابی علل رفتارهای نامناسب مراجع خود در برابر ناملایمات و حوادث زندگی است تا به او کمک کند، در "رفتار درمانی شناختی" روان درمانگر فقط بر مشکلات زمان حال (اینجا و اکنون) و آنچه موجب ناراحتی و اضطراب در فرد بیمار گردیده است تکیه می کند.
"رفتار درمانی شناختی" (CBT) در چه مواردی کمک کننده است؟

CBT می تواند در موارد زیر کمک کننده باشد:

اض…

روزی از آن خود

امروز احتمالن قرار است روز بهتری باشد. گرچه دیشب بسیار کم خوابیده ام و سرم در آستانه درد است. اما از صبح دوش گرفته ام و به خودم رسیده ام.. نهار هم با دوستانم بیرونم.. کمی هم موسیقی تمرین کردم اما آن قدر خارج زدم که حوصله م سر رفت و گذاشتم برای بعد.. دیشب در همان حالی که داشتم با افکارم کلنجار می رفتم، یکی یکی خواهرانم زنگ زدند. خواهر کوچکتر نصیحتم کرد و گفت این قدر قضاوت نکن و برای خودت نسخه نپیچ. در کل از همه ما عاقلتر است. خواهر وسطی(گل یاس) کارت بانک بابا را گم کرده بود و از فرط حواس پرتی نه شماره کارت را داشت و نه رمز دوم.. ترسیده بود و می گفت چکار کنم. دیدم بهترین کلام به وقت یازده شب پنجشنبه می تواند این باشد که هیچ نگران نباش. کارت احتمالن توی خانه است یا شاید هم انداخته باشی روی زمین . از هرچند نفر عابر ممکن است یک نفر بتواند بدون رمز کارت را تا شنبه باز کند؟ احتمالش نزدیک به صفر است! در بدترین حالت هم پول را برداشته اند که خوشبختانه قابل تامین است. بیشتر از کارت، از بابا می ترسید که وسواس شدیدی روی این متعلقات اداری شان دارند.  گفت برای بار دوم است که بابا را برای گرفتن رمز …